تبليغاتX
عاشقانه هایم برای توعارفانه هایت برای من
صبح رفته بودم چند تا مکان زیارتی رو ببینم... دعا و مناجات ... ویک حال روحانی عالی ...

خیلی تو دلم دعا خوندم ... واسه همه.... واسه خانواده ... واسه دوستان ... حتی واسه دنیا که جنگی نباشه ...

نمی دونم چی شد که یاد کسانی افتادم که خیلی منو تو زندگی اذیت کردن ... هر کاری کردم نتونستم که دلم رو خالی کنم از بدی هایی که کردن ... نه اینکه بخوام اذیت بشن ...نه ... فقط همهء اون حس های بدی که یه روز به من دادن در من مونده...

تموم شد و آمدم منزل ...

خوابم برد و خواب عزیزی را دیدم که به یقین می دانم اگر دستی بوده است که همیشه در زندگی دستم را گرفته .. دست او بوده ..... مولی الوری....

به جای کثیفی رفته بودم پر از آدمهای مختلف ... ولی همه آشنا !

مولی الوری آمدو تعدادی طناب و چوب به من سپرد ...

گفت اینها همهء  کسانی هستند که تو رو اذیت کردن ... راه نفست رو برای لحظه های زیادی بستن ...

حالا باید دستان اونها با چوب ببندی....بعضی ها رو خودمون حسابرسی کردیم چون گناهشون خیلی سنگین بود ... اما بقیه رو خودت باید دستشون رو ببندی.....

مستاصل مانده بودم .. از تاخیر من متعجب شد.. فرمود: پس چرا اغاز نمی کنی؟

گفتم اخه آبروی اونها می ره ... دلم می سوزه .... فرمود: دلت برای اونها می سوزه ... اما برای دل خودت که همش از دست اونها به عذابه نمی سوزه .... اونها رو از دلت بیرون کن ... بقیه اش با من!

.............................................................................................................................

 

+ نوشته شده در جمعه 1385/04/30ساعت توسط مهسان |

نمی خواستم بارانی ببینمت ... گرچه اشک نشانهء بی رنگی است و نه ننگی ...

نه آنکه محبت دیگران را نبینم ‌..دنیا دستان رابطه ام را کوتاه کرده است

نه آنکه محبت دیگران را نبینم دستان عطوفتم غریب می نماید

نه آنکه نخواهم ..پای رفتن ندارم

و نه انکه ندانم.... اما خسته ام از گسستن ها و پیوستن ها

معروف است  که می گویند: فاصله ها قدمی بیش نیست .. افسوس آدمها دیوارند .. و من دیوانه هر گاه در پناه دیواری آرمیدم ... آواری شد بر سرم ...

                                 ************************************

 

رفیق شفیق:

چگونه برایت بگویم زجر های تنهایی ام را .. نه باد با خود می برد و نه بارانی می شوید و نه برفی پنهانش می کند... تنهاییم آنی نیست که به خواب نیمروزی تابستانی فراموش شود

و من نمی دانم به چه کسی اعتماد کنم؟٬ هراسم از ان است که زیر پایم خالی شود .. همیشه همیشه...

نه آنکه مهر کسی را نمی فهمم .. نه آنکه از در آغوش گرفتن دوستان مست نمی شوم ... اما! گاهی جاودانه ساختن لحظه ها در ذهن و قلب سخت ترین کار است

نه آنکه حرارت نگاهی را نمی فهمم و نه آنکه ورای حرفی را درک نمی کنم ..

من هم می فهمم.. من هم می دانم .. من هم می بینم.. و می شنوم!

حتی باور می کنم ... باورش آسان است اما.. آیا می ماند؟ می پاید؟

آدمهای زیادی آمدند و رفتند .. نقش آرزوها را پهن کردم .. هر کدام آرزوهایم را لگد مال کردند و رفتند! من ماندم و یک گورستان آرزو پر از رد پا!

                               ***************************************

 

می دانم می دانم می دانم!
غم دردی را از من دوا نمی کند حتی یک دم!

اما این روزها دست از سرم بر نمی دارد!

در برهوت "همین که هست" قدم می زنم و می دانم که باید راه دیگری را بر گزینم!

گاهی فکر می کنم کاش جبری مسلک بودم تا با تمام این برزخ ها به خوبی کنار می آمدم و آنهارا جزئی از باید های زندگی ام می پذیرفتم!

اما نیستم! با تمام اینها می گویم:

(( چراغی در دست

چراغی در دلم

زنگار روحم را صیقل می زنم

آئینه ای برابر آئینه ات می گذارم

تا از {دوستیمان} ابدیتی بسازم!)) (شاملو)

...............

و باز آغازی دیگر .. راهی دیگر ... و رهروی دیگر!

..

می دانم زندگی کوتاهتر از آن است که بگذارم به راحتی بگذرد!

چشمهایم را می بندم! به احترام خاکسپاری آرزوهایم چند لحظه ایا سکوت می کنم

و اشکی بر خاک می افشانم به امید آنکه با گشودن دوبارهء چشم آنچه را ندیده ام ببینم!

دستم را بگیر تا برخیزم برای همراهی

برای دوستی ...

و برای ترسیم نقشه ء آرزوهایی دیگر!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/04/29ساعت توسط مهسان |

شده همه حسهای خوب و بد يقه ات رو بگيره و نذاره بخوابی؟؟؟!!!

شده ندونی به چی فکر کنی بهتره؟
شده احساس کنی دلت می خواد بشينی و دنيا رو از بالا نگاه کنی و هر هر بخندی؟

شده بغض کنی به خاطر اونی که تو کوچه پس کوچه ها گمت می کنه و بعد هم می گه: تقصير خودت بود؟!

شده هنوز نرفته دلت تنگ بشه؟
شده کسی که هميشه روبروی تو بد قولی می کنه؛ باز هم رو قولش حساب کنی؟

اگر شده! منو بفهم.... که امشب نيازم فهميده شدن است و ديگر هيچ!

خسته ام از دربهدری های قلبم.. و سرگردانی روحم!

محتاجتم... نيستی؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/04/28ساعت توسط مهسان |

نمی دونم که چند نفر می دونن که من علاقهء عجيبی به اسب آبی دارم! اينو گفتم که براتون يه چيزی رو تعريف کنم ... تابستون امسال توی يه کتاب فروشی ؛ چشمم به يه کتابی افتاد که عکس يه اسب ابی بود ... نمی دونم چرا تصميم گرفتم کتابو بگريم!و البته ۲ تا! داستانش کوتاهه! و چون به آدمهايی مثل من می خوره (به خصوص تو روز ولنتاين!) اينجا می نويسمش .. و تقديم می کنم به همهء دوستام که هنوز تو خوشون احساس تنهايی می کنند! ************************************************************** اسم کتاب: يکی پيدا می شه تنهاييمو باهاش قسمت کنم؟ نويسنده: نازيلا ناساری ************************************************************* به نام آنکه در سايه سار محبتش زندگی می کنيم .. .. هر کس يه روزی ؛ يه جايی دنيا می اد! اسب آبی کوچولو هم روزی به دنيا اومد.. وسط يه برکه بود!برکهء کوچک و قشنگ ؛ همهء زندگی اسب آبی بود .روز ها می گذشت و اسب آبی بزرگتر می شد! تا اينکه بودنش جا رو واسه همه تنگ کرده بود.. درد سر پشت درد سر .. (جا برای ماهی و قورباغه نداشته بود!) تا اينکه يه روز که از از برکه رفته بود بيرون؛ وقتی برگشت ديد رو تابلو نوشتن: ورود اسب آبی ممنوع! اسب آبی احساس تنهايی بزرگی کرد و اون ديد تو اين دنيا تنهاست و قلبش از اين قصه پر شد . اون ماهی و قورباغه و برکه رو دوست داشت! روز ها و شبها فکر کرد... و سر انجام به راه افتاد.. کمی راه رفت ؛ به يک کرم کوچولو رسيد. ((سلام! من يه اسب آبی تنهام! دتبال يکی می گردم که تنهاييمو باهاش قسمت کنم)).. کرم نگاهی به اسب آبی انداخت. اون وقت گفت: تو اصلا شبيه اسب آبی نيستی؛ تازه رنگت هم آبی نيست..داری گولم ميزنی؟ پس دوست خوبی برای من نيستی ! و هر چی هستی گنده و بد قيافه ای!... کرم رفت و لا به لای برگها گم شد! اسب آبی با خودش گفت: کاش کرم کوچولو قبلا يه اسب آبی ديده بود يا لا اقل از يه اسب آبی شنيده بود. و حالا اونو باور می کرد.. اون يه اسب آبی بود مثل هزار تا اسب آبی ديگه ...و براهش ادامه داد. تا به جغد خواب آلود رسيد. مودبانه سلام کرد و گفت: من يه اسب آبی تنهام؛ که جغد ميون حرفش پريد: مگه نمی بينی من خوابم! اسب آبی گفت: فقط می خواستم بپرسم با من دوست می شی؟ جغد گفت: من روز ها چشمام نمی بينه.. تا شب صبر کن..و اسب آبی تا شب صبر کرد. انتظار شيرينی بود...شب وقتی اولين ستاره در اومد اسب آبی با خوشحالی به جغد گفت: خب! جغد گفت: من گرسنهام!و بايد به شکار برم! باز هم انتظار ... جغد نزديکيهای صبح برگشت اسب آبی هم شب رو چشم براه مونده بود. گفت: سلام!اومدی؟ جغد گفت: آره!‌اما خستم! داره صبح می شه و من بايد بخوابم.اگه می خوای .... و اسب آبی نگذاشت حرف جغد تموم بشه ..(( نه! نمی خوام)) .. و رفت! اون بايد دنبال يکی می گشت که پشت ندونسته هاش بتونه حقيقت اسب آبی رو ببينه! و دنبال يکی که با خود خواهيهاش فرصت يه آشنايی قشنگ رو از اون نگيره! .. و براهش ادامه داد! تا به مرداب رسيد. مرداب اونو ياد برکه می انداخت.وای که چقدر دلش برای برکه تنگ شده بود... سلام اسب آبی! اين صدا اونو از خيال بيرون اورد. به طرف صدا برگشت: سلام! تمساح بود! گفت: من به کمک احتياج دارم اسب آبی گفت: من دارم دنبال يکی می گردم که تنهاييمو باهاش قسمت کنم. .. اما همينکه اشک تمساح رو ديد ؛ با لبخند گفت: باشه! کمکت می کنم! تمساح گفت: نزديک مرداب يه کرم شب تاب زندگی می کنه که شب ها نور زيبا يی داره.تو بايد اون نور رو تزش بگيری! چون من می خوام تو شب های اين مرداب بدرخشم! اسب آبی فکر کرد و ديد اين ممکن نيست . شبتاب اگه نتبه ديگه شبتاب نيست! و اينو به تمساح گفت. اما تمساح گفت: خب! تازه می شه يه کرم معمولی!و اين عيبی نداره! يه کرم مثل بقيه کرمها! اسب آبی گفت: خب! آخه تو هم يه تمساح هستی مثل بقيه تمساح ها! چرا فکر می کنی بايد طور ديگه باشی؟ تمساح جواب نداشت! پشت کردو گفت: برو ديگه نمی خوام ببينمت! اسب آبی نمی تونست اين کارو بکنه. اگه هم می تونست بخاطر شبتاب اين کارو نمی کرد.تمساح بايد نی فهنيد هر کی بايد جای خودش باشه! تمساح جای تمساح . شب تاب هم جای شبتاب! تمساح بالاخره يه روزی اينو می فهميد! اسب آبی در حاليکه از مرداب دور می شد خوشحال بود که نخواسته بود تنهايی شو با تمساح نقسيم کنه! و براهش ادامه داد! کمک به ديگران برای اينکه دستشون به خوسته های دست نيافتنی شون برسه خيلی خوبه؛ اما بعضی خواسته ها بهتره تا هميشه دست نيافتنی بمونه! مثل تمساح!.. اون راه های بهتری واسه درخشيدن داره! ... مرغ حواصيل تئ آشيونش نشسته بود که سر و کلهء اسب آبی پيدا شد. اسب آبی سلام کرد. حواصيل سری تکون داد و گفت: تو مال اين طرفها نيستی.بگمونم راهتو گم کردی! اسب آبی گفت: نه!اما دنبال يکی می گردم تا تنهاييمو باهاش قسمت کنم! حواصيل گفت:خب بعد؟ اسب آبی گفت: پيداش نکردم! .. و براش از کرم و جغد و تمساح گفت! مرغ که اندوه اسب آبی رو ديد گفت: پيداش می کنی!تو دنيا هميشه دو تا چشم منتظر توست و يه قلب که جای تو برای هميشه توشه! مطمئن باش همسن الان يکی جای ديگه داره دنبالت می گرده! اینکه هنوز پيداش نکردی و هنوز پيدات نکرده برای اينه که جستجو هنوز تموم نشده و اگه گمون می کنی همه تلاشتو کردی بذار اونم تلاشش رو بکنه! و اگه قرار بر پيدا کردن باشه ؛اون خودش از جايی که تو فکرشم نمی کنی پيداش می شه! چون خدای همه موجودات از آسمونها تو و اونو نی بينه و به هم می رسونه!حالا بخواب ..صبح که چشماتو باز کنی من اينجا نيستم.. پاييز داره از راه می رسه و من بايد برم.اميدوارم اين بار که همديگرو ديديم تو ديگه تنها نباشی. شب به خير! و اسب آب هم چشماشو بست! صبح وقتی از خواب بيدار شد؛ مرغ حواصيل رفته بود. اسب آبی با اين خيال که الان يکی يه جايی داره دنبالش می گرده لبخند زد و براه افتاد! در راهی که می رفت به يک چاه رسيد و از شر بی تفاوتی نگاهی دب داخل چاه انداخت! چيزی رو ديد که باور نکرد! اون ته چاه ۲ تا چشم مهربون و جستجو گر ديد! برای چيزی که ديده بود با خوشحالی دست تکوم داد و گفت: يوهو.. سلام! اسب آبی داخل چاه هم همينو گفت و دست تکون داد! اسب آبی گفت: وای اگه بدونی چفدز دنبالت گشتم! اسب آبی داخل چاه هم همينو گفت . اسب آبی گفت: ميای تنهايی مو باهات قسمت کنم؟ اسب آبی داخل چاه هم همين درخواست رو داشت! اسب آبی در جواب اسب آبی داخل چاه گفت: چرا نيام خوشگلم!حالا برای هميشه ميام و شالاپ پريد تو چاه! و البته اسب آبی داخل چاه هم می خواست همینو بگه!اما ... من دل نوشتن اندوه اسب آبی رو وقتی به ته چاه رسيد؛ ندارم! به همين خاطر يه کمی اينجا سفيده! با تموم شدن روز گريه های اسب آبی هم تموم شد! حالا بگم.نش سر نوشتش همسن بود! داشت غصه های ته دلش رو می شمرد که يکی بهش سلام کرد! اسب آبی با اندوخ گفت: برو!‌می خوام تنها باشم! صدا قبول کرد و گفت باشه!‌اما دلت خواست با يکی حرف بزنی من اين بالام!کمی بعد اسب آبی که دلش از سکوت چاه گرفته بود؛ يه نگاه بالا انداخت. هيچکی نبود. ولی کمی بالاتر ماه تو آسمون داشت نگاهش می کرد. اسب آبی به ماه گفت: تو بودی؟ ماه لبخند زد و گفت: آره! تو دلت گرفته؟ اسب آبی گفت: چی بگم برات؟ و برای ماه از همه چيز گفت! ...از کرم خاکی؛ جفد؛ تمساح؛ مرغ حواصيل .. دو تا چشم .. و تنهاييش که بزرگتر شده!اون وقت آه کشيد . ماه بهش گفت: آروم باش و به من گوش بده! ((خئای آسمونها و زمين روزی که خواست موجوداتش رو به دنيا بفرسته ؛ سرگذشت هر کی و رو پيشونيش نوشت و براش گفت تو دنيا چی در انتظارشه! اون وقت دنيا رو نشونش داد و گفت: دنيا اونجاست! حالا هر کس دلش می خواد بره دست هاشو ببره بالا! اونهايی که دست بلند کردن الان تو دنيا هستن! يا دنيا اومدنو اونطور که تو سرنوشتشون اومدهه بود از دنيا رفتن و باقی هنوز نوبت دنيا اومدنشون نرسيده يا تئ راهن و تو که الان ته اين چاهی پيشونی نوشتتو دونستی دست بلند کردی و دنيا اومدی! تنها شدی ؛ رنجيدی؛ و مشکلات زيادی رو تحمل کردی! و الان ته اين چاه هستی . اما آخرش نيست! لابد تو سرنوشت تو چيزی بوده که تو بخاطرش داوطلب دنيا اومدی! اميد داشته باش! و صبر کن .. من شبها به ديدنت ميام. حالا بخواب تا فردا شب که همديگرو می بينيم!)) و اسب آبی با آرامشی که ماه به اون داد بخواب رفت! تمام روز بعدبه انتظار شب و ديدن ماه گذشت! اما شب هر چی پيش رفت سياه تر شد و از ماه خبری نشد. اسب آبی دلش نمی خواست باور کنه اما حقيقت اين بود!ماه نيومده بود. صدا زد: ماه .. ماه ... و از ماه جوابی نيومد. دوباره صدا زد و اين بار يکی دعواش کرد! و گفت:چيه داد و فرياد راه انداختی؟ اسب آبی گفت: ماه بمن گفت امشب می آد بديدنم اما هنوز نيومده! !‌تو اون بالاها نديديش!؟ ابر گفت: چرا! لمل تو امشب نمی تونی ماهو ببينی. اسب آبی گفت: ولی اون خودش گفت مياد. ابر گفت: آره! اما نمی دونست من ميام!اسب آبی عصبانی شد و گفت: کی گفته تو بيای؟ ابر گفت: من به خواست طبيعت اومدم. اسب آبی فرياد زد: پس خواستهء من چی می شه؟ ابر گفت: خواستهء‌ تو چيه؟ اسب آبی گفت: می خوام از چاه بيام بيرون.. می خوام ماه و ببينم و گله کنم و دنبال يکی بگردم که تنها يی مو باهاش قسمت کنم. ابر گفت: خواسته تو با من! اسب آبی گفت: سر به سرم می ذاری؟ ابر گفت: نه اسب آبی حرق ابرو وقتی بتور کرد که ابر باريده بود و اسب آبی بيرون چاه داشت ماه رو نگاه می کرد! اون نمی دونست با چه زبونی بايد از ابر تشکر کنه تازه ديگه ابری نبود چون بارون شده بود و باريده بود . و اسب آبی برای هميشه ته دلش ممنون ابر موند! گله گذاريش از ماه رو هم کذاشت برای بعد شايد اين جوری می خواست ماه تو خجالتش بمونه! اما ته دلش هيچی نبود. توی اين اتفاق خوب اون يه جورايی ماه رو هم سهيم می دونست! اسب آبی حالا يه جايی همين دور و بر هاست! به همه سپرده اگه يکی سراغشو گرفت بهش بگن اون اينجاست! اون نشسته و بالای سرش روی تابلو نوشته: من يه اسب آبی تنها هستم! دنلاب يکی می گردم تا تنهايی مو باهاش قسمت کنم! اون در ادامهء جستجوش اينجا نشسته و با اين فکر که يکی الان داره دنبالش می گرده لبخند می زنه! و اگه قرار بر پيدا کردن باشه اون خودش از يه جايی که فکرشم نمی کنه پيدا می شه! و تازگی ها به بزرگی قبل تنها نيست! ماه مياد و هر شب به تنهاييش سر می زنه!........ تموم شد!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/04/22ساعت توسط مهسان |

امروز يک بار اين صفحه رو نوشتم و پاک شد... يه دوستی که لطف می کنه و می آد وبلاگ منو می خونه؛ می گه: ((طفلی ..آدمهای عاشق کم حوصله هم هستن ديگه نمی تونن مثل آولش بنويسند...)) اما من عاشق ساده و صادقی ام ...پس خيلی راحت می توانم بنويسم.. گرچه تمام حرفهای امروزم فغان از روزگاری بود که اينروز ها داره اذيتم می کنه اما ((اون دوستی)) که بايد بدونه.نمی دونه!.. خودش می داند ....نمی دانم!شايد هم نمی داند.. اما من می دانم .... می دانم که دلم می خواهد دستم را بگيرد و قلبم را حس کند .... اين روز ها که کوچهء تمام دوستانم به بن بست می رسد و هر راهی را می روم نا اميد تر بر می گردم ياد روز هايی می افتم که هر کدام مشکلی داشتند به کوچهء دوستی من آمدند و من ... نمی خواهم تعريف کنم اما اين روز ها خيلی دلم گرفته است روز گار خوب است.. دوست خوب است... انگار تنها دل ما دل نيست که هنوز چشم اميد به ياران رفته بسته است... به عظمت درگاه کبرياييش قسم نا شکری اش را نمی کنم... خدايی که هر گاه صدايش زدم؛ ردايش را يافتم... خدايی که هر گاه زحمتم را ديده؛ رحمتی بخشيده... مهربانی که می داند من به او يقين دارم... می داند که برای نجواهای کوچک ظهر های گرم تابستان گوشی ندارم تا بشنود . برای ريختن اشکهای روان و بی سر و سامانم ؛ شانه ای ندارم تا لحظه ای سر بگذارم... امروز صبح کسی ار بی کسی می ناليد .. به من گفت: مهسان! تو حداقل چند تا دوست داری که... نگذاشتم حرفش را ادامه دهد فرياد زدم: من تنهام! من نه آنی ام که تو می بينی... شايد هزار نفر احوال مرا جويا شود و لی هيچ وقت هيچ کس .... می دانی ...نه! نمی خواهم بدانی... لحظه های بی پناهی ام را برای ان فرد امروز گفتم.. باورش برايش دشوار بود... گفتم .... گفتم چند شب قبل با دوستی که سابقهء دوستيمان به ۱۰ سال می رسد تماس گرفتم که چند دقيقهای شنوندهء حرفهایم باشد -کسی که هميشه برايش سنگ صبوری بودم و بس-گفت:مهسان جان! الان کمی کار دارم صبح تماس می گيرم... نمی دانم آفتاب در نيامده يا خورشيد در چشمهای من لانه می کند که من احساس می کنم چند روز گذشته... ((دلم گرفته از اين کوچه های بارانی چرا برای من امشب غزل نمی خوانی.... بيا ببين چقدر خسته ام؛ خسته تمام روز من و اين اتاق در بسته......)) خيلی خسته ام... راهی که می روم خسته ام نمی کند... درس می خوانم و شايد تنها عشق اميدوار ککنده ای که در دل دارم اکنون همين درس باشد ... اما..... نه! صدايی نمی آيد... هر چه گوشم را بيشتر تيز می کنم کمتر صدايی می شنوم اميدی نيست به آنها که.... و امروز منم تنها در نيمه راه جادهای که آرام آرام استگاه بيست و پنجم را هم رد می کند.... خيلی فکرم خسته است و خودم خسته تر... دلم می خواهد ساعت ها بنشينم لب دريا و ... ديروز دوستی تماس گرفت.. صدای دريا می آمد.... بغض کردم! گفتم جای منم خالی کن.. دلم برای آرامش صاحب در يا تنگ است... با اينهمه موج و با اين همه تلاطم.. اما احساس می کنی در بطنش وجودی آرام و مهربان آرميده که تو را می نگرد و لبخند می زند... اشکهايم باز قطره قطره می آيند... نا شکری نيست... به خدا ناشکری نيست... اما خسته ام... خسته از فکری که ارامش ندارد و دلی که تند تند می تپد و تنی که بی پناه پا به پای راه و بيراهه هايی که من می گويم می آيد... دلم يک دوست می خواهد... کسی که چند ساعتی به حرفهايم گوش بسپارد... دلم ....... تنهايی را به همه چيز ترجيح می دهم... اما...اين روز ها نه.. اين روز ها بين اين همه آدمی که فکر می کردم ((دوست)) هستند؛ به بن بستی رسيدم که ملال انگيز است.. از اينکه عمرم را برای ادمهايی گذاشتم که حالا لحظه ای حتی حالم را نمی پرسند پريشانم... هرگز گرفتار اين حس پريشانی نشوی... اين روز ها از تمام دنيا يه پناه کوچک می خواهم و بس... بی پناهی هايم فشار زيادی برايم دارد.. عکسهای ۲۰ سال پيش را می بينم و قطرات اشک دونه دونه سر می خورند و روی آلبوم می ريزند.. حسرت لحظه های سادگی و .... نا شکری نيست.... به عظمت درگاه کبرياييش قسم می خورم... نا شکری نيست.. من دگرگونم... پا به پای همه دل نگرانی های دوستانم آمدم... همهء آنهايی که تا عاشق می شدند من محرم رازشان بودم... هر مشکلی داشتند به من می گفتند... و من هميشه حداقل سنگ صبورشان بودم... اما امروز که محتاج انها هستم..نيستند و....و....و من .....گله ای ندارم..شايد روزگار چنين است و مردمان جديدش! من نه آنم که انتقام بگيرم و نه آنم که .... من مهسانم همهء کسانی که مرا می شناسند می دانند که هرگز جواب بدی را با بدی نمی دهم... يا خوبی است و يا بی پاسخ می ماند... همه خوبند.. تنها اين دل؛ دل نيست.... تنها من ....
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/04/22ساعت توسط مهسان |

امروز اول صبح آقای اورنگ حالم رو گرفت

دیگه سر کلاسش شعر نمی خونم!

حرفاش چیزی نبود که غیر منطقی باشه اما از مقایسه شدن با دیگران بدم می آد! کاری که ایشون انجام داد!

نصف شعرم رو هم نفهمید .. شعر درمورد موی سپیدم بود ... نتیجهء شعر هم ماندن شور جوانی در وجودم بود ... اما اون گفت چرا نا امیدی؟!

یکی از هم کلاسیها هم نالید که چرا مهسان اینجوری نباشه؟!

دنیا همینه و ... از این حرفها!

خندم گرفته بود ... سر نفهمیدن حرفهام بحث بود ... خلاصه یک کمی وقت کلاس رفت!

گرچه سر کلاس سنایی عقربهء دقیقه شمار ۱۸۰ ثانیه یکبار حرکت می کند!!!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/04/21ساعت توسط مهسان |

نگر امشب به تنهایی .. به آوایی که می آید از این نائی

           کجا نائی؟

                  نه نی دارد.. نه فریادی ....

 

نمی دانی!

من امشب مانده ام تنها

شدم غرقه در این چشمان بارانی......!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/04/21ساعت توسط مهسان |

غروب سه شنبه دست دل شکسته ام را می گیرم تا در میان شلوغی مردم دود گرفتهء پایتخت نشین خودم را گم کنم..

راه می روم آفتاب دم غروب را که دیدی چگونه بر سر و رویم می بارد؟ می بارم!

صدای ترانه ای ساده را می شنوم:((...آفتابی شو به خاطرم...)) می دانی که گاهی یه ترانه به همین سادگی می آید در گوشت می نشیند و دلت می گیرد ...

نمی دانم چه می شود که تنم همهء شکستنهایش را به خاطر می آورد ...

سعی می کنم کمی فکرم را منحرف کنم چند نفس عمیق می کشم تا بغضم سر باز نکند ...

همیشه از کسانی که به آسانی برگریزان پاییزی اشکشان جاری می شد بدم می آمد و حالا خودم ...

هرگز فکر نکرده بودم برگ چه می شود که می ریزد؟!

فکر می کنم امروز غروب-غروب سه شنبه است. صبح کلاس مولانا .. مکتب عرفان..محضر عشق!

صبح سر کلاس صحبت بیت بود.. صحبت بیت حضرت اعلی در شیراز به میان آمد و من غرق خاطرهء سفر شدم.

چند هفته قبل از کنکور ۸۳ رفتم شیراز ...۲۰ خرداد ۸۳! ۵ صبح جلوی بیت!

کلی دعا داشتم که آنجا بخوانم اما همه فراموش شد ... اصلا رفته بودم که از او بخواهم مرا از آن شهر از ۵ سال در جا زدن و هزار مسئلهء دیگر برهاند .... اما نتوانستم ....

تمام خواسته هایم را در یک جمله خلاصه کردم: (( هر چه خیر و صلاحمه! سر راهم بذار))...

روزی که خبر قبولی در رشتهء ادبیات را شنیدم ذره ای تردید نداشتم که فضل اوست .. و خیر و صلاح من !

آمدم!

در این شهر دراندشت بی حصار! رفتم!آمدم!آموختم!خندیدم! گریه کردم....

با حماسه های فردوسی جنگجوی وطن پرست شدم و با منطق الطیر عطار عارفانه پرواز کردم ..با وزن طرب انگیز غزلیات مولانا به عرش رفتم و با مثنوی هایش ... نمی دانم تا کجا و چگونه؟! اما دگرگون شدم ...

و حال هنوز در همین چند قدم اول خود را دیگری می بینم!

....

این روزها وقتی همکلاسیها می نالند از حجم تکالیف و درس خواندن و رفتن و آمدن می خندم!

لذت می برم از هرچه می خوانم .. می نویسم .. .و می آموزم!

همهء اینها را نوشتم می دانی چه بود؟

یک راه تازه برای انکه حواس خودم را پرت کنم و محل این بغضهای بی محل نگذارم .....

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/04/21ساعت توسط مهسان |

غم کمی نیست که نمی توانم روز تولدت را تبریک بگویم ۱۴ ساله که هر جای ایران بودم بهت زنگ زدم ... یا دیدمت ... یا اگه تنها بودی سورپرایزت کردم ....

 

غم کمی نیست که تو این سن یه دوست صمیمی ندارم ... و برای هر کس می خواهم صمیمی باشم آنقدر دارد که من هیچم و من پوچم ....

 

فکر کردم آنقدر دوست هستیم که بمانیم تا ابد ... فکر نکردم دوست داشتنت مثل گیلاس و مثل عیدی فقط اولش قشنگه!

بخند

بخند به هر چه که خواستم و نبودی ...

بخند به همهء آنچه قرار بود باشد و نیست ....

 

۲ سال پیش کادوی تولدت یه دفتر شعر بود بعضی هاش از خودم و بعضی هاش هم از شاعران بزرگ ...

کاش یه بار دیگه به اون حرفهایی که برات اول اون دفتر نوشتم نگاهی می انداختی ....

یک کمی از آرزوهام نوشتم

و بعد نوشتم خیلی حرفها دارم که به قلم نمی آید... و هرگز نپرسیدی اون حرفها چی بودن .. و من فکر کردم از اونجایی که ""صاف اگر باشد هوای بی غبار دوستی

                            حال هم را می توان فهمید از رخسار هم""

تو همهء اون حرفها رو خوندی ...

آخه خیلی تو چشمام نگاه می کردی .. به خصوص وقتی با هم می رقصیدیم ...

گاهی هم که نگام می کردی عینکم رو می گرفتی به زور و تمیز می کردی! می گفتی : تا حالا چیزی می دیدی؟؟!!

راست می گفتی من هرگز ندیدم...

ولی تو که می دیدی از ته چشمم ته قلبم معلوم نبود؟!

...

بگذریم ....

تولدت مبارک

به احترام دوستی خیالی در سکوت اشک می ریزم....

همین و پایان ...

دیگر از تو نخواهم نوشت

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/04/19ساعت توسط مهسان |

امشب باز این سکوت داره اذیتم می کنه ...

دلم خیلی گرفته ... مسئولیت سنگینی رو پذیرفتم.. و نمی تونم حرف بزنم .. به هیچ کس!

می دونی همیشه می گم خوش به حال کسانی که در بدترین و بهترین لحظات یکسی رو داشتن که اون چیزی که تو دلشونه بهش بگن .. و من هرگز این شانس رو نداشتم!

مثل همیشه ساکتم ... و هر کسی یه برداشتی داره

یاد روزی می افتم -همین ۲۰ روز پیش- آقای اورنگ در مورد سکوت من حرف زد .. تمجید کرد .. گفت اونهایی که زیاد می فهمند ساکتند! گاهی هم سکوت پاسخ ابلهان است ... و چند چیز دیگه گفت که نمی شنیدم ... بغض کرده بودم...همکلاسیهام می خندیدن....یادمه همون موقع تو دفترم نوشتم:

((فریاد کر کنندهء سکوتم گوشم را کر می کند

بانگش بر سرم می کوبد ... و استاد آن را نشانهء وقار می داند

گمان نمی برد که آتش درونم بی صداست

اشکهایم بر لبهء پرتگاه پلکم آماده اند ... می افتند و کسی نمی فهمد))

اون چند روز خیلی داغون بودم...

مثل حالا

مثل دیروز و شاید فردا!

دلم نمی خواست که تو این وبلاگ هم اینجوری بنویسم .. اما ....

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت توسط مهسان |

مدارا کن همین یک دم

دعا کن بگذرد امشب همین یک غم

نمی دانی چه می گویم

نمی دانم چگونه

              در کجا

                        باید ببارم من؟!

 

نمی دانم که رگباری شوم ؟

یا گه

ببارم کم

گهی نم نم...

تو هم برخیز و بادی شو

وزان شو در پی ابرم

کمک کن تا چنین پر بار

در این غمگین سپهر بی کسی هایم نپایم من!

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت توسط مهسان |

نمی دونم چرا در مورد هر چی که خواب می بینم تو هم یه گوشهء خوابم هستی ...

نمی دونم چرا همیشه تو خواب هم یادمه که چه رفتاری با من داشتی!؟

و... نمی دونم چرا هر وقت تو رو گوشهء خوابم می بینم با بغض بهت نگاه می کنم بعد همون جوری که تو تو جشن عروسیت نگات رو از من می دزدیدی... نگام رو ازت می دزدم و بیدار می شم و مثل ۳ ماه گذشته می شینم فکر می کنم چرا؟؟؟؟؟؟

یک نفر اون طرف دنیا که اصلا در مورد ارتباط من و تو خبر نداره گفت: مهسان خواب دیدم که داشتی گریه می کردی! و گفتی دو تا کبوتر داشتم یکی از اونها رو مارینا کشت!!!

بهش نگفتم که واقعا همینطوره ...

تو بهم یاد دادی که با ۲۵ سال سابقهء عمر هنوز نفهمیدم دوست یعنی چی؟

تو بهم یاد دادی که دیگه همینجوری دست دوستی کسی رو نگیرم ...

ممنون از همهء چیزهایی که به من آموختی اما ... من نمی خوام این شک و تردید در مورد آدمها رو داشته باشم ... می گی چی کار کنم؟؟

+ نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت توسط مهسان |

می دونی بعد از چند وقت دوباره اومدم که بنویسم؟!

نمی دونم! یادم نیست ... فریاد های قبلی در وبلاگهای قبلی خاموش باقی ماند ....

حتی همون وبلاگی که نزدیک ۵ سال روزها و شبهایم را درو نوشتم...

در همهء وبلاگ های قبلی تخته شد اما .... فریاد کر کنندهء سکوت ادامه دارد

هنوز مرا می خواند تا من عاشقانه هایش را برایت ترجمه کنم...

(( برمن مگیر خرده که خاموشم اینچنین

راه گلوی مرا بغض بسته است ...))

+ نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت توسط مهسان |