همه چیزش نارنجی باشه! و طبق رسومی باشه که در ایران باستان بوده!
خلاصه کلی گشتم ... تا همش نارنجی شد...
از همون صبح هی تو گوشم شعر مشیری با صدای خودش می اومد: نرم نرمک می رسد اینک بهار...
...
هی می خواستم بیام و بنویسم اما نشد ...
حالا هم بین هزار تا کار اومدم تا سال نو نشده اینو بنویسم و برم
سال خوبی داشته باشید .....
مرا میان زمستان گذاشته بود .. میان برفها تا شاید فراموش شوم
یا میان حجم سفیدی و سکوت غرق شدنم را ببیند
اما ....
بهار می آید و من می مانم! با وجدانت چه خواهی کرد؟!
مثل همیشه رد صدای مرا تا بی نهایت دل دنبال کردی تا بگویم همه آنچه امروز آزارم داد...
اذیت شدی ...فهمیدم! گریه کردم ...فهمیدی!
این حس نا آشنای "پناهگاه" را تقدیمم کردی ...
سخت بود ... نمی خواستم آخرین ساعتهای یک سالی که به قول خودت خیلی خوب بود را خراب کنم
اما ....
حقیقت است اینکه از داشتنت خوشحالم ... خیلی خوشحال....
دلم می خواهد تمام دغدغه هایم را در چمدانی قدیمی در زمستان جا بگذارم
دلم می خواهد این همه آروزهای مندرس و کهنه را که هر سال با خود می کشم بگذارم بماند برای ۸۵!
دلم می خواهد ....
دلم می خواهد فکر کنم چند روز از سال گذشته را به حرف های "دلم " گوش کرده ام ..
دلم می خواهد ...
همه بهانه بود...
حرفها بهانه بود....
دلم فقط آرامش می خواهد!! همین ....
هم خنده نمی خواهم
هم بغضی می طلبم
نیم نگاهی برای روشنی دلم کافی بود
من همان لحظه را جاودان می کردم
اما
....
خاطره ها را شستم تا نام تو پاک شود ... افسوس همه چیز پاک شد جز نام تو!
بی گمان عشق نهان نا شدنی است
به یقین می آید روزی که
در پس کوچهء دل
در خیابانی که ندارد پایان
عشق با پای برهنه
بی سر و بی سامان
یک قدم می نهد و به عدم می بردت!
برای همین نگاهم نمی کردی
برای همین گریم گرفت
برای همین وسط گریه خندیدم
برای همین سرم رو تکون دادم
چون معنای تمام حرفهایت را فهمیدم!
یک جور نخواستن تو!
اینکه فکر کنی سال بعد نمی خواهد تو را از سال قبل تحویل بگیرد ..
اینکه بهار منتظر همه باشد جز تو!
اینکه ...
دیوانه شدم! ببخش!!
هنوز هم تن بی غصه ندیده ام
خاطره ها را به کجا می بری؟
آه! مرو
بار دگر از من بی بخت جدا می شوی؟
زمزمه هایم همه خاموش شد
یاد همه جز تو فراموش شد
دوست نه ای!
مرا رها کرده ای
لحظه ای برگرد
نگه کن ... تو چه ها کرده ای؟
شب همه شب خواب تو را دیده ام
از همه کس نام تو بشنیده ام
بلکه بگویند که می مانی ام
باز همان "دوست" تو می نامی ام
شب به سحر .. روز به شب شد ولی
هیچ ندانسته ای بی تابی ام
....
بس کنم این شکوه همینجا بس است
هر چه بگویم که به چشمت خس است
این همه واگویه بنا می کنم
نام تو را دوست صدا می کنم
چقدر آدمها آنجا نشسته اند ...
از خودم خجالت کشیدم وقتی دیدم آدمهای زیادی را فراموش کردم و یادشان را گوشه انباری دل گذاشتم
...
معجزهء بهار را
ببین میان باغها
درخت خشک جان گرفت
پرید ه اند کلاغ ها
سکوت بار بست و رفت
چو آمدند قناریان
ببین که عندلیب عشق
چه خوش نشست به شاخها
و آدمها نیز ...
اما چند روز بعد ....
راستی چه می شود که همه چیز را فراموش می کنیم و روزها یمان مثل روزهای سال گذشته می شود
درس می خوانم ... ساز می زنم... می نویسم .. و زندگی می کنم!
فکر کنم تنها خواجه حافظ شیرازی از من نپرسیده که: "پس کی ازدواج می کنی؟"
بعد از ازدواج هم خواهند پرسید: "پس کی کودکی را به دنیا می آورید؟"
...
احتمال می دهم پس از آن بگویند: " پس کی می میری؟"!!!!
*********************************
می بینی؟ آدمهای دور و بر ما به خود اجازه می دهند تا هر چه "فکر" می کنند"بپرسند"!!
هیچ کس نمی پرسد: خود را یافته ای؟
هیچ کس سراغ" خدای من " را نمی گیرد؟
هیچ کس از اعتقاد من نمی پرسد؟
**********************************
شاید بیشترین سکوت من برای این است ...
شاید ... بگذار ادامه دهم به سکوت!
"روان" را دوست دارم چه که من "روانم" هستم
"روان" را دوست دارم چون معنای زندگی همزیستی آن با تن است
اما ..
وقتی فکر می کنم باید جسم را به خاک بسپارم دلتنگی یکباره به جانم می ریزد ..
می دانم ... می دانم ...
دنیای بعد در معیار های زمینی ام نمی گنجد
می دانم ... می دانم ...
اما ...
دلم برای همین زمینی که روزی -خواسته یا نا خواسته- به خاکش می پیوندم تنگ می شود..
دلم برای تمام آنچه تجربه کردم .. تمام خوبها و بد ها ...تنگ می شود...
سکوتم را از دست دادم...
ثانیه ها خود به خود رفتند...
و حرفهای ناگفته ماندند برای من ...
بر می گردی؟!
تصور لحظه ای از دست دادنت!
چقدر این همهمه های شب عید را فارغ از چهره های واقعی پشت صورتک های عجول و دوست دارم!
قدم به قدم دست فروش ها .... داد می زنند ... و شیرین است وقتی فکر کنی کسانی این میانه به فریادشان بهایی می دهند و نگاهی به بساطشان می کنند ...
شیرین است ..ازدحام مردمی که می خواهند سال نورا به گونه ای دیگر آغاز کنند
شیرین است ..
شیرین است .....
آری امید به روزهای آینده شیرین است..حتی اگر فکر کنیم با عوض کردن تقویم روی دیوار و یا شمع تولدمان تمام زندگی مان نیز تغییر خواهد کرد
شیرین است …
دیگر چه مانده است از آن رسومی که برای طلب برکت در سال نو برگزار می شد ..
تا صبح صداهایی که در جنگل هم نمی شنوی به گوش می رسد!
ما انسانیم؟
ما ایرانی هستیم؟
...
نه!
ما دیوانگانی هستیم شیفتهء جلب و اخذ! توجه دیگران!!
نمی دانیم و نمی خواهیم بدانیم که "چهارشنبه سوری" چیست و از کجا آمده!!
در جهل مرکب خود غرقیم ... فقط خلق خفته را آزار می دهیم ...
...
می دانم!
باز سیل حرفهای همیشگی به سوی من سرازیر خواهد شد : "نصیحت می کنی" .. " تلخ حرف می زنی" ... "اصلا حرف می زنی که چی؟" ..
نه نصیحت نیست.. تلخ هم.... بستگی دارد چه کسی می خواند!!؟؟
اما حرف می زنم تا دل سبک شود .. که سخت از همنسلان خویش ناامیدم ...نا امید!!!
اما تو وسعتش را در می یابی ... به یقین می دانم که می دانی دلتنگم!
ندانست که میان تک تک کلماتم جاری است
بغضت رو باز کنی اما لبخند بزنی - مثل همین حالا-
و بذاری تا نگاه ها و لبخند ها حرف بزنند...
چقدر دلم برایت تنگ است ...
یک سال برای خیلی کارها فرصت زیادی است ...
۳۶۵ روز ... خورشید با اون همه عظمت ۳۶۵ بار از طرفی می آید به طرف دیگر می رود ...
اما ۳۶۵ روز برای فراموش کردن تو زمان کمی بود ...
کاش زودتر گفته بودی که دوستی مثل مرا نمی خواهی .. تا کمتر خاطره ها را رقم می زدیم
چقدر دلم برایت تنگ است ...
...
از دریچه چشم و از دریچهء دوربین می توان جهان را دید ...
چشم مرا کسی ضمانت خواهد کرد که اگر "ندید" با بصیرتی دیگر تعویض شود؟
قلب من را کسی بیمه خواهد کرد که اگر با حرفی آتش گرفت دلی دیگر جایگزین شود؟
و.... دنیایمان سخت عجیب است!
صدای در بلند شد!
دقایقی بعد دوباره ... و بعد تر ... آخرین بار وقتی صدا شدید تر بود فکر کردیم دزدی وارد خانه شده است
تماس گرفتیم با پدر ..."بیا ...انگار کسی اینجاست"!
چاقو به دست!!! در حیاط ایستادیم ... تا پدر آمد و همه جای خانه را گشتیم و کسی نبود...
بعد از نشستم و فکر کردم به اینکه ما برای چیزهایی که حتی بعضا ارزش مادی هم ندارند نگران می شویم اما ....
یعنی به این فکر کردم همه چیز و همه گار برای حفظ مال است!
اختراعات را ببین!
گاو صندوق نسوز! دزدگیر منزل! دزدگیر اتومبیل....
اما دزدگیر قلب!.. را صندوقی نسوز برای "روح" خویشتن نداریم....
..
ممنونم از پروردگارم که با تلنگری کوچک این فکر را به سرم انداخت که چرا توجهی به حفظ روح .. فکر.. و قلب خویش ندارم!!
به گمانم حتی سارق و قاتل و ... هم روحشان دزدیده شده و عقلشان به سرقت رفته که با همنوعان خویش چنین می کنند...
افسوس خوردم که برای "دوربین های فیلم برداری" بیمه نامه وجود دارد اما برای چشمهایمان یا نگاهمان نه!
خوشحال شدم که از این به بعد بهتر و بیشتر می توانم مواظب این ودیعهء الهی باشم
یک در قدیمی باز می شه!
گاهی وقتها درست لحظه هایی که فکر می کنی هیچ کس توان تحمل تو و حرفات رو نداره ..
یکی می آد که دوست داره حرفاتو بشنوه
گاهی وقتها -مثل امروز- وقتی فکر می کنی از یاد همه رفتی یک دوست بهت زنگ می زنه تا تو رو ببره و دور شهر بچرخونه بلکه دلت باز بشه ...
شرمنده ام کردی .....
ممنون هدیه جون!
سازم
کتابهام
دفترهای شعرم
آینه ای که همیشه با من حرف می زند
مبل کوچکی ک در غار تنهایی ام دارم
...
دل تنگم!
اما...
برای بدرقهء زمستان ... کسی نیست!
کار کسی است که نمی فهمید ..
کار کسی است که آخر هر جمله می نویسد: به جهنم!
اما تو که هر نقطهء پایانی را به امید نوشتن سطر جیدی می گذاری ...
..
هزار بار گفت: کاغذ و مرکب را چرا حرام می کنی؟
حرف بی وضوح را نوشتن چه حاجت است؟
پاره پاره کن ....
..
هزار بار گفت : ....
نگذاشتم به هزار و یکمین بار برسد .. فریاد زدم: جایی برای نوشتن دیوانگی هایم می شناسی؟
من به چه وضوح بنویسم؟
بنویسم که ...
یا بنویسم که ...
دردم را نمی خواهم غریبه و قریبه بدانند ...
تو مخوان!
خواهش می کنم
اما با بندگانش ...چهار فرسنگ...
این چهار فرسنگ ها را گاه افتان و خیزان پیموده ام گاه با میل و گاه بی میل ...
نمی وخواستم فاصله باشد ..
کسی گفته بود اگر فاصله ء میان من و بندگانش کم شود ... آن چهار انگشت هم از بین می رود ..
کسی گفته بود خلق راه رسیدن به حق است!!
اما من میان چهار فرسنگها تنم آنچنان رنجور شد که نا دانسته برگشتم ..
خسته شدم ... و نا امید ...
و برای هر که گفتم خندید جز پروردگارم که ... آسمان بارید .. بارشی سیل آسا!!
شرط نمی بندم!
خط را می کذارم تا فاصله را بدانی و نقطه را می گذارم تا .... تا بروم سر خط!
لب را می گزم که حرمتت را به کلامی نشکنم
بغضم را جه کنم؟؟
"آنتراک" لازم نیست؟
من نظاره گرم
تیردانشان خالی می شود..
اما پر پرواز من خونین است ....
کوزه ای یافتم که آخرین قطره جانم در آن سرشار از امید بود.....
بارها شنیده ام: "آدم خوبی است .. خیلی هم مومن است"
...
عابد است؟ با انصاف است؟ صادق است؟ دین آخرین پیغمبر خداوند را پذیرفته است؟ فقط وجود خدا را قبول دارد؟....
"ایمان" مثالی است برای خانه تکانی معیار های ذهنی خویش ...
ما هنوز تعریفی از ایمان نداریم! اما قضاوت می کنیم ...
حال تمام "انباری" ذهن را بگرد ..
ببین برای هر کلمه معیارت چیست...
...
...
...
می بینی؟ قاضی خوبی نیستیم!
باید چراغی برای تاریکی ها بیابی ...
دفترت را ببند و نگاهش کن ...
که هزاران حرف را زبان نگاه می گوید و من عاجزم!
دو دستم از شانه قطع شده بود....
و من مستاصل میان دنیا مانده بود م ....
نگاه می کردم اما نمی دیدم....
هیچ نمی فهمیدم
تنها می دیدم گریه هایی که میانشان حرفهای بریده بریده به گوش می رسید:
او دیگر نمی تواند بنویسد
او دیگر نمی تواند ساز بزند
او دیگر نمی تواند دست افشانی کند ..و من حیران و مات می نگریستم و حاضر نبودم لحظه ای فکر کنم که آنانند به من اشاره می کنند ..
از خواب که بیدار شدم شکر کردم که دستهانم سالمند ...
مراقب خرده هایش باش ....
و به حق برسیم ....
اما من و تو نشستیم و سالها بر سر ظاهر کلمات حرف زدیم ... نه عمل کردیم. نه به کنه هر سخن رفتیم
...
برخیز
فرصتی دوباره را جستجو کنیم
برخیز
حقیقت را بیابیم ...
دنیای امروز ما دنیای قلم ها هم شده است ...
قلم را می رقصانی ... و قلم نیز می رقصاند!!
حرفهایی هست که باید بماند برای بعد .. به قلم نیایید بهتر است ..
حرفهای که باید بماند در قلب..
حرفهایی که باید جای آنها لبخند زد
حرفهایی که باید جای آنها سکوت کرد
حرفهایی که .... حرفهایی که باید ساعتها فکر کرد و نوشت تا سالها دنیا آسوده باشد!
دوست من!
این وظیفهء تو صاحب قلم است!
دلم می خواهد چند خط لبخند هایم را بنویسم ..
و چند صفحه اشکهایم را بکشم ..
و بعد به اندازهء چندین دفتر خط به خط سکوت کنم ..
اشتباه نکن!
من نه فمینیسم را حمایت می کنم نه حقی بیشتر از آنچه دارم می خواهم
من فقط نظاره گر تاریخ زندگی زنانم ..
زنانی که هرچند دنیا تلاش می کند به گونه ای دیگر نمایششان دهد اما من می دانم که ورای این خیمه شب بازی چه می گذزد ..
وجودی که -از پست ترینشان تا بهترینشان- وقتی به وادی "مادر بودن" وارد می شود "وجودی" دیگر می یابد...
و تمام احترام من برای همین وادی است ..
****
تاريخ روز جهانى زن هم زمان تاريخ مبارزه سياسى و اجتماعى عليه تبعيض است.اين روز روز همبستگى براى مبارزه در راه برابرى حقوق و شرايط بهتر كارى و زندگى زنان است.
امروزه بزرگداشت اين روز در تقريبا تمامى كشورها به عنوان روز اعتراض عمومى به اجحاف و فشار بر روى زنان و هم چنين تجليل از كسانى كه اين مبارزه را شروع كردند و براى دگرگونى و بهبود وضع زنان تلاش ورزيدند، برگزار مى شود.
هر ساله در روز هشتم ماه مارس ميليون ها زن و مرد در كشورهاى مختلف روز جهانى زن را گرامى مى دارند. عليرغم نزديك به صد سال مبارزه پيگير براى برقرارى حقوق مساوى براى زنان در زمينههاى مختلف سياسى، اجتماعى، اقتصادى، خانوادگى و غيره هنوز تبعيض عليه آنان در همه اين عرصهها و در تقريبا تمامى كشورهاى جهان به اجرا درمى آيد.
"نوشتهء: سیامک پورنژاد"
حال یا مضطرب آینده ای که شاید سخت می پنداریمش و یا شادان از آرزوهایی که می خواهند لباس واقعیت بر تن کنند!
مهم این است که همیشه انتظاری -تلخ یا شیرین- با هر نفسمان آمیخته است!
به یاد گذشته اما در انتظار آینده زندگی می کنیم و اغلبمان لحظه ها را در نمی یابیم ...
می دانم که "امید" از زندگی حذف نمی شود که حذفش برابری مرگ را ثابت می کند
می دانم گذشته آینهء روزهای بعد خواهد بود و نمی شود بدان فکر نکرد..
...
حرفهایم تکراری بود اما فقط به قصد تلنگری کوچک گفتم ....
و نا امیدی هایم شادمانه می رقصند ...
اینبار طلوعی ابدی برایم هدیه بیاور...
جسمی.. یا گیاهی ... یا ....
مهم نبود!
بی درایت .. و بی گناه به کمال می رسیدم...
البته شاید آن موقع طعمش ترش و شیرین نبود!
میان کورهء تن مانده ام !
منگر!
نگاهت داغ آتش را به جانم می کند افزون...
نگاهم خیس
و دستم در پی یاری
ندارد هیج امیدی به دست سرد تو اکنون
...
مگو : راهم جدا شد .. می روم بی تو!
مگو: لبخند تو نور شباهنگام خواهد شد
مگو .. ديگر مگو جانم فداي جان شيرين تو خواهد شد
تمام باورم امشب ميان آتش تن سوخت
دگر دانسته ام اكنون :
كه چشم انتظاري را به ديدارت نبايد دوخت
...
غمت مي ماندم تا مرگ
بخند بر عمر غمگينم
برو تا در نهان خويش
ببارم اشك رنگينم...
....
برو ديگر مجالم نيست
براي آخرين بارم نگاهم كن
كمك كن بشكند امشب
هجوم بغض سنگينم
مرا بگذار و بگذر زود
ببر از خاطر دل عشق ننگينم
گاهی واژه ای برای لحظه ای شیشهء دوستی را کدر می کند ..
که شاید دیگر ...
ببخش و فراموش کن!
پایت را بردار ... نمی خواهم جای پایت بر نقش آروزهای فردا هایم بماند!