تبليغاتX
عاشقانه هایم برای توعارفانه هایت برای من
کاش همیشه سکوت معنای رضایت بود ...

کاش همیشه خاموشی نشانهء فراموشی بود ...

کاش همیشه لبخند نشانهء ساده دوستی بود ...

کاش همیشه نگاه ها را می شد دید و صداقت آن را فهمید ...

کاش ....

کاش من -همانطور که پروردگارم می خواست- انسان بودم!

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/11/30ساعت توسط مهسان |

نه به تقلید بدست می آید نه به تاکید !

نه جستجویی لازم نه جسارتی!

نه زمان خاصی می طلبد و نه ....

صادقانه بگویم:

صمیمیت را میان سادگی هایت یافتم .....

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/11/30ساعت توسط مهسان |

دست و پا بسته به زنجیر تفکر تاریخ میان جهان نشسته ام

خسته ام

شکسته ام

دل به "مهر" از یاد رفتهء "مادری" بسته ام

 

من سکوت کرده ام

من میان هبوط

من دچار سقوط

دل خوش چه بوده ام؟

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/11/30ساعت توسط مهسان |

تنها دلیل من برای این همه دیوانگی این است:

  (( روزی نباشد که مثل دیگرانی نبش قبر آرزو ها کنم))

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/11/30ساعت توسط مهسان |

یادت می آید؟

گفتم می خواهم خود را بیازمایم ... بعد از هزار بار که سپر کلماتت افتاد با چشمهای نگران و گریان بدرقه ام کردی

 

با هزار پرسش آمدم... و همه انگشت به دهان از دیوانگی های من

کسی انگار نمی فهمید

خواستم بدانم چقدر برای زندگی ساخته شده ام؟

خواستم بدانم چقدر برای زندگی ساخته ام؟

و ....

پی همه پرسشها بارم را برداشتم و آمدم ... آمدم تا بیاموزم ... آمدم تا بیشتر بیاموزم

 

بیاموزم که دنیا همان چند متری نیست که محل سلطهء من بود

بیاموزم که علم همان نبود که من داشتم

بیاموزم که می توان راه های دیگری را رفت

بیاموزم که می توان به طریقی دیگر اندیشید

 

و در اولین گام هایم خدا را پیدا کردم و انگار هزاران بار دور شدم از آدمهایی که با من بودند

 

گرچه سخت بود .. خیلی سخت .. اما باید این آزمون را می گذراندم

 

گرچه خیلی از روزها – مثل همین چند روز- طاقتم تمام شد اما وقتی نه راه پیش هست  و نه پس ... باید ماند!

 

من در گام های بعدی فهمیدم که اصلا آدم بزرگی نیستم که هیچ ... کلی هم کوچکم ....

فکر می کردم تفاوت های بزرگی که با همهء دختران شهرم داشتم نشانه های بزرگی است.. اما در این جا دانستم

نه! من همان انسان کوچکم که فقط شرایط زندگی مرا به سویی دیگر برده است و راهی بسیار متفاوت تر از دیگرانی که با آنها را درسالهای نخستین زندگی همراه بودم انتخاب کرده ام! همین! همین و بس!

 

...

این راه را آمدم و از چشم مردم شهرم افتادم ...

عجیب بود ... خیلی عجیب ... و این چیزی بود که ساده ترین هایشان به زبان آوردند و من نرنجیدم

چه که نمی توانستم همه ء خودم را برای دیگران توضیح دهم

پس فقط در سکوت لبخند زدم

لبخند زدم

و آمدم ....

 

و.....

و هنوز پشیمان نیستم!

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/11/29ساعت توسط مهسان |

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم
کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و او
یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را .............

دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/11/29ساعت توسط مهسان |

من چه زبان بگویمت؟

روح منی و جان من

 

 

گر تو دمی

چو زندگان

 

 

گر که برون بری نفس...

 

آه...

 

مگو!

چو مرده من!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/11/29ساعت توسط مهسان |

خداوند باز امشب الماس های آسمان را برای خود در درگاهش نگاه داشت ...

 و چوب حراج بر ابرهایش زد ..

 و آسمان گریه کرد و ابر ها رفتند

و من نیز چنین به غم هایم چوب حراج زدم

 اما ....

نه!

نشد!
نرفتند!

+ نوشته شده در شنبه 1385/11/28ساعت توسط مهسان |

افسوس

   ندانستم چه بود.....

             عشق که بال گشود

                         از قفس تنگ تصورم تو را ربود!

+ نوشته شده در شنبه 1385/11/28ساعت توسط مهسان |

گاهی زبانی برای گفتن مهربانی هایت ندارم ..تو که امشب هم باز تمام حرفهایم را شنیدی ....

گفتی که پشت سر من ایستاده ای و من به همین پشت گرمی خیز برداشتم برای آنکه مقابل زندگی صبور تر باشم!

نمی توان با زندگی جنگید ... همیشه کنار آمدن هم نه درست است و نه در توان

اما .....

ممنونم ......

+ نوشته شده در شنبه 1385/11/28ساعت توسط مهسان |

فضایی را می خواهم برای نبودن؟ کسی سراغ دارد؟

فقط چند روز - باور کن!- دور از همه ..

من از همهء آدمها خسته ام ...

بگذار بروم .. جایی که کسی حتی نامم را هم صدا نزند ...

بگذار بروم.. جایی که هیچ کس نداند کجاست

دلم برای نا کجا آباد تنگ است...

نمی خواهم فکر کنم ... نمی خواهم ...

با که بگویم درد دنیا را؟

من نه عاشقم و نه جفا دیده و نه هر چه که فکر کنی از آنهایی که جوان های امروز مبتلایند

من فقط خسته ام

آنقدر خسته که ...

من تحمل زندگی را ندارم

....

دنیا را دوست دارم.... پا به پای تمام روزهایش آمدم .. هر که بوده با من می داند ...

اما کاش می شود گاهی کمی خاموش بود....

دعایم می کنی؟

+ نوشته شده در شنبه 1385/11/28ساعت توسط مهسان |

زمان: ۸شب

مکان: میدان ولیعصر

موقعیت: من و آسمان بارانی....

نفهمیدم چرا ... اما بغض آسمان که ترکید انگار برای همدلی هم که شده باید این بغض لعنتی چند ماهه را باز می کردم ...

مردم شهر حیران نگاهم کردند

اما .... دیگر نتوانستم سکوتم را ادامه دهم ..

میان این همهمه باید خود را گم می کردم! اما نشد...

دلم برای خنده های بی دغدغهء خویش سالهاست تنگ است...

تمام زندگی بعد از چند سال برایم در حال تکرار است... و انگار فقط منم که باید ....

سه نقطه ها را می بینی؟!

می فهمی چقدر از حرفها را نمی توان گفت؟

...

شدم مثل همان الاغ بارکشی که در داستانی خوانده بودم.... الاغی که آنقدر بارش زیاد بود که وقتی کسی پری را روی بار او اضافه کرد پایش لغزید و توان خود را از دست داد....

همه فکر کردند که: چه الاغ بی طاقتی که توان تحمل وزن پر را نداشت ...اما کسی ندید که ظرفیتش پر است ...

حالا منم همونم...

این روزها با هر چیزی بارانی می شوم... خوب آدمها هم حق دارند که حوصله ام را نداشته باشند...

حق دارند.... حق دارند.... اما کاش این حق را برای من هم قائل می شدند ...

کاش ....

+ نوشته شده در شنبه 1385/11/28ساعت توسط مهسان |

بزرگترین درس زندگی من:

    صبورباشم و ساکت .... متحمل هر حالت و گاه صامت

    آموخته ام از هر کس قدر خودش انتظار داشته باشم

    و ....

     بگذار سکوت کنم!!

+ نوشته شده در شنبه 1385/11/28ساعت توسط مهسان |

 

گفته بود: انتظارت از من چیست؟

گفته بودم :انتظاری ندارم

پرسیده بود: چرا؟

گفته بودم: ... که اگر بدی دیدم ساده بگذرم .... و اگر خوبی دیدم آن را به نهایت شاد شوم!

و امروز دیدی ....

وقتی که میانهء راه اشکهایم را گرفتی ... خواندی... خنداندی .... ماندی تا دل گرفتگی هایم زائل شد

+ نوشته شده در شنبه 1385/11/28ساعت توسط مهسان |

 

روزهای سادگی وقتی به کسی اعتماد کردم آنقدر بدی دیدم که با خود گفتم: دیگر به کسی اعتماد نخواهم کرد ....

روزهای بعد وقتی به سختی به کسی دست دوستی دادم آنقدر مهربانی کرد که آموختم: دیگر مشت نمونهء خروار نیست

+ نوشته شده در شنبه 1385/11/28ساعت توسط مهسان |

گوشهایم تشنهء شنیدن ترانه های بارانند ....

و چشم هایم منتظر قدمهای یاران ...

انتظار عبثی است ...

برایم صدای باران را بیاور و تصویر گامهای یاران

شاید بتوانم با خیال به خواب ابدی فرو روم

 

+ نوشته شده در جمعه 1385/11/27ساعت توسط مهسان |

می دانم نوع خستگی هایم برای کسی قابل درک نیست

می گویم : خسته ام! و اشکهایم سرازیر می شود ...

از در و دیوار خانه و کوچه گرفته تا خودم ....

تنها مامن یک ساز است و یک دفتر شعر!

و باز خدا را شکر می کنم که مثل اخوان هنوز " هر سازی که می بینم" بد آهنگ نیست...

و هنوز راههایی برای آرامش های کوچک وجود دارد

تا خودم بمانم برای بعد!

کاش گاهی فکرمان را می توانستیم خاموش کنیم

یا از آغاز ...

....

نمی فهمم این همه غریبگی میان من و دیگران برای چیست؟

نمی فهمم این همه دلتنگی برای کیست؟

زمانی برای با خود بودن نیست..

زمانی برای "خود" بودن نیست...

از لبخند های "باید"ی خسته ام ...

و از فریاد لبریز

دعایی بخوان

تفالی بزن

منتظرم!

من به سبک مردم زمان خویش "هنوز" منتظرم...

+ نوشته شده در جمعه 1385/11/27ساعت توسط مهسان |

۷ یکی از دوستان منه

یه دوستی که نصیحت نمی کنه اما حرفش رو می زنه

یه دوستی  که همه حرفاش یه جورایی متفاوته... از احوال پرسی گرفته تا دعوا کردن و جک گفتن و ....

یه دوستی که یه احساس صمیمیت ناشناخته به من می ده

یه دوستی که اهل شوخیه و یه وقتایی در اوج گرفتگی حال و احوال حرفایی می زنه که از ته دل می خندم

یه دوستی که تبریک ولنتاین می گه تا چشم بقیه در بیاد!

یه دوستی که عاشق عدد هفته (از شعر هفت سالگی من هم شاید برای همین خوشش اومده)

یه دوستی که هیچوقت نشد خندون نباشه (غیر از شبی که تاتر پدر رو دیده بودو جو گیر شده بود!)

یه دوستی که هر وقت دارم غر غر می کنم فوری بحث رو عوض می کنه! ومن بعد از ۷ دقیقه! می فهمم چه کلاهی سرم رفته ...

یه دوستی که ......

......

گفته بود در موردش بنویسم

منم نوشتم....

من ازش بدی ندیدم....

(یکی از معدود کسانی که چند ساله با هم دوستیم و من هیچوقت ازش دلخور نشدم)

حتی وقتی ۲-۳ نیمه شب اس.ام.اس می زنه ... و من از خواب بیدار می شم ...

عصبانی یا ناراحت نمی شم ... چون همیشه متفاوته

...............

خوب می نویسه ولی نمی نویسه...

کلی تشویقش کردن بلاگ بزنه .... زد اما خودش رو نمی نویسه!

از اینکه باهاش دوستم خوشحالم ...

امیدوارم اون هم خوشحال باشه ... یا دست کم بد حال نباشه ....

 

+ نوشته شده در جمعه 1385/11/27ساعت توسط مهسان |

چه بخواهی ، چه نخواهی ، ثانیه ها قربانیان کوچک زندگی من و تو هستند ....

زمان را نمی توان نگاه داشت و همهء دردم از همین است و بس!

 

می گفت: زمان برای مجنون ایستاده بود .. –برای عشقش یا جنونش- به نظرم خیلی فرقی نمی کند بیا مجنون باشیم

+ نوشته شده در جمعه 1385/11/27ساعت توسط مهسان |

برای رسم تنهایی ام امشب کاغذ های تمام دفتر هایم را به هم چسباندم ...

هنوز فضا کافی نیست ....

 

پس سکوت می کنم ....

چقدر دلم برای "سکوتم" می سوزد ... همیشه فریاد هایش را بر دیوار های خانه ام می نویسد ... بر دیوار های غار تنهایی من ....

 

تا هر کس از در وارد می شود مرا دیوانه ای ابدی فرض کند.

 

این همه سکوت و تنهایی که گاهی با ترکیدن بغض ترانه های نیمه شب می شکند مرا به بیراه های جنون کشانده است...  می بینی؟

 

گاهی از خلوت کردن با خودم چنان خسته می شوم که باران ها را به خانه می آورم

گاهی از صدای سکوت انقدر خسته می شوم که صدای زنگ های تلفن هیجان انگیز ترین لحظات تنهایی را رقم می زند ....

افسوس!

 

دیوانگی تا دنیا ، دنیا است عالمی دارد... آری هنوز هم!

+ نوشته شده در جمعه 1385/11/27ساعت توسط مهسان |

سبد خاطراتم پر است از شعر های شیرین عاشقانه ات ....

امشب منتظرم ...

بگذار لبریز شور شود سبدم!

 

 من نمی خواهم ستاره ها را بچینی که خود ستاره ای ...

من گل ها را نمی خواهم که آمدنت عطری با فضای غار تنهاییم می ریزد

من نمی خواهم ترانه ها را برای سکوتم بیاوری که طنین هر کلامت سکوت را به هم میریزد

من نمی خواهم ....

 

آری !

من نمی خواهم بهانه ها را یکی یکی بشمارم!

بی بهانه بیا!

من فقط شعری می خواهم و پناهی ....

 

شب از نیمه گذشته است ...

و من هنوز چشمی به عقربه ها ، چشمی به در ... منتظرم

+ نوشته شده در جمعه 1385/11/27ساعت توسط مهسان |

قهوهء تلخ انتظار را ذره ذره می نوشم ... تمام نمی شود ....

خاطراتت را در فنجان هم می زنم..

خیرهنوز تلخ است  ....

کمی شیرینی دیدارت را بچشان!

+ نوشته شده در جمعه 1385/11/27ساعت توسط مهسان |

کاش می شد خنده ها بهتر شود

سهم من با تو برابرتر شود

از میان این همه احساس بد

حس تنهایی و غم کمتر شود

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/26ساعت توسط مهسان |

خستگی ها آنقدر در آفتاب ماندند تا زرد شدند و خشک ....

سبک شدند به تنم!

 

اما هنوز هستند، با آنکه همه انکارشان می کنند

با آنکه هر کسی لبخند های مرا نشان خوشی می شمرد

 

و من باید با کوله بار خستگی ها به سفر بروم

به دریا

 

بودنشان را شاید دریا بداند وقتی که سوار بر موج هایش ببرد ...

دلم برای دریا تنگ است

برای نوای امواج آرامش

برای نهایتش

برای تازگی اش .....

 

دلم برای زمزمه های مرغان دریایی تنگ است

برای غروب خورشید و تصویر زعفرانی اش که آبی دریا را گم می کند ....

دلم برای خودم تنگ است...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/26ساعت توسط مهسان |

"ولنتاین تو فرهنگ ما نیست"

"ولنتاین روز بدیه!"

"ولنتاین غربیه " ....

از امسال مد شد و گفتند که ۲۹ بهمن ماه هم روز عشاق ایرانیه ....

من یک جمله دارم:

" عشق زبان و زمان و مکان نمی شناسد"

ما چرا هزار تا فرهنگ عزاداری و گریه و ... رو از کشور های دیگه یاد می گیریم ...

اما پای ابراز علاقه که می آد وسط یاد زردشت می افتیم  ......

فکر کنیم ......

بیشتر فکر کنیم ...

قبل از آنکه بخواهیم به هر چیز خرده بگیریم ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/26ساعت توسط مهسان |

 

دستی که به دست من بپیوندد نیست

صبحی که به روی ظلمتم خندد نیست

زنجیر فراوان فراوان اما

چیزی که مرا به زندگی بندد نیست

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/26ساعت توسط مهسان |

امروز ترانه های را شنیدم که تو برایم آورده بودی

فردا ترانه های دیگری را می شنوم

شاید تو را برایم بیاورند....

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/26ساعت توسط مهسان |

این شعر هم برای اونایی که گفتن چرا برای ولنتاین شعر نذاشتی اینجا!

د وست داشتن

پرکشیدن

چون سبک پرواز کردن

نغمه های عاشقانه

در شب سرد زمستان

بر بلندی جنون آواز کردن

این سرود زندگانی

از لبش مستانه چیدن

چون که شیرین

جام می را سر کشیدن

سرکشی در عشق کردن

سنت دیرینه را تا جان سپردن

دوست داشتن

دوست داشتن ....

دوست داشتن....

در بیابان در پی لیلی دویدن

رنج کوه بیستون  بر جان خریدن

عاشق شیرین شدن ...فرهاد ماندن

بر باد رفتن

دوست داشتن

دوستن داشتن

این تمام زندگانیست

غیر ازاینم آرزو نیست ...

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/26ساعت توسط مهسان |

شب که شد ... فکر کردیم "باید در ظلمت غرق شویم"

ستاره ها یکی یکی چشمک زدند و ما انگار هیچ نداشتیم که برایشان بفرستیم پس "پاکی" ها را فرستادیم به آسمان ...

بی آنکه بدرقهء شان کنیم .... و غرق شدیم میان ظلمات عصر خویش و انسانیت را بی کفن به قعر زمین فرستادیم با نسل خویش...

آسمان بارید و ما زیر باران رقصیدیم

..

یادم نمی رود

آن شب حتی شیطان هم گریه کرد ...

زیرا میلیون ها شریک پیدا کرد....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/11/25ساعت توسط مهسان |

چقدر برای هفت سالگی دلم تنگ است

برای روزی که نوشتم: آب

و فکر کردم که جهان

چو آب بیرنگ است

 

برای روزی که دندان شیری یکی یکی افتاد

و نفهمیدم آنکه در دهان رویید

دندان آز و نیرنگ است

 

برای روزی که دستخط های دوستی را خواندم

و ندانستم کدام خط آن پررنگ است

 

چقدر برای هفت سالگی

چقدر برای آن همه سادگی

                     دلم تنگ است......

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/11/25ساعت توسط مهسان |

گفتم:

هر نفس نام تو را خواهم گفت

     قلب من شکل تو را خواهد یافت

                   بی تو از عشق گریزانم من

گفت:

با هر نفست شوق پریدن دارم

    هر لحظه خیال تو در این سر دارم

                         بی تو خسته در بیابانم من

گفتم:

چشم من روی تو را می جوید

               فکر من نام تو را می گوید

                        بی تو از خانه گریزانم من

گفت:

سر انگشت تو سحر انگیز است

       بن چشمان تو وهم انگیز است

                    تشنه لب در پی بارانم من

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/11/25ساعت توسط مهسان |

حق با تو بود

کسی در این دنیا خستگی ها را از ما نمی گیرد ...

همه شادی ها را می خواهند و لبخند ها را

همه از هراس همدلی رهایت می کنند میان تنهایی

همه ستاره ای انتخاب می کنند تا در ماه و خورشید با کسی شریک نباشند

همه ....

حق با تو بود

همه از گریه هایت بیزارند

همه از اشکهایت فراری

همه تو را "شما" خطاب می کنند مبادا حس صمیمیت را تجربه کنی

همه عشق را برایت اس.ام.اس می کنند مبادا از چشمهایشان عشق را زنده دریابی

همه محبتشان آف لاین است .. خاموش و خاموش تر  مبادا که ....

حق باتو بود

باید از مردم سرزمین من دل کند

حق با تو بود ....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/11/25ساعت توسط مهسان |

باید بیایی و میان باور های من بنشینی تا ببینی روزها را چگونه می نگرم و شبها را؟

باید میان باورم بنشینی تا ببینی "من" آنگونه نیستم که می نمایم!

باید میان باورم بنشینی تا "خود" را ببینی

....

سنگینی بار حرفها و قضاوت هایت را از دوش بر می دارم به این گمان که مرا نمی دانی...

باشد تا بهتر از این باشی ....

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/11/25ساعت توسط مهسان |

آبهای جهان همه آلوده شدند ....

برای وضو اشکهایت را بیاور .....

 

 

قبله را گم کرده ام!

محتاج خنده هایت شده ام تا راه آسمان را بنماید ....

 

غروب ها همه دیگر طعم و رنگ پرتقالی ندارند... وقت نماز را نمی دانم

بیا نگاه کن!

نگاهت را میان من و خودت تقسیم کن!

 

سجدهء شکر را بر شانه های تو می خواهم گذاشتن ...

مهربان باش... مهربان

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/11/24ساعت توسط مهسان |

همیشه فکر می کردم میان ازدحام می توان گم شد ... یا میان تاریکی پنهان شد ... گاهی پشت کوهها رفت و نبود ... گاهی به عمق دریافرو رفت و نیست شد ....

اما ....

زهی خیال باطل!

هرگز اینگونه نبود ...هرگز ....

خواستم تا میان جمعیت سردرگم خندان و گریان مردم گم شوم ... از شب خواستم پنهانم کند ...

افاقه نکرد ... هیچ!

و ندا آمد " در خودت گم شو ... و در من پیدا شو "

راه را چگونه باید رفتن؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/11/24ساعت توسط مهسان |

فکر کن کنترلی می سازی برای خودت!

کنترلی می سازی که خودت را کنترل کنی ....

چند دگمه خواهد داشت؟!

و .... چه امکاناتی؟!

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/11/24ساعت توسط مهسان |

خیلی خوبه که یک روزهایی مثل همین " ولنتاین" اومده تو فرهنگ خیلی از جوونهامون!

اما ....

"عشق" در میان جوانان ما به چه معنی است؟!

قصد ندارم مثل خیلی از خیلی ها! نصیحت و وصیت کنم که "عشق فقط عشق الهی" اما فکر می کنم آنی که هر روز از زبان همنسلان سردرگم ما بار ها جاری می شود فقط ناسزا هایی هستند که روانهء زمزمه ها می شوند ...

"عشق" میان ما جایش تنگ است ...

چهره های خندانی که صبح تا شب دست در دست هم با قیافه های عجیب قدم می زنند از عشق .. از شوریدگی .. از خلوص و از صداقت چه می دانند؟

بعضی محتاج "دوستت دارم" ها و بعضی نیازمند نگاهی یا .....

نام " عشق " را اینگونه خدشه دار نکنیم ....

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/11/24ساعت توسط مهسان |

مرا سوار بر مرکب زمان کردی و بدین مکان فرستادی ....

عهدی بستیم

من هر روز را تا به شب شیون می کردم و دلتنگ تو بودم ... ولی بالاخره چشمهایم گشوده شد

 و من زمانی که به رنگهای دیدنی رسیدم دیگر نه شناختم خود را و نه پاییدم عهدمان را....

و فقط لبخندهایت را میان رویاهای شبانه دیدم

...

وقتی بزرگتر شدم یاد کوله باری افتادم که به من دادی ... کوله باری که گفتی به عکس من نه زمان محدودش می کند و نه مکان مذمومش ...

از ته دل خندیدم ... بی فایده بود ..سکه هایی که بخشیده بودی را در زمین کسی به هیچ نمی گرفت ....

و تو از ته دل نالیدی و بارانی سخت آمد ...

باز هم من نفهمیدم ...

تمام سکه های پاکی را شیطان به گزافی مفت از من گرفت و من بی اراده بخشیدم و ملوث شدم ....

و تو باز در رحمتی به رویم گشودی و من باز ...

تو هنوز از تکرار خسته نشدی

من کی خسته خواهم شد؟!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/11/23ساعت توسط مهسان |

"اینجا چراغی روشن است "

این نام فیلمی است از میر کریمی ... فیلمی که مثل دیگر فیلمهای عرفانی فقط ۲-۳ سینما آنرا برای مدت کوتاهی نمایش می دهند ...

و حق دارند!

زیرا سقف سالنهای تاریک سینما پرواز روحت را مانع است ...

سکوت دیگران فریاد هایت را گم شدن تشویق می کند ...

و فقط اشکهایی است که روان می شود ....

از نهایت یک تفکر که فکر می کردم دیگر نیست ...

" دختر چوپان که دوبین است ... یک چشم سمت بالا و چشمی دیگر سمت پایین را می نگرد ... و کسی که وی را دوست دارد حسرت داشتن این چشمها را دارد: خوشبحالت! تو زمین و آسمان را با هم در یک لحظه می بینی....."

فیلم را می بینی...

"در یک ده دور افتاده  که یک امام زاده دارد ... امام زاده ای که برای چند روزی متولی آن! به سفر می رود و برادر زادهء نیمه عاقل را آنجا می گذارد ...."

هر کسی از هر مسلک و دینی می تواند گام به گام خود را میان عناصر فیلم در یابد!

" سقف امام زاده را به خانوادهء بی پناه می بخشد که : امام زاده دلش برای ستاره ها تنگ است"

...

و.. جملاتی که در ذهن نمانده است اما تا دقایقی مرا برای جای خود نگهداشت ...

دلم می خواست میان آن همه صندلی که از نیمهء فیلم یک به یک خالی می شدند فقط بنشینم ... و فکر کنم ...

و فکر کنم به اینکه همیشه حقیقت در میان عاقلان نیست . گاهی باید آن را از عاشق دیوانه پرسید.

و فکر کنم به اینکه همیشه نباید نشست و بسنده کرد به همان یافته ها از زندگی و عشق و پروردگار...

باید رفت ... باید رفت ....

و فکر کنم به اینکه همیشه نباید عادتها را میان اعتقادات نگاه داشت .. گاهی باید خانه تکانی کرد ... انسانهای دنیای ما همه منتظرند .. هر کس موعودی دارد .... همه نشسته اند ... گاهی باید رفت ... باید رفت و حقایق عظیم را دریافت ....

آری! باید رفت!

                                                    ********************

کوله بار باور های ما چقدر با نسل قبل متفاوت است؟! فکر کن!

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/11/23ساعت توسط مهسان |

همیشه می گفت: دستهای انتظارت را در جیبت بگذار چون هر انتظاری پایانی دارد ... هیچ گاه بی پایان نمی ماند. یادم می آید دستهایم را ناباورانه در جیب گذاشتم اما انتظار دل را نتوانستم در جیبی پنهان کنم ... با این حال در انتظار پایان بودم تا ....... وقتی مردم دانستم آن شخص ، حکیم بود ... زیرا تمام انتظار ها با رفتن به میان خاک تمام شد!

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/11/22ساعت توسط مهسان |

دانی به چه ها مانی؟ ایام  زمستانی

بی حوصله و کم صبر، گه برفی و بارانی

 

دانی به چه می مانم؟ ابران بهارانم

گه روشن و گه تیره، آرامم و طوفانی

 

                               خورشید بهاران شو، بر روح نمایان شو                          

گه شعله بزن بر من، تا جان تو بسوزانی

 

هر لحظه شدم غافل ، بر عقل بزد بانگ دل

گفتا که نرو بی من ؛ آهسته و پنهانی

 

عقلم همه رسوا شد، جانم همه غوغا شد

دل خنده زد و بگذشت از آن همه حیرانی

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/11/22ساعت توسط مهسان |

شاید اگر حرفهای خوبمان را میان کتاب هایمان جا نمی گذاشتیم حال با یکدیگر در دالان کلمات شیرین ، سخن می گفتیم.

شاید اگر لبخند هایمان را فقط برای تکه کاغذ های ابدی عکس ذخیره نمی کردیم حال سهمی برای مردمان اطرافمان قائل می شدیم.

شاید اگر محبتهایمان را در طبق دورویی به خانهء دیگران نبرده بودیم حال کسی بود که بداند " ما هم می دانیم نشان مهر را"

شاید اگر همه دروغ ها را همان روزهای اول گفته بودیم حال لازم نبود برای یافتن صداقت در چهرهء دیگران اینگونه زل بزنیم!

شاید اگر هر کداممان به دستهای خالی میان تابوت فکر می کردیم اینگونه "داشته هایمان" را از دیگران دریغ نمی کردیم.

شاید اگر ... شاید اگر .... شاید اگر ....

 

و شاید اگر اینگونه بود ما حقی از انسان بودن نداشتیم تا در بارگاه حق ادا کنیم!

و شاید " شاید اگر" هرگز نبود!

 

انکار ضرورت ها را میان آرزو ها آوردن گرچه کار همیشگی من است اما می خواهم با تکرارش به تو بگویم که انسانیت می تواند یک آرزو باشد که فقط چند گام دور تر منتظر من و تو است!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/11/22ساعت توسط مهسان |

من هنوز با خاطرهء خورشید میان زمستان گرم می شوم

 

من هنوز آب های پاک را از ابر ها می طلبم

 

من هنوز ستاره ها را برای خواب می شمارم

 

من هنوز برای خواندن حرفهای خدا ، ماه را روشن می کنم

 

من هنوز شهاب را منتظرم تا بر رگ شیطان بنشیند

 

من هنوز ستارهء خود را نیافته ام

 

من هنوز آرزویی از میان آسمان نچیده ام

 

....

 

آسمان را از من مگیر

+ نوشته شده در شنبه 1385/11/21ساعت توسط مهسان |

.

نقطه گذاشتم برای آنکه بار دیگر سر خط رویم . نقطه گذاشتم که بار دیگر بدون آنکه میان حصار جنگل های هولناک دودلی سر در گم شوم راه دیگری را روم .. راهی که مرا به دشت سر سبز اعتماد ببرد.

نقطه گذاشتم برای آنکه یادم بماند همیشه باید کاری را تمام کرد و سپس روانهء راه دیگر شد.

نقطه گذاشتم که یادم بماند بن بست های زندگی آغازی دیگرند.

نقطه گذاشتم تا بار دیگر آغاز کنم و آغاز شوم .

دستم را بگیر! بیا با هم به سر خط رویم ... شاید این آغاز نهایتش سه نقطه باشد ...

بیا.. منتظرم

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/11/21ساعت توسط مهسان |

حال خوبی نبود ... ساز زدن و زار زدن و زار زدن ...

مثل همیشه تمام خستگی هایم را حوالهء تن سازم می کنم ....

می نوازم : (( گل گلدون من شکسته در باد...))  وفکر می کنم "باد" این بار چقدر ویرانگر بود که گلدانم را هم شکست ....

بغض می کنم ... یک بغض گلدانی .. که چون می شکند مرا هم خرد می کند ...

یک ساعت ساز زدن دوای این ذهن پر هیاهوی خسته نیست ...

انگار دیگر از شکستن سکوت تنهایی خانه لذت نمی برم ...

 

*******

برایت دعا می خوانم :گل گلدانت را نه دزدی ببرد و نه باد بشکند ...

برایت آرزو می کنم: بارانی بیاید تا جان بگیرد ریشه های خاکش گلدانت ...

اگر خواستی پاسخی به دعا ها و آرزوهایم بدهی: برایم سکوت مکن! همین....

+ نوشته شده در شنبه 1385/11/21ساعت توسط مهسان |

باید فریاد زد که دیگر دنیا جای سکوت های من و تو نیست ...

باید رفت که دیگر جای ایستادن من و تو نیست... زندگی به رفتن است

باید نوشت که نوشته های قبل از من و تو دردی از درد بشر دوا نمی کند

باید چشمها را گشود .. باید دستها را گرفت .... باید پا به پا رفت ....

باید راه نفسها را باز کرد ......

.............................................................

-"تو برخیز! من لیاقتش را ندارم!"- این است جواب هر کسی که دعوتش کردم برای رفتن!

+ نوشته شده در شنبه 1385/11/21ساعت توسط مهسان |

آن همه معجزه هایی که شنودم پس کو؟

وان همه فضل و کراماتی که گویند پس کو؟

نعرهء رب بر سرم آمد زناگاه کو بگفت:

وان  بندهء خالص که منش عقل بدادم پس کو؟

+ نوشته شده در جمعه 1385/11/20ساعت توسط مهسان |

گاهی که میان تمام روزهایت دل شکسته ترینی

گاهی که میان شب های دل گرفته ترینی

گاهی که سنگینی زندگی شانه هایت را خم کرده است

و گاهی که فکر می کنی دیگر بیش از تحمل نداری ....

درست در همان لحظه دست بر دعا ببر ....

به یقین معجزه اش را خواهی یافت ...

 

شاید از آن پس همیشه احساس کنی کسی هست که باری را از شانه هایت بردارد و مرهمی برایت زخمهایت باشد ...

دل بستن به آدمها شاید کمی تسکینت باشد اما ابدی نیست ...

اما حقیقتی است که اگر به آن دست یابی محتاج هیچ نخواهی بود .......

 

بگرد! می یابی.....

معجزهء دعا را بیازمای ..

+ نوشته شده در جمعه 1385/11/20ساعت توسط مهسان |

 

نمانم من در این گودال که این گودال تاریک است

 

نبینم من به چشم سر که راه دیده باریک است

 

ببستن چشم سر باید گشودن چشم دل شاید

 

ببینم روز روشن را نگر مقصود نزدیک است

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1385/11/20ساعت توسط مهسان |

 

دردا که این زندگی حیرت و آه من است

زانکه چرابخت شوم زادهء راه من است

ایزد ندا برآورد: نا شکر از چه ای تو؟
این بخت شوم راحت شهد بلای من است

****

منتظر اجابت درب دعا می زنم

دیده به درگاه حق داد ثنا می زنم

ذکر کنم دم به دم آنچه کند او کند

معجزه اش می رسد من چه ندا می زنم؟

***

بیا با من بزن حق عارفانه

بیا شوری بر انگیز در جهانم عاشقانه

مگو در برزخ اینگونم گذاری

بیا امشب بمیریم از بر هم جاودانه

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/19ساعت توسط مهسان |

مطالب قدیمی‌تر