تبليغاتX
عاشقانه هایم برای توعارفانه هایت برای من
همه سکوت کرده اند! تا حرف می زنم چپ چپ نگاهم می کنند و می گویند: نچ نچ!

می گویند : حرف بزنی که چه بشود؟

می گویم: که حقم را بگیرم!

می گویند: نمی فهمد!

می گویم: آنوقت راضی هستم که تلاشم را کرده ام! شاید او نفهمد اما دیگران می فهمند ...

می گویند: یه وقت کسی دلخور یا عصبانی می شود!

می گویم: خوب اینگونه که پیش می روید هر روز میدان را برای تازاندن اسب مرادش بازتر می کنید!

می گویند: چه کنیم؟!

می گویم... هیچ نمی گویم! فکر می کنم دوباره دیالوگ تکرار خواهد شد!

 

****

بهار ۸۶ است ... دو سه سالی است همکلاسیهایمان برای اینکه زیر آب چند نفر را بزنند و تمام کسانی که از اخلاق و موها و تیپ و نمره دادنشان خوششان نمی آید و بدون کوچکترین خلوص نیتی آنها را کنار بگذارند از هیچ گونه تلاشی دست بر نمی دارند ... از نامه نوشتن و دیدار با روسا گرفته تا خراب کردن افراد میان جمع دیگران ...

به دوستانم می گویم: به جای تحمل این همه استرس ٬ باید ما هم تلاش کنیم ... حق آدم ها نا حق نشود ...

شانه بالا می اندازند .. می گویند: باید سکوت کنیم!

می گویم: حرف من این نیست که یاغی شویم! فقط حرفمان را بزنیم ... این گونه که پیش می رود بد خواهد شد ...

می گویند: هیس! حالا که یکی از استاد ها رفته و آن یکی هم می رود و ما هم درسمان تمام می شود و ...

باز هم سکوت حق را از حق دار می گیرد و به دست کسانی می دهد که نتیجه اش سال بعد معلوم می شود!!

***

در جامعه ی امروز ما نیز همین می گذرد ... سکوت مقابل حق را ناحق کردن چندین سال آدمها را عذاب داده ...

هر چند این روزها که سکوت را شکسته اند و حق شان را می خواهند در ظاهر فقط کشت و کشتار و زندان و ... را روبه روی خود دیده اند ... اما همین که دنیا صدای آدمها را می شنود ... برای من غرور آفرین است!

..

تمام حق های عالم وقتی گرفته شده اند که هیاهو بوده است ... و یا می توان گفت سکوتی نبوده!

از جنبه ی دینی نگاه کن به مسیح که مصلوب شد و امام حسین که شهید شد ... از جنبه ی اجتماعی نگاه کن به انقلاب کبیر فرانسه و انقلاب گاندی ...

اگر سکوت کنیم چه در خانواده ٬ چه در کلاس درس  و چه در جامعه وقتی که اعضای خانواده یا همکلاسی ها و یا روسای یک جامعه حق ما را نا حق می کنند ٬ انگار مهر تاییدی می زنیم بر اعمال و افکارشان ... انگار قرون وسطی دیگری را شکل می دهیم ...

..

و من یکی از همین روزها حرفهایم را خواهم زد و حقم را خواهم گرفت و به جای آنکه مثل ۵-۶ روز و شب گذشته دنبال گوشه ی خلوتی بگردم برای گریه کردن٬ دنبال جایی خواهم گشت تا حرفهایم را بشنوند ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/10/08ساعت توسط مهسان |

هزاران بار یاد حرفهای استاد می افتم ...

همین چند سال پیش ... سرکلاس ....

می گفت: آدمیزاد است! دلش از صندلی و میز و کتاب که نمی گیرد ... دلش از آدمها می گیرد

می گفت: وقتی کسی با حرفش شما را می آزارد مثل خاری است که در دست شما رفته است ... خار کوچکی که شاید دیده نشود و به سختی از پوست بیرون کشیده شود ... اما میسوزاند!

می گفت: همانطور که دست خود را تر می کنید تا بلکه خار کم کمک خود را نشان دهد و در آید و سوزش دستتان کمتر شود٬ وقتی حرف کسی دلتان را می سوزاند٬ اشک می ریزید و به آب چشم سوزش دل را کم و کمتر می کنید ...

...

نشد!

حاصل چند روز راه رفتن و فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن ...

اما نشد!

حاصل روزها و شب هایی که بی آنکه بخواهم اشکهایم می آمدند ...

دردم کم نشد ...

...

دیشب پس از چند روز وقتی این دردها بیشتر و بیشتر شد ٬ وقتی پس از ده ها روز آدمهایی پیدا شدند که زاویه ی دیدشان و نحوه ی قضاوتشان تغییر کرد و بی آنکه من بخواهم دریافتند که موضوع چیز دیگری است اما باز به سبک زمانه  و حال و روز همه ی دنیا سکوت اختیار کردند ... "خار"ی که موجب سوزش بود را نه در دستم که در قلبم حس کردم ...

تا صبح بی آنکه بخوابم فکر کردم ... فکر کردم که اهل پاسخ گفتن به ناسزا و فحش نیستم ... از طرفی دیگر فکر کردم یک سال سکوت من که به تبع از مثل "پاسخ ابلهان خاموشی است" نه تنها آبی روی آتش نبوده که شعله ور تر هم گشته است ... باز فکر کردم من به عنوان آدمی که ادبیات خوانده است و هنوز در تمام لحظه های تنهایی اش کلیله و دمنه می خواند و مثنوی و حافظ ٬ نباید تاثیر ادبیات را نادیده بگیرم ...

خلاصه آنقدر فکر کردم تا نزدیک سحر یاد حرفهای همان استاد افتادم وقتی چند ماه پیش در آخرین شب و آخرین ساعات  همایشی با حضور ناطقین بزرگی مانند خودش برگزار شد ٬ حرفهایی زد که همان جا هم اشک مرا در آورده بود ...

استادی که "مثنوی" را تدریس نکرد ... بلکه تعلیم داد ...

۵ صبح است که مثنوی را بر می دارم و دنبال داستانی می گردم که آن شب استاد در مقابل حضار به نقل از مثنوی معنوی مولوی آورد ... تنها پاسخی که یافتم همین بود ...

داستان " گریختن عیسی (ع) "

می خواستم داستان را بنویسم ... اما فکر کردم شعرش شیرین تر است ...

عیسی مریم به کوهی می گریخت / شیر گویی خون او می خواست ریخت

آن یکی در پی دوید و گفت خیر / در پی ات کس نیست٬ چه گریزی چو طیر

با شتاب او آنچنان می تاخت جفت / کز شتاب خود جواب او نگفت

یک دو میدان در پی عیسی براند / پس بجد ٬ جد عیسی را بخواند

کز پی مرضات حق یک لحظه بایست / که مرا اندر گریزت مشکلیست

ازکی این سو می گریزی ای کریم / نی پیت شیر و نه خصم و خوف و بیم

گفت از احمق گریزانم برو / می رهانم خویش را بندم مشو

گفت آخر آن مسیحا نی تویی / که شود کور و کر از تو مستوی؟

گفت آری گفت آن شه نیستی / که فسون غیب را ماویستی؟

چون بخوانی آن فسون بر مرده ای / بر جهد چون شیر صید آورده ای؟

گفت آری آن منم گفتا که تو / نی ز گل مرغان کنی از خوب رو؟

گفت آری گفت پس ای روح پاک / هر چه خواهی می کنی از چیست باک

با چنین برهان که باشد در حهان / که نباشد مر تورا از بندگان

گفت عیسی که بذات پاک حق / مبدع تن خالق جان در سبق

حرمت ذات و صفات پاک او / که بود گردون گریبان چاک او

کان فسون و اسم اعظم را که من / بر کر و کور خواندم شد حسن

بر کُه سنگین بخواندم شد شکاف / خرقه را بدرید بر خود تا به ناف

بر تن مرده بخواندم گشت حی / بر سر لاشیء بخواندم گشت شیء

خواندم آن را بر دل احمق بود / صد هزاران بار و درمانی نشد

سنگ خارا گشت وز آن خو بر نگشت / ریگ شد کز .ی نروید هیچ کشت

گفت حکمت چیست کآنجا اسم حق / سود کرد  اینجا نبود آن را سبق؟

آن همان رنجست و این رنجی چرا / او نشد این را و آن را شد دوا؟

گفت رنج احمقی ٬ قهر خداست / رنج و کوری نیست رنج ٬ آن ابتلاست

ابتلا رنجیست ٬ کآن رحم آورد / احمقی رنجیست کآن زخم آورد

آنچه داغ اوست مهر او کرده است / چاره ای بر وی نیارد برد دست

ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت / صحبت احمق بسی خونها که ریخت

اندک اندک آب را دزدد هوا / دین چنین دزدد هم احمق از شما ...

آن گریز عیسی نی از بیم بود / ایمن است او آن پی تعلیم بود

زمهریر از پر کند آفاق را / چه غم آن خورشید با اشراق را  *

 

پس ا ز خواندن دوباره ی این شعر کمی آرام شدم ... گرچه زخم که می زنند تا مدتها هم اثرش می ماند و هم دردش ...

خاطرم هست که استاد گفت : " بدترین درد حماقت است .. بی علاج است ... کاش نه گرفتار این درد شویم و نه گرفتار دردمندان این درد "

گرچه در روزگار ما حتی اگر همنشینی با احمق را هم کنار بگذاری و عطایش ! را به لقایش ببخشی ٬ باز هم - مثل این چند ماه اخیر من - گرفتار معضلاتش خواهی بود ...

آنقدر گرفتار که گریه امان تو را ببرد و درد قلب بیچاره ات کند ..

آنقدر که قید رفت و آمد و همنشینی با عزیزان و مهمانی دوستانت را بزنی تا کسی از چهره ات نفهمد بر تو چه گذشته است ؟

من "عیسی" نیستم اما فرار را باید بر قرار ترجیح دهم ...

 

* دفتر سوم مثنوی ابیات ۲۵۶۹ - ۲۵۹۸

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/10/06ساعت توسط مهسان |

یکی از همین روزها می خواهم برایش ایمیل بزنم!

بگمانم خیلی چیزها را باید بنویسم ...

شاید هم اول باید خیلی چیزها را بپرسم و بعد خیلی چیزها را بنویسم ...

بگمانم خیلی چیزها را نباید بنویسم ...

شاید هم اگر همه چیز را بداند راحت تر بتواند فکر کند ... راحت که نه! یعنی بهتر بتواند فکر کند ... بهتر که نه! ...

در هر صورت شاید در قضاوتش موثر باشد ...

دوستش دارم ...

چون دوستم بود!

دوستم ندارد!

چون 4 سال است از من سراغي نگرفته است ...

دوستش دارم ..

چون دلم برايش تنگ مي شود ...

دوست ندارد ...

چون مي ديد كه اذيت مي شوم اما سكوتش را به من مي بخشيد ...

...

فكر كنم بايد همين روزها ايميل بفرستم ...

بگويم:

اين همه سال دوستي و خاله بازي و رفت و آمد و سفر و حذر و گردش و كار و همكار و همدلي و خنده و گريه كه با هم داشتيم را كجا بگذارم كه هر از چند گاهي اينقدر آزارم ندهد؟

بگويم:

همه ي سالها را بي خيال! دلتنگي ام را چه كنم؟

بگويم:

دلتنگي ام را بيخيال ... دلم مي خواهد درآغوشت بگيرم ... مثل همان موقع كه از سفر برگشته بودي ..

...

بيخيال!

هيچ نگويم بهتر است ...

رفاقت با او به من آموخت : نرم نرم وارد زندگي آدمها شوم و كم كم از زندگي اشان بروم ...

و بگذارم هر جور كه راحتند ... هر جور كه دوست دارند با من دوست باشند و دوست بمانند ...

در مورد "دوست " بيش از اينها خواهم نوشت ...

باشد براي بعد

 

پي نوشت: ژينوس مهربان من! نرگس هايي كه با اس ام اس برايم فرستاده بودي عطرش ماندگار تر از نرگس هايي است كه از سر چهار راه خريده بودم ....

+ نوشته شده در شنبه 1388/09/28ساعت توسط مهسان |

گاهی فکر می کنم باید همه چیز تغییر کند!

همه چیز منظورم باورهای ذهنی و کلیشه ای است که در مورد مسائل مختلف داریم!

خاطرم هست سالها پیش وقتی به یکی از بستگان گفتم: همیشه از کادوهای روز تولدم بدم می آید! .. خیلی بهش برخورد! - خوب آدمی بود که هر سال به من هدیه می داد -

همیشه از اینکه آدمها تنها بهانه ی شان به تو برای تبریک یا هدیه دادن روز تولد توست ٬ و باید سالی یکبار خود را موظف بدانند!! که تبریک بگوید و هدیه دهند بدم می آید ...

ممکن است یک نفر در ۲۰ سال زندگی یکبار به من هدیه دهد ... آن هم بی هیچ بهانه ای ... - نه تولد و نه عید و نه ...  اما من آن را دوست دارم!

خیلی دوست دارم ...

دوست دارم در مورد آدمهای دیگر هم اینگونه باشم ...

نه تنها در داد و ستد ...

که در روابط ...

که در حرف زدن ...

که در ...

در همه چیز!

چه کسی گفته که همیشه باید آنها که همخون تو هستند را دوست تر بداری؟!

چه کسی گفته که ...

از کلیشه ها بگذریم ..

که تنها سر تفاهم هایی ایجاد می کند و به سو تفاهم های ایجاد شده دامن می زند!

...

کار سختی است همرنگ جماعت نشدن ... اما سخت تر برای من آن است که خودم را همرنگ جماعت نشان دهم  و کارهایی انجام دهم و حرفهایی بزنم که کاملا مغایر وجودم و افکارم و ... است!

همین!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/05ساعت توسط مهسان |

آمده ام!

برای نوشتن!

برای اینکه دلم برای نوشتن تنگ شده است ...

انقدر که وقتی تایپ می کنم انگار خواهر کوچکم را ماه ها ندیده باشم گریه می کنم!

...

سرگرمم!

خیلی سرگرم ...

سرگرم زندگی ...

از مطالعه و سینما و گردش های روزانه و شبانه بگیر تا پای درد دل دوستان نشستن!

از خرید هویج و گل کلم و کرفس برای درست کردن ترشی بگیر تا دنبال "تیغ اره" رفتن برای عمل جراحی خواهرم!

از گل خریدن و سر کوچه منتظر دوستی ایستادن بگیر تا ساعتها در صف مخابرات ایستادن!

دنبال کار گشتن و هر روز زیر و رو کردن تجربیات و علایق و توانایی هایی که بتواند کمکت کند تا جایی استخدام شوی و کار کنی ...

حالا خیلی از لحظه هایت را یا موسیقی پر می کند و یا نجوای دوستی که دوست دارد با تو صحبت کند و تو برایش صحبت کنی ...

...

خیلی محو زندگی شده ام!

محو تمام لحظه هایش ...

دیگر فقط به خوشی ها خوش نیستم و فقط به غمها غمگین!

دیگر آنقدر بی خواب نمی شوم که تمام شب در خانه راه بروم!

حالا گاهی ساعت ۱۰ شب از فرط خستگی خوابم می برد ...

با تمام اینها ... با تمام اینها ...

هنوز چیزهای زیادی از فکرم می گذرند که باید گوشه ای باشد - مثل همینجا - تا بنویسمشان!

هنوز هم با خواندن هر خطی ... با دیدن هر تصویری ... با یافتن هر حس تازه ای در خودم ... با فکر کردن به خیلی از روزهای گذشته ... با مرور تجربه هایم ... با خاطرات دوستانم ... هزاران کلمه در ذهنم جمع می شوند و بی تابی می کنند تا بیایند و اینجا بنشینند ....

تا خوانده شوند!

که تنها با خوانده شدن حس "بودن" م و "ماندن" آن هم به شکلی دیگر در من ماندگار تر می شود ...

پس .. خواهم نوشت ... با نهایت دلتنگی برای "حضور" در اینجا!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/27ساعت توسط مهسان |

فکر کن روزها آنقدر خوب می گذرند که توان نوشتن را می گیرند!

یعنی نمی دانی کدام خاطره را تعریف کنی که هیچ کدام از خاطرت نرود ...

یعنی نمی دانی خدا را رو به کدام زبان شکر کنی ...

یعنی هر ثانیه دلت می خواهد زمان همان جا متوقف شود و تو لذت ببری از تمام صدم به صدم ثانیه هایش ...

یعنی ...

یعنی وقتی "دوست داشتن" را تجربه می کنی و "دوست داشته شدن" را آنهم بار دیگر اما به شکل دیگر  زندگی برایت شیرین می شود!

یعنی فراموش می کنی که وبلاگی بوده است و ...

یعنی هزار و یک پیغام برایت می گذارند که "بی معرفتی ..."

یعنی ...

یعنی هنوز همه اتان را دوست دارم اما حق بدهید که ...!!!!:)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/29ساعت توسط مهسان |

"سلام

حال همه ی ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند

با این همه ...

عمری اگر باقی بود٬

طوری از کنار هم می گذریم

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد

و نه این دل نا ماندگار بی درمان!

 

نه ... ری را جان!

نامه ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه

از نو برایت می نویسم:

حال همه ی ما خوب است

اما تو باور مکن! "

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/01ساعت توسط مهسان |

دارم می رم! ۷-۸ روز از این خاک فاصله دارم!

مواظب این خاک باشید ...

و مواظب خودتون ....

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/11ساعت توسط مهسان |

" مي گن وقتي قاصدك رو دوش گل سواره ... خوشبختي مي آره ... كاش بودي و مي ديدي ..."

هايده است –هايده بود – ريتميك مي خواند ... مثل هميشه دلم مي خواهد شانه هايم را تكان دهم و كمي همان جا كه هستم – همين جا – جلوي مانيتور كامپيوتر ، نشسته برقصم... و مي رقصم ... چه رقصي؟ گريه مي كنم ... براي آنچه كه خودم مي خواهم

..-خودم مي خواستم –

تنهايي بد دردي است... گرفتارش نشوي ... وقتي هيچ كس نيست كه پنج جمله از حرفهايت را بفهمد ... وقتي ماندن آنقدر سخت شود كه به قول شادي : درد دوري به آن بيارزد ...

تنهايي درد بدي است ... مورد التفات و مهر هيچ كس نبودن ... كسي نمي داند تو كي مي خوابي و كي بلند مي شوي؟ كي سرفه مي كني؟ كي مي خندي؟ عدس پلويت را چه جوري درست مي كني؟ بين "اكسپورت" هاي فيلم كجا در مي روي؟ بي كسي درد بدي است ... به گمانم بد تر از دندان درد ! ... كسي نمي داند كدام كتاب ها را بالاي تختت گذاشتي كه هر شب چند خطش را بخواني ... هيچ كس ساده ترين چيزها را در زندگي ات نمي داند ....  چه برسد به اينكه ...

بعد فكر كني كه بروي ...

هر چه دورتر بهتر...

حداقل تنهايي را بذاري بردوش سفرت و ناشناس بودنت ...اما  كجا؟ از تنهايي فرار كني و تنها تر شوي؟ ...

ترانه ي ديگري مي خواند:  "شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم ... بي تو بودن را براي با تو بودن دوست دارم ..."

ريتمش كند است ... هي فكر مي كنم ... كدام شانه؟ ... ياد تو مي افتم كه وسط خيابان بغلم كردي .. سرت را روي شانه ي من گذاشتي و گريه گريه گريه .... انقدر كه تا چندين دقيقه نتواستم صورتت را ببينم

مقنعه ام خيس شده بود – درست مثل همان شبي – همان نيمه شبي – كه دوستم آمده بود و سرش را روي گردن من گذاشته بود ... و زار زار گريه كرده بود ...

آن شب ياد تو افتاده بودم ... او هم مثل تو براي از دست دادن عشقش گريه مي كرد ... او هم مثل تو تلاش كرده بود – خيلي – اما تو به جايي رسيدي – شايد هم نرسيدي – ولي او به جايي نرسيد – شايد هم رسيد! الله اعلم!

 

 

بعد ها فكر كرده بودم چرا بغلت كرده بودم ... چرا بوسيده بودمت ... مهم نبود ... آخر اينكار برايم خيلي سخت است ...  معممولا از زير دست دادن با افراد هم در مي روم چه برسد به در آغوش گرفتنشان و بوسيدنشان ...

بايد يك نفر را خيلي خيلي خيلي دوست داشته باشم كه دلم بخواهد در آغوش بكشمش و ببوسمش!

آن وقت تو!

هنوز هم فكر آن روز اذيتم مي كند ...

جلوي آن مرغ فروشي ... من محو خياباني كه نمي شناختم ...

بگذريم ..

كاش آن روز به اندازه ي امروز بزرگ شده بودم كه نيايم به ديدنت ... و نبينمت  ... و بدون اينكه فكر كنم حريف قدر زندگي هستي از چهره ات خوشم بيايد.

كاش ديدنت فقط در همان لحظه – چه مي دانم همان ساعت – و همان روز تمام مي شد ... و رد پايت تا اين لحظه – اين ساعت و امروز روي زندگي ام نمي ماند ... كه امروز من بمانم و يك دنيا احساس عذاب وجدان ... كه چه ؟

كه هيچي ...

اين روزها من بي خيال روزگار خودم به تو فكر مي كنم .. و از يك حس 50-50 مايه ي اميدواري مي سازم براي بودنت .... – و البته براي نبودنم –

مي داني كه مهم نيست ..

مي دانم كه مهم نيست ...

من روزهاست فهميده ام  كه مهم تويي ....

روزهاست ....

و خيلي درد بزرگي است كه حتي به عنوان دوست در زندگي هيچ كس اهميت نداشته باشي ..

و اهميتت خلاصه شود در ...

بيخيال ...

حرف نمي زنم...

من روي سخنم با توست اما ممكن است هر كسي بيايد و برداشت هايي كند كه درست نيست ...

....

كاش تو لا اقل خوش باشي ... من كه نبودم ... كاش تو روزهايت را خوش باشي ...

+ نوشته شده در شنبه 1388/02/19ساعت توسط مهسان |

خیلی دوست دارم وقتی فردا صبح از خواب بلند می شم نگران خیلی چیزها نباشم ....

نگران کار کسی و خستگی کسی دیگر

نگران نگاه تمام آدمهای آشنای دور وبرم

نگران سوالهایی که این روزها بعضی ها از یکی دو نفر نزدیک من می پرسند

نگران لبخندهایی که گاهی از ته دل می زنم

نگران اشکهایی که گاهی نا خواسته می ریزند

نگران اعتقادی که گهگداری گفته می شود

...

کاش فردا صبح نان و پنیر را بیدغدغه بخورم ...

اصلا پنیر هم نه!

من به نان بی دغدغه راضی ام ...

..................

می دانم تقصیر زمین و زمان نیست که من الان اینجا با این تفکر و به این شکل زندگی می کنم

اما آیا همش تقصیر خودم است؟

ناراضی؟ ۱۰۰٪؟ نه!

اما راضی .... کمتر از ۳۰٪

...

دنیا خسته کننده است وقتی بیشتر از ۱۰۰جمله در دلت بماند ...

نه جرات نوشتنش را داشته باشی ... نه گوشی برای بازگو کردنش ...

دنیا ترسناک است وقتی ببینی اینقدر تنهایی ...

دنیا ...

متنفر شدن از چهاردیواری هایی که هر کدام به نوعی پناهت هستند ..

بیخیال!

امروز هم گذشت ...

فردا هم می گذرد ...

کاش یکی از همین روزها را من بگذرانم! 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/16ساعت توسط مهسان |

چقدر دلم نوشتن می خواهد ...

اما نه اینجا ...

کجا؟

هنوز نمی دانم!

چرا؟
بماند برای بعد ...

کی؟

همین روزها

....

اینجا حتی نمی توانم بگویم از چه کسی بدم می آید و از چه کسی نه!

اینجا حتی نمی توانم بگویم دلتنگ چه کسی هستم

اینجا حتی نمی توانم بگویم چقدر خسته ام و چرا؟

اینجا ...

راستش اینجا به هیچ دردی نمی خورد ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/16ساعت توسط مهسان |

ساده بودم مثل خاک

  

                                     ....................................

                                                                           

                                                                                      آب ما را گل کرد ....

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/02/14ساعت توسط مهسان |

۹ فروردین که یادتونه؟!رفتم شمال!

دل دریا تنگ شده بود ...

۹ اردبیهشت هم رفتم!

خوش گذشت ...

این دفعه سفر دوستانه بود!

زدیم و رقصیدیم و گپ زدیم و خندیدیم ....

از آرین به خاطر معرفتش ممنونم

و از ژینوس به خاطر بودنش

و از تمام دوستانی که لحظه های شاد برای بقیه ساختند

....

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/02/14ساعت توسط مهسان |

آی آدمها!

شاملو نگفت!

اما من می گم!

از دستتون خسته شدم!

....

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/02/14ساعت توسط مهسان |

..................................................................

همیشه اون چیزهایی که به عنوان "یادگاری" هستن برای آدم نمی مونن ... گاهی خاطره هایی که می مونه حسی به آدم می ده که ناگفتنیه!

..................................................................

همه ی اینها رو گفتم که بگم مارینا جان:

دامن گل گلی کرم قهوه ای ... کیف و کفش زرشکی ... شمعدان آبی ... کاپشن زرشکی ... تیشرت مشکی ... مداد اتود روترینگ سفید ... عروسک صورتی ... و صدتا چیز دیگه که هنوز توی کمد و دور و بر خونم می تونم پیداشون کنم هیچ کدوم اندازه ی همون ۲-۳ خط نوشته ی قرار داد لوس مسخره مون برام خاطره نشده .....

چند روزه که دلتنگی انقدر فشار اورده که اون رو گذاشتم جلوی آینه ... می خوانمش ... می خندم بلند بلند ... بعد گریه می کنم های های ....

.................................................................

اون شبی که سارا اومده بود پیش من و از ۱۲ شب تاز ۷ صبح حرف زدیم از تمام گفته ها و ناگفته ها که گفتم گریم نگرفتم - بعضا خنده ام هم گرفت - اما وقتی ۵ صبح صحبت تو شد و من گفتم که آخرین بار که دیدمت هیچ مشکلی نبود ... یعنی با هم رو بوسی کردیم و رقصیدیم و گفتیم و خندیدیم ... و بعد از ان تنها باری که دیدمت شب عروسی ات بود و در این فاصله در حد چند اس. ام.اس باهات در ارتباط بودم .... گریم گرفت!

انقدر که چند لحظه دستم روی صورتم موند و نتونستم برای سارا بگم که چه شد؟

که تمام آن شب تا صبح را گریه کرده بودم

که هدیه نمی دانست چه کار کند؟

که نسیم و فرنوش دلداری می دادند

که هیدا و مامانت ....

که وقتی رسیدم مامانم پرسید خوش گذشت؟ و من نتوانستم جواب بدهم

که فردا صبحش همکلاسی هایم پرسیدند: "عروسی بهترین دوست من" چطور بود؟ و من زار زار گریه کردم

که فردا ظهرش منزل خاله ازم پرسیدند: عروسی بهترین دوستت غم انگیز نبود ... گفتم چرا ... و گریه کردم و پلو خورش بادمجان در گلوبم ماند ...

....

که هنوز بعد از ۳ سال از آن جشن دلتنگت می شوم ...

که هوز بعد از ۳ سال بزرگترین سوال زندگی من است که چرا؟

که هنوز ...

که هنوز دوستت دارم و دلم برای اداهای سر صبحت که شکلک های یاهو بود تنگ  است ....

که هنوز یاد خنده هایت می افتم

و یاد گریه هایت

و سرت که تمام راه اصفهان روی شانه ی من بود

و خودم ....

که انگار نمی توانم با هیچ کس دیگر صمیمی باشم ....

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/02/07ساعت توسط مهسان |

در جواب سوال دوستم ... و دیگران!

:

می مونم! حداقل تا ۱۸ ماه دیگه!

با یکی از دوستان قدیمی همکار می شم!

کار می کنم ...

زبان می خونم ...

۱۸ ماهه دیگه تصمیم نهایی رو می گیرم...

اما تا اون موقع برنامه مشخصه!

سوالی نبود؟
بریم؟ ...

 

رفتیم!

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/30ساعت توسط مهسان |

....

صد تا خط نوشتم و پاک کردم!

همش خوب بود ها - به جان خودم -

یه ذره اش هم بد نبود!

یعنی به قول یه دوست قدیمی!!!!! اصلا "غر" نزدم!

.....

گفتم دوست قدیمی و یاد یک ماجرا افتادم که تو این وبلاگم نمی نویسم!

دوستی که همون روزی که آقای مشاور بهم گفت این "رقیب " بود نه دوست! من خنده ام گرفت!

چون به رقیب بودنش فکر نکرده بودم!

یعنی با ورودش به زمین مسابقه من رفته بودم!

.....

حالا اون دلش خوشه که من از غمش خوشحالم ....

و من خوشحالم نه از غصه ی اون - اصلا - از اینکه هم اون موقع و هم حالا تونستم انسان باشم! - یه کمی -

.....

فعلا بای تا بعد!

+ نوشته شده در جمعه 1388/01/28ساعت توسط مهسان |

این چند روز خیلی خوش گذشت ...

گشتن های شبانه ... تو تمام بزرگراه های تهران ...

پارک و سینما و کافی شاپ و رستوران

مسخره بازی و خنده

داستان زندگیت و یه بغض کوچولو

شاد کردن مرجان و دنا - که به قول خودشون بعد از مدتها تهران بهشون خیلی خوش گذشته-

و...

ممنون دوست من!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/26ساعت توسط مهسان |

در گذر سالهایی که ندیدمت آدم دیگری شده ام ...

این "دیگری" را از میان حرفهایی که برای دوستان صمیمی آن روزها نقل می کنم می فهمم!

درست می توانم بگویم "یهو" می بینم این مهسان که این روزها می بینی آن مهسان که آن روزها می دیدی نیست ...

تمام تفکرات و اعتقادات و ارتباطات و عشقها و نفرتهایش تغییر کرده اند ...

همین!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/26ساعت توسط مهسان |

آسمون رو ببین... کیف کن!

یه دقیقه می باره ... چند دقیقه بعد خورشید می تابه ...

امروز برف می آد و فردا هوا گرمه!

...

خیلی با حاله ...

لذتش رو ببر!

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/16ساعت توسط مهسان |

روی پنجه ی پاهایم بلند می شوم ...

آب گرمی که روی دستهایم می ریزد جلوی بغضم را می گیرد

-بغضم را قورت می دهم -

جای پایم را تغییر می دهم تا بایستم ...

تا بیش از این محقر نشوم زیر رگبار کلماتی که نمی دانم تا چند روز پیش کجا بودند؟

نه ... نه ...

تقصیر من است ...

تقصیر خود خود من ....

تو تن تحقیر شده ی شکسته ی مرا ندیدی وقتی میان خطوط یکی در میان نوشته ها  حرفهای تو را می شنید

تو صدای شکستن وجود مرا نشنیدی وقتی میان آواز کسی آوار صدایی دیگر بر سرش خراب می شد

تو چشم های مرا ندیدی وقتی خیره به چشمهای عاشق کسی حسرتش را پلک می زد و تنها و تنها - و دقیقا تنها - می خواست تو کمتر فکر کنی ...

تقصیر خود خود من است ...

اینک تصمیم بودن ویا نبودنم را به دست کسی دیگر خواهم سپرد ...

شاید بروم

شاید بمانم

صبر کن

نه بیشتر از من!

تا چند روز دیگر ....

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/15ساعت توسط مهسان |

۱۵ روز مهلت فکر کردنم تمام می شود ...

قبل از غروب است ... کسی می گوید که تصمیم ها خودشان گرفته خواهند شد

قبل از غروب است ...

باور نمی کنم ...

اما آوار حرفهای دوستی بر سرم تصمیمم را نهایی می کند ...

راه من رفتن است ...

زیرا تمام دلخوشی هایم لگد مال شده اند ...

پیشتر ها اول گوشم روشن شد بعد چشمم و بعد وا مصیبتا ...

این روزها اول چشمم روشن می شود ... حتی روشن تر!

تکلیف زندگی مشخص شد ..

"رفتن" ..

کجا؟ نمی دانم ...

کی؟ اولین زمان که بتوانم

چگونه؟ تلاش کنم ... بیش از پیش ... بیشتر از پیش

........................................

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/15ساعت توسط مهسان |

من به تاوان انتخاب کشور

من به تاوان انتخاب دین

من به تاوان انتخاب همسر

من به تاوان انتخاب شهر

من به تاوان انتخاب دوست

من به تاوان انتخاب های مختلف دیگران زجر کشیده ام

....

این روزها تاوان بی مهری کسی دیگر را به تو پس می دهم!

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/08ساعت توسط مهسان |

جمله جمله حرفهایت آرزو های مرا تکه تکه می کند

من کوچه ی خوشبختی تو را یک شب با بهت بی نهایتی کشیدم ..

نقاشی نمی دانستم

اما به گمانم برایت سنگ تمام گذاشتم

درست همان لحظه که سنگی جلوی در خانه ی خود گذاشتم

و درختهای بلند سرو سر به فلک کشیده را در باغچه های کوچک خوش منظری کاشتم

کوچه قشنگ شده بود اما حیف ...

من رفتم

من رفته بودم بالای شهر

با درختان چنار قدیمی ...

با باغچه ی مادربزرگ ...

با دیوار های کهنه ...

...

برای عید به دیدنت آمدم

کوچه دیگر کوچه نبود

خرابه بود

خرابه ..

درختها سوخته بودند گر چه هنوز سر بر آسمان داشتند

و سنگ جلوی در خانه ی ما کوچک شده بود

شکسته بود ...

دیدمت

لگد می زدی به دیوارهای کاهگلی خیس و باران خورده ی خانه ی من

گفتی یاد من افتادی ...

گفتی دلتنگم شدی ...

گفتی حوصله ی یادگاری نوشتن نداشتم ... لگد زدم تا دیوار هم نباشد

گفتی ....

یادم نیست!

چون برگشتم

آمدم

بیش از آنکه اندوه دیوار خراب خانه ی خود را داشته باشم

بار نگاه غمزده ی تو و درختان سوخته و کوچه ی خرابه بر دوشم سنگینی می کرد ...

هنوز هم ...

هنوز هم ...

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/01/07ساعت توسط مهسان |

۵ تا عکس ...

سفر کیش کنار بوته ی گل کاغذی

سفر اصفهان در جشن عروسی دوستانمان

تولد من- منزل ما - با هم می رقصیم - درست مثل هم

تولد تو - منزل شما - با هم می رقصیم - درست مثل هم

منزل جدید ما و چهره ی خندان من و تو ..

...................

این همه خاطره را کجا بگذارم؟

+ نوشته شده در جمعه 1388/01/07ساعت توسط مهسان |

منم و ۱۰ روز فرصت انتخاب برای زندگی ...

منم و ۱۰ روز فرصت انتخاب برای هزار ماندن و رفتن ...

منم و ۱۰ روز فرصت انتخاب برای ...

یکی کمکم نمی کنه؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/06ساعت توسط مهسان |

گریه کنم یا نکنم حرف بزنم یا نزنم

من از هوای عشق تو دل بکنم یا نکنم

با این سوال بی جواب پناه به آینه میبرم

خیره به تصویر خودم میپرسم از کی بگذرم

یه سوی این قصه تویی یه سوی این قصه منم

بسته بهم وجود ما تو بشکنی من میشکنم

نه از تو میشه دلبرید نه با تو میشه دلسپرد

نه عاشق تو میشه موند نه فارغ از تو میشه بود

هجوم بن بست رو ببین هم پشت سر هم رو به رو

راه سفر با تو کجاست من از تو میپرسم بگو

بن بست این عشقو ببین هم پشت سر هم رو به رو

راه سفر با تو کجاست من از تو میپرسم بگو

تو بال بسته منی من ترس پرواز توام

برای آزادی عشق از این قفس من چه کنم؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/05ساعت توسط مهسان |

از امروز - شاید هم امشب- صداقت را برای وبلاگ دیگری کنار بگذارم! تا راحت تر و بهتر بنویسم ...

از امروز - شاید هم همین امشب - اینجا فقط بیایم و بگویم که چقدر کتاب خاله بازی بلقیس سلیمانی خوب بود و از کتاب قبلیش - بازی آخر بانو - بهتر بود و بگویم که دلم می خواهد هر لحظه آهنگ " گریه کنم یا نکنم" گوگوش را بشنوم و بگویم که چقدر با خواندن وبلاگ فینگیل بانو می خندم و با خواندن وبلاگ حاج باران از راحتی نوشتنش لذت می برم و بگویم که چقدر این روزها پیانو می زنم و بگویم که ...

همه ی چیز هایی که می توانی در صف نان و ایستگاه اتوبوس و غیره بی دردسر برای دیگران بگویی

این وبلاگ دیگر همین خواهد بود تا نه کسی غصه مرا بخورد و نه کسی قصه مرا - چه خوب چه بد - بخواند و بداند

...

از امروز - و شاید همین امشب- من تنها یک نوسینده ام و تو تنها یک خواننده!

نه من "مهسان " م و نه تو "..." ...

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت توسط مهسان |

جملات کوتاهی در باب سفر به دیار چابهار:

- چمدانم از تهران به ارومیه رقت و خودم به چابهار!

- ساعتی پس از سال تحویل با چای سوختم!

- خوش گذشت!

- دریا عالی بود!

- از مهمان نوازی و مهربانی دوستانمان ممنونیم!

- جای همه خالی!

- غروب روز دوم فروردین چمدانم آمد!

- امروز برگشتم!

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت توسط مهسان |

در یک اقدام انتحاری وقتی والدینم می خواهند تا سال تحویل را با آنها باشم سنگ بزرگی - به زعم خودم - جلوی پایشان می گذارم: اگر رفتید چابهار من هم چند روز می آیم ...

به ساعت نمی کشد که تماس می گیرند: بلیط رفت و برگشتت را تحویل دادیم به آقای .. تا امروز برایت بیاورد تهران!

نهایت محبتشان است ... لطفشان .... دوست داشتنشان .... که بر حفظ زندگی مستقل من حتی در نوروز ارجحیت دارد ...

از قضا فردا صبح زود مسافرم ...

چند روزی نیستم ...

مواظب وبلاگ هایتان باشید تا برگردم!!!

....

سال نو می شود ...

اما به اندازه ی نو شدن من و تو مهم نیست!

روز را خورشید می سازد ...

اما روزگار را انسانها ....

انگار کسی در گوشم می گوید: باید بیشتر تلاش کنیم!

...

زود بر می گردم!

"نوروز مبارک"

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/12/30ساعت توسط مهسان |