| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
تاریکی هم می تواند سرشار از حس خوب باشد
اگر .... تو باشی! و حضور پر رنگت را به رخ تنهایم ام بکشی ... آری! تنها اگر تو باشی ... |+| نوشته شده توسط مهسان در سه شنبه 1387/07/23 و ساعت |
اگر تو باز نگردی امید آمدنت را به گور خواهم برد.. و کس نمی فهمد که در فراق تو دیگر چگونه خواهم زیست؟ چگونه خواهم مرد؟! "ف.ش" |+| نوشته شده توسط مهسان در یکشنبه 1387/07/21 و ساعت |
چه صمیمانه حماقتتان را به رخم می کشید ...
به لبخندی ... به یادی ... به یادگاری .... بی بهانه راهی ترانه های زندگی دیگران می شوید ... هر روز هزاران بار به هزاران تن خیانت می کنید ... و با گریم معصومیت بر چهره اتان به من می نگیرد ... و من می خواهم فرار کنم بلکه بی قرار نمانم ... اما به کجا؟ وقتی حتی سایبان کلمات را بر سرم آوار کرده اید ... ای کاش ... ای کاش توان سخن گفتنی را داشتم تا هر چه در این دل بی دل مانده است بگویم ... به تمامتان! |+| نوشته شده توسط مهسان در شنبه 1387/07/20 و ساعت |
چهار بار چهار مطلب مختلف را آغاز کردم برای نوشتن!
هر کدام را سه- چهار خط نوشتم و بعد .... پاک کردم ... چون از هر راهی که رفتم آخرش به دلخوری ام از تو و دل گرفتگی ام از همه و دل شکستگی ام از دنیا می رسیدم! چون از هر راهی می رفتم و هر چه می نوشتم آخرش کسی را می دیدی ک هنوز کیبوردش خیس می شود! چون ... بی خیال من ... برو گردش! تنها شاید دیگر دوستت نداشته باشم که آن هم مهم نیست! آری .. مهم نیست! |+| نوشته شده توسط مهسان در شنبه 1387/07/20 و ساعت |
ممنونم از فاران که یک ساعت حرفهام رو گوش می ده!
ممنونم از سارا که همیشه سروقت بغض های من می رسه و بغلشون می کنه! ممنونم از ژینوس که همیشه هست! امروز از آن روزها بود که اگر این سه نفر نبودند شاید هنوز ماه بالای سر تنهایی بود!!!! امروز ..... امروز ..... امان از این روزها! |+| نوشته شده توسط مهسان در جمعه 1387/07/19 و ساعت |
من چند تا خواب دارم که خیلی می بینمشون!
یعنی شاید هر هفته یه بار بیان سراغم! از ۸- ۹ سالگی تا حالا!
یکی از اونها مربوط می شه به پرواز ... همیشه دارم پرواز می کنم! - آرزوی پرنده بودن ندارم!- اما این خواب هر از چند گاهی می آد! می پرم! خیلی بلند! انقدر که همه چیز از اون بالا ریز می شه و دلهره ی افتادن منو دیوانه می کنه! اما نمی افتم!!!
یکی دیگه مربوط می شه به فرار از دست سگ! خیلی این خواب رو می بینم! سگ اصلا د وست ندارم!
یکی دیگه دارم که از همه بدتره! فکر هم می کنم بهش احساس خفگی می کنم ... اینکه نمی تونم یه کسی رو از یک کاری که مطمئنم بده دور کنم! مثلا همیشه تو بچگی هام خواب می دیدم خواهرم می ره سمت آتیش اما هر چی التماس می کنم یا داد می زنم یا خواهش می کنم نمی فهمه! کنارش هستم! می زنمش .. تکونش می دم ... اما نمی فهمه! این خواب من تو زندگی ام به کرات تعبیر شده! نه دور مورد خواهرم ها! در مورد کسانی که دارن کارهای خطرناک می کنن! ... (ببخشید نمی تونم بنویسم! احساس خفگی نمی ذاره نفسم درست بیاد بالا...) |+| نوشته شده توسط مهسان در پنجشنبه 1387/07/18 و ساعت |
....
کاش ...
کاش ... کاش ... گاهی که مثل هر روز تحقیر می شوم آرزوهایم را اینگونه می شمارم تا از حقارت خویشتنم به سوی اصل بزرگ نجابت خود روند! این روزها میان هر چند کلمه یک کاش نشسته است ... یعنی هیچ یعنی پوچ یعنی که بماند برای بعد یعنی که مثل همیشه قلبم هنوز تند تند بتپد یعنی که مثل همیشه ... یعنی که کاش نبودم یعنی که بودنم تنها باری است بر دوش زمین یعنی که خسته ام یعنی که دیوانه ام یعنی که می خواهم صادقانه فریاد بزنم: کاش نباشم .... |+| نوشته شده توسط مهسان در سه شنبه 1387/07/16 و ساعت |
کاش بدانی ...
تمام روزهایی که مثل یک عروسک بی فکر همبازی ات می شوم و لبخند های احمقانه می زنم تنها آرزویم این است: مبادا دلت بشکند!... و تو همچنان بازی ام می دهی ... و من بازی بازی زندگی را می بازم!
نمی دانم چقدر حال روزهای مرا می فهمی ... گاهی فکر می کنم هیچ ... حتی کلمه ای .... نگاه که پیشکش ...
می دانم چقدر از من دوری .... گاهی فکر می کنم بیش از این جاده ی پیچ در پیچ ... می دانم چقدر ساده مانده ام .... و می دانم همین روزهاست که ساده تر بروم .... ............... می دانم که پیش از رفتنم جای نیمه خالی ام پر است .... می دانم ... می دانم ... خیلی چیزها را می دانم! اما کاش این را هم می دانستم که "چرا"؟؟؟؟
|+| نوشته شده توسط مهسان در سه شنبه 1387/07/16 و ساعت |
از نزدیکی مرز جنون می نویسم!
این روزها در راه مانده ای بیش نیستم که هرچند کور سوی ستاره ها گهگاهی راهی برایش می نمایاند اما دیگر دلی ندارد که به دریا بزند و راه را به امیدی دیگر طی کند ... می دانم در پی هر چند خطی که می نویسم چندین ناسزا می شنوم ... اما کاش کسی جای نا سزا راهی نشانم می داد یا دستم را می گرفت ... روزهایم خالی است ... شب هایم بی انتها .... بالشم خیس می شود ... گلویم از بغض درد می گیرد ... و هنوز به سی سال نرسیده دستانم می لرزد راهی برای رهایی می خواهم حتی اگر آن راه مرا به دنیای دیگر ببرد ... .... دیشب دوستم می گوید دل تنگ من است و نمی بیند که جمله اش دیوانه ام می کند ... روزهاست کسی دلش برای من تنگ نمی شود ... روزهاست حس دوست داشته شدن را نمی بینم!
.... جانم؟! عزیزم؟ بله! خوبم! ممنون! .... این جوابی است که هر روز به چندین و چند تماس می دهم! چون نمی توانم بگویم بدم! خیلی بد! خیلی خیلی بد! .... دردهای پنهان کهنه میشوند و زخمشان بر تنم باقی می ماند .... دردهای آشکار که دیگر هیچ ... بی گمان تمام این دردها جز با مرگ تمام نمی شود ... کاش .... |+| نوشته شده توسط مهسان در دوشنبه 1387/07/15 و ساعت |
كاش آدم بوديم ... كاش انسان باشيم .... ايميل جالبي آمده! عكس جسد نوزاد - يا جنيني- كه گربه ها محاصره اش كرده اند!تعدادي هم با موبايل اطرافش هستند. به هر كس عكس را نشان مي دهم به مادر و پدر كودك فحش مي دهد و تاسف مي خورد و نچ نچ مي كند!همه ناراحتند كه چرا گربه ها اطراف او مي چرخند؟ من هم متاسف مي شوم كه چرا گربه ها موبايل ندارند تا تند تند عكس بگيرند و براي دوستانشان ايميل كنند يا بلوتوث! ما با آنها فرقي نداريم چون انسان نيستيم! اما آنها با ما فرق دارند چون موبايل ندارند! آنها حيوان هاي خوبي هستند چون ذاتشان را نشان مي دهند ... اما ما ... امان از ما..... امان از ما .... از وقتي تصوير را ديدم حالم از هر چه تكنولوژي است بد مي شود ... صبح تا شب مترصد لحظه هايي كه شكار كنيم حتي اگر شده با دوربين هاي مسخره ي موبايل! بعد سريع به تمام دنيا مخابره كنيم و نشان دهيم كه ما هنوز هم انسان نيستيم! ايميل و بلوتوث و موبايل و كامپيوتر و دوربين ديجيتال ... به گمانم هر كس اينها را اختراع كرده هدفي ديگر در سر داشته! كمي فكر كنيم ... كمي بيشتر فكر كنيم...
|+| نوشته شده توسط مهسان در دوشنبه 1387/07/15 و ساعت |
روزهای بدی است ...
و من محتاج معجزه های کوچکی تا امیدی بیابم برای ادامه ی راه! ... به گمانم این روزهای تکراری زندگی آنقدر کسل کننده اند که برای هیجان باید مرگ را تجربه کرد! |+| نوشته شده توسط مهسان در پنجشنبه 1387/07/11 و ساعت |
گوشی رو گذاشتم ... زار زار گریه کردم! فکر کنم خیلی وقت بود این جوری گریه نکرده بودم ...
بعد از فشاری که این چند روز بهم اومد رفتار تو - که شاید عکس العمل حرفهای من بود - خیلی اذیتم کرد ... جمله هات آشنا بود ... چون از صبح چند بار مامانم هم همین ها رو گفته بود ... دیشب بعد از مدتها صدای داد خودم رو شنیدم! سر یکی داد زدم ... حالا ۲۴ ساعته دارم می شنوم ... ................ حق با تو بود! شاید من هم بودن دلخور می شدم ... یه چیز هایی این وسط بد شد ... خیلی بد ... من ۹۰ درصد گفت گو های خوب و دوستانه رو دیدم و تو ۱۰ درصد حرفهایی که من بدون در نظر گرفتن حساسیت های تو زدم ... بگذریم ... ................... ببخش .... حتی اگر دیگر بی اهمیتم! |+| نوشته شده توسط مهسان در سه شنبه 1387/07/02 و ساعت |
.................
یک عالمه نوشتم و بعد همش رو پاک کردم! ... فکر کردم آخر همهء حرفهام همینه: " از تزویر خسته ام!" برایم دعا کن! دعا کن ... ..................... |+| نوشته شده توسط مهسان در دوشنبه 1387/07/01 و ساعت |
من فهمیدم واسه چی دنیا خراب شده!
واسه اینکه هر کس "سر دمدار" و "مسئول" یک کاری بوده خودخواهی های خودش رو با مسئولیتش قاطی کرده! روزهای بدي هستند!شايد هم من بدبينم!خيلي خوبن! آدمها راست مي گن! آدمها به قولهاشون وفادارن! آدمها وظايفشون رو به خوبي انجام مي دهند! دنيا از خوبي آدمها خراب است! شايد هم خراب نيست! عدل هست... انصاف هست... محبت هست ... ديگر چه مي خواهيم؟ جنگ هست؟ ما كه نمي بينيم! گرسنگي؟! نه ! سياست است! به ما چه؟! .. دنيا خيلي خوب است ... مدام بايد به همه لبخند زد٬ چون دنيا پر از محبت است ... سريالها تخيلي اند ... آدمهاي حريص ... مگر مي بينيم...
..................................................................................... من به جرم ديدن بدي هاي دنيا "بد بين" لقب گرفته ام! اما كاش كسي به من خوبي ها را نشان دهد! خواندن پرنده ها و پرواز قاصدك نه! من دنبال انسان هاي خوشبخت هستم ... دنبال صداقت ... دنبال ... نشاني اش را مي خواهم ! |+| نوشته شده توسط مهسان در دوشنبه 1387/06/25 و ساعت |
دستتو تو ظرف غذا نکن!
گفت: به بچه ها گفتم مهسان بد دله! حواستون باشه وقتی مهسان می آد خونهء ما دستتون رو تو دیس غذا نکنید!!!!!!!!
الله اکبر! این دیگه از اون حرفهاست ... "دست تو دیس غذا نکردن" و "ناخنک نزدن" باید از ترس "مهسان" باشه! وگر نه موردی نداره! ... این دیالوگ بارها و بارها تکرار شده ... از همون موقع که هفته ای یک بار خونشون می رفتم ناهار تا حالا که دیگه اصلا نمی رم! راستش من فکر می کنم این جور کارها جدای از رعایت مسائل بهداشتی می تونه نشان دهندهء احترام ما به دیگران باشه! "ناخنک زدن" جزء مواردیه که خیلی شایع تر از دیگر بی نزاکتی هاست! ... جالبه که اگر تذکر بدی یا تذکرت رو جدی می گیرن و می گن: به خدا همین الان دستامو با ۵ تا صابون خارجی شستم ... -یکی نیست بگه به جای اینکه بخوای قسم بخوری که چند دقیقه است که دستات رو تمیز شستی و سوگند یاد کنی که تو دماغت هم نکردی با دست چهار چنگولی نرو تو غذا! - یا اینکه حرفت رو به پشیزی هم قبول نمی کنند و می گن: بی خیال بابا! البته جوابهای دیگه ای هم هست .. مثلا می گن: از گوشه اش گرفتم! دستم به بقیهء غذا نخورد! یا مثلا می گن: بابا ما که صمیمی هستیم با هم این حرفها رو نداریم! .. بعد هم دستی که معلوم نیست قبلش کجا بوده رو می برن تو غذا! - قابل ذکر است دستی که به دماغ ... لباس ... جوراب ... کیبورد! .. موبایل... اسکناس ... دستگیره در و خیلی چیزهای دیگه خورده می تونه برای خیلی ها - حتی اگر دوست و آشنای ما باشن - مشمئز کننده باشه! ... آداب اجتماعی و نزاکتی که باید در معاشرت رعایت بشه گاهی وقتها - فقط گاهی وقتها - می تونه قابل تغییر باشه! - مثلا فرق نمی کنه شما هندوانه ای که تو بشقابتون هست با چنگال میوه خوری بخورید یا چنگال غذا خوری!- در واقع این جزء مواردی نیست که دیگران رو آزرده کنه! اما مسائلی مثل دست کردن در غذایی که همه می خوان نوش جان!! کنند یا با قاشق و چنگالی که قبلا راه به دهان مبارک برده - به ظرف همگانی حمله کردن از بی ادبانه ترین کارهای ممکن است ...
... من آدمهای زیادی رو دیدم که بدون اینکه چیزی بگن از سفره می کشن کنار به خاطر همین مورد ... خودم هم همینطورم ... سعی می کنم خونهء آدمهایی که دیدم اینجوری هستن هیچ وقت چیزی نخورم! ... اینها رو گفتم تا اگه یه وقتی اینجا رو خوندین و این کاره بودین!! - جدای از آشنا و غریبه بودن - از دیدگاه طرف مقابلتون هم نگاه کنین ... همین!!
|+| نوشته شده توسط مهسان در پنجشنبه 1387/06/21 و ساعت |
وقتی زندگی به زندان انتظارات دیگران تبدیل می شود نفس کشیدن و فکر کردن سخت است ...
چرا به دیدنم نمی آیی؟ چرا تلفن نمی زنی؟ چرا اس.ام.اس نمی فرستی؟ چرا حالی از ما نمی پرسی؟ چرا اینجا نمی نویسی؟ چرا وبلاگ مرا نمی خوانی؟ چرا نظر منفی می نویسی؟ ... چرا یادی از ما نمی کنی؟ چرا فقط کار می کنی؟ چرا تنهایی به سینما می روی؟ چرا روزه نمی گیری؟ چرا وسط حال دعا می خوانی؟ چرا با فلانی رفت و آمد نداری؟ چرا هیج وقت در مورد مشربت حرف نمی زنی؟ چرا؟ ...چرا ؟ ... چرا؟ ...چرا؟.. چرا زنده ای ؟ چرا نفس می کشی؟ ... کاش یادمان باشد هر کس برای خودش مقداری " اختیار " دارد! البته اگر توقعات ما بگذارد!!! شاید هر روز به کسی تلفن کنم که ثانیه ای به او فکر نکنم ... و شاید تمام ثانیه هایم را به کسی فکر کنم که سالی یک بار با او در تماس باشم! استاد منطق قانون خوبی را آموخت: " اثبات شی نفی ما ادا نمی کند"! یعنی " به دیدن کسی نرفتن" دلیل دوست نداشتن او نیست! یعنی" به دیدن کسی رفتن" دلیل دوست داشتن او نیست! ... امروز کمی به این فکر کنیم اگر انتظارات دیگران نبود چگونه می زیستیم؟! با چه کسانی در ارتباط بودیم؟ چه کارهایی می کردیم! حتی فکر کنیم با چه کسانی قطع ارتباط می کردیم و چه کارهایی انجام نمی دادیم ... شاید تصمیمات جدیدی اتخاذ کردید!
|+| نوشته شده توسط مهسان در چهارشنبه 1387/06/20 و ساعت |
تولدت مبارک!
صمیمی شبهای تنهایی و دوست روزهای تاریک من
تولدت مبارک! عزیزی ... حتی اگر بی بهانه بروی عزیزی ... حتی اگر روزها نیایی ... تولدت مبارک! همیشه مهربانی وگاه طوفانی.... مثل دریا و گاهی تکیه گاهی ....مثل کوه! چه خوب آموختی "چگونه بودن" را از سرزمینت! ... تولدت مبارک! خندیدی... گریه کردم ... فریاد زدی ... لبخند زدم! بی آنکه "دقیقا" بدانم چرا.. آمدم ... ماندم ... دوست شدم ... دستهایم را گرفتی ... خاطره ساختیم .. خاطره ساختیم ... خاطره ساختیم ..... تا همین امروز! ...... تولدت مبارک! ..... حرف بسیار است ... حرفهایی که شاید حتی هرگز نگویم .... حرفهایی که شاید فردابدانی ... امشب دلم تنگ شد! شاید خیلی ... شاید به همان اندازه که نمی دانم! .... دوستیم! شاید دوست بوده ایم! شاید هم دوست خواهیم بود! ... شاید فردایی نباشد ... شاید امروز هم یک هذیان کوتاه بوده است .... اما .... تمام خاطره هایی که برایم گذاشته ای آنقدر ارزشمند بوده اند که روزها - حتی شبها- یی که دلخورم و دلگیر .... باز هم عزیز بمانی ... ...... تولدت مبارک! ..... اگر بخواهم به جای حرفهایی که دلم می خواهد بنویسم نقطه بگذارم باید تا صبح یا تا نزدیک دریا نقطه ها را دنبال کنی .... می دانم! حوصله اش را نداری .. ... پس تمام می کنم ... به احترام روزهای مهربانی ات و خنده های شادمانی ات و با بهترین آرزوها صمیمیتم را تقدیمت می کنم: تولدت مبارک
دوستدارت :مهسان ۱۶/۶/۸۷
|+| نوشته شده توسط مهسان در شنبه 1387/06/16 و ساعت |
باز خواهم گشت ...
از هر چه فرار کنم ...از خویشتن نخواهم توانست رفتن و دور شدن .. باز خواهم گشت ... |+| نوشته شده توسط مهسان در پنجشنبه 1387/06/14 و ساعت |
آخرین خط ...در آخر خط ....
خواهم رفت ... بی نام و نشان ...
خواهم رفت ... تا دنیا را برای کسی با کلماتم تلخ نکنم ... تا زندگی را برای کسی با جملاتم کوچک نکنم ... خواهم رفت ... تا دلگرفتگی هایم نیز بی نام و نشان تر شوند .. خواهم رفت تا .... .... همه بهانه ای است برای سرگرمی دوباره میان طوفان های زندگی ... خواهم رفت تا کسی به من نخدد و کسی برایم نگرید ... من تنها محتاج خوانده شدن بودن نه هیچ چیز دیگر! .... بی نام تر و بی نشان تر ... ... اگر گذرت به این خطوط دوساله افتاد دعایم کن به سادگی رفتن از این صفحه مجازی از صفحهء روزگار هم بروم! که بودن یا نبودنم برای تمام تاریخ بی تفاوت است .. و گاه به گاه برایم خودم نیز! ... ۲۷ سال بار زندگی همه را به دوش کشیدن و زیر نگاه مخالفان خرد شدن و توقع موافقان را بالا و بالاتر بردن از من آدم فرسوده و پیر و خسته ای ساخته است که دیگر با خط به خط شعر و شنیدن تمام تصنیف های دل انگیز به آسمان نمی رود ...
۲۷ سال نا فهمیده شدن از سوی هیچ کس و نه نادیده شدن - بلکه دیده شدن به هزار چشم انتظار از من انسانی ساخته پریشان و گریان و مضحکهء دست دوستان و دیگران! .... دیگر هیچ چیز شادم نمی کند ... بی امید و بی هیچ آرزویی تنها برای فرار از بارهای کوچک و بزرگ امروز و فردا را می گذرانم ... ... خداحافظ
|+| نوشته شده توسط مهسان در جمعه 1387/06/01 و ساعت |
می گفت: " می خواهی بروی؟! اسیر غربت بشوی که چه؟!"
.. راستش دلم نیامد به او بگویم ماندنم و غریبه بودنم با تو یعنی "غربت" ... بعد در ذهنم غربت های تن خویشتن را مرور کردم! وقتی می خواهم کسی را در آغوش بگیرم باید تنها نگاهش کنم و وقتی نمی خواهم کسی را ببینم باید به رویش لبخند بزنم! این یعنی غربت وقتی می خواهم به کسی مهر بورزم لب بگزم و وقتی می خواهم گریه کنم از ته دل بخندم ... غربت یعنی نگاهم را نثار کسانی بکنم که مجبورم! اشکهایم را برای وقتی نگاه دارم که تنهایم! لبخند هایم را بیهوده بر لب نشانم تا ... ........... وقتی هیچ چیز نتواند سر جای خود باشد من غریبم! ........... اگر بگویم هر ثانیه متحمل غربتی هستم غریب! چه می گویی؟؟ |+| نوشته شده توسط مهسان در پنجشنبه 1387/05/31 و ساعت |
هر لحظه منتظر خبرت بودم! دلم می خواست از صدای فریاد شادی ات شاد شوم ... بغض کنم و فکر کنم تو رو باید از این به بعد یک "مادر" بدونم!
راستش وقتی اس. ام. اس صبحت رو خوندم بغض کردم ... اما نه با شادی ... یعنی برای اون خوشحال بودم ... اما برای تو نه! من "مادر" نشدم! اما احساس می کنم به هر چیزی "نه" ماه دل ببندی ... در وجودت و همراهت ... خیلی سخته! ... ناراحتم .. خیلی ناراحت ... صبح دلم می خواست بغلت کنم ... راستش وقتی داشتم با دوستم مارال خداحفظی می کردم یاد تو افتادم ... دلم خواست تو رو بغل کنم ... گریه کنم ... بغض داشتم ... دو ساعت مهمان دوستی بودم ... هزار بار سرم رو انداختم پایین ... گریه کردم ... هیچی نمی فهمیدم ... هر کاری کردم میومدی جلوی چشمم ... اس. ام.اس می زنی: رفت پیش مامانم ... مگه می شه ناراحت نباشم ... می دونم که نمی شه! اما دلم می خواد بگم می شه! مثل همیشه که آدمها برای بقیه نسخه می پیچن! ... خیلی خستم ... خیلی داغونم ... کاش بتونم همین روزا بیام پیشت ... کاش ... ............................................................................................صبور باش! این تنها یک خواهش خواهرانه است ....همین! |+| نوشته شده توسط مهسان در سه شنبه 1387/05/29 و ساعت |
من تنها در پاسخ لبخندت خواهم خندید!
می دانی این روزها بیش از هر روز دیگری "ماه بالای سر تنهایی است" این روزها دلم برای خنده هایت تنگ است این روزها وقتی به دیدنم می آیی دیگرانند که می آیند ... این روزها به چندین نفر سپرده ای که گاهی احوال مرا بپرسند و حال مرا بگیرند! این روزها به چندین نفر سپرده ای اگر از "کوچهء ما گذشتند" سری به من بزنند! این روزها به چندین نفر سپرده ای طبق عادت تو برایم پیغام بفرستند ... ... این روزها دلم برایت تنگ است! برای خود خودت! |+| نوشته شده توسط مهسان در شنبه 1387/05/26 و ساعت |
کسی می دونه چرا هر چی می نویسم پاک می شه؟!:((
|+| نوشته شده توسط مهسان در جمعه 1387/05/25 و ساعت |
باید بنویسم از روزهای خوب ... از لحظه های خوب ...
بعد از شبی که در خانه را بستم و همانجا در راهرو نشستم و زار زدم ... صبح فردا به عروسی دوست عزیزی دعوت شدم ... با دوست دیگری برای کنسرت گروه شمس قرار گذاشتیم ... مشکل فاران و خانواده اش تا حدی رفع شد .... برای رفتن از اینجا مشورتهایی کردم که خیلی خوب بود ... ... همهء اینها دست به دست هم داد تا یادم بره از دست دوست دیگری چقدر ناراحت بودم ... همهء اینها باعث شد چند روز بخندم ... و ... "فراموشی" یک نعمت است .... |+| نوشته شده توسط مهسان در شنبه 1387/05/19 و ساعت |
نمی تونم برگردم و لبخند بزنم .. ۲ ساعته که بغض داره خفم می کنه ...
در ماشین رو می بندم و سریع قدم بر می دارم تا صدای گریه ای که در راه است را نشنوند! به در خانه نرسیده ام که شروع می شود ... در را پشت سرم که می بندم های های گریه بلند می شود... نفسم نمی آید ... با صدا نفس می کشم ... بیست دقیقه در خانه راه می روم و گریه می کنم ... یادم نمی آید همچنین گریه ای جز در موارد خیلی خیلی خاص... شاید ۲-۳ بار در عمرم ... با خودم حرف می زنم ... - در مورد حماقتم- ... کسی از راه می رسد و اینقدر از صورتم وحشت می کند که قسمم می دهد بگویم :" همه خوب و زنده اند!" هر چه قرص دم دستم است می خورم ... قلب و معده ... قلبم درد می کند ... چشم چپم می پرد ... سعی می کنم بخوابم ... نمی شود ... اس ام اس عزیزی دوباره اشکم را در می آورد دیروز گفته بود که هر روز برایم گل خریده است ... امروز می گوید که جلوی چشمهایش هستم ... عجیب هر وقت بسیار اندوهگینم یاد من می کند ... عجیب .... چند اس . ام اس نیمه شبش آرامم می کند ... و تمام ... ......................... یک نفر یک دلخوشی برای زندگی به من خواهد داد؟! |+| نوشته شده توسط مهسان در چهارشنبه 1387/05/16 و ساعت |
تمام خاطراتی که باهات دارم جلوی چشمم می اد! خیلی هاش خوبن .... مثل تمام خاطراتی که با مارینا داشتم .. دوستم بود و همکارم ... خاطره هامون زیاد بودن.... خیل زیاد!
تو هم دوستم بودی و هم... اما تو هم مثل مارینا یه چیزی رو اون ته ته دلم شکستی ... یه چیزی که باعث شد ۲۴ ساعت نه بخوابم و نه بخندم ... چقدر شبیه ... بعد از جشن عروسی او ن هم ۲۴ ساعت نخوابیدم ... نه خندیدم ... راستش برام خیلی سخته که بخوام بگم اما دوشبه همش تو خواب دارم باهات حرف می زنم ... تو همه دوستی ها مشکلاتی پیش می آد مهم اینه که آدم در موردشون حرف بزنه ... من زدم ... تو هم زدی ... همون حرفهایی که زدی منو شکست ... نمی تونم بگم : اشکال نداره! ما هم خدایی داریم! نمی تونم بگم: دیگه باهات قهرم! حتی نمی تونم بگم: فراموش می شی - چون مارینا هنوز تو خوابمه! فقط می تونم بگم: کاش دیگه دوستم نباشم .. و کاش دیگه دوستت نداشته باشم! من که دوستت نبودم! خودت گفتی: " مسی من خیلی حرفها رو به تو نمی زنم! ۴-۵ نفر هستن با اونا حرف می زنم!" ... دوستی که به درد حرف زدن نخوره! به درد چی می خوره؟! سینما و رستوران و پارک و کنسرت رو با همه می شه رفت! تنها هم می شه رفت! اما برای حرفهای دل یکی باید باشه! ... دلخورم ... خیلی دلخور! |+| نوشته شده توسط مهسان در سه شنبه 1387/05/15 و ساعت |
می دانم که تمام هذیان هایی که در اینجا می نویسم به درد هیچ کس نمی خورد ... اما ... تنها شاید مرا از شر کلماتی که بر زبانم می آیند راحت کند ...
هنوز گوشی در دستم است ولی چیزی نمی شنوم .... هنوز صحبت می کند اما من به شرافتی که بعضی آدمها ندارند می اندیشم ... آنهایی که به سقف ریخته و کف فرو رفته و هزار مشکل این چهار دیواری چشم طمع دوخته اند و مرا آزار می دهند! ۱۲ سال پیش به نام حق کمکی کرده اند - بخوانید سرمایه گذاری- ... که هنوز تاوانش را پس می دهم ... زیر نگاه ها و جملاتی که تحقیرم می کنند ... من می خواهم حرف بزنم .. اما می دانم "مصلحت "نیست! من می خواهم فریاد بزنم ... اما می دانم "مصلحت" نیست ... من ... من فقط باید دکتر قلب بروم! فعلا فقط این "مصلحت" است ... من می خواهم از این خرابه بروم ... کسی کمکم کند ... کسی .... کاش کمی شرافت داشتید ...کاش ... ...............................................................
|+| نوشته شده توسط مهسان در دوشنبه 1387/05/14 و ساعت |
گاهی حرف برای گفتن زیاد است و فرصت هست ... اما نمی توان گفت ..
از بدترین روزهای زندگی .. پشت سر هم خبر های بد ... پشت سر هم اتفاقات ناخوشایند ... و ... روزی برایت خواهم نوشت! |+| نوشته شده توسط مهسان در یکشنبه 1387/05/13 و ساعت |
همیشه فکر می کردم "دوست" برای روزهای خوب و بده! یعنی هم وقتی خوب و خوشی و هم وقتی تنها و ناراحتی باشه! ... یعنی لحظه هاتو بتونی با اون تقسیم کنی! یعنی بدونی اگه هیچ جای امنی تو دنیا نداری قلب دوستت آخرین مامن برات! یعنی هر وقت خسته ای هر وقت بی حوصله ای بدونی یکی هست که سرش غر بزنی! یعنی بدونی وقتی دوستت دلش گرفته باید گاهی فقط بشینی و صدای نفس هاش رو گوش کنی یا گوش بدی به حرفاش یا ... خوب انگار همیشه طرز تلقی من از "دوست" اشتباه بوده! این رو تو امروز به من نشون دادی! ممنونم! |+| نوشته شده توسط مهسان در جمعه 1387/05/11 و ساعت |
اس ام اس که می زنه از خواب بیدار می شم: " مامانم برات دعا خوند!" ... یاد دیشب می افتم! دلم گرفته بود گرچه می خندیدم... همون موقع زنگ زده بود .. فهمیده بود دلم گرفته! - اینو همیشه می فهمه - اما این بار باور کرده بود!
ممنون که هستی! |+| نوشته شده توسط مهسان در جمعه 1387/05/11 و ساعت |
|
درباره وبلاگ
![]() می نویسم .. گاهی برای او! گاهی برای تو! گاهی برای خودم! می نویسم برای دلم ... بخوانم شاید دریابی مرا .... بخوانم ...
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
مهر 1387شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 آرشيو موضوعی
عاشقانهعارفانه صمیمانه جاودانه خودخواهانه روزانه وشبانه پيوندها
صداکن مراستاره’ کوچک همایون شجریان لحظه ای مانند اکنون کاغذ دعوت در دست تو ایران سرزمینی آباد زورتاک شهریار یکی از رهگذران آسمان آوای دوست سوال من و جواب تو سايه زلما بلوچ فریاد سکوت فریاد خاموش ، روایت دلتنگی دیروز, امروز, فردا آسمان آبی پروانه های ملکوتی غمناک کلاغ ها یک نفس تازه هجران بی رنگ دیده بودی ســـاده بــاشیــــم باخدا باش و پادشاهي كن دستنوشته های آقای ای وای آسمان کویر ندای آغاز من آمده ام تا برای ماندن بروم ... تا شقایق هست می مانم درد دل یه جورائی رگبار بوی قرمه سبزی من را یک مسلمان زاده زاییده پس مسلمانم فتو بلاگ مستان شبهای روشن روزهای تیره چرااسم تو لیلا نیست؟ روح بی مرز ثانیه هایم .... تا خدا بابونه کیمیاگرکویر دشنه در دیس دلم گرفت گفتم شعری برای تو ترانه های ماندگار حرف های دل مرد پاییزی فينگيل بانو ... یادداشتهای یک طراح يادداشتهاي يك دختر ترشيده قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |