تبليغاتX
عاشقانه هایم برای توعارفانه هایت برای من
هزار تا شعر آبکی رو اس.ام.اس می کنیم برای هم ... اما اثری از محبت هایاان نمایان نمی کنیم ....

.................................................................................................................

همیشه وقتی از تو اتوبوس بیرون رو نگاه می کنم به خاطر سطح بالا و اشراف به دیگر وسایل نقلیه .. داخل ماشین ها رو نگاهی می انداختم ببینیم چه امکاناتی تو ماشینها هست!!

مثلا حدس می زدم ۲۰۶ ها تیپ چند هستند یا مدل سمند ها چیه .....

تا امروز هیچوقت به قیافهء آدمها داخل ماشینها نگاه نکرده بودم ....

امروز بر خلاف هر روز تصمیم رفتم قیافهء آدمها رو نگاه کنم... راستش دیدم که بیشتر ماشینهایی که در نظر اکثر آدمها بی ارزش هستند.. آدمهای آن لبخندهای عمیق و ارزشمندی برلب دارن!!

این قانون نیست....

اثبات شی ء نفی ما اعدی نمی کند .... اما ..... باز هم فکر کن که ثروت نمی تواند لبخند ها را عمق ببخشد....

رانندهء سوناتا تنها نشسته بود ... شیشهء ماشینش بالا.. کاپشنش هم روی صندلی بغلی ...

در آن هوای سرد آخرین غروب پاییزی حتما بخاری ماشینش خیلی عالی بود که با یه پیراهن نشسته بود .. راحت ...

اما لحظات زیادی نگذشت که عصبانی موبایلش رو پرت کرد رو کاپشنش...

یه رنوی قدیمی از کنار ما گذشت .... ۳ تا آدم با هم می خندند ... پیرمرد و پیرزن و یک خانمی بودند ...

کلی پوشیده بودند ...معلوم بود که هوای سرد را احساس می کنند ... اما ... خندهء شان زیبا بود .. به دلم نشست....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/09/30ساعت توسط مهسان |

...و یلدا باز رسید ...

طولانی ترین شب سال ..! شبی که آنقدر در ظلمت می ماند تا به زمستان برسد ... خزان برگ ریز را عور می کند ...

براستی "شب" برای بشر .. برای انسان چه زمان می تواند شکل بگیرد؟ چه زمان معنای واقعی خود را می یابد؟

همیشه فکر می کنم زمانی که نسبت به معلومات الهی نادان باشیم.. شبیم!

همیشه فکر می کنم زمانی که چشمهایمان را به روی حقایق الهی ببندیم... تاریکیم !

و اما میان این چشم بستن ها و نفهمیدن ها و نیافتن ها کدامش "یلدا" می شود ...؟

در کدام جهل بیشتر می مانیم؟

در کدام نادانی آنقدر غوطه وریم که عاری می شویم داشته های نیک خویش؟

کدام ظلمت است که پاییز وجودمان را به زمستان مبدل می کند؟

آیا زمستان ما هم مدتی دارد؟

فقط ۹۰ روز ... یا ۹۰ سال؟!!

گاهی واقعا ۹۰ سال یلدای وجودمان را طی می کنیم... چرا نمی اندیشیم؟

خداوند منتظر ماست ... بیا بهار شویم

انسان بودن سخت نیست... بیا شکوفا شویم

بیا "یلدا"ی وجودمان را بی تفاوت به انباری هزاران سالهء بشر نفرستیم...

بیا تمرین کنیم ... شاید بهار زودتر بیاید ...

بیا دستان خدا را بگیریم و بدویم تا بهشت...

دستان خداوند را در دستان سرمازدهء کودکان خیابان گرد جستجو کن ....

بیا شبها آتش  روشن کنیم .. ...دنیا را گرم کنیم... کمی از آن را به گونه های سرخ بچه های گل فروش هدیه کنیم ...

بیا "یلدا"ی دیگر بسازیم

بیا ... منتظرم!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/29ساعت توسط مهسان |

حق با تو بود ... کسی نپرسید چون کسی مرا عاقل نیافت ...

کسی ندانست مرا .. چون برای خود نیز دانستنی نبودم ...

.و .... اگر می پرسیدی من چه می توانستم بگویم؟

و ... اگر می خواستی من چه داشتم که ببخشم؟

و می دانم که همیشه سکوت بهترین است...

 

مرا ببخش اگر گزنده گفتم

مرا ببخش که ندانسته حرف زدم

مرا ببخش که مثل مردم سرزمینم حرفهایم را به بدترین شکل می گویم...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/09/28ساعت توسط مهسان |

عشق را با که توانم گفتن

عشق را با چه نشان .. با چه زبان فهماندن؟

هر کس از عشق نشانی دارد

یک نفر اشکی و آهی دارد

وآن دگر نالهءزاری دارد

اهل دل ساز و نوایی دارد

یک نفر هم روی دیوار ته کوچهء ما شکل یک قلب و کمانی دارد

عشق را با که توانم گفتن؟

عشق من شکل تو را یافته است

نه چو فرهاد که کوه ساخته است

نه چو مجنون که عقل باخته است

قلب من عکس تو را بافته است

عشق را با که توانم گفتن؟

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/09/27ساعت توسط مهسان |

کافیست چند روز ننویسی تا همه بپرسند چرا ننوشتی؟

اما وقتی می نویسم کسی "چرایش" را جویا نمی شود!

دنیای ما همین است... اگر آدمها یاد می گرفتند که در مورد مسائلی که "باید" بپرسند آنوقت دنیا گلستان می شد...

اگر آدمها می دانستند که در مورد چه چیز "باید" حرف زد...خدای من!

شاید آنوقت همه به جای دانستن سرنوشت "زهره شوکت" به سرنوشت قوم حضرت موسی می اندیشیدند ...

شاید آنوقت همه به جای پرسیدن از تعبیر خوابهای یکدیگر  می پرسیدند که چگونه باید از این خواب عمیق غفلت خارج شد ...

استاد راست می گفت ... ما آدمها نیاموختیم که چه بپرسیم و چه نپرسیم ...

همهء روزها که نوشتم کسی چیزی نپرسید.. کسی نپرسید چقدر از حرفهایت راست است؟ چقدر دروغ؟ کسی نپرسید چگونه می نویسی؟ کسی .....

قصدنداشتم دوستانم را .. عزیزانم را برنجانم ... اما دلتنگم !

و هیچ کس نفهمید ...

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/09/27ساعت توسط مهسان |

دیوانگی هایم را از من مگیر .. من به همین ها زنده ام

گیسوان شبهایم پریشانند و خود نیز که روز و شب دیگر برایم معنایی ندارند

خودم را از من مگیر .. من تازه به خود رسیده ام

روزهایم را در پستو های وجود خویش به خوشی می گذرانم

دیوار را از من مگیر .. دیوار ها همیشه برایم بارقهء امیدند ...

آوارشان را چگونه باور کنم؟
 می گویی ننویس

... نمی توانم... همین فریاد های پنهان در سکوت برایم مانده است

چه فرقی می کند که من بنویسم یا نه

مهم این است که معترفم در میان عاقلان دنیای اطرافم دیوانه ام!

چه فرقی می کند که دیگران به من بخندند یا مبهوت و متاسف نگاهم کنند ...

مهم این است که پرواز را دور از نظرشان تجربه می کنم

چه فرقی می کند چه کسی برود و چه کسی بماند؟

مهم این است که کسی به نام "پروردگارم" این جا است ..

همین جا! در قلب من! پس سکوت کن ... سکوت!

+ نوشته شده در جمعه 1385/09/24ساعت توسط مهسان |

آمدی .. نشستی رو به روی من .... غروب پنجشنبه بود ....

نگاهم نکردی ... فقط زیر لب چند ناسزا گفتی ... نفهمیدم چرا اما آنقدر دوستت داشتم که گفتم:

" فحش از دهن تو طیبات است " (سعدی)

منتظر شدم حرف بزنی ... یعنی مرا خواستی که حرفهایت را بزنی ...

خیلی عصبانی بودی ...

یه دفعه کوبیدی رو میز و منم پریدم هوا!

داد زدی: دختر دیوانه! اینا چیه که تو وبلاگت می نویسی؟

آخه تو باید غم دنیا رو بخوری؟

چی کار داری کی "انسانیت" دار ه و کی نداره؟

چی کار داری مردم راهی که می رن به " ترکستان" است یا ترکیه؟!

آخه به تو چه ارتباطی داره؟

...

<بغض می کنم ... اما در سکوت می شنوم>

....

ادامه می ده: حالا هی بگو سعدی می گه: بنی آدم اعضای ... بابا بی خیال؟ سعدی کیلو چنده؟

حالا هی برو کلاس مولانا جوگیر شو... هی بنویس آدمی اسطرلاب حقه!

خوب باشه .. به من و تو چه که تکرار کنیم؟

< شاید راست می گفت! اگه حرف سعدی درست بود که حالا از سر در سازمان ملل بر نمی داشتنش!>

یک کمی آب خورد و گفت:

جون هر کی دوست داری دست از سر آدمها بر دار ... آدمها از نظر "تو" راهشان کجه! اما این حق رو بهشون بده که مثل تو فکر نکنند ... در ضمن فکرت اگر خیلی هم درست باشه با نوشتن این اراجیف تو این وبلاگ هیچ کاری از پیش نمی بری ... عمل کن! به هر چیزی که اعتقاد داری عمل کن!

< و من فکر می کنم ... که باید عمل کنم !...>

یک بار دیگر روی میز می کوبد و این بار نگاهم می کند .... در نگاهش نفرت نیست.. چیزی شبیه دلسوزی است ...

با صدای آرام می گوید:

می دونی چند نفر بهت می خندن؟ ... یه کاری کن که سربلند باشی ... دلم نمی خواد یه مشت آدم نادون بهت بخندن!

میگه: ببخشید که از تنهایی عصرت سو استفاده کردم و اومدم  اما این حرفها رو دلم مونده بود... تو هم که همه رو نگاه می کنی جز من! با همه هم کلام می شی جز من ....

اشکم در میآد .. اون هم همینطور .. و برای اینکه صورتش رو نبینم سریع بلند می شه و بر می گرده سر جاش!  در جای وجدانم!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/09/23ساعت توسط مهسان |

امروز وقتی به جعبهء لوازم تحریر روی میز نگاه کردم به این فکر کردم که ما آدمها هر کدام شخصیتی شبیه به یکی از این وسایل داریم ...

مداد: از وجود خود مایه می گذارد ... تراشیده می شود ... اما می نویسد ... گاهی کمرنگ گاهی هم پر رنگ ..

اما مداد اتود: تا پر نشود کاری نمی کند .... کدام یک از ما اینگونه ایم؟!

پرگار: فقط دور خودش می گردد ... نقاله زاویهء دید خود را بنا به جایی که می نشیند هماهنگ می کند اما نقاله فقط جایی را در خور شان خود می داند که حتما زاویهء ۹۰ درجه داشته باشد...

خط کش را که دیگر نگو! برای بقیه خط و نشان می کشد .. و محدود می کند ...

پاکن:سعی دارد هر اشتباهی را پاک کند ... تراش: برنده است... اما به جا و درست!

گیره کاغذ: مثل آدمهایی است که مدام به دیگران گیر می دهند...

غلط گیر: فکر می کنند اگر روی اشتباهی را بپوشانند کافیست ...

کاغذ یادداشت: آدمهایی که همه چیز در وجودشان ثبت شده ...

مداد رنگی : دیگران را رنگ می کنند!!!

...........................

اگر ادامه بدهم باید تا صبح بنویسم ...

اگه تو بودی دلت می خواست جای کدومشون بودی؟!

فکر کن! ... فکر کن! ...

اندازهء لوازم تحریر هم به آنچه باید باشیم واقفیم؟

و به آنچه نشانهء وجود ماست عمل می کنیم؟

باز هم فکر کن!
می دانم مسخره ام می کنی ....

اما .. ما هنوز آدمیم .....نه صورتکهای نقاشی شدهء خندان و گریان که هر روز همدیگر را می بینیم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/22ساعت توسط مهسان |

مولانا گفت: " آدمی اسطرلاب حقست اما منجمی باید که اسطرلاب را بداند... تره فروش و بقال اگر چه اسطرلاب دارد اما از آن چه فایده گیرد و به آن اسطرلاب چه داند احوال افلاک را"

امروز فکر می کردم من و تو از انسانیت چرا بی خبریم؟

هر روز هزار برابر خنده ها ...گریه ها را می بینم..

هر روز هزاران کلمه حرفهای رکیک می شنوم ...

و هر روز ....

کاش بدی ها به گریه ها و ناسزا ها بود ...هزار فکر و غرض و مرض ....

من نمی بینم اما هست!

من نمی خواهم ببینم اما باید دید ...

و من نمی خواهم باور کنم ....

می بینی؟! حتی سر باور هایمان کلاه می گذاریم .. بد زمانه ایست... هر کسی به خودش گرفتار است...

ساعتها وقت می گذاری در مورد هیچ و پوچ حرف می زنیم اما ....

یک درد کوچک در بشر دردمند دوا نمی کنیم ...

منتظر که نشسته ایم؟!

منجی عالم یک نفر خواهد بود؟ یا تک تک ساکنان آن؟

می بینی؟ هذیان های غروب پر از خستگی را؟..

وقتی در میان ازدحام مردم صبح تا شب را می گذرانم ... و گاهی هر چه سعی می کنم می بینم حرف من یا فکر من یا هزار از آنچه آموخته ام در آنان تاثیری ندارد نه نا امید ... اما دلسوخته می شوم ...

من کر شوم .. یا کور شوم .... چی چیزی درست می شود؟!

چرا همه به من می خندند؟ چرا همه امیدوار نشسته اند؟

چرا دنیا با شتاب رو به سقوط نهاده است؟ چرا ما منجی عالم نمی شویم؟

چرا انسانیتمان فراموش شده؟

منتظر نشسته ایم تا بلکه قرنها بگذرد ...

حق با توست ...

در تاریخ که نام من و تو ذکر نمی شود که بخواهیم حرکتی کنیم ...

حق با توست ...

ما روزی می رویم وجهان در نبود ما هم می گذرد ...

حق با توست ....

اما جواب دل خویش را چه بدهم؟!

چرا وجود خود را فراموش کرده ایم ؟

منتظریم تا در تاریخ بنویسند :...قرن ۲۲ هم هر جور که بود گذشت ....!!!

چرا موثر نیستیم ... یکی مرا دریابد ....

من می خواهم یک قدم بردارم .... یکی کمکم کند ....

کمک .... کمک ... کمک .....

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/09/21ساعت توسط مهسان |

هی رفیق!

با هر کسی خواستی دوست بشی اول دوستی رو براش تعریف کن .. کامل! بی کم و کاست ...

من هزار تا دوست دارم!! هر کدوم یه مدلی دوستن! اما هیچ کدوم دوست نیستن؟! فهمیدی؟!

دوستی برای هر کسی یه معنی خاص داره .. ممکنه فقط به کسی که سلام می کنه بگه دوست ...

ممکنه به کسی که با هم می رن گردش بگه دوست ... یا به کسی که همهء رازهای دلش رو نا گفته می دونه!!

گاهی وقتها هم اسم همشون می شه همین! "دوست"

خیلی به این فکر کن ... منم فکر می کنم ... همه فکر کنیم ... ببینیم از کی چه انتظاری داریم؟!

ببینیم انتظارمون به جاست یا نا به جا؟! .....

راستی...

دیروز که رفتیم فیلم "گیس بریده" رو دیدیم تو سینما به فاران گفتم یه چیزی تو ذهنمه .. امروز استاد سر کلاس بهش اشاره کرد ...

همیشه اعمال آدمها رو کمتر اذیت می کنه تا حرف ....

اون فیلم فقط جنبهء عملی رو نشون داد و استاد امروز گفت ....

فیلم رو ندیدی هم ندیدی.... اما هیچ کس رو با حرف آزار نده!نه دوستت و نه دشمنت!

بعد از ۲-۳ روز آنلاین شدن از خوشحالی نیمه شبی این چیزها رو نوشتم ....

حالا چقدر قابل تامل باشه؟! نمی دونم!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/09/21ساعت توسط مهسان |

کورمال کورمال میان پستوهای پیچ پیچ وبی شماروجود بالغم دنبالت گشتم!

نیافتمت … خودت را پنهان کرده ای یا چشمان دنیا بین من دیگر درونم را نمی بینند؟!

 

خوب به خاطر دارم…خوب یادم هست که خواستم از جلوی چشمانم دور شوی و تو ناگزیر به لایه های زیرین درونم خزیدی تا از دست روزگار برهی و پاک بمانی برای ابد ..

 

فراموش نکرده ام سالها تحقیر خود از خود را و حسی که تو یافتی  و آنقدر آزرده  گشتی و پریشان شدی و دل شکسته به کنج عزلتی در درونم پناه بردی!

 

وقتی از خودم راندمت و دورتر از دل نشاندمت سکوتت را مثل تمام انسانهای روزگار خود بر حسب آنچه می خواستم علامت"رضایت" نوشتم و بعد نقطه سر خط!

 

.. از سر خط خودم را نوشتم و همهء خودخواهی ها و خویشتن گردی ها… بلوغ را بدون تو می خواستم و تو همچنان در سکوت به قلب من زل زدی و در طی سالها پلک هم نزدی … آنقدرکه نگاه متعجبت بر روی نبضم موثر بود!

 

صفحه به صفحه نوشتم و خواندم اما برگهای دفترم طعم خزان گرفته بودند … گس بودند … زرد بودند .. و بی روح! باز هم نفهمیدم که همه چیز از نبودن توست … چه که لازمهء بودنم و ماندنم تو بودی …اما ….

 

رفتم .. آمدم…گشتم …و صفحه به صفحه ء وجود را ورق زدم … یا من ندیدمت و یا تو از نظرم پنهان شده بودی شاید هم آنقدر بزرگ شدی که نشناختمت!

 

اما یک شب میان تمام روزها کسی با چراغ مرا کاوید و تو را یافت و تو دست کوچکش را گرفتی و مرا و خود را زنده کردی ….

او هم با ما ماند … با ما نفس کشید …

 

وان زمان بود که به ناگاه حس کردم چقدر دلم بودنت را طلب کرده است …

چقدر گم شده بودی … و چقدر من میان خودخواهی ها غوطه خورده و به دنبال توی از جان گذشته گشته ام!

 

و من برای کسی گفتم که چگونه به پایان رسیده بودم و تو مرا از سرخط آغاز کردی …گفتم که چگونه تولدم را در تولدت نشاندی …و من برای کسی گفتم که سالها تو را زنده به گور کرده بودم … ودریغ از شب جمعه ای یا خیراتی …. و من برای کسی گفتم که چقدر وجدانم را گم کرده بودم …

 

اما همه خندیدند و من شدم مضحکه …. و شکستم! اما تو آموختیم که انسانها همیشه چیزهایی را به سخره می گیرند که نمی فهمند!! و تو آموختیم که چگونه به آرامش وجودت ره یابم

 

ومن آنگاه با تو گریستم… گریستنی از سر شادی … از سر یافتنت … از سر خواستنت … و از سر همیشه ماندنت …

من بار دیگر به خدا رسیدم از راه دیگری …. و من خدا را دیدم از نگاه تو!

و من دریافتم چگونه می توان صادقانه چشم های انتظار را بست و جاودانه ماند

و من دریافتم چگونه می توان عاشقانه " مادرانه " ها را زمزمه کرد ….

+ نوشته شده در جمعه 1385/09/17ساعت توسط مهسان |

به امید آمدنت:

دلتنگی های اندکم را قاشق قاشق در چای داغ غروب پنج شنبه هم زدم

تمام چراغهای خانه را بیدار نگه داشتم

راز روزها را برای دیوار های یخ زده باز گفتم

به امید ماندنت:

مریم ها را از آرامش آب گلدان گرفتم تا عطر تو جانشین شود

افسوس

تو نیامده رفتی

و من ماندم تنها بدون دلتنگی .. با چراغهایی که خوابشان برد و بی حصار میان دیوار هایی که آب شدند... در میان خانه ام ... خانه ای متعفن!

بیا!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/09/16ساعت توسط مهسان |

هر روز از کنار هم می گذریم ...

پیاده رو ها ... مترو... اتوبوس...

اما دریغ از یک نگاه مهربان یا یک لبخند که نثار دیگران کنیم ...

ما چقدر انسانیم؟!

از نگاه کردن به هم می ترسیم .. حتی از شنیدن حرفهای یکدیگر وحشت داریم ...

به کجا می رویم؟!

فرهنگ ۲۵۰۰ ساله در کدام پستوی تاریخ به جا مانده که به ما نرسیده؟!

یا شاید هم رسیده و نسل سود جوی ما آن را مدفون نموده است تا سالیان بعد به عنوان عتیقه ای پشت ویترینهای مغازه های رنگی بالای شهر بگذارد... اما وقتی ما را بهره ای از آن نیست ..چه سود؟!

بیا کمی- فقط کمی- تغییر کنیم ...

بخدا ترک عادت مریضمان نمی کند ...

بیا از فردا فقط و فقط به چهرهء یک خسته لبخند بزنیم

بیا از فردا کمی از انسانیتمان را به یاد بیاوریم

بیا ....بیا .... بیا

همه خسته اند و دلشکسته ...

همه بیگناهند و پر گناه ...

اگر آدم و حوا گناه کردند و از بهشت به اینجا آمدند

بیا من و تو دقت کنیم و به بهشت برویم ....

بیا از فردا تمرین کنیم... شاید بتوانیم انسان باشیم ....

ما می توانیم ....

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/15ساعت توسط مهسان |

ببخش مرا!

ببخش که نمی توانم به سادگی از درد های دنیا بگذرم!
ببخش مرا

ببخش که به قول تو همیشه نیمهء خالی لیوان را می بینم ...

حق با تو است!

تو نگاه می کنی که دنیا جه با سرعت می دود ....

تو می شنوی که هنوز از او صدا می آید ...

و تو می خوانی آنچه را که مردم زمین از حال دنیا حکایت می کنند ....

اما من نه سرعت دنیا را می بینم و نه فریادی می شنوم ....

نمی دانم باید عینکم را عوض کنم ؟ یا سمعکم را!

اما لحظه ای- فقط یک لحظه - به این فکر کن ...

کسی که قلب بیماری دارد ... و در بستر مرگ افتاده است ...

و فکر کن چقدر بلاهت لازم است که از درست کار کردن کبد و کلیه های وی سخن بگوییم!

این یعنی نیمهء پر لیوان؟!

دنیا نیز اینگونه است....

قلب تپنده ای که خون تازه ای در رگهایش بدمد ندارد ... و من و تو نشسته ایم و با غصه های هیچ و شادی های پوچ خود سرگرمیم ...

جهان محتاج من و توست!
ببخش مرا!

بگذار من بدترین باشم ...

اما لحظه ای ...آنی فکر کن!

اگر دست من و تو به هم نرسد.... اگر همتمان بر رخوتمان غلبه نکند... اگر فکر نکنیم! اگر عمل نکنیم ..

... به امید که باید نشست؟!

من و تو جوانیم ..

می دانی که باز به هزار جور بد بینی متهم می شوم...

باشه بگذار بدبین من باشم ... اما برخیز ....

ناله های دنیا را می شنوی؟!!

قلب بیمارش او را از پای در می آورد ...

چه می داند که انسانهای روزگار ما خودشان را هم دوست ندارند چه برسد به دنیا ....

نمی دانند که انسانهای روزگار ما نام خود را جور دیگری بر تاریخ حک می کنند ...

برخیز ....

همت کنیم که تاریخ نویسان انگشت به دهان بمانند...

برخیز....

راهمان طولانی است ... اما بیراهه ها بسیارند ....

برخیز...

انگار کسی نام من و تو را می خواند ....

ببخش مرا اگر که نمی توانم خوبی های دنیا را ببینم!!!!!

ببخش مرا...

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/09/14ساعت توسط مهسان |

اعتماد .... رمز از دست ندادن زمان است ....

اعتماد ..رمز زندگی است ...

لازم نیست همیشه اعتماد کنی...گاهی باید اعتماد جلب کنی ...

خودت باش ....

می دانم دنیای ما دنیای شعبده بازی انسان های دورو است ...

اما تو نباش ...

تو انسان باش ..

تو .... فقط کافیست بیندیشی که می توان انسان بود ....

می توان آدمیت را نبش قبر کرد ... و هنوز از پیکرهء او دریافت وجود نا کامل حق را!
....

ثانیه های زیادی را صرف اعتماد کردن می کنیم ...

اگر همه کمی- باور کن فقط کمی- صداقت داشتیم رنگهای دنیا اینقدر تیره نمی نمود!

اعتماد کن .... و بیشتر از آن معتمد باش ....

در هر لحظه ای می توانی اعتمادی جلب کنی ... نه برای سو استفاده .... بلکه برای آنکه مورد اعتماد کسی شوی که از آسمان به تو می نگرد ....

ببین که خورشید از اعتماد تو به طلوع هر روزش سو استفاده نمی کند ...

ببین زمین از اعتقاد تو به زایش سر نمی پیچد ....

...همه چیر برای آن است که ما ببینیم و بیاموزیم

من به سبک سهراب نمی خواهم که چشمها را بشویی ....فقط می خواهم دقیق بنگری ...

همین!
نگاه کن!!
ما انسانیم ...

هنوز انسانیم ......

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/09/13ساعت توسط مهسان |

برف که می بارد دلم می گیرد .... کارهای ما آدمها هم مثل کار برف است...

همه چیز را سعی می کنیم بپوشانیم ....جلوه هایی هم داریم ... سفیدی و زیبایی برف ...

اما وقتی به زمین می نشیند آنچنان با خاک می پیوندد که سیاه می شود ...

و ما نیز چنینیم ...

برف نه آبروی کبک را نگه می دارد ... نه زغال!

برف ....برف ... برف ...

وقتی گفتم از برف بدم می آید زیر لب چند کلمه ای به نشان بی سلیقگی نثارم می کند و من فایده ای نمی بینم که بگویم هر برفی مرا به یاد کسانی می اندازد که سقفی ندارند ...

شاید تابستان را تاب بیاورند اما میان سوز و سرما چه!؟!؟

لازم به گفتن نیستوو بارها گفته ام دیگر زمانهء "بنی آدم اعضای یکدیگرند" گذشته است...

محبت ها قانون مندند و خدمت فقط چیزی است که نامی و نشانی برای ما به دنبال داشته باشد ...

به قول مشیری"خدمت و محبت"را "آفریدگار مهر در نهاد آدمی گذاشته است" ...

اما ما دریغمان می آید که حتی نگاهی مهربان نثار چهره ای غمگین کنیم ...

برف می بارد ..... سکوت آزارم می دهد .... اما .....

نیاز آدمهای زمان ما همین سکوت است و همین برف ....

صدایی از کسی نیاید ... این دنیای آمال ما شده است؟!

فقط مواظب باشیم ...

خیلی مواظب باشیم ....

اگر فصلی دگر آمد سیاهی به صورتمان نماند ....

بهار نزدیک است...

بهار قیامت است ....

لحظه ای فکر کن اگر خدا محض شوخی هم که شده در صور خود بدمد ....

همیشه فکر کن این لحظه که آن را زندگی می کنی در نهایتش باشی ... که اگر هماندم در صور خود دمید ...برفها آب شد ... رو سیاهی به تو نماند .....

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/09/12ساعت توسط مهسان |

استاد اعتقادمان را می پرسد در مورد صعود حضرت عیسی به آسمان ...

اینکه چگونه جسمش به آسمان چهارم می رود ... می گویم که ما معتقد به پرواز جسم نیستیم ... و ...

چند لحظه ای گیج دور و بر خود را می نگرد ... به نظر می رسد با خود درگیر است ...

می گوید: پس چرا بعد از او بزرگان دینی اینگونه حکایت کردند؟

باز می گویم: بزرگان دین مطابق عصر خودشان و مردم زمانشان سخن گفته اند .. بشر در آن زمان کودکی بوده است و نیازمند آنکه هر چیزی را با حکایت و داستان بیاموزد...

می گوید: عقل اعتقاد تو را می پذیرد ... اما .... اگر بشر از دوران کودکی بیرون آمده پس چرا هنوز با اعتقاد به همین داستان ها و حکایت ها زندگی می کند ؟!

دلم نمی خواهد این لرزش اعتقادی را اینگونه شاهد باشم ... که استادی در برابر دانشجویی ..

می گویم: مثل خیلی از نوجوانانی به بزرگ شده اند اما کتاب های کودکی را هنوز می خوانند و دلبستهء داستانهای کودکی اند ...گفت : آنهایی که فهمیدند چه؟  می گویم: آنها هم آدمهایی هستند که در آخرین سنین کودکی به دنبال کتاب های بزرگ بوده اند ... و افسانه های جوابگوی نیازشان نبوده است ...

تعجب می کند و من این حیرانی را تا پایان کلاس شاهدم!

+ نوشته شده در شنبه 1385/09/11ساعت توسط مهسان |

جایی هست میان ما در همین دنیا که همهء منطق ها بی دلیل می شکند ...

جایی هست میان ما در همین دنیا که عشق از خود بی خود می شود ...

جایی هست ... همین نزدیکی ها ....

جایی هست ... که تو از عدم به آنجا قدم نهادی ...

جایی هست که انسانیت ها نیز کم آورده اند ...

جایی هست که آیینه ها نیز از انعکاس نورش وا مانده اند ...

جایی مانند قلب مادر!

دیروز برایت نوشته بودم:" ..وقتی زمین و آسمان از زیر بار سنگینی که در دوششان است شانه خالی می کنند ... آنگاه همه چیز در دوش تو می افتد مادر ..."

و امروز برایت می نویسم:" نه تنها بالیدنم را .. که اوج گرفتن هایم را مدیون پرهای پرواز تو ام!"

مامان تولدت مبارک! (با یک روز تاخیر) 

+ نوشته شده در جمعه 1385/09/10ساعت توسط مهسان |

همیشه تصور من از پیری همین بود .. که پشت پنجره بنشینم ... چای داغ را ذره ذره بنوشم ..  منظره ای برفی را تماشا کنم و شعری را زمزمه کنم .....

و امروز تمرین کردم برای روزهای پیری ...چه طعم دلچسبی ...شاید هم پیر شدم که اینقدر این حالت را دوست دارم ...

سفیدی بعضی از تارهای مو که گواه همین ادعا است .. ..

لبخند می زنم ... حس دلنشینی است .. .. ..

 

+ نوشته شده در جمعه 1385/09/10ساعت توسط مهسان |

هر روز بالای در مترو می خوانم :(( همه را فهمیدن همه را بخشیدن است.))

...

و فکر می کنم میان لبخند های تو و نگاه من چه اتفاقی افتاد؟ که لبخندهایت را از نگاه من دزدیدی ؟!

و باز می اندیشم:(( من تو را نبخشیده ام که نمی فهممت؟ یا نفهمیده ام که نمی بخشمت؟!))

+ نوشته شده در جمعه 1385/09/10ساعت توسط مهسان |

شاید درک تو برایم بسیار سخت باشد ... اما ...

نگاهم باز در حوضچهء چشمانم آبتنی می کند ....

برایت دعا می خوانم ... و می دانم که خداوند کمکت خواهد نمود ....

برایت دعا خواهم کرد و می دانم که  تقاص معصومیتت را از دنیا می ستانی

صبور باش و متحمل ...

... سکوتم خود گویای همه چیز خواهد بود ..پس به احترام قلبت سکوت می کنم ... 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/08ساعت توسط مهسان |

نمی دانم با تو سخن گفتن را از کجا بیاغازم ...تو که از آغاز با من بوده ای .... باید اکنون از نگاهم بخوانی که ....

بگذار حرفم را به زبانی دیگر بگویم ....

آخر مدتها است که مثل کودکی هایم مرا نگاه نمی کنی ... هیچ دقت کرده ای؟!

روزها می گذرد و تنها " من" تنهای تنها زندگی را می گذرانم ... و هیچ وقت گله نکردم که ....

هر وقت می خواهم با تو حرف بزنم اینقدر حرفهای مختلف به مغزم هجوم می آورد که نمی دانم کدام را چگونه بیان کنم ...

من تاب دیدن رنجیدنت را ندارم اما می دانم که از هزار حرف انباشته بر دلم خواهی رنجید ... اما منم دیگر از لب به دندان گزیدن ها خسته شدم ...

منم دیگر از دیر آمدن همهء آرزوهایم خسته شدم ... و گاهی فکر می کنم ......

مهم نیست....

بگذار همه چیز را در یک جمله خلاصه کنم ...." تنم را ملرزان ...خواهش می کنم!"

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/08ساعت توسط مهسان |

استاد می گوید که خداوند به لحن خوش با من و تو حرف می زند ...

و من اکنون می فهمم که جرا هر وقت حرفی در دل دارم باید پشت ساز بنشینم ...

غروب سه شنبه و یک دل شکسته و غمگین!

کتاب منطق را که می بندم ۱ ساعتی ساز می زنم و با خداوندگارم حرف می زنم ...

از اینکه دستان رابطه اش همیشه به سوی بندگانش بلند است...تشکر می کنم ... و عذرخواهی برای آنکه من و من ها همیشه ضابطه ها را با رابطه ها اشتباه می گیریم ...

می خوانم که شنوا است.... چه نیازی به خواندن؟ که هر گاه صدایش زدم ..ردایش یافتم ...

که در تاریک ترین لحظه های زندگی چراغی برایم فرستاد..

و من زنده به اسمش ... و دیوانهء رسمش...

فراموشش نمی کنم در هیچ لحظه ای نه به خاطر آنکه فراموشم نمی کند ... بلکه نیاز من است بودنش

و نماز من است شکرش و خواستنش ..

پروردگارم ... تو خود از قلبم بخوان آنچه را که به قلم نمی آید.....

و تو خود از سازم بشنو تمام آن چه به زبان نمی آید ....

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/09/07ساعت توسط مهسان |

حرف که می زند در من تلاطمی دیگر آغاز می شود...

نگاهی به تقویم می اندازم و غصه دار می شوم که فقط ۲ ماه دیگر فرصت دارم تا در کلاسهای مولانا و عرفان شرکت کنم ....

روزهای دوشنبه ... روزهایی که خسته نمی شوم ... روزهایی که زندگی می کنم ... و روزهایی که جمجمه ام تاب نگهداری سلول های مغزم را ندارد ....

روزهای دوشنبه ..روزهایی که در برزخی شیرین دست و پا می زنم ... روزهایی که خود را می یابم ... و روزهایی که خود را گم می کنم ...

استاد می گوید و اشکهای من بر لبهء پرتگاه پلکم آماده ایستاده اند تا با پلک زدنی پرت شوند ...

اشکهایم  جایی باز می کنند برای ذره ذره وجودم که متبلور می شود ....

می دانم که استاد هر چه بگوید و از هر که حکایت کند این منم که باید به گونه ای دیگر تکرار شوم ...

.....

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/09/06ساعت توسط مهسان |

برای شمردن روزها کسی لازم است تا یکی در میان روزها را بشماریم ....

برای چای خوردن نیز کسی لازم است ... من دو فنجان در خانه دارم .....

برای شمردن قطره های باران کسی دیگر باید کمکم کند ....

برای ریتم یافتن قدم ها باید کسی باید تا پا به پای یکدیگر برویم ....

برای دیدن ستاره ها باید کسی باشد که ستاره را نشانش بدهیم ...

برای رقصیدن باید یکی روبروی ما باشد...پس کسی دیگر لازم است...

برای دستهایی که بی سر و سامان در خیابان به دنبال من روانند باید کسی باشد تا در دست بگیردشان

برای حرفهای نگفته ام باید کسی باشد تا بشنود ...

برای گریه های.... برای دلتنگی هایم باید شانه ای باشد تا سر بر آن بگذارم .....

برای خنده هایم باید کسی باشد که معنای شادی های من باشد

برای برای آواز خواندن باید کسی باشد که بتوانیم با هم بخوانیم ........

حتی برای فراموش نشدن کسی لازم است...

و برای دیده شدن نگاهی ...

و برای خوانده شدن صدایی ....

 

...................................................................

این همه بهانه آوردم اما باز هم نیامدی ....

حداقل برای دل خودم بیا!!

او چو من دیوانه ایست

خانه اش چون خانه ام ویرانه ایست

من به او شیدا شدم

او به من چون دیگران بیگانه ایست

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/09/06ساعت توسط مهسان |

گاهی حجم سنگین سکوت را با هیچ چیز نمی توان پر کرد...

دقت کرده ای ؟ ؟ ؟

گاهی با آنکه دلت می خواهد سکوت را بشکنی ولی هر حرکتی کنی ممکن است حادثه ای ببار آید!

پس باید فکر کنی ... و البته زمان سکوت هر چقدر کمتر باشد بهتر....

نخی برای نگاهت می ریسی ....و قلبی برای زبانت می نویسی ... اما هنوز هراس انگیز است ..

...

می دانی گاهی که این حجم بزرگ وحشتناک سکوت مرا نیمه شبان در این برهوت در بر می گیرد دلم می خواهد بشکنمش ...حال با سازی ... یا آوازی ...

اگر گریه کنم می ماند ... اما خنده هایم او را می راند ...

همهء این همهمه هایم را نوشتم تا به قول حمید مصدق :(( تو مپندار که خاموشی من ..هست برهان فراموشی من!))

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/09/05ساعت توسط مهسان |

هزار بهانه را باید پشت این نقاب خنده پنهان کرد ... آنقدر بخندی که ابلهی تصور شوی ....

و من شدم!
و من آنقدر خندیدم که دیگرانم دیوانه انگاشتند .. و من شاید دیوانه بودم ... و من شاید دیوانه هستم!

می دانی ...وقتی اس.ام.اس می فرستی یاد دوستی ۱۱ سالهء مان می افتم...

دو دوست ....البته یازده سال از روزهای آغاز می گذرد وگر نه تمام دلخوشیم به حجم کم چهار سال دبیرستان خلاصه می شود ...

همان روزهایی که از مدرسه خسته نشدم چون تو بودی و تو خسته شدی ..چون من بودم!

من شکستم چون تو بودی و تو شکستی چون شکننده من بودم ...

یادت هست؟!
چند روز پیش فکر می کردم که تو به من آموختی که "دوست" کم است! اما ""دوست"" بسیار!

بخند! دوباره دیوانه شدم ...

می دانی این روز ها هم مثل همان روزهای دبیرستان که همه به من می خندیدند... همه به من می خندند ... و من دلخوشم که سبب گریه نیستم... و من دل خوشم به دیوانگی هایم ...

 

می دانی این روزها حتی عشق من خنده دار است.. وقتی دوستی می پرسد عاشقی؟

می گویم: آری .. می گوید: خوب این از نوشته هایت پیداست.. اما عاشق کی؟

می گویم: هیچ کس! و او باز می خندد ...ریسه می رود .... نمی تواند خودش را کنترل کند و به زمین می خورد....

یاد همان فیلم می افتم ...همانی که یک نفر آنقدر مسخره شد که به مسخره شدن عادت کرد ... اما آخر همهء خنده ها خودش گریه کرد ....

یک روز گفتی اگر یک با معرفت باشد تویی.... اون روزها کسی نبود در کوچه ات ... اما همین که چند نفر از سر کوچه ات عبور کردند منم از خاطرت گذشتم .... و دیگر یادی از من نکردی ...

و امشب کسی مرا به نام دوستی شکست ....

و من هنوز محو این اندیشه ام که چرا این "شکستن ها" تکرار می شود: ... رویا... ستاره ... ریحانه .... نسیم ...آزیتا... مارینا ....و امشب تو!

کسی گذشت .... کسی خواند ... کسی گفت:

خودت که گفتی دیوانه ای! دیوانه را حرجی نیست ... و فرجی نخواهد شد .... پس تو را تا باد چنین باد!

نفر بعدی؟ ..... 

+ نوشته شده در شنبه 1385/09/04ساعت توسط مهسان |

تمام نا تمامم را باید در این تنهایی ها شکل دهم ...

همان تنهایی هایی که گاهی واقعا دیوانه کننده است ... ولی اکثر اوقات پر از شور ... پر از نشاط ..

تنها که نه من و ساز و کتاب ها ....

تنها که نه .. من و تو و خدا...

تمام فکر هایی که تاب پذیرشش را ندارم میان همین سکوت های تنهایی تقسیم می کنم ... و سعی می کنم تکه تکه باور کنم .... خدا هم نشسته است ... من با سازم با او حرف می زنم ...

خدا کمکم می کند تا بپذیرم آنچه را که نپذیرفتنش یعنی ناباوری در زندگی ..

دفتر خاطراتم را می گشایم... یک سال گذشت!

شبی در خیابان تنها قدم می زدم ... سرد بود.... کنار در نانوایی ایستادم تا کمی باد گرم بوزد ...

یک چاله بود ... نمی دانم چرا یاد یک فکر .. یا یک شک افتادم .... یک حرکت بعید انجام دادم!

هی پامو کوبیدم رو در فلزی چاله ... به خدا گفتم : اگه دارم راهی رو می رم که اشتباهه منو نجات بده!

.....

از جایی بر می گشتم که دعا می خواندند ... بقیه راه را تا منزل دعا خواندم و زمزمه کنان رفتم ...

و نمی دانستم که خدا فقط تا بازگشت من به منزل صبر می کند و آنگاه حقایقی را به من نشان می دهد که مسیر زندگی را عوض کنم ....

و نمی دانستم خدا را می توان اینگونه حس کرد ....

و نمی دانستم در اوج تنهایی ها تنها نیستم ....

و من باور کردم ....باور کردم که خداوند برای آنکه پاسخم را بدهد به هر وسیله ای که شده مرا مطلع می کند ...

دعای شکر خواندم و عهد دوستی خودم را با او محکمتر بستم ...

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1385/09/03ساعت توسط مهسان |

باز آبی آسمان از مهرمهر سرباز کرد

باز باران هم ترنم ساز کرد

باز یادم هم به یادت نغمه ای آواز کرد

باز این دل هم کتاب خاطرت را باز کرد

باز مرغ کوچک فکرم کمی پرواز کرد

.....باز عشق آغاز کرد .....

ای شعر امروز تو مترو نازل شد!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/09/02ساعت توسط مهسان |

دزد هر شب به خانه ام می زند و "آرامشم" را می برد؟
به کدام کلانتری می توان شکایت کرد؟
نترس! از تو شکایت نمی کنم گر چه تو هم دست داشته ای؟!

قتل نفس که نکرده ای .. فقط افکارم را پریشان کردی ... همین!

فقط شیشهء پنجرهء دلم را شکستی ... مهم نیست! شیشه های دلم از همان شیشه های رنگی قدیمی بود ... خوب شاید باید عوض می شدند .... دستت درد نکند!

هیس! فقط سکوت کن!

چون می دانم خیلی سخت است بهانه تراشیدن ... برای همین همیشه همان کارهای ساده را انجام می دهی ...

خودت را می زنی به کوچهء علی چپ و سر بزنگاه می گویی: هان؟ چی؟

و من نمی دانم که بخندم مثل امروز و یا گریه کنم مثل هر روز!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/09/02ساعت توسط مهسان |

ببخشید من نمی دانستم که مشکل از عینک من است...

نمی دانستم که نباید بدی ها را نبینم و تنها و تنها خوبی ها را شاهد باشم ...

مرا ببخش ...

مرا بخاطر آنکه فراموش کار نیستم ببخش ....

مرا ببخش ...

حالا که عینکم شکسته است بگو تا بدانم چشم هایش را به روی چه ببندم ...

نگو نبند! نگو نبین ... اگر ببینم قادر نیستم این چلهء سکوتم  را ادامه دهم ...

من دچارم ... و کاش همیشه مثل " سهراب" دچار می شدم ... اما افسوس علاقه به "فریدون" اینجا هم کار دستم داد ... " من دچار خفقانم ..خفقان"!

می دانم که همه چیز را نمی توانم پنهان کنم پشت سکوت! همانطور که وقتی رکورد می زنم و بیشتر از ۳ دقیقه از وقت صبحگاهی ام را جلوی آینه می گذرانم و آرایش می کنم باز هم قابل پنهان نمی شود همهء آنچه که می خواهم پشت یک صورت نه چندان خندان پنهان کنم!

ظهر با تمام سنگینی اش بر دوشم می نشیند تا به هم گریه کنیم اما من مثل همهء همیشه ها خودم را به خواب می زنم تا فقط یک قطره اشک روی بالش بریزد ....

اما نمی دانستم که شب هم برایم نقشه ای دارد ....

وقتی مادری و دختری از رفتن ها و بودن ها با هم حرف می زنند و ناگهان آنچه از دلم می گذرد به زبان می آورم :" آخه بودن داریم تا بودن! و رفتن داریم تا رفتن"

و بغض بی صدا می شکند و اندازهء پشت سر گذاشتن چند گام دیگر تا منزل مجالم نمی دهد ...

اما تاریکی شب این مزیت را دارد که کسی چشمهایت را نبیند!!

خوب در روزگار من و تو هم مهم ندیدن است!!!!

.....

کاش می شد فردا صبح از خواب که بیدار می شدم می دیدم که همهء این چهل روز را خواب بوده ام ...

کابوس بود ...

کاش فردا صبح دور از چشم دیگران برای خودم و خودت شمعی روشن کنم که ....

کاش فردا صبح ....

رکورد چله نشینی سکوت را نشکنم! و بیش از این به این سکوت که از درون ویرانم می کند ادامه ندهم!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/01ساعت توسط مهسان |

در دو روزی که ضربه های پی در پی از همه خورده ام خبری که به من دادی مسرورم کرد ...

دو روز .... دو روزی که هر کس نامم را خواند اشکم سرازیر شد... دو روزی که ....

تماس که گرفتی دلم برایت تنگ شد... مثل همهء روزهای دلتنگی ...

تو هم دلتنگ بودی ... حرف زدی ... خواستی دعایی بخوانم ... در این چند ساله همیشه همین بوده ..

همیشه هر وقت دلمان گرفته آن دیگری دعا خوانده ...

البته گاهی هم موقع دلتنگی ها آواز می خواندیم با هم ... صدای تو قشنگ بود و منم با همین صدا با تو می خواندم (یادته فقط مارینا صدای منو دوست داشت؟!!!!)

دیشب که برایت دعا خواندم خواستم تا به تو نشان دهد رسم رفاقت را ... و چه ساده... و چه زیبا ثمرش را دیدی...

دیشب تو گفتی که با "او" قهری چرا که پاسخی برای دعا هایت نمی فرستد و من مثل همیشه شاید از در موعظه وارد شدم ولی گفتم منتظر باش ...

فکر می کردی کمتر از ۲۴ ساعت ؟!!

اگر امیدم به معجزه های کوچک و بزرگش نبود که زندگی ام محال بود!

او هدیه ای فرستاد ... هدیه ای برای هدیه

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/01ساعت توسط مهسان |