درست مثل تصورم همه چیز را می چینم ...
مثل تصورم از تنهایی ...
با لیوان نسکافه و شکلات تلخ!
می نشینم روی صندلی تا حرفهایم را بنویسم ...
خیلی وقت است ...
شاید خیلی سال ...
حتی زمانی که قصد می کنم تا چند جمله از روی شادی یا غم یا دلتنگی یا آب و هوا برای خودم بنویسم می نشینم روی همین صندلی و تایپ می کنم!
و شاید کامپیوترم تنها چیزی است که وقتی برای نوشتنم روشن می شود به فکر هزینه ی برقی که باید دو ماه بعد برایش پرداخت کنم نیستم ...
دلتنگم!
دلتنگ یک بیخیالی ...
یک بی خیالی که سالها نداشته ام ...
یک بیخیالی که خیلی روزها تلاش کرده ام داشته باشم ...
اما باز با یک تماس ٬ یک فکر یا یک عکس چکه چکه چکیده اند بر روی صورتم!
بیخیالی هایی که تبدیل شدند به اشک ...
هر بار که قصد بی خیالی داشته ام ٬ صدای های های گریه هایم شدید تر بوده است ...
...
خوبم ...
حس آدمی را دارم که آشی نخورده و دهانش سوخته و بوی پیاز داغ آش هوسش را تازه کرده!
بله!
یعنی چیزی فراتر ... چیزی بیشتر ...
...
نیمه شب است ...
می دانم بعد از مدتها باید خوب بنویسم ...
ننویسم که چه خوابهایی می بینم ...
ننویسم که چه حرفهایی می شنوم ...
ننویسم چه اتفاق هایی می افتند ...
...
پس نسکافه را تا ته سر می کشم و در خیالات فرو می روم ...
آری!
من خوبم ...
این همون آهنگه است که خیلی آرومه و قدیما یعنی خیلی خیلی قدیما رو همه ی فیلم های عروسی بود و همیشه منو یاد تصویر خاله و شوهر خاله ام می انداخت وقتی وارد سالن عروسی شدند و من به گمانم ۴ ساله بودم و همیشه یه خاطره ی محو ازش دارم ...
اما برای همیشه این نوا به من حس خوبی رو داد
حتی هنوز وقتی عکس عروسی خاله که کنار تلویزیونشان است را می بینم این صدا را می شنوم!
**************
تنها خاطرم هست که چند برگ کاغذ مچاله شده را به من داد و گفت: این هم نت آهنگ جان مریم برای تو!
۱۳ ساله بودم ... صبح و ظهر و شب نوای خانه ی مان این آهنگ بود که من تنها نت ملودی اش را داشتم و برای خودم آکورد های مختلف در نظر می گرفتم و می نواختم ...
۱۴ ساله بودم که عروسی یکی از دوستانم بود - من اون موقع دوست ۲۵ ساله داشتم - تو عروسی ارکسترشون براش کاری پیش اومد و تقریبا هنوز ساعت ۱۱ نشده بود که رفت! دوستم که به من گفت می شه یک کمی ارگ بزنی!!! .. خلاصه با خواهش اون ها و ترس من که جلوی ۳۰۰ نفر آدم باید ساز بزنم ... اون هم در حالیکه تمام ۳ سال گذشته رو آهنگ های کتاب بیر و تامسون و هانون رو زدم و فقط ۲-۳ تا آهنگ قری ! بلدم شروع کردم! فکر کنم ۲۰ بار آهنگ جان مریم رو زدم .. تندش کردم ... کندش کردم ... ملت هم می رقصیدن!!! بعدها همه ی فامیلشون بارها تشکر کردن که دستت درد نکنه!!!!!
۱۵ ساله بودم ... فیلم "خواهران غریب" ساخته شد بود و در آن فیلم با ملودی این آهنگ شعر دیگری خوانده می شد که به جای "آی نازنین مریم" می خوند " آی قهر نکن تو با من " ...
همون روزها یه دوستی داشتم که هی با من قهر می کرد - و البته زود هم آشتی می کرد - نه مثل حالا که ۴ ساله با من حرف نمی زنه ... مارینا رو می گم ...
یکی از همون روزهایی که ناهار خونه ی ما بودن و با هم قهر بودیم ... خلاقانه منت کشی کردم و براش این آهنگ رو زدم و خوندم که : آی قهر نکن تو با من! "
اومد پشت سر من ایستاد و صورتم رو بوسید و این یعنی آشتی ...
***********
۱۸ ساله بودم ... چند ماه خیلی بد رو پشت سر گذاشته بودم ... غروب روز تولدم بود و به شدت دلم گرقته بود .. به شدت نگران یک چک ششصد هزار تومانی بودم - که داستان دارد! - کافی بود کسی حرف بزند تا گریه کنم ... هی با مامانم حرف می زدم تا مطمئن بشم که ششم برج ششصد هزار تومان داریم!
زنگ در را زدند و من اصلا حوصله نداشتم ... آمده بود با مانتو و روسری نشست رو مبل ... گفت: اومدم از روی این نوار کاست یه دونه برام کپی کنید ... می دونستم الان مامانم می گه : مهسان ...
کاست رو گرفتم و گذاشتم تو ضبط صوت .. بهم گفت "پلی" کن و صداش رو زیاد کن ... بعدا برای کپی کن ..
ولومش رو چرخوندم و رفتم سمت اتاق که دیدم داره می خونه: "چو گلها سرا پا نشاط و شوری تولدت مبارک "
و وقتی برگشتم آن خانم رو دیدم که صورتم رو بوسید ...
**********
۱۹ ساله که شدم من و مارینا و گلنوش که به ترتیب پیانو و گیتار ویولن می زدیم یک روز در هفته دور هم جمع می شدیم و تمرین می کردیم با هم همنوازی کنیم و برای دل خودمون ساز بزنیم ...
خیلی خوش می گذشت!
یادمه دفعه ی اول گلنوش یک نوار کاست آورد که یه والس باحال بود که هیچی از شعرش نمی فهمیدیم و فقط آهنگ قشنگی بود و ما ساز هامون رو ول کرده بودیم و والس می رقصیدیم ...
این آهنگ هم برای همیشه رفت تو آرشیو ترانه های تصویری من ...
**********
۲۰ ساله بودم ... دوستی داشتم ... دوستی با قلبی به بزرگی دنیا ...
وقتی با هم در خیابان قدم می زدیم مدام زمزمه می کرد:
"می رسد از دور صدای ساز مرد چوپان ... صدا صدای مهتاب
امید و امید که جاودان شود بهاران .. صدا صدای آفتاب ...."
همیشه حضورش پر از آرامش بود ... خواندنش ... راه رفتنش ...
برای تمام عمر هر وقت شنیدم این ترانه را به یاد آرامش او افتادم ...
**********
سال ۸۱ بود و منم در اوج یک تعصب بی مثال!
به نظرم هنر بود که در ایران مانده بودم و صبح و ظهر و شب هی "ایران ایران " می کردم ... حالا می خواست کتاب ناسینالیستی خوانده باشم یا تیم ملی بازی ای را برده باشد یا هر چیز دیگه ...
راه به راه آهنگ و شعر ها مربوط به ایران را جمع می کردم - حتی یادم هست برای یه شعر فریدون مشیری آهنگ ساختم! - ها ها ها!
بگذریم! شب شعری بود در مورد ایران! که من تمام تلاشم را کردم برای استفاده از موسیقی ...
نوای ماندگار آن شب به یاد ماندنی این بود:
" در روح و جان من ... می مانی ای وطن ... به زیر پا فتد آن دلی ... که بهر تو نلرزد ..."
البته حالا که پخش می کند تلویزیون کلی به خودم می خندم!
***************
۲۲ ساله بودم ...
عروسی نسیم و فرنوش بود و یکی از دوستان هم پشت میکروفن با صدای خیلی خوبی می خواند :
"دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو ببره از اینجا و اون ور ابرها بذاره
من می خوام تا آخر دنیا تماشات بکنم اگه زندگی برام چشم تماشا بذاره "
همه برای خودشون بودن! عروسی و داماد هم با شیفتگی به هم نگاه می کردن .. از اون نگاه ها که برای عکس های عروس و داماد دوست دارم .... از اونهایی که به دستور عکاس نیست ... طبیعیه ...
منم اون طرف تر بدون اینکه اونها متوجه بشن عکس گرفتم ...
هر بار این عکس رو دیدم تداعی نوای "من می خوام تا آخر دنیا تماشات بکنم " را برایم به همراه داشت
*******
پاییز بود ... تنها تهران زندگی می کردم ... چند روز قبلش یک نفر را در زندگی ام از دست داده بودم ...
تنها بودم .. بی نهایت تنها ...
آن روزها هنوز به تنهایی جایی رفتن فکر نکرده بودم ...
فکر نکرده بودم در طی ۳-۴ سال بعدش ۹۰٪ فیلم ها را تنهایی به سینما می روم ...
برای اولین بار بلیط کنسرت را گرفتم و رفتم جایی که بلد نبودم
کنسرت محمد نوری. ..
فقط به خاطر تمام خاطره هایی که با این همه نوا داشتم ...
هر چه می خواند من خاطره ای داشتم ...
هر چه می خواند مرا سرشار می کرد از چهره های دوست داشتنی ام ...
هر چه می خواند عکس های می آمدند و می رفتند ...
من که آن روزها اصلا خوب نبودم زمزمه ام شده بود این آهنگ:
"نمی شه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره
نمی شه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره " ...
و این روزها که زمزمه ام این است:
"دلم از اون دلهای قدیمیه از اون دلاست
که می خواد عاشق که شد پا روی دنیا بذار ه"
....
خیلی روزهای مرا بی آنکه خودم بخواهم نوای استاد محمد نوری در بر گرفته است ...
اصلا خیلی از خاطره هام یک فایل صوتی که صدای اوست را به همراه دارند ...
بیشترشان خوب هستند ...
بیشترشان برایم سرشارند از لبخند ...
حالا آدمهایی هستند که مرا تنها گذاشته اند اما هنوز آدمهایی هستند که دوست دارم برایشان بخوانم
"بی تو دنیا نمی ارزه تو با من باشو بذار ... همه ی دنیا منو همیشه تنها بذاره "
...
اما هنوز فکر می کنم: زندگی برام چشم تماشا می ذاره؟ ....
....
شاید یک روز هم آمدم از آهنگ دیگری برایتان نوشتم .... شاید!
بیش از ۳ ماه است ننوشته ام ...
دلم برای نوشتن تنگ شده است ...
باید می آمدم و می نوشتم که بیشتر از ثانیه های بد٬ روزهای خوب دارم و با آنکه تعداد آدمهایی که لحظه های خوب مرا دوست ندارند بسیار است اما تلاش آدمهایی که خوبی ها را برایم می سازند بسیار بسیار است!
دلم می خواست برای خیلی ها اینجا نامه بنویسم ...
برای پدرم تا بداند در روزهای سختی که داشته و کماکان دارد دعایش کردم ..
برای مادرم تا بداند چقدر برای فهمیدن غمهایش تلاش می کنم ..
برای خواهرانم تا بدانند چقدر دوست دارم زندگیشان بی دغدغه بگذرد ...
برای فاران تا بداند همیشه دوست بوده است و به معنای دوست ...
برای هدیه تا بداند همیشه همدردی هایش برایم آرامش بهش است ...
برای سارا تا بداند نهایت آرزویم برایش احساس خوشبختی است که نه تنها در کلمه بلکه به معنای واقعی ...
برای آرین تا بداند قدر لحظه هایی که همسرش زندگی می کند تا به خاطرش بیاورم پارسال همین روزها را که با بغض رو به روی من نشسته بود و می خواست برگردد ایران چون دلتنگش شده بود ...
برای ژینوس تا بداند چقدر عزیز است ..
برای ریحانه که هر یک جمله ای که با من حرف می زند می دانم از یک شناخت ۱۵ ساله نشات می گیرد .. ۱۵ سال است دوستیم ...
برای محمد تا بداند چقدر از حضورش ممنونم ...
و شاید برای خیلی های دیگر ...
خیلی هایی که بی پروا مرا محاکمه می کنند ... بی پروا رای می دهند ... بی پروا می شکنند و حق زندگی را با ذهن خود از من گرفته اند ...
من با حضور دوستانم لحظه هایم را می گذرانم که بی شک اگر نبودند زندگی بسیار سخت تر از این بود برای من ...
من نامه هایم را همان گوشه برای خودم نگه می دارم ... تا ...
...
من خیلی خسته شده ام ...
نمی دانی بنویسی سال ۸۸ سال خوبی بود یا نه ...
نمی دانی چگونه توضیح دهی این سال برای همیشه در ذهنت خواهد ماند ...
نمی دانی اگر بخواهی لحظه های خوب و بدت را بنویسی باید چندین صفحه سیاه کنی ...
پس مجبوری به چند دلیل اکتفا کنی و بگویی
سال ۸۸ خوب بود .... بخاطر روزهای آغازینش که کنار ساحل بی ریای چابهار گذشت ..
سال ۸۸ خوب بود ... بخاطر روزهای پایانی نوروزش که برایم دنیای خاطره بود و مهر ...
سال ۸۸ خوب بود ... به خاطر موفقیت کوچکی که داشتم و توانستم به خاطر نوشتن یک مقاله یک هفته به ایتالیا بروم ...
سال ۸۸ خوب بود ... به خاطر تابستانش که برای من شور دیگری داشت با گرمای مضاعفی که دلنشین بود ...
سال ۸۸ خوب بود ... به خاطر آنکه وقتی برای دیدن خانواده رفتم دوستم هم به شهرمان آمد و چند روز خیلی خوب را با هم داشتیم ...
سال ۸۸ خوب بود ... چون خیلی از دوستان صمیمی ام جشن ازدواجشان برگزار شد و یا مقدماتش فراهم آمد ... هدیه ٬ سارا٬ آرین و ژینوس ....
سال ۸۸ خوب بود ... بخاطر آنکه بعد از مدتها دو سه نفر از اطرافیان من عمل جراحی داشتند و همه سالم و خوب عمل را پشت سر گذاشتند ...
سال ۸۸ خوب بود ... بخاطر حضور آدمهایی که گاهی نگاهشان٬ کلامشان و رفاقتشان به زندگی ات طعم بی مثالی می بخشد ... مثل فاران ٬ مثل مهسان
سال ۸۸ خوب بود ... چون عشقی را تجربه کردم که زندگی ام را بسیار بسیار تغییر داد ...
سال ۸۸ سال خوبی بود ... آنقدر محو زندگی و لحظه هایش بودم که کمتر آمدم و سکوتم را فریاد زدم!
سال ۸۸ خیلی خوب بود ...
اما سال ۸۸ خوب نبود .... به خاطر لحظه های پر دغدغه ی خیابانها ...
سال ۸۸ خوب نبود ... به خاطر حماقت آدمهایی که کوچکند و احساس بزرگی می کنند
سال ۸۸ خوب نبود ... به خاطر آنکه ایرانم ٬ ایران نبود ...
سال ۸۸ خوب نبود ... به خاطر ...
بی خیال ...
بگذار ننویسم ...
ننویسم چه شد و به کجا رسید ...
بگذار تنها برایت آرزو کنم هر جای این عالم هستی سالی خوبی داشته باشی ... سال که هروقت در ذهنت نشست "۸۹" قلبت بتپد و وجودت سرشار از شعف شود ....
بگذار بگویم سال نو مبارک ...
سال نو مبارک ...
می گویند : حرف بزنی که چه بشود؟
می گویم: که حقم را بگیرم!
می گویند: نمی فهمد!
می گویم: آنوقت راضی هستم که تلاشم را کرده ام! شاید او نفهمد اما دیگران می فهمند ...
می گویند: یه وقت کسی دلخور یا عصبانی می شود!
می گویم: خوب اینگونه که پیش می روید هر روز میدان را برای تازاندن اسب مرادش بازتر می کنید!
می گویند: چه کنیم؟!
می گویم... هیچ نمی گویم! فکر می کنم دوباره دیالوگ تکرار خواهد شد!
****
بهار ۸۶ است ... دو سه سالی است همکلاسیهایمان برای اینکه زیر آب چند نفر را بزنند و تمام کسانی که از اخلاق و موها و تیپ و نمره دادنشان خوششان نمی آید و بدون کوچکترین خلوص نیتی آنها را کنار بگذارند از هیچ گونه تلاشی دست بر نمی دارند ... از نامه نوشتن و دیدار با روسا گرفته تا خراب کردن افراد میان جمع دیگران ...
به دوستانم می گویم: به جای تحمل این همه استرس ٬ باید ما هم تلاش کنیم ... حق آدم ها نا حق نشود ...
شانه بالا می اندازند .. می گویند: باید سکوت کنیم!
می گویم: حرف من این نیست که یاغی شویم! فقط حرفمان را بزنیم ... این گونه که پیش می رود بد خواهد شد ...
می گویند: هیس! حالا که یکی از استاد ها رفته و آن یکی هم می رود و ما هم درسمان تمام می شود و ...
باز هم سکوت حق را از حق دار می گیرد و به دست کسانی می دهد که نتیجه اش سال بعد معلوم می شود!!
***
در جامعه ی امروز ما نیز همین می گذرد ... سکوت مقابل حق را ناحق کردن چندین سال آدمها را عذاب داده ...
هر چند این روزها که سکوت را شکسته اند و حق شان را می خواهند در ظاهر فقط کشت و کشتار و زندان و ... را روبه روی خود دیده اند ... اما همین که دنیا صدای آدمها را می شنود ... برای من غرور آفرین است!
..
تمام حق های عالم وقتی گرفته شده اند که هیاهو بوده است ... و یا می توان گفت سکوتی نبوده!
از جنبه ی دینی نگاه کن به مسیح که مصلوب شد و امام حسین که شهید شد ... از جنبه ی اجتماعی نگاه کن به انقلاب کبیر فرانسه و انقلاب گاندی ...
اگر سکوت کنیم چه در خانواده ٬ چه در کلاس درس و چه در جامعه وقتی که اعضای خانواده یا همکلاسی ها و یا روسای یک جامعه حق ما را نا حق می کنند ٬ انگار مهر تاییدی می زنیم بر اعمال و افکارشان ... انگار قرون وسطی دیگری را شکل می دهیم ...
..
و من یکی از همین روزها حرفهایم را خواهم زد و حقم را خواهم گرفت و به جای آنکه مثل ۵-۶ روز و شب گذشته دنبال گوشه ی خلوتی بگردم برای گریه کردن٬ دنبال جایی خواهم گشت تا حرفهایم را بشنوند ...
همین چند سال پیش ... سرکلاس ....
می گفت: آدمیزاد است! دلش از صندلی و میز و کتاب که نمی گیرد ... دلش از آدمها می گیرد
می گفت: وقتی کسی با حرفش شما را می آزارد مثل خاری است که در دست شما رفته است ... خار کوچکی که شاید دیده نشود و به سختی از پوست بیرون کشیده شود ... اما میسوزاند!
می گفت: همانطور که دست خود را تر می کنید تا بلکه خار کم کمک خود را نشان دهد و در آید و سوزش دستتان کمتر شود٬ وقتی حرف کسی دلتان را می سوزاند٬ اشک می ریزید و به آب چشم سوزش دل را کم و کمتر می کنید ...
...
نشد!
حاصل چند روز راه رفتن و فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن ...
اما نشد!
حاصل روزها و شب هایی که بی آنکه بخواهم اشکهایم می آمدند ...
دردم کم نشد ...
...
دیشب پس از چند روز وقتی این دردها بیشتر و بیشتر شد ٬ وقتی پس از ده ها روز آدمهایی پیدا شدند که زاویه ی دیدشان و نحوه ی قضاوتشان تغییر کرد و بی آنکه من بخواهم دریافتند که موضوع چیز دیگری است اما باز به سبک زمانه و حال و روز همه ی دنیا سکوت اختیار کردند ... "خار"ی که موجب سوزش بود را نه در دستم که در قلبم حس کردم ...
تا صبح بی آنکه بخوابم فکر کردم ... فکر کردم که اهل پاسخ گفتن به ناسزا و فحش نیستم ... از طرفی دیگر فکر کردم یک سال سکوت من که به تبع از مثل "پاسخ ابلهان خاموشی است" نه تنها آبی روی آتش نبوده که شعله ور تر هم گشته است ... باز فکر کردم من به عنوان آدمی که ادبیات خوانده است و هنوز در تمام لحظه های تنهایی اش کلیله و دمنه می خواند و مثنوی و حافظ ٬ نباید تاثیر ادبیات را نادیده بگیرم ...
خلاصه آنقدر فکر کردم تا نزدیک سحر یاد حرفهای همان استاد افتادم وقتی چند ماه پیش در آخرین شب و آخرین ساعات همایشی با حضور ناطقین بزرگی مانند خودش برگزار شد ٬ حرفهایی زد که همان جا هم اشک مرا در آورده بود ...
استادی که "مثنوی" را تدریس نکرد ... بلکه تعلیم داد ...
۵ صبح است که مثنوی را بر می دارم و دنبال داستانی می گردم که آن شب استاد در مقابل حضار به نقل از مثنوی معنوی مولوی آورد ... تنها پاسخی که یافتم همین بود ...
داستان " گریختن عیسی (ع) "
می خواستم داستان را بنویسم ... اما فکر کردم شعرش شیرین تر است ...
عیسی مریم به کوهی می گریخت / شیر گویی خون او می خواست ریخت
آن یکی در پی دوید و گفت خیر / در پی ات کس نیست٬ چه گریزی چو طیر
با شتاب او آنچنان می تاخت جفت / کز شتاب خود جواب او نگفت
یک دو میدان در پی عیسی براند / پس بجد ٬ جد عیسی را بخواند
کز پی مرضات حق یک لحظه بایست / که مرا اندر گریزت مشکلیست
ازکی این سو می گریزی ای کریم / نی پیت شیر و نه خصم و خوف و بیم
گفت از احمق گریزانم برو / می رهانم خویش را بندم مشو
گفت آخر آن مسیحا نی تویی / که شود کور و کر از تو مستوی؟
گفت آری گفت آن شه نیستی / که فسون غیب را ماویستی؟
چون بخوانی آن فسون بر مرده ای / بر جهد چون شیر صید آورده ای؟
گفت آری آن منم گفتا که تو / نی ز گل مرغان کنی از خوب رو؟
گفت آری گفت پس ای روح پاک / هر چه خواهی می کنی از چیست باک
با چنین برهان که باشد در حهان / که نباشد مر تورا از بندگان
گفت عیسی که بذات پاک حق / مبدع تن خالق جان در سبق
حرمت ذات و صفات پاک او / که بود گردون گریبان چاک او
کان فسون و اسم اعظم را که من / بر کر و کور خواندم شد حسن
بر کُه سنگین بخواندم شد شکاف / خرقه را بدرید بر خود تا به ناف
بر تن مرده بخواندم گشت حی / بر سر لاشیء بخواندم گشت شیء
خواندم آن را بر دل احمق بود / صد هزاران بار و درمانی نشد
سنگ خارا گشت وز آن خو بر نگشت / ریگ شد کز .ی نروید هیچ کشت
گفت حکمت چیست کآنجا اسم حق / سود کرد اینجا نبود آن را سبق؟
آن همان رنجست و این رنجی چرا / او نشد این را و آن را شد دوا؟
گفت رنج احمقی ٬ قهر خداست / رنج و کوری نیست رنج ٬ آن ابتلاست
ابتلا رنجیست ٬ کآن رحم آورد / احمقی رنجیست کآن زخم آورد
آنچه داغ اوست مهر او کرده است / چاره ای بر وی نیارد برد دست
ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت / صحبت احمق بسی خونها که ریخت
اندک اندک آب را دزدد هوا / دین چنین دزدد هم احمق از شما ...
آن گریز عیسی نی از بیم بود / ایمن است او آن پی تعلیم بود
زمهریر از پر کند آفاق را / چه غم آن خورشید با اشراق را *
پس ا ز خواندن دوباره ی این شعر کمی آرام شدم ... گرچه زخم که می زنند تا مدتها هم اثرش می ماند و هم دردش ...
خاطرم هست که استاد گفت : " بدترین درد حماقت است .. بی علاج است ... کاش نه گرفتار این درد شویم و نه گرفتار دردمندان این درد "
گرچه در روزگار ما حتی اگر همنشینی با احمق را هم کنار بگذاری و عطایش ! را به لقایش ببخشی ٬ باز هم - مثل این چند ماه اخیر من - گرفتار معضلاتش خواهی بود ...
آنقدر گرفتار که گریه امان تو را ببرد و درد قلب بیچاره ات کند ..
آنقدر که قید رفت و آمد و همنشینی با عزیزان و مهمانی دوستانت را بزنی تا کسی از چهره ات نفهمد بر تو چه گذشته است ؟
من "عیسی" نیستم اما فرار را باید بر قرار ترجیح دهم ...
* دفتر سوم مثنوی ابیات ۲۵۶۹ - ۲۵۹۸
بگمانم خیلی چیزها را باید بنویسم ...
شاید هم اول باید خیلی چیزها را بپرسم و بعد خیلی چیزها را بنویسم ...
بگمانم خیلی چیزها را نباید بنویسم ...
شاید هم اگر همه چیز را بداند راحت تر بتواند فکر کند ... راحت که نه! یعنی بهتر بتواند فکر کند ... بهتر که نه! ...
در هر صورت شاید در قضاوتش موثر باشد ...
دوستش دارم ...
چون دوستم بود!
دوستم ندارد!
چون 4 سال است از من سراغي نگرفته است ...
دوستش دارم ..
چون دلم برايش تنگ مي شود ...
دوست ندارد ...
چون مي ديد كه اذيت مي شوم اما سكوتش را به من مي بخشيد ...
...
فكر كنم بايد همين روزها ايميل بفرستم ...
بگويم:
اين همه سال دوستي و خاله بازي و رفت و آمد و سفر و حذر و گردش و كار و همكار و همدلي و خنده و گريه كه با هم داشتيم را كجا بگذارم كه هر از چند گاهي اينقدر آزارم ندهد؟
بگويم:
همه ي سالها را بي خيال! دلتنگي ام را چه كنم؟
بگويم:
دلتنگي ام را بيخيال ... دلم مي خواهد درآغوشت بگيرم ... مثل همان موقع كه از سفر برگشته بودي ..
...
بيخيال!
هيچ نگويم بهتر است ...
رفاقت با او به من آموخت : نرم نرم وارد زندگي آدمها شوم و كم كم از زندگي اشان بروم ...
و بگذارم هر جور كه راحتند ... هر جور كه دوست دارند با من دوست باشند و دوست بمانند ...
در مورد "دوست " بيش از اينها خواهم نوشت ...
باشد براي بعد
پي نوشت: ژينوس مهربان من! نرگس هايي كه با اس ام اس برايم فرستاده بودي عطرش ماندگار تر از نرگس هايي است كه از سر چهار راه خريده بودم ....
همه چیز منظورم باورهای ذهنی و کلیشه ای است که در مورد مسائل مختلف داریم!
خاطرم هست سالها پیش وقتی به یکی از بستگان گفتم: همیشه از کادوهای روز تولدم بدم می آید! .. خیلی بهش برخورد! - خوب آدمی بود که هر سال به من هدیه می داد -
همیشه از اینکه آدمها تنها بهانه ی شان به تو برای تبریک یا هدیه دادن روز تولد توست ٬ و باید سالی یکبار خود را موظف بدانند!! که تبریک بگوید و هدیه دهند بدم می آید ...
ممکن است یک نفر در ۲۰ سال زندگی یکبار به من هدیه دهد ... آن هم بی هیچ بهانه ای ... - نه تولد و نه عید و نه ... اما من آن را دوست دارم!
خیلی دوست دارم ...
دوست دارم در مورد آدمهای دیگر هم اینگونه باشم ...
نه تنها در داد و ستد ...
که در روابط ...
که در حرف زدن ...
که در ...
در همه چیز!
چه کسی گفته که همیشه باید آنها که همخون تو هستند را دوست تر بداری؟!
چه کسی گفته که ...
از کلیشه ها بگذریم ..
که تنها سر تفاهم هایی ایجاد می کند و به سو تفاهم های ایجاد شده دامن می زند!
...
کار سختی است همرنگ جماعت نشدن ... اما سخت تر برای من آن است که خودم را همرنگ جماعت نشان دهم و کارهایی انجام دهم و حرفهایی بزنم که کاملا مغایر وجودم و افکارم و ... است!
همین!
برای نوشتن!
برای اینکه دلم برای نوشتن تنگ شده است ...
انقدر که وقتی تایپ می کنم انگار خواهر کوچکم را ماه ها ندیده باشم گریه می کنم!
...
سرگرمم!
خیلی سرگرم ...
سرگرم زندگی ...
از مطالعه و سینما و گردش های روزانه و شبانه بگیر تا پای درد دل دوستان نشستن!
از خرید هویج و گل کلم و کرفس برای درست کردن ترشی بگیر تا دنبال "تیغ اره" رفتن برای عمل جراحی خواهرم!
از گل خریدن و سر کوچه منتظر دوستی ایستادن بگیر تا ساعتها در صف مخابرات ایستادن!
دنبال کار گشتن و هر روز زیر و رو کردن تجربیات و علایق و توانایی هایی که بتواند کمکت کند تا جایی استخدام شوی و کار کنی ...
حالا خیلی از لحظه هایت را یا موسیقی پر می کند و یا نجوای دوستی که دوست دارد با تو صحبت کند و تو برایش صحبت کنی ...
...
خیلی محو زندگی شده ام!
محو تمام لحظه هایش ...
دیگر فقط به خوشی ها خوش نیستم و فقط به غمها غمگین!
دیگر آنقدر بی خواب نمی شوم که تمام شب در خانه راه بروم!
حالا گاهی ساعت ۱۰ شب از فرط خستگی خوابم می برد ...
با تمام اینها ... با تمام اینها ...
هنوز چیزهای زیادی از فکرم می گذرند که باید گوشه ای باشد - مثل همینجا - تا بنویسمشان!
هنوز هم با خواندن هر خطی ... با دیدن هر تصویری ... با یافتن هر حس تازه ای در خودم ... با فکر کردن به خیلی از روزهای گذشته ... با مرور تجربه هایم ... با خاطرات دوستانم ... هزاران کلمه در ذهنم جمع می شوند و بی تابی می کنند تا بیایند و اینجا بنشینند ....
تا خوانده شوند!
که تنها با خوانده شدن حس "بودن" م و "ماندن" آن هم به شکلی دیگر در من ماندگار تر می شود ...
پس .. خواهم نوشت ... با نهایت دلتنگی برای "حضور" در اینجا!
یعنی نمی دانی کدام خاطره را تعریف کنی که هیچ کدام از خاطرت نرود ...
یعنی نمی دانی خدا را رو به کدام زبان شکر کنی ...
یعنی هر ثانیه دلت می خواهد زمان همان جا متوقف شود و تو لذت ببری از تمام صدم به صدم ثانیه هایش ...
یعنی ...
یعنی وقتی "دوست داشتن" را تجربه می کنی و "دوست داشته شدن" را آنهم بار دیگر اما به شکل دیگر زندگی برایت شیرین می شود!
یعنی فراموش می کنی که وبلاگی بوده است و ...
یعنی هزار و یک پیغام برایت می گذارند که "بی معرفتی ..."
یعنی ...
یعنی هنوز همه اتان را دوست دارم اما حق بدهید که ...!!!!:)
حال همه ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه ...
عمری اگر باقی بود٬
طوری از کنار هم می گذریم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد
و نه این دل نا ماندگار بی درمان!
نه ... ری را جان!
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم:
حال همه ی ما خوب است
اما تو باور مکن! "
مواظب این خاک باشید ...
و مواظب خودتون ....
" مي گن وقتي قاصدك رو دوش گل سواره ... خوشبختي مي آره ... كاش بودي و مي ديدي ..."
هايده است –هايده بود – ريتميك مي خواند ... مثل هميشه دلم مي خواهد شانه هايم را تكان دهم و كمي همان جا كه هستم – همين جا – جلوي مانيتور كامپيوتر ، نشسته برقصم... و مي رقصم ... چه رقصي؟ گريه مي كنم ... براي آنچه كه خودم مي خواهم
..-خودم مي خواستم –
تنهايي بد دردي است... گرفتارش نشوي ... وقتي هيچ كس نيست كه پنج جمله از حرفهايت را بفهمد ... وقتي ماندن آنقدر سخت شود كه به قول شادي : درد دوري به آن بيارزد ...
تنهايي درد بدي است ... مورد التفات و مهر هيچ كس نبودن ... كسي نمي داند تو كي مي خوابي و كي بلند مي شوي؟ كي سرفه مي كني؟ كي مي خندي؟ عدس پلويت را چه جوري درست مي كني؟ بين "اكسپورت" هاي فيلم كجا در مي روي؟ بي كسي درد بدي است ... به گمانم بد تر از دندان درد ! ... كسي نمي داند كدام كتاب ها را بالاي تختت گذاشتي كه هر شب چند خطش را بخواني ... هيچ كس ساده ترين چيزها را در زندگي ات نمي داند .... چه برسد به اينكه ...
بعد فكر كني كه بروي ...
هر چه دورتر بهتر...
حداقل تنهايي را بذاري بردوش سفرت و ناشناس بودنت ...اما كجا؟ از تنهايي فرار كني و تنها تر شوي؟ ...
ترانه ي ديگري مي خواند: "شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم ... بي تو بودن را براي با تو بودن دوست دارم ..."
ريتمش كند است ... هي فكر مي كنم ... كدام شانه؟ ... ياد تو مي افتم كه وسط خيابان بغلم كردي .. سرت را روي شانه ي من گذاشتي و گريه گريه گريه .... انقدر كه تا چندين دقيقه نتواستم صورتت را ببينم
مقنعه ام خيس شده بود – درست مثل همان شبي – همان نيمه شبي – كه دوستم آمده بود و سرش را روي گردن من گذاشته بود ... و زار زار گريه كرده بود ...
آن شب ياد تو افتاده بودم ... او هم مثل تو براي از دست دادن عشقش گريه مي كرد ... او هم مثل تو تلاش كرده بود – خيلي – اما تو به جايي رسيدي – شايد هم نرسيدي – ولي او به جايي نرسيد – شايد هم رسيد! الله اعلم!
بعد ها فكر كرده بودم چرا بغلت كرده بودم ... چرا بوسيده بودمت ... مهم نبود ... آخر اينكار برايم خيلي سخت است ... معممولا از زير دست دادن با افراد هم در مي روم چه برسد به در آغوش گرفتنشان و بوسيدنشان ...
بايد يك نفر را خيلي خيلي خيلي دوست داشته باشم كه دلم بخواهد در آغوش بكشمش و ببوسمش!
آن وقت تو!
هنوز هم فكر آن روز اذيتم مي كند ...
جلوي آن مرغ فروشي ... من محو خياباني كه نمي شناختم ...
بگذريم ..
كاش آن روز به اندازه ي امروز بزرگ شده بودم كه نيايم به ديدنت ... و نبينمت ... و بدون اينكه فكر كنم حريف قدر زندگي هستي از چهره ات خوشم بيايد.
كاش ديدنت فقط در همان لحظه – چه مي دانم همان ساعت – و همان روز تمام مي شد ... و رد پايت تا اين لحظه – اين ساعت و امروز روي زندگي ام نمي ماند ... كه امروز من بمانم و يك دنيا احساس عذاب وجدان ... كه چه ؟
كه هيچي ...
اين روزها من بي خيال روزگار خودم به تو فكر مي كنم .. و از يك حس 50-50 مايه ي اميدواري مي سازم براي بودنت .... – و البته براي نبودنم –
مي داني كه مهم نيست ..
مي دانم كه مهم نيست ...
من روزهاست فهميده ام كه مهم تويي ....
روزهاست ....
و خيلي درد بزرگي است كه حتي به عنوان دوست در زندگي هيچ كس اهميت نداشته باشي ..
و اهميتت خلاصه شود در ...
بيخيال ...
حرف نمي زنم...
من روي سخنم با توست اما ممكن است هر كسي بيايد و برداشت هايي كند كه درست نيست ...
....
كاش تو لا اقل خوش باشي ... من كه نبودم ... كاش تو روزهايت را خوش باشي ...
نگران کار کسی و خستگی کسی دیگر
نگران نگاه تمام آدمهای آشنای دور وبرم
نگران سوالهایی که این روزها بعضی ها از یکی دو نفر نزدیک من می پرسند
نگران لبخندهایی که گاهی از ته دل می زنم
نگران اشکهایی که گاهی نا خواسته می ریزند
نگران اعتقادی که گهگداری گفته می شود
...
کاش فردا صبح نان و پنیر را بیدغدغه بخورم ...
اصلا پنیر هم نه!
من به نان بی دغدغه راضی ام ...
..................
می دانم تقصیر زمین و زمان نیست که من الان اینجا با این تفکر و به این شکل زندگی می کنم
اما آیا همش تقصیر خودم است؟
ناراضی؟ ۱۰۰٪؟ نه!
اما راضی .... کمتر از ۳۰٪
...
دنیا خسته کننده است وقتی بیشتر از ۱۰۰جمله در دلت بماند ...
نه جرات نوشتنش را داشته باشی ... نه گوشی برای بازگو کردنش ...
دنیا ترسناک است وقتی ببینی اینقدر تنهایی ...
دنیا ...
متنفر شدن از چهاردیواری هایی که هر کدام به نوعی پناهت هستند ..
بیخیال!
امروز هم گذشت ...
فردا هم می گذرد ...
کاش یکی از همین روزها را من بگذرانم!
اما نه اینجا ...
کجا؟
هنوز نمی دانم!
چرا؟
بماند برای بعد ...
کی؟
همین روزها
....
اینجا حتی نمی توانم بگویم از چه کسی بدم می آید و از چه کسی نه!
اینجا حتی نمی توانم بگویم دلتنگ چه کسی هستم
اینجا حتی نمی توانم بگویم چقدر خسته ام و چرا؟
اینجا ...
راستش اینجا به هیچ دردی نمی خورد ...
....................................
آب ما را گل کرد ....
دل دریا تنگ شده بود ...
۹ اردبیهشت هم رفتم!
خوش گذشت ...
این دفعه سفر دوستانه بود!
زدیم و رقصیدیم و گپ زدیم و خندیدیم ....
از آرین به خاطر معرفتش ممنونم
و از ژینوس به خاطر بودنش
و از تمام دوستانی که لحظه های شاد برای بقیه ساختند
....
شاملو نگفت!
اما من می گم!
از دستتون خسته شدم!
....
..................................................................
همیشه اون چیزهایی که به عنوان "یادگاری" هستن برای آدم نمی مونن ... گاهی خاطره هایی که می مونه حسی به آدم می ده که ناگفتنیه!
..................................................................
همه ی اینها رو گفتم که بگم مارینا جان:
دامن گل گلی کرم قهوه ای ... کیف و کفش زرشکی ... شمعدان آبی ... کاپشن زرشکی ... تیشرت مشکی ... مداد اتود روترینگ سفید ... عروسک صورتی ... و صدتا چیز دیگه که هنوز توی کمد و دور و بر خونم می تونم پیداشون کنم هیچ کدوم اندازه ی همون ۲-۳ خط نوشته ی قرار داد لوس مسخره مون برام خاطره نشده .....
چند روزه که دلتنگی انقدر فشار اورده که اون رو گذاشتم جلوی آینه ... می خوانمش ... می خندم بلند بلند ... بعد گریه می کنم های های ....
.................................................................
اون شبی که سارا اومده بود پیش من و از ۱۲ شب تاز ۷ صبح حرف زدیم از تمام گفته ها و ناگفته ها که گفتم گریم نگرفتم - بعضا خنده ام هم گرفت - اما وقتی ۵ صبح صحبت تو شد و من گفتم که آخرین بار که دیدمت هیچ مشکلی نبود ... یعنی با هم رو بوسی کردیم و رقصیدیم و گفتیم و خندیدیم ... و بعد از ان تنها باری که دیدمت شب عروسی ات بود و در این فاصله در حد چند اس. ام.اس باهات در ارتباط بودم .... گریم گرفت!
انقدر که چند لحظه دستم روی صورتم موند و نتونستم برای سارا بگم که چه شد؟
که تمام آن شب تا صبح را گریه کرده بودم
که هدیه نمی دانست چه کار کند؟
که نسیم و فرنوش دلداری می دادند
که هیدا و مامانت ....
که وقتی رسیدم مامانم پرسید خوش گذشت؟ و من نتوانستم جواب بدهم
که فردا صبحش همکلاسی هایم پرسیدند: "عروسی بهترین دوست من" چطور بود؟ و من زار زار گریه کردم
که فردا ظهرش منزل خاله ازم پرسیدند: عروسی بهترین دوستت غم انگیز نبود ... گفتم چرا ... و گریه کردم و پلو خورش بادمجان در گلوبم ماند ...
....
که هنوز بعد از ۳ سال از آن جشن دلتنگت می شوم ...
که هوز بعد از ۳ سال بزرگترین سوال زندگی من است که چرا؟
که هنوز ...
که هنوز دوستت دارم و دلم برای اداهای سر صبحت که شکلک های یاهو بود تنگ است ....
که هنوز یاد خنده هایت می افتم
و یاد گریه هایت
و سرت که تمام راه اصفهان روی شانه ی من بود
و خودم ....
که انگار نمی توانم با هیچ کس دیگر صمیمی باشم ....
:
می مونم! حداقل تا ۱۸ ماه دیگه!
با یکی از دوستان قدیمی همکار می شم!
کار می کنم ...
زبان می خونم ...
۱۸ ماهه دیگه تصمیم نهایی رو می گیرم...
اما تا اون موقع برنامه مشخصه!
سوالی نبود؟
بریم؟ ...
رفتیم!
صد تا خط نوشتم و پاک کردم!
همش خوب بود ها - به جان خودم -
یه ذره اش هم بد نبود!
یعنی به قول یه دوست قدیمی!!!!! اصلا "غر" نزدم!
.....
گفتم دوست قدیمی و یاد یک ماجرا افتادم که تو این وبلاگم نمی نویسم!
دوستی که همون روزی که آقای مشاور بهم گفت این "رقیب " بود نه دوست! من خنده ام گرفت!
چون به رقیب بودنش فکر نکرده بودم!
یعنی با ورودش به زمین مسابقه من رفته بودم!
.....
حالا اون دلش خوشه که من از غمش خوشحالم ....
و من خوشحالم نه از غصه ی اون - اصلا - از اینکه هم اون موقع و هم حالا تونستم انسان باشم! - یه کمی -
.....
فعلا بای تا بعد!
گشتن های شبانه ... تو تمام بزرگراه های تهران ...
پارک و سینما و کافی شاپ و رستوران
مسخره بازی و خنده
داستان زندگیت و یه بغض کوچولو
شاد کردن مرجان و دنا - که به قول خودشون بعد از مدتها تهران بهشون خیلی خوش گذشته-
و...
ممنون دوست من!
این "دیگری" را از میان حرفهایی که برای دوستان صمیمی آن روزها نقل می کنم می فهمم!
درست می توانم بگویم "یهو" می بینم این مهسان که این روزها می بینی آن مهسان که آن روزها می دیدی نیست ...
تمام تفکرات و اعتقادات و ارتباطات و عشقها و نفرتهایش تغییر کرده اند ...
همین!
یه دقیقه می باره ... چند دقیقه بعد خورشید می تابه ...
امروز برف می آد و فردا هوا گرمه!
...
خیلی با حاله ...
لذتش رو ببر!
آب گرمی که روی دستهایم می ریزد جلوی بغضم را می گیرد
-بغضم را قورت می دهم -
جای پایم را تغییر می دهم تا بایستم ...
تا بیش از این محقر نشوم زیر رگبار کلماتی که نمی دانم تا چند روز پیش کجا بودند؟
نه ... نه ...
تقصیر من است ...
تقصیر خود خود من ....
تو تن تحقیر شده ی شکسته ی مرا ندیدی وقتی میان خطوط یکی در میان نوشته ها حرفهای تو را می شنید
تو صدای شکستن وجود مرا نشنیدی وقتی میان آواز کسی آوار صدایی دیگر بر سرش خراب می شد
تو چشم های مرا ندیدی وقتی خیره به چشمهای عاشق کسی حسرتش را پلک می زد و تنها و تنها - و دقیقا تنها - می خواست تو کمتر فکر کنی ...
تقصیر خود خود من است ...
اینک تصمیم بودن ویا نبودنم را به دست کسی دیگر خواهم سپرد ...
شاید بروم
شاید بمانم
صبر کن
نه بیشتر از من!
تا چند روز دیگر ....
قبل از غروب است ... کسی می گوید که تصمیم ها خودشان گرفته خواهند شد
قبل از غروب است ...
باور نمی کنم ...
اما آوار حرفهای دوستی بر سرم تصمیمم را نهایی می کند ...
راه من رفتن است ...
زیرا تمام دلخوشی هایم لگد مال شده اند ...
پیشتر ها اول گوشم روشن شد بعد چشمم و بعد وا مصیبتا ...
این روزها اول چشمم روشن می شود ... حتی روشن تر!
تکلیف زندگی مشخص شد ..
"رفتن" ..
کجا؟ نمی دانم ...
کی؟ اولین زمان که بتوانم
چگونه؟ تلاش کنم ... بیش از پیش ... بیشتر از پیش
........................................
من به تاوان انتخاب دین
من به تاوان انتخاب همسر
من به تاوان انتخاب شهر
من به تاوان انتخاب دوست
من به تاوان انتخاب های مختلف دیگران زجر کشیده ام
....
این روزها تاوان بی مهری کسی دیگر را به تو پس می دهم!
من کوچه ی خوشبختی تو را یک شب با بهت بی نهایتی کشیدم ..
نقاشی نمی دانستم
اما به گمانم برایت سنگ تمام گذاشتم
درست همان لحظه که سنگی جلوی در خانه ی خود گذاشتم
و درختهای بلند سرو سر به فلک کشیده را در باغچه های کوچک خوش منظری کاشتم
کوچه قشنگ شده بود اما حیف ...
من رفتم
من رفته بودم بالای شهر
با درختان چنار قدیمی ...
با باغچه ی مادربزرگ ...
با دیوار های کهنه ...
...
برای عید به دیدنت آمدم
کوچه دیگر کوچه نبود
خرابه بود
خرابه ..
درختها سوخته بودند گر چه هنوز سر بر آسمان داشتند
و سنگ جلوی در خانه ی ما کوچک شده بود
شکسته بود ...
دیدمت
لگد می زدی به دیوارهای کاهگلی خیس و باران خورده ی خانه ی من
گفتی یاد من افتادی ...
گفتی دلتنگم شدی ...
گفتی حوصله ی یادگاری نوشتن نداشتم ... لگد زدم تا دیوار هم نباشد
گفتی ....
یادم نیست!
چون برگشتم
آمدم
بیش از آنکه اندوه دیوار خراب خانه ی خود را داشته باشم
بار نگاه غمزده ی تو و درختان سوخته و کوچه ی خرابه بر دوشم سنگینی می کرد ...
هنوز هم ...
هنوز هم ...
سفر کیش کنار بوته ی گل کاغذی
سفر اصفهان در جشن عروسی دوستانمان
تولد من- منزل ما - با هم می رقصیم - درست مثل هم
تولد تو - منزل شما - با هم می رقصیم - درست مثل هم
منزل جدید ما و چهره ی خندان من و تو ..
...................
این همه خاطره را کجا بگذارم؟
منم و ۱۰ روز فرصت انتخاب برای هزار ماندن و رفتن ...
منم و ۱۰ روز فرصت انتخاب برای ...
یکی کمکم نمی کنه؟