گواه بالشت خیسی است که از غصهء بی نهایت دل آمده است
شب
بالشت خیس
و غصهء بی نهایت دل!
بزرگ شده ایم اما هنوز در جایمان باران می بارد!
می خندم
فکر می کنم زیر باران دعا خوانده است
آدمها گاهی نمی بینند. همین چند روز پیش -اواسط مرداد- هنگام یک پیاده روی طولانی برگهای زیادی را دیدم که از درختان می ریختند .. اما آدمهای روزگار ما چون تقویمشان مرداد ماه را نشان می دهد برگریزان را نمی بینند!
فکر می کنند همیشه درخت در زمانی مشخص از برگهایش سیر می شود!
در پاییز هر روز از برگریزان و صدای خش خش انها زیر پاهایشان می گویند ..چون منتظرش بودند!
مشکل آدمها این است که فقط در لحظه هایی که منتظرند چشم می گشایند.
مشکل آدمها این است که فکر می کنند عیدی برای اول بهار است و برای شاد کردن دل افراد فقط عید باید عیدی داد ....
فکر می کنند باران تا روز های اغازین بهار حق باریدن دارد ....
راستی دیده ای گاهی که در تابستان باران می آید اخبار اعلام می کند و روزنامه ها می نویسند!
فکر نمی کنند که آسمان هم حق دارد وقتی دلش از این ظهر های لعنتی و گرم و طولانی تابستان می گیرد می تواند بگرید ....
سهراب چه "سپهری" می اندیشید: (( چشمها را باید شست!))
خداوند محتاج زانو زدن من و تو نیست
بنشین و دقایقت را زیر و رو کن ... به یقین هر جا او را ندیده ای تو چشمت بسته بود .. او همیشه با توست!
حرفم از نهایت اطمینانم به زبان می آید ... نه که بگویی امروز دلخوشم - که نیستم- اما بد ترین روز ها .. بد ترین لحظه ها هر گاه دستم را بالا بردم دستم را گرفت ....
او با من بود ...
وقتی این حرفها را برای رفیقی گفتم خندید ... مضحکانه!
اما به خدا گفتم : قضاوتش مهم نیست .. مهم تویی که همیشه با منی ... همیشه!
سرگردانم
فریادم برای حنجره ام بزرگ بود وقتی از درون خود را دیدم .. اما وقتی بیرون آمدم دیدم در مقابل کهکشان ها چقدر حقیر است ...
چقدر کوچک است
آنقدر کوچک که در همهمهء لحظه ها خاموش می شود ... و فراموش!
می گفتی: مهربان! یک روز روشن .. مثل همین فردای بی فردا... مثل همین دقایق بی دغدغه همهء درد هایم را .. همهء حرفهایم را ... همهء آوازهایم را در گوش مهربان ترین دل عالم خواهم گفت .. فقط بگذار اینی بی قراری ها پایان یابد ....
هی پا به پای بی قراری هایت امدم
هی روز ها را شمردم بی آنکه رازها را بدانم!
دیر فهمیدم که فردا را بهانه کردی ... دلت با ما نبود!
می گه چه خوب؟!
می گم: خیلی هم بد!من از جوونها دل خوشی ندارم!
یعنی ۷۰-۸۰٪ مایهء ناامیدی من می شن ... وقتی فکر می کنم تا چند سال دیگه دنیا می افته دست من و هم نسلهای من دلم واسه دنیا می سوزه ... دلم واسه نسل قبل و بعد هم می سوزه
می گه خیلی بد بینی ..
می گم: نمی دونم .... شاید من همه رو درست نمی شناسم .. ام تا جایی که دیدم یه نسل تنبل و ترسو شدیم!
به هر بادی مثل بید می لرزیم ....
ایمانمون محکم نیست ... ایقان که هیچ! ندیدم ...
مثلا خیلی ها از ایران رفتن.. فکر می کنی دنبال چی؟!
بیا من بهت بگم! دنبال هیچی ..
فکر کردن کسی دنبالشون کرده فرار کردن
اینهایی که موندن واسه چی؟! واسه اینکه دیدن اون طرف هم برن مطمئن نیستن چی می شه ..
پس اگر قراره با تردید زندگی کنن نرن بهتره ...
موندن .... فکر کردن خوب درس که هوتوتو! نمی تونن بخونن!!!!
خدمت هم که نه حالش رو دارن نه عشقش ...
خانواده هم تا زور نباشه واسه چی نون خور اضافی بیارن؟!...
پس می مونه چی؟ می مونه پول!
وقتی ایمان نیست... وقتی ترس از دولت بیشتر از ترس از خدا و پیغمبر است ..
نتیجه:-->> به هر دری می زنه که پول داشته باشه ....
براش فرقی نداره از کجا می آد ... فکر می کنه دزدی یعنی از دیوار مردم بالا رفتن ...
نمی دونه سو استفاده از عدم اطلاع دیگران هم دزدیه....
موبایل می خره ... ماشین می خره .... پیتزا می خوره ... اما فرق حلال و حرام رو نمی فهمه ...
می ترسم ....
خیلی می ترسم ... از دنیایی که باید توش زندگی کنم ...
نمی گم جوون خوب نیست .. اما کمه .. اون کم ها هم همشون یاد گرفتن که (( در مورد دیگران قضاوت نکنند )) و هر حرفی را به پای غیبت بگذارند ... اصلا حاضر نیستن در مورد هم نسلاشون فکر کنند ...
نمی دونم چی می شه؟
وجدان خیلی ها بد تر از نفس خبیث کیوون شده!!!
به حرفام نخندین... نگین بد بینم ...
آدم خوب هست اما ....
فکر کنین یه آدمی سرطان داره ... سرطان خون ... همهء بدنش رو می گیره اما ما بخواهیم بشینیم فکر کنیم: ماشاالله قلبش هنوز خیلی خوب کار می کنه!!!
وقتی بالاخره این سرطانه قلب رو هم از پا در می آره ماشاالله گفتن داره ..
اگه چیزی نوشتم که به کسی بر خورد شرمندم ...
اما گاهی ادم با دیدن دیگران امیدش رو تو زندگی از دست میده!
خوش به حال دیوانه ها ...
بیخود نیست شاعر میگه: دلا دیوانه شو.. دیوانگی هم عالمی دارد
نگاهم افتاد به کتاب های دیگه! دلم برای این همه شاعر سوخت ..
اصلا چرا همه فال حافظ می گیرن؟؟؟ این همه آدم شاعر دیگه!!
پیش خودم می گم: بذار یه بار فال مولوی بگیرم! مگه چی می شه؟!
(( ما آتش عشقیم که در موم رسیدیم
چون شمع به پروانهء مظلوم رسیدیم
یک حملهء مردانهء مستانه بکردیم
تا علم بدادیم و به معلوم رسیدیم .....))
و بیت آخر (( ویرانه به بومان بگذاریم چو بازان
ما بوم نه ایم از چه در این بوم رسیدیم ؟ ))
کیف کردم! باحال بود ... آخه دیگه حافظ تکراری بود ...
شعری نبود که واسه نیتهای من نیومده باشه...
خود حافظ هم خسته شده بود....
۵ تا از امتحانات رفته .... ۵ تای دیگه مونده!
خدا به خیر بگذرونه ... سنایی و بیهقی رو بخصوص!
(( بی همگان به سر شود ....))
بیرون رو نگاه می کنم ... می فهمم یه چیزیم هست اما دقیقا نمی دونم چی ...
تصمیم می گیرم بهش فکر نکنم...
سوار مترو می شیم هنوز صدا داره تو کلم می خونه
(( داغ تو دارد این دلم ...))
خودم رو می زنم به اون در و عربی می خونم .. اما مگه می شه؟!
می رسیم ... امتحان می دیم ... بسیار افتضاح!
نادیا می گه قیافت رو تاحالا اینجوری ندیده بودم ...
فکر می کنه خستم ... و منم به روی خودم نمی آرم ...
اما حریف فاران نمی شم .... آخه چیزی نیست که برای کسی بخوام توضیح بدم .. هنوز خودمم درست نمی دونم ...
سوار مترو می شیم حرف نمی زنم که نگاهشون نکنم ....
اما مثل اینکه بدتره! می گن : مشکوکی ... خودم می مونم چرا مشکوک؟!!!
سعی می کنم بر عضلات صورتم چیره بشم تا اشکم در نیاد..
واسه هدی یه اس.ام.اس می زنم: (( گریم گرفته! تو مترو واگن مردونه! ...فقط دلم خواست به یکی بگم! ببخشید که اولین نفر تو بودی!))
بیچاره هدی ...فکر کنم فقط اون به عمق فاجعه پی برده و بس ....
می خوام برم سینما! و می رم ....
تنها ی تنها!
حساب می کنم که ۱۹ ردیف ۲۴ تایی تو سینما هست! پس من می تونم تنهایی هامو با صندلی های سینما تقسیم کنم! به هر کدوم یه ذره می رسه ...!!!!!!
۴۵۶ تا صندلی برای کوله بار من جا داره! - یاد چمدان تجربهء محمود فکری افتادم!-ها ها ها
(( مکنت و مال من تویی ....))
هنوز این آهنگه داشت زمزمه می کرد تو کلم!
یه دختری می آد پیش من می شینه! می گه: تنهایی؟ می گم: تنهام
می گه چرا؟ یه لحظه می خوام بگم خوب تو شهر دراندشت تهران یکی نیست با من بیاد سینما این عجیبه؟ اما حرفم رو می خورم: تنهایی بهتره! آدم می فهمه چی می شه!!!
می گه: دفعهء اولت ... می گم نه دفعهء صدم!...
می گه: .. ولی من دفعهء اولمه .... من چون هیچ کسی رو ندارم و سینما رو هم خیلی دوست دارم تنها می ام ....
بغض می کنه ....
و چراغها خاموش می شه ....
(( بی تو به سر نمی شود ...))
سعی می کنم آهنگ تو کلم رو خاموش کنم ... نمی شه!
اما فیلم این کار رو برای انجام می ده ...
به جاش یه آهنگ دیگه می اندازه تو کلم :
(( نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من .....))
ممنون می شم از سامان مقدم که آهنگ منو عوض می کنه ...
و همچنان رها رها رها من ......
رها
رها
رها من...............................................
دیشب هم مثل همیشه ...
نواختم: به سوی تو
به شوق روی تو
......
خدایا این شی بزرگ چقدر به من آرامش می ده... ظاهرش یه سازه اما ....برای باطنش نمی تونم اسمی پیدا کنم ....
روح داره ... من می فهمم ....
جالبه دیدی وقتی تشنه هستی بدون اینکه فکر کنی می ری سمت آب ... من با یه نیروی عجیب کشیده میشم طرف ساز ....
یه مرضی که اسمش رو نمی دونم
اما به گمانم زمانش رو کا ملا می دونم .... همین موقع ها
علائمشم یواش یواش داره دستم میاد گرچه هنوز برای خودم هم عجیبه ...
دیروز روز خوبی نبود
صبح که یکی زنگ زد و ۱ ساعت از بدبختی هاش برام گفت گریه کرد زار زد .... و من....
نمی دونستم چی بگم؟!
گوشی رو گذاشتم سرم خیلی درد می کرد ... ۳ ساله همین حرفها رو داره برای من هر هفته تکرار می کنه!
منم آدمم ..ظرفیت خودمم ندارم
یک کمی درس خوندم تا غروب که یکی دیگه اومد و نالید و زارید و ... بعدش هم منو برداشت برد بیرون
هر چی التماس کردم من درس دارم نمی خوام بیام
گفت نمی شه ... من تنها م و دلم گرفته و از این حرفها
جزوهء درسیم رو برداشتم که بدونه من درس دارم اما انگار نه انگار ... حرف زد زد زد .....
حرفهای اون هم مثل نفر قبلی یه نواره که ۸ ساله دارم می شنوم!
گریم گرفته بود
واسه خودم واسه درس عربی که همیشه روز امتحانش یه اتفاقی می افته که ....
ترم قبل از دست اون صاحبخونهء دیوونه که نیمه شب دف می زد عصاب نداشتم این ترم هم ....
بهتر حرف نزنم!
بعد بر می گردی می گی ناشکری ...
بخدا نیستم ... من تو بدترین شرایط زندگی هم شاکر بودم .. حتی جاهایی که واسه خودم هم عجیب بوده ... خدا هم خداییش دوست خوبی بوده برام
امروز فکر کردی من از حرفت ناراحت شدم ... باید بگم به هیچ عنوان اینجوری نبود ...
مطمئن باش
اما یه نصیحت دوستانه:
زود قضاوت نکن!.....
من که نفهمیدم چرا بیشتر؟!
گفتیم و خندیدیم و ادا در اوردیم ... آخر شب هم رفتیم بالای شهر بنزین زدیم! (ما نه! آرین) .. اومدیم
خوش گذشت
صبح امتحان وقتش ۳ ساعت بود ولی با نهایت کوششی که کردم ۱ ساعت بیشتر برگهء امتحان رو نگه نداشتم
خوش گذشت
اومدم خونه با سارا حرف زدم
خوش گذشت
فاران زنگ زد ....
گفتم آقای ممتاز اس.ام.اس زده که کارنامه های کنکور مبارکه ...
گفتم احساس خوبی ندارم که دو سال ....
گفت نه! ما تو دو سال دوست های خوب پیدا کردیم
ما دو سال با هم بودیم ...
ما دوسال ....
گریم گرفت (منم مثل خانوم پیازچه دائم گریه گریه گریه!)
فقط گفتم اوهوم! اوهوم!
خوش گذشت
گوشی رو گذاشتم رفتن سینما
خوش گذشت
فیلمش قشنگ بود
خوش گذشت
فیلم به نام پدر ....
خوش گذشت ... تمام فیلم گریه کردم!
امدم یه سری به اون خاله تو خونشون بحث این بود که جامعهء ما روز به روز از علم خالی می شه
بعد یه سری به این خاله تو خونهء اینها بحث دین و روحانیت....
یه نفر هر دو جا همراه من بود و چون جای اول کمی تو ذوقش خورده بود در محل دوم از یک دانشجوی عالی پرسید: بعدش می خوای وارد علمی بشی؟
طرف گفت نه!دوست ندارم
این بنده خدا هم گفت آفرین به تو می گن جوان!!!!!!
تو دلم خندیدم
احساس کردم خوشبختم
احساس کردم همینقدر که دوست دارم بین دین و علم تعادل برقرار کنم -سعی هم می کنم- خودش خیلی باعث سعادته!
هر دو جا من ساکت بودم
لزومی نداشت اظهار نظر کنم اما همش یادمثال رادمهر می افتادم در مورد خاک و آب ....
در مورد جسم مادی ادمها ....
به این فکر کردم که ....
آره من خوشبختم
خیلی خوشبختم ....
چون سعی نمی کنم هیچ چیزی رو تو جیه کنم
خیلی امشب حرف دارم
به اندازهء ۲۴ ساعت گذشته اما بماند برای بعد .....
پیشنهاد آخر هفته: به نام پدر ارزش دیدن داره! برید ببینید....
امروز که امتحان عطار رو دادیم تموم شد فهمیدم که خیلی گرانبها بود ...خیلی ....
تا ۳ نیمه شب نشستم و کلی حکایت خوندم .... واسه همین سر امتحان اسم ۱ جهنم از ۷ تا جهنم و اسم ۲بهشت از ۸ تا بهشت یادم رفته بود ....
اشکال نداره ...
ولی حالا از حال و هواش در نمی آم ..
بعضی چیز ها خیلی برام جالبه ...
حالا واسه چی دارم این حرفها رو اینجا می نویسم الله اعلم ..
برای اینکه چیزی ننویسم که کسی ناراحت بشه
برای اینکه خستگی ها بماند برای خودم ...
برای اینکه ....
گفتن که دیپرشن میگیرن وقتی وبلاگ منو می خونن....
منم طبق معمول خندیدم ....
دلم می خواهد بخوانم:
(( بیا بارم ز دوش افکن که دیگر خسته ام ای دوست
دخیل آرزو ها را به در من بسته ام ای دوست
میان این همه انسان سرم گردان دلم لرزان
من از یاری آدمها چنین بشکسته ام ای دوست .....))
نمی تونم بگم بابا شما ها خیلی خوشین ...
فکر های لعنتی اجازه نمی ده که دو دقیقه راحت باشم ...
همه تنهایی و گرفتاری های خودم یه طرف .... هر شب یه نفر کوله بار غمش رو می آد در خونهء من خالی می کنه ....
شما ها همتون کلی دوست تو این شهر دارین .. با همشونم خوشین
می رین گردش و تفریح ...
اما ....................................................................بی خیال خوش باشید ...
حوصله ندارم تعریف کنم چه ادمهایی می آن سراغ من و تا چند ساعت رو اعصاب من پیاده روی می کنند!
غم و رنجت به جان و دل خریدارم پدر جانم ...
..............................................................
بابا روزت مبارک
همه می گن سادگیت به بابات رفته و من چقدر مدیونت می شم که سادم!
چقدر خوشحالم که از خیلی جهات شدم مثل تو!
به قول هیدا یه جورایی باید افتخار کنم که تو مثل خیلی باباهای دیگه که تو خونشون خوبن ولی بیرون از خونه گرگی می شن برای مردم نیستی
بالاخره هر چی نباشه این همه سال پیش هم کار کردیم ... دیدم خیلی متفاوتی با عمو فلانی و عمو بهمانی ....
بابا خیلی خوشحالم که امروز پول حلال برات خیلی مهمه ...
خوشحالم که برای گرفتن حق مردم کویری می ایستی...
و خوشحالم که عقایدت رو پنهان نمی کنی ...
خوشحالم که اینقدر راحت می تونی از بعضی آدمها بگذری ...
خوشحالم که قلب خوبی داری ....
مثل خیلی از باباهای دیگه اهل چاخان کردن نیستی ...
خوشحالم که با هم دوستیم
خوشحالم که تو بابامی
....................................دوستت دارم
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
و اشک من تو را بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ افسرده است
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است
غم این نا بسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است
تو با خون وعرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی
تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی
تو را کوچیدن از این خاک .. دل بر کندن از جان است
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم باران
تو را این خشکسالی های پی در پی
تو را از نیمه ره برگشته یاران
تو را تزویر غمخواران زپا افکند
تو را هنگامهء شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان در ستوه آورد
تو با پیشانی پاک و نجیب خویش
که از أن سوی گندم زار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
تو با آن سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهرهء افروخته از آتش غیرت
- که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است-
تو با چشمان غمباری
- که روزی چشمهء جوشان شادی بود و
اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده است
خواهی رفت ......و اشک من تو را بدرود خواهد گفت!
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقی است می مانم
من از اینجا چه می خواهم؟! نمی دانم!!
امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می مانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک
با دست تهی گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیع کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم .
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت ....... (فریدون مشیری)
بنویس که آقاهه تو مترو زل زده بود به ما از بس که خندیدی ...
راست می گه! ریسه رفته بودم از خنده .. تو تاکسی اینقدر خندیدم که اشکم در اومد ... دلم درد گرفت ...
اما ..........................................................................................
این روز ها باید خندید ... اگر نخندم که نمی تونم اینقدر خوب ادای زنده ها را در بیاورم...
شما دیدین کسی راحت گریه کنه؟ همه راحت می خندن .. می دونین چرا؟ برای اینکه راحت خودشون و پشت خنده هاشون پنهان کنند ....
امروز خوش گذشت
می گه بنویس تولد سارا بود
می نویسم تولد سارا بود ... بعد از امتحان ۳۰ نفری بودیم ... شیرینی و نوشابه خوردیم
دست کلیم و نادیا و بقیه بچه ها هم درد نکنه ....
هوای هم کلاسی هاشونو دارن ...
دست ما هم درد نکنه رفتیم مهمونی کلاس اونها! خندیدیم .. عکس گرفتیم ...
فکر می کنی زندگی یعنی چی؟
زندگی یعنی همین لحظه ها!
حالا اگر هزار سال هم گذشت و نفهمیدی واسه چی ایمان اوردی؟ یا نیاوردی؟ جه اشکال داره؟
حالا هزار سال هم هزار تا چیز دیگه ندونی ... ندونی می خوای چی کار کنی؟ ندونی چه جوری انتخاب کنی؟ ندونی چه جوری امروز و فردات رو به هم وصل کنی ...
اصلا مهم نیست ... مهم اینه که بخندی ... مهم اینه که مسخره کنی ...
..........................................
نه! نه! نه! این حرف ها تو کت من یکی نمی ره ...
من دوست دارم به همه روزهای نیومده ام فکر کنم ...
من دوست ندارم وقتی الکی می خندم تا روز ها اون رو هزار جا ثبت کنم!
آدمهای دنیای ما بیشتر از هر چیزی بد بینند!
وقتی اشکی از گوشهء چشمم چکید..
یکی گفت: طفلکی عاشق است
دومی نجوا کرد: تنهاست
سومی با اطمینان گفت: دلتنگ است
چهارمی هم نظری داد: در سوگ کسی اشک می ریزد
پنجمی گفت: دل شکسته است
ششمی پوزخندی زد: اشک تمساح است
هفتمی نیز اشکم را اشک حسرت تعبیر کرد ...
هشتمی .. نهمی...دهمی...
دیگر گوش ندادم .... خندیدم!
هیچ کس ندانست اشکم اشک شوق است بخاطر اینکه تو با همهء عظمتت اومدی تو قلب من نشستی تا من ایمان داشته باشم و ایقان!
ممنونم خدا جون!
هر روز وقتی از اتوبوس پیاده می شم تند می دوم تا دود اینهمه اتوبوس به ریه ام رسوخ نکند ... منی که سابقهء ۲۳ سال نفس کشیدن در هوای پاکی را داشتم حالا .... خیلی اذیت می شم...
مهم نیست! مهم اینه که نفسم را حبس می کنم و می دوم! اما تو راه زندگی عمرا نمی شه!
کی می تونه نفسش رو بگیره و بدوه؟!
تو زندگی های حالا اگر کسی به خودش فکر کنه بهش می گن خود خواه و اگر بخواد غیر از این باشه همش باید فکر کنه که : حرفی نزنم که به کسی بر بخوره.. نگاهی نکنم که دل کسی بلرزه .. راهی نرم که بی راه باشه.. خطی ننویسم که کسی رو آزار بده ...
چقدر باید فکر کرد ... فکر هایی که نه برای خودت و نه برای هیچ کس دیگه فایده ای نداره ...
تو دنیای امروز سخته که بخوای خودت باشی ...
سخته که حتی سکوت کنی ...
دلم برای پارک رستم تنگ شده!
۱۰-۱۲ سال پیش خیلی شب ها شاید هم هر شب می رفتیم دورش می چرخیدیم .. چقدر همین چرخیدن و دور زدن رو دوست داشتم ...
شده تا حالا یه خاطره های خیلی کوچولوت رو از لا به لای ذهنت بکشی بیرون و لبخند بزنی ...
این پارک رستم هم از همون هاست!
بزرگتر که شدیم دیگه پارکها برامون بی مفهوم شدن ... شاید چون خودمون و صداقت وجودمون هم نامفهوم شدیم ....
چه می گویم؟ باز امروز هذیان می گویم!!چرا؟ خودم هم نمی دانم!
چرا پارک رستم؟ همین باغچه ای که عصر ها تو بالکن می شینم و تماشایش می کنم ... خیلی از روز ها باغ آرزو های من بود ... اصلا خود خود بهشت بود ...
باغچه همانست ... اما من دیگر آن مهسان نیستم! طراوت باغچه دیگر همان نیست ... . مادر بزرگی که درختها را آب بدهد و بعد چند تا خیار وشلیل تو ظرف مربع سفیدش که گل های آبی داشت بذاره و بیاره تو بالکن و ما بخوریم ... اونهم قصه بگه .... چه قصه هایی ...
حیف شد قبل از اینها ازش نپرسیدم اگه مادر بزرگ شدم چی باید تعریف کنم برای نوه هام؟!!
کلی از خاطره های ظهر های تابستان بچگی های من در داستان های مادر بزرگ خلاصه می شد ..
ملک جمشید و آقا لق قلمکار و .....
چقدر خاطره در پستو های ذهنم دارم .. که هنوز شیرینند .. به شیرینی سادگی های کودکانه ام..
کاش می شد همانگونه می ماندم اما.....
هر چه می گویم در آخر اما و اگری می آید ...
پس بی خیال ....!
تحمل آنچه می شنوم ندارم ... جنگ جنگ جنگ ...چگونه به فردا ننگرم وقتی دیدگان مضطرب اطرافیانم را می بینم؟
امروز عصر کمی از یقینم را در ازدحام مردم گرمازده گم کرده ام ...
کمکم کن بیابمش ..
کمکم کن مثل تمام روز های قبل بگویم: من یقین دارم هیچ اتفاقی نمی افتد
کمکم کن دعا بخوانم
کمکم کن صدایم به عرش برسد ...
کمکم کن آنچه پیش می آید را راحت بپذیرم
نمی دانم!
برای اینها کمک لازم است یا نه؟
می گویند چمدانی آماده کن ... آذوقه ای ... لباسی ....
می گویم کمی امنیت می خواهم.. از کجا بردارم ... به گمانم چمدان کوچکم را ذره ای امنیت کافی است
می گوید: دلت خوش! گشتیم نبود .. نگرد نیست ...
حرف فریدو ن مشیری فوری جوابی می شود که می گویم:
((هرگز "نگرد نیست" سزاوار مرد نیست ....))
اما من به قول امید با همهء اینکه یه روز هایی تو روی زندگی مثل یک مرد ایستادم هنوز در باطن یک زنم ..
یاد امید به خیر.. همیشه روز پدر بهم زنگ می زد. می گفت: ازتو مرد تر ندیدم که بخواهم روز مرد را به او تبریک بگویم ...
... اما امروز .....
اما فردا .... و اما فردا ها ....
بهتر آن است کمی گریه کنیم!
درد بی درمان را به که بگویم؟
هیچ کس نمی شنود ... هیچ کس!
تنهایی ...به اضافهء دنیایی از مسئولیت که مرا کم کم از پا در می آورد ... دیگر حریف فکر و قلب خودم نمی شود ...
مدام برای تو غصه می خورم
آره تو
خود تو!
به خدا نمی فهمی چی می گم!
یه ذره بفهم
الان نیمه شبه ... حتما خوابی ...
اما فکر ت نمی ذاره درس بخونم چه برسه به اینکه درس بخونم ....
خیلی خستم دلم می خواست از لابه لای تمام شعر هام بفهمی ...
اما افسوس عزیزم ... افسوس
امروز می خواستم رو بروت زانو بزنم و خواهش کنم ....
اما باز به حرمتت سکوت کردم
پشتت به من بود و من آهسته آهسته اشک می ریختم....
چه بگویم!
آخه خودت که می دونی تنهایی چه باریه به دوشم ...
پس چرا یه کاری می کنی که این بی کسی بیشتر فشار بیاره ...
من مثل تو هزار نفر ندارم که به حرفهایم گوش دهند ...
اگر کسی بود که وبلاگ ها پذیرایم نبودند
تو که می دانی ...
دلم برای خلوص کودکی ات تنگ است ...
می دانم هر کس بخواند فکر می کند عاشق جفا دیده ای نوشته...
و شاید هرگز نیندیشد که من برای تو اینگونه می نویسم
برای تویی که آرزئیم بهترین هاست برای تو
خودت خوب می دانی...
همیشه تلاشم همین بوده
اشکهایم توان نوشتن را از من گرفته اند
تو را خدا من رو تو این برهوت نگذار....
حوصلهء فکر کردن ندارم...
کتاب ها را بر می دارم و به ایوان می روم
چقدر این ایوان کوچک را دوست دارم
روبرو باغچه ای که نشانهء عشق مادر بزرگ است خودنمایی می کند ...
درختانش که هم سن و سال خودم هستند اجازه نمی دهند که برجهای همسایه ها را ببینم...
پس برای چند لحظه ای می توان فکر کرد که از حصار ساختمان های بلند این شهر بیرون آمده ام!
زیر لب زمزمه می کنم:
....بی خویشتنم کردی ... بوی گل و ریحان ها....
لبخند می زنم
دلم چای می خواهد ... چای زغالی ...
با نان و پنیر و ریحان
دلم برای مادر بزرگ تنگ می شود...
اشکی می چکد ....
بلند می شوم و کتاب ها را هم بر می دارم
فکر می کنم نه! دم غروب نمی شود درس خواند!
((دلم گرفت ودیده ماند بارانی
چرا دگر برایم غزل نمی خوانی
آنچه گفتی نبود جز زخم زبان
چرا نشان مهرو محبت را نمی دانی
هزار بهانه آوردم و باز هم رفتی
چرا شبی کنار ما نمی مانی .....))
این ۳ بیت همینجوری خودش اومد!!!!!
برای کی و چرا نمی دونم!
پناهی برای خستگی هایم نمی یابم ...
آدرس فروشگاهش را نداری؟؟
....
دل نوشته هایم را بی خیال
برو نفسی تازه کن .....!!!
آخه چند روز افتادم رو در دیوونگی ... همش خنده! اونهم قهقهه!!!
و هر بار قیافت اومد جلوی چشمم!
یادته یه دفعه که خیلی می خندیدم... فقط لبخند زدی! ... چشمات منو نگاه می کرد ولی درون منو می کاوید ..
خنده هام که تموم شد بهم گفتی مهسان! خنده های تو خنده نیست! گریه کن! با احساساتت رو راست باش ....
یادمه که خیلی سعی کردم به فیلم بازی کردن ناخودآگاهم ادامه بدم اما هر کار کردم حتی نتوستم اندازه یک لحظه برای رو برگرداندن لبخندی خفیف بزنم....
اومدن! اشکهام اومدن ... یادته ؟ گفتی حالا شدی مهسان!
این چند روز هم همش همین جوری گذشت ....
می گن آدمهایی که راحت گریه می کنند خوشبختن!
اونهایی که به جای گریه کردن ... مدام می خندن چی؟
روزهای بدیه! نمی شه به کسی اعتماد کرد ... نگو بد بینی... منکه هر که از راه رسید پذیرفتم ...
دعا کن کابوس هایم مرا رها کنند ....
امشب شب خوبی است
دلم برای خودم تنگ شده است
دلم برای خودم می تپد
از خویش بی خویشتنم صدایی می آید به گمانم؟
نمی دانم چه می گوید ...
شاید او هم زمزمه می کند :(( گریه کن گریه قشنگه ...گریه سهم دل تنگه!....))
نمی دانم نمی شنوم ... فقط احساس می کنم ...
در این روزهای بی درو پیکر که گاه حساب شمارشش از دستم در می رود بعضی درسهایم مانند نفس های عمیقی می مانند که به پیکر بی انگیزه ام توان زندگی می دهند ...
کاش مثل تو بودم ... سر شار از اندیشه های پوشالی ولی ....
روزگار غریبیست ...
راستی انگیزه می خواهم .. اگر نشانش را داری بگو ...
خویشتنم برای خلوتی مرا می خواند
((باید امشب بروم))....
خواهم رفت ... توانی باید... و توشه ای .... دعای خیرت را از من دریغ مکن!