یعنی نمی دانی کدام خاطره را تعریف کنی که هیچ کدام از خاطرت نرود ...
یعنی نمی دانی خدا را رو به کدام زبان شکر کنی ...
یعنی هر ثانیه دلت می خواهد زمان همان جا متوقف شود و تو لذت ببری از تمام صدم به صدم ثانیه هایش ...
یعنی ...
یعنی وقتی "دوست داشتن" را تجربه می کنی و "دوست داشته شدن" را آنهم بار دیگر اما به شکل دیگر زندگی برایت شیرین می شود!
یعنی فراموش می کنی که وبلاگی بوده است و ...
یعنی هزار و یک پیغام برایت می گذارند که "بی معرفتی ..."
یعنی ...
یعنی هنوز همه اتان را دوست دارم اما حق بدهید که ...!!!!:)
حال همه ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه ...
عمری اگر باقی بود٬
طوری از کنار هم می گذریم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد
و نه این دل نا ماندگار بی درمان!
نه ... ری را جان!
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم:
حال همه ی ما خوب است
اما تو باور مکن! "
مواظب این خاک باشید ...
و مواظب خودتون ....
" مي گن وقتي قاصدك رو دوش گل سواره ... خوشبختي مي آره ... كاش بودي و مي ديدي ..."
هايده است –هايده بود – ريتميك مي خواند ... مثل هميشه دلم مي خواهد شانه هايم را تكان دهم و كمي همان جا كه هستم – همين جا – جلوي مانيتور كامپيوتر ، نشسته برقصم... و مي رقصم ... چه رقصي؟ گريه مي كنم ... براي آنچه كه خودم مي خواهم
..-خودم مي خواستم –
تنهايي بد دردي است... گرفتارش نشوي ... وقتي هيچ كس نيست كه پنج جمله از حرفهايت را بفهمد ... وقتي ماندن آنقدر سخت شود كه به قول شادي : درد دوري به آن بيارزد ...
تنهايي درد بدي است ... مورد التفات و مهر هيچ كس نبودن ... كسي نمي داند تو كي مي خوابي و كي بلند مي شوي؟ كي سرفه مي كني؟ كي مي خندي؟ عدس پلويت را چه جوري درست مي كني؟ بين "اكسپورت" هاي فيلم كجا در مي روي؟ بي كسي درد بدي است ... به گمانم بد تر از دندان درد ! ... كسي نمي داند كدام كتاب ها را بالاي تختت گذاشتي كه هر شب چند خطش را بخواني ... هيچ كس ساده ترين چيزها را در زندگي ات نمي داند .... چه برسد به اينكه ...
بعد فكر كني كه بروي ...
هر چه دورتر بهتر...
حداقل تنهايي را بذاري بردوش سفرت و ناشناس بودنت ...اما كجا؟ از تنهايي فرار كني و تنها تر شوي؟ ...
ترانه ي ديگري مي خواند: "شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم ... بي تو بودن را براي با تو بودن دوست دارم ..."
ريتمش كند است ... هي فكر مي كنم ... كدام شانه؟ ... ياد تو مي افتم كه وسط خيابان بغلم كردي .. سرت را روي شانه ي من گذاشتي و گريه گريه گريه .... انقدر كه تا چندين دقيقه نتواستم صورتت را ببينم
مقنعه ام خيس شده بود – درست مثل همان شبي – همان نيمه شبي – كه دوستم آمده بود و سرش را روي گردن من گذاشته بود ... و زار زار گريه كرده بود ...
آن شب ياد تو افتاده بودم ... او هم مثل تو براي از دست دادن عشقش گريه مي كرد ... او هم مثل تو تلاش كرده بود – خيلي – اما تو به جايي رسيدي – شايد هم نرسيدي – ولي او به جايي نرسيد – شايد هم رسيد! الله اعلم!
بعد ها فكر كرده بودم چرا بغلت كرده بودم ... چرا بوسيده بودمت ... مهم نبود ... آخر اينكار برايم خيلي سخت است ... معممولا از زير دست دادن با افراد هم در مي روم چه برسد به در آغوش گرفتنشان و بوسيدنشان ...
بايد يك نفر را خيلي خيلي خيلي دوست داشته باشم كه دلم بخواهد در آغوش بكشمش و ببوسمش!
آن وقت تو!
هنوز هم فكر آن روز اذيتم مي كند ...
جلوي آن مرغ فروشي ... من محو خياباني كه نمي شناختم ...
بگذريم ..
كاش آن روز به اندازه ي امروز بزرگ شده بودم كه نيايم به ديدنت ... و نبينمت ... و بدون اينكه فكر كنم حريف قدر زندگي هستي از چهره ات خوشم بيايد.
كاش ديدنت فقط در همان لحظه – چه مي دانم همان ساعت – و همان روز تمام مي شد ... و رد پايت تا اين لحظه – اين ساعت و امروز روي زندگي ام نمي ماند ... كه امروز من بمانم و يك دنيا احساس عذاب وجدان ... كه چه ؟
كه هيچي ...
اين روزها من بي خيال روزگار خودم به تو فكر مي كنم .. و از يك حس 50-50 مايه ي اميدواري مي سازم براي بودنت .... – و البته براي نبودنم –
مي داني كه مهم نيست ..
مي دانم كه مهم نيست ...
من روزهاست فهميده ام كه مهم تويي ....
روزهاست ....
و خيلي درد بزرگي است كه حتي به عنوان دوست در زندگي هيچ كس اهميت نداشته باشي ..
و اهميتت خلاصه شود در ...
بيخيال ...
حرف نمي زنم...
من روي سخنم با توست اما ممكن است هر كسي بيايد و برداشت هايي كند كه درست نيست ...
....
كاش تو لا اقل خوش باشي ... من كه نبودم ... كاش تو روزهايت را خوش باشي ...
نگران کار کسی و خستگی کسی دیگر
نگران نگاه تمام آدمهای آشنای دور وبرم
نگران سوالهایی که این روزها بعضی ها از یکی دو نفر نزدیک من می پرسند
نگران لبخندهایی که گاهی از ته دل می زنم
نگران اشکهایی که گاهی نا خواسته می ریزند
نگران اعتقادی که گهگداری گفته می شود
...
کاش فردا صبح نان و پنیر را بیدغدغه بخورم ...
اصلا پنیر هم نه!
من به نان بی دغدغه راضی ام ...
..................
می دانم تقصیر زمین و زمان نیست که من الان اینجا با این تفکر و به این شکل زندگی می کنم
اما آیا همش تقصیر خودم است؟
ناراضی؟ ۱۰۰٪؟ نه!
اما راضی .... کمتر از ۳۰٪
...
دنیا خسته کننده است وقتی بیشتر از ۱۰۰جمله در دلت بماند ...
نه جرات نوشتنش را داشته باشی ... نه گوشی برای بازگو کردنش ...
دنیا ترسناک است وقتی ببینی اینقدر تنهایی ...
دنیا ...
متنفر شدن از چهاردیواری هایی که هر کدام به نوعی پناهت هستند ..
بیخیال!
امروز هم گذشت ...
فردا هم می گذرد ...
کاش یکی از همین روزها را من بگذرانم!
اما نه اینجا ...
کجا؟
هنوز نمی دانم!
چرا؟
بماند برای بعد ...
کی؟
همین روزها
....
اینجا حتی نمی توانم بگویم از چه کسی بدم می آید و از چه کسی نه!
اینجا حتی نمی توانم بگویم دلتنگ چه کسی هستم
اینجا حتی نمی توانم بگویم چقدر خسته ام و چرا؟
اینجا ...
راستش اینجا به هیچ دردی نمی خورد ...
....................................
آب ما را گل کرد ....
دل دریا تنگ شده بود ...
۹ اردبیهشت هم رفتم!
خوش گذشت ...
این دفعه سفر دوستانه بود!
زدیم و رقصیدیم و گپ زدیم و خندیدیم ....
از آرین به خاطر معرفتش ممنونم
و از ژینوس به خاطر بودنش
و از تمام دوستانی که لحظه های شاد برای بقیه ساختند
....
شاملو نگفت!
اما من می گم!
از دستتون خسته شدم!
....
..................................................................
همیشه اون چیزهایی که به عنوان "یادگاری" هستن برای آدم نمی مونن ... گاهی خاطره هایی که می مونه حسی به آدم می ده که ناگفتنیه!
..................................................................
همه ی اینها رو گفتم که بگم مارینا جان:
دامن گل گلی کرم قهوه ای ... کیف و کفش زرشکی ... شمعدان آبی ... کاپشن زرشکی ... تیشرت مشکی ... مداد اتود روترینگ سفید ... عروسک صورتی ... و صدتا چیز دیگه که هنوز توی کمد و دور و بر خونم می تونم پیداشون کنم هیچ کدوم اندازه ی همون ۲-۳ خط نوشته ی قرار داد لوس مسخره مون برام خاطره نشده .....
چند روزه که دلتنگی انقدر فشار اورده که اون رو گذاشتم جلوی آینه ... می خوانمش ... می خندم بلند بلند ... بعد گریه می کنم های های ....
.................................................................
اون شبی که سارا اومده بود پیش من و از ۱۲ شب تاز ۷ صبح حرف زدیم از تمام گفته ها و ناگفته ها که گفتم گریم نگرفتم - بعضا خنده ام هم گرفت - اما وقتی ۵ صبح صحبت تو شد و من گفتم که آخرین بار که دیدمت هیچ مشکلی نبود ... یعنی با هم رو بوسی کردیم و رقصیدیم و گفتیم و خندیدیم ... و بعد از ان تنها باری که دیدمت شب عروسی ات بود و در این فاصله در حد چند اس. ام.اس باهات در ارتباط بودم .... گریم گرفت!
انقدر که چند لحظه دستم روی صورتم موند و نتونستم برای سارا بگم که چه شد؟
که تمام آن شب تا صبح را گریه کرده بودم
که هدیه نمی دانست چه کار کند؟
که نسیم و فرنوش دلداری می دادند
که هیدا و مامانت ....
که وقتی رسیدم مامانم پرسید خوش گذشت؟ و من نتوانستم جواب بدهم
که فردا صبحش همکلاسی هایم پرسیدند: "عروسی بهترین دوست من" چطور بود؟ و من زار زار گریه کردم
که فردا ظهرش منزل خاله ازم پرسیدند: عروسی بهترین دوستت غم انگیز نبود ... گفتم چرا ... و گریه کردم و پلو خورش بادمجان در گلوبم ماند ...
....
که هنوز بعد از ۳ سال از آن جشن دلتنگت می شوم ...
که هوز بعد از ۳ سال بزرگترین سوال زندگی من است که چرا؟
که هنوز ...
که هنوز دوستت دارم و دلم برای اداهای سر صبحت که شکلک های یاهو بود تنگ است ....
که هنوز یاد خنده هایت می افتم
و یاد گریه هایت
و سرت که تمام راه اصفهان روی شانه ی من بود
و خودم ....
که انگار نمی توانم با هیچ کس دیگر صمیمی باشم ....
:
می مونم! حداقل تا ۱۸ ماه دیگه!
با یکی از دوستان قدیمی همکار می شم!
کار می کنم ...
زبان می خونم ...
۱۸ ماهه دیگه تصمیم نهایی رو می گیرم...
اما تا اون موقع برنامه مشخصه!
سوالی نبود؟
بریم؟ ...
رفتیم!
صد تا خط نوشتم و پاک کردم!
همش خوب بود ها - به جان خودم -
یه ذره اش هم بد نبود!
یعنی به قول یه دوست قدیمی!!!!! اصلا "غر" نزدم!
.....
گفتم دوست قدیمی و یاد یک ماجرا افتادم که تو این وبلاگم نمی نویسم!
دوستی که همون روزی که آقای مشاور بهم گفت این "رقیب " بود نه دوست! من خنده ام گرفت!
چون به رقیب بودنش فکر نکرده بودم!
یعنی با ورودش به زمین مسابقه من رفته بودم!
.....
حالا اون دلش خوشه که من از غمش خوشحالم ....
و من خوشحالم نه از غصه ی اون - اصلا - از اینکه هم اون موقع و هم حالا تونستم انسان باشم! - یه کمی -
.....
فعلا بای تا بعد!
گشتن های شبانه ... تو تمام بزرگراه های تهران ...
پارک و سینما و کافی شاپ و رستوران
مسخره بازی و خنده
داستان زندگیت و یه بغض کوچولو
شاد کردن مرجان و دنا - که به قول خودشون بعد از مدتها تهران بهشون خیلی خوش گذشته-
و...
ممنون دوست من!
این "دیگری" را از میان حرفهایی که برای دوستان صمیمی آن روزها نقل می کنم می فهمم!
درست می توانم بگویم "یهو" می بینم این مهسان که این روزها می بینی آن مهسان که آن روزها می دیدی نیست ...
تمام تفکرات و اعتقادات و ارتباطات و عشقها و نفرتهایش تغییر کرده اند ...
همین!
یه دقیقه می باره ... چند دقیقه بعد خورشید می تابه ...
امروز برف می آد و فردا هوا گرمه!
...
خیلی با حاله ...
لذتش رو ببر!
آب گرمی که روی دستهایم می ریزد جلوی بغضم را می گیرد
-بغضم را قورت می دهم -
جای پایم را تغییر می دهم تا بایستم ...
تا بیش از این محقر نشوم زیر رگبار کلماتی که نمی دانم تا چند روز پیش کجا بودند؟
نه ... نه ...
تقصیر من است ...
تقصیر خود خود من ....
تو تن تحقیر شده ی شکسته ی مرا ندیدی وقتی میان خطوط یکی در میان نوشته ها حرفهای تو را می شنید
تو صدای شکستن وجود مرا نشنیدی وقتی میان آواز کسی آوار صدایی دیگر بر سرش خراب می شد
تو چشم های مرا ندیدی وقتی خیره به چشمهای عاشق کسی حسرتش را پلک می زد و تنها و تنها - و دقیقا تنها - می خواست تو کمتر فکر کنی ...
تقصیر خود خود من است ...
اینک تصمیم بودن ویا نبودنم را به دست کسی دیگر خواهم سپرد ...
شاید بروم
شاید بمانم
صبر کن
نه بیشتر از من!
تا چند روز دیگر ....
قبل از غروب است ... کسی می گوید که تصمیم ها خودشان گرفته خواهند شد
قبل از غروب است ...
باور نمی کنم ...
اما آوار حرفهای دوستی بر سرم تصمیمم را نهایی می کند ...
راه من رفتن است ...
زیرا تمام دلخوشی هایم لگد مال شده اند ...
پیشتر ها اول گوشم روشن شد بعد چشمم و بعد وا مصیبتا ...
این روزها اول چشمم روشن می شود ... حتی روشن تر!
تکلیف زندگی مشخص شد ..
"رفتن" ..
کجا؟ نمی دانم ...
کی؟ اولین زمان که بتوانم
چگونه؟ تلاش کنم ... بیش از پیش ... بیشتر از پیش
........................................
من به تاوان انتخاب دین
من به تاوان انتخاب همسر
من به تاوان انتخاب شهر
من به تاوان انتخاب دوست
من به تاوان انتخاب های مختلف دیگران زجر کشیده ام
....
این روزها تاوان بی مهری کسی دیگر را به تو پس می دهم!
من کوچه ی خوشبختی تو را یک شب با بهت بی نهایتی کشیدم ..
نقاشی نمی دانستم
اما به گمانم برایت سنگ تمام گذاشتم
درست همان لحظه که سنگی جلوی در خانه ی خود گذاشتم
و درختهای بلند سرو سر به فلک کشیده را در باغچه های کوچک خوش منظری کاشتم
کوچه قشنگ شده بود اما حیف ...
من رفتم
من رفته بودم بالای شهر
با درختان چنار قدیمی ...
با باغچه ی مادربزرگ ...
با دیوار های کهنه ...
...
برای عید به دیدنت آمدم
کوچه دیگر کوچه نبود
خرابه بود
خرابه ..
درختها سوخته بودند گر چه هنوز سر بر آسمان داشتند
و سنگ جلوی در خانه ی ما کوچک شده بود
شکسته بود ...
دیدمت
لگد می زدی به دیوارهای کاهگلی خیس و باران خورده ی خانه ی من
گفتی یاد من افتادی ...
گفتی دلتنگم شدی ...
گفتی حوصله ی یادگاری نوشتن نداشتم ... لگد زدم تا دیوار هم نباشد
گفتی ....
یادم نیست!
چون برگشتم
آمدم
بیش از آنکه اندوه دیوار خراب خانه ی خود را داشته باشم
بار نگاه غمزده ی تو و درختان سوخته و کوچه ی خرابه بر دوشم سنگینی می کرد ...
هنوز هم ...
هنوز هم ...
سفر کیش کنار بوته ی گل کاغذی
سفر اصفهان در جشن عروسی دوستانمان
تولد من- منزل ما - با هم می رقصیم - درست مثل هم
تولد تو - منزل شما - با هم می رقصیم - درست مثل هم
منزل جدید ما و چهره ی خندان من و تو ..
...................
این همه خاطره را کجا بگذارم؟
منم و ۱۰ روز فرصت انتخاب برای هزار ماندن و رفتن ...
منم و ۱۰ روز فرصت انتخاب برای ...
یکی کمکم نمی کنه؟
گریه کنم یا نکنم حرف بزنم یا نزنم
من از هوای عشق تو دل بکنم یا نکنم
با این سوال بی جواب پناه به آینه میبرم
خیره به تصویر خودم میپرسم از کی بگذرم
یه سوی این قصه تویی یه سوی این قصه منم
بسته بهم وجود ما تو بشکنی من میشکنم
نه از تو میشه دلبرید نه با تو میشه دلسپرد
نه عاشق تو میشه موند نه فارغ از تو میشه بود
هجوم بن بست رو ببین هم پشت سر هم رو به رو
راه سفر با تو کجاست من از تو میپرسم بگو
بن بست این عشقو ببین هم پشت سر هم رو به رو
راه سفر با تو کجاست من از تو میپرسم بگو
تو بال بسته منی من ترس پرواز توام
برای آزادی عشق از این قفس من چه کنم؟
از امروز - شاید هم همین امشب - اینجا فقط بیایم و بگویم که چقدر کتاب خاله بازی بلقیس سلیمانی خوب بود و از کتاب قبلیش - بازی آخر بانو - بهتر بود و بگویم که دلم می خواهد هر لحظه آهنگ " گریه کنم یا نکنم" گوگوش را بشنوم و بگویم که چقدر با خواندن وبلاگ فینگیل بانو می خندم و با خواندن وبلاگ حاج باران از راحتی نوشتنش لذت می برم و بگویم که چقدر این روزها پیانو می زنم و بگویم که ...
همه ی چیز هایی که می توانی در صف نان و ایستگاه اتوبوس و غیره بی دردسر برای دیگران بگویی
این وبلاگ دیگر همین خواهد بود تا نه کسی غصه مرا بخورد و نه کسی قصه مرا - چه خوب چه بد - بخواند و بداند
...
از امروز - و شاید همین امشب- من تنها یک نوسینده ام و تو تنها یک خواننده!
نه من "مهسان " م و نه تو "..." ...
- چمدانم از تهران به ارومیه رقت و خودم به چابهار!
- ساعتی پس از سال تحویل با چای سوختم!
- خوش گذشت!
- دریا عالی بود!
- از مهمان نوازی و مهربانی دوستانمان ممنونیم!
- جای همه خالی!
- غروب روز دوم فروردین چمدانم آمد!
- امروز برگشتم!
به ساعت نمی کشد که تماس می گیرند: بلیط رفت و برگشتت را تحویل دادیم به آقای .. تا امروز برایت بیاورد تهران!
نهایت محبتشان است ... لطفشان .... دوست داشتنشان .... که بر حفظ زندگی مستقل من حتی در نوروز ارجحیت دارد ...
از قضا فردا صبح زود مسافرم ...
چند روزی نیستم ...
مواظب وبلاگ هایتان باشید تا برگردم!!!
....
سال نو می شود ...
اما به اندازه ی نو شدن من و تو مهم نیست!
روز را خورشید می سازد ...
اما روزگار را انسانها ....
انگار کسی در گوشم می گوید: باید بیشتر تلاش کنیم!
...
زود بر می گردم!
"نوروز مبارک"
نه پای رفتن .... نه تاب ماندگاری ... درد خزه ی کف جوی این است ....
واقعا بین ماندن و رفتن مانده ام!
بمانم: فقط می توانم کار کنم!
بروم: شاید بتوانم درس بخوانم و کار کنم!
بمانم: زیر سایه ی خانواده هستم
بروم: شاید تنهای تنها باشم
بمانم: ......
بروم: .....
صبح تا شب جمله های مختلف ضد و نقیضی جلوی این دو کلمه می آیند و می روند ...
منم سر در گم!
امیدوارم ۱۵ فروردین تصمیم قطعی زندگیم رو گرفته باشم!
خوب؟
نفر دوم: تو دیوانه ای ! آدم عاقل اینهمه پول می ده برای مارک؟ ... نه نه! کفش ۱۵۰۰۰ تومانی هم برای من کافیه ... ما از این پولها نداریم
نفر اول: باشه .. هر کسی یه نظری داره ... (لبخند)
نفر دوم: راستی برای چهارشنبه سوری برنامت چیه؟
نفر اول: برنامه ی خاصی ندارم! شبش فوتبال داره ... می شینم پای تلویزیون.
نفر دوم: بیا خونه ما! ترقه بازی ... من ۷۰۰۰۰ تومان ترقه خریدم!
.............................................................................................
این مکالمه ی دو پسر نوجوان ۱۴-۱۵ ساله است ...
............................................................................................
آرزویی که سعی می کند بدون قضاوت باشد: کاش پول پیش از آنکه فرصت "استفاده" کردنش را به ما بیاموزد "فرهنگ استفاده کردنش" را بیاموزد!
..........................................................................................
پول خوشبخت نمی کنه! اما از بدبختی های زیادی جلوگیری می کند!
در مورد این جمله باید بگم گرچه تعریف خوشبختی و بدبختی از نظر افراد مختلف بسیار متفاوت است اما با کمی اغماض می توان این نظریه را پذیرفت!
اما بدون اغماض می توان گفت: پول شاید از بعضی بی فرهنگی ها جلو گیری کند! اما فرهنگ نمی آورد
............................................................................................
همین!
۱- سال تحویل - چابهار - سفره ی هفت سینی که با سفره ی یک بار مصرف و سبزه ی خنده دار و سیب و سنجدی که مامان از زاهدان با خودش آورده بود ...
۲- اواخر اردیبهشت - قهرمانی پرسپولیس- آن هم با کسر ۶ امتیاز - آن هم با وجود قطبی - آن هم مقابل سپاهان ...
۳-دوم تیر ماه و کنسرت محمدرضا شجریان ...
۴- دوم شهریور ماه - روز تولدم - صبح - آخرین امتحان آخرین ترم آخرین سال درسی من! - الهام از در می آید با جعبه ی شیرینی ... وقتی کسی می پرسد : شیرینی برای چی؟ می گوید: برای تولد مهسان! و بعد مرا می بوسد
۵-سوم شهریور - فردای تولد! - دوستانم در یک اقدام باحال و هماهنگی با دنا و خشایار - خواهرم و پسر خاله ام - برایم جشن می گیرند! .. برای بار دوم ۲۷ ساله می شوم!
۶-همان شب سوم شهریور! هدیه ی همکلاسی هایم - عکس دسته جمعی امان که حالا بالای پیانو روی دیوار نشسته! و هر بار که نگاهش می کنم یاد چهار سال "زندگی" می افتم!
۷-مهر- تماس آرین برای ارسال مقاله - .... برنامه ی سفری دوردست برای ارائه ی یک تحقیق!
۸- آبان ۸۷ ... شبی که ژینوس مهمان خانه ام می شود ... و من پر می شوم از حضور دوستی که یک سال است دوست شده ایم اما .... انگار سالهاست می شناسمش ...
۹-۹آذر - تولد ۵۰ سالگی مامانم - از آن شب های خوبی بود که کمتر پیش می آید ...
۱۰- ۱۴ آذر ....
۱۱- ۲۸ آذر دوستانم به منزل ما می آیند برای جشن شب یلدا! مثل همیشه ... خوش می گذرد ... خیلی خوش می گذرد ...ژ
۱۲- ۳۰ آذر - برق رفته! تنها در خانه! بیش از یک ساعت با هدیه که در خانه اش تنهاست تلفنی صحبت می کنم ...
۱۳ - ۱۴ دی ماه ...
۵ بهمن - گشتن دور تا دور شهر با سارا ....
۱۵- ۲۲ بهمن ماه و آواز های هدیه که انصافا با آنها زندگی می کنم ...
به اینها اضافه کن تمام لحظه های فردوسی خوانی با آرین و فاران ...
به اینها اضافه کن تمام لحظه های آمدن مهسان به خانه مان ...
به اینها اضافه کن تمام تلفن های هدیه
به اینها اضافه کن دیدن تمام دوستانی که سالهاست ندیدیشان ... مثل نگار
به اینها اضافه کن یافتن دوستانت در "فیس بوک!" ... دوستانی که حالا دور تا دور دنیا هستند ...
به اینها اضافه کن خواندن تمام اس ام اس های ژینوس
به اینها اضافه کن صحبت کردن با آزیتا بعد از ۸ سال
به اینها اضافه کن تمام لحظه هایی که کیارش می داند چگونه با من حرف بزند که تمام حس های بد من از بین برود ....
به اینها اضافه کن ... لحظه های شادی را که برای من رقم زده ای ....
نرم نرمک می رسد اینک بهار ...
خوش به حال روزگار ...
.
.
.
.
.
.
هجوم حجیم تنهایی به کلبه ی کوچک تاریکم نمی گذارد آنچه در دل دارم بنگارم!