تبليغاتX
عاشقانه هایم برای توعارفانه هایت برای من
از صبح داشتم دنبال این می دویدم که هفت سینم ( که امسال دومین سالیه که واسه خودم می چینم)

همه چیزش نارنجی باشه! و طبق رسومی باشه که در ایران باستان بوده!

خلاصه کلی گشتم ... تا همش نارنجی شد...

از همون صبح هی تو گوشم شعر مشیری با صدای خودش می اومد: نرم نرمک می رسد اینک بهار...

...

هی می خواستم بیام و بنویسم اما نشد ...

حالا هم بین هزار تا کار اومدم تا سال نو نشده اینو بنویسم و برم

سال خوبی داشته باشید .....

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/12/29ساعت توسط مهسان |

مرا میان زمستان گذاشته بود .. میان برفها تا شاید فراموش شوم

یا میان حجم سفیدی و سکوت غرق شدنم را ببیند

اما ....

بهار می آید  و من می مانم! با وجدانت چه خواهی کرد؟!

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/12/29ساعت توسط مهسان |

نشسته بودی ... حرف می زدیم

مثل همیشه رد صدای مرا تا بی نهایت دل دنبال کردی تا بگویم همه آنچه امروز آزارم داد...

اذیت شدی ...فهمیدم! گریه کردم ...فهمیدی!

این حس نا آشنای "پناهگاه" را تقدیمم کردی ...

سخت بود ... نمی خواستم آخرین ساعتهای یک سالی که به قول خودت خیلی خوب بود را خراب کنم

اما ....

حقیقت است اینکه از داشتنت خوشحالم ... خیلی خوشحال....

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/12/29ساعت توسط مهسان |

حساب ساعت را ندارم ... اما می دانم حدود ۳۰ ساعت دیگر سال تحویل می شود ...

دلم می خواهد تمام دغدغه هایم را در چمدانی قدیمی در زمستان جا بگذارم

دلم می خواهد این همه آروزهای مندرس و کهنه را که هر سال با خود می کشم بگذارم بماند برای ۸۵!

دلم می خواهد ....

دلم می خواهد فکر کنم چند روز از سال گذشته را به حرف های "دلم " گوش کرده ام ..

دلم می خواهد ...

همه بهانه بود...

حرفها بهانه بود....

دلم فقط آرامش می خواهد!! همین ....

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/12/28ساعت توسط مهسان |

هم خنده نمی خواهم

هم بغضی می طلبم

 

نیم نگاهی برای روشنی دلم کافی بود

من همان لحظه را جاودان می کردم

اما

....

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/12/28ساعت توسط مهسان |

خاطره ها را شستم تا نام تو پاک شود ... افسوس همه چیز پاک شد جز نام تو!

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/12/28ساعت توسط مهسان |

بی گمان عشق نهان نا شدنی است

 

به یقین می آید روزی که

در پس کوچهء دل

در خیابانی که ندارد پایان

عشق با پای برهنه

بی سر و بی سامان

یک قدم می نهد و به عدم می بردت!

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/12/28ساعت توسط مهسان |

لبهایت بسته بود و نگاهت بی محابا حرف می زد

برای همین نگاهم نمی کردی

برای همین گریم گرفت

برای همین وسط گریه خندیدم

برای همین سرم رو تکون دادم

چون معنای تمام حرفهایت را فهمیدم!

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/12/27ساعت توسط مهسان |

چقدرتفکر "مرگ" سخت است ...

یک جور نخواستن تو!

اینکه فکر کنی سال بعد نمی خواهد تو را از سال قبل تحویل بگیرد ..

اینکه بهار منتظر همه باشد جز تو!

اینکه ...

دیوانه شدم! ببخش!!

+ نوشته شده در شنبه 1385/12/26ساعت توسط مهسان |

تا انتهای روزها را دویده ام

هنوز هم تن بی غصه ندیده ام

+ نوشته شده در شنبه 1385/12/26ساعت توسط مهسان |

های! بایست

خاطره ها را به کجا می بری؟

آه! مرو

بار دگر از من بی بخت جدا می شوی؟

 

زمزمه هایم همه خاموش شد

یاد همه جز تو فراموش شد

دوست نه ای!

مرا رها کرده ای

لحظه ای برگرد

نگه کن ... تو چه ها کرده ای؟

 

شب همه شب خواب تو را دیده ام

از همه کس نام تو بشنیده ام

بلکه بگویند که می مانی ام

باز همان "دوست" تو می نامی ام

 

شب به سحر .. روز به شب شد ولی

هیچ ندانسته ای بی تابی ام

....

بس کنم این شکوه همینجا بس است

هر چه بگویم که به چشمت خس است

 

این همه واگویه بنا می کنم

نام تو را دوست صدا می کنم

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/12/26ساعت توسط مهسان |

چقدر خانه تکانی دل سخت بود وقتی رسیدم به ته ته انباری ..

چقدر آدمها آنجا نشسته اند ...

از خودم خجالت کشیدم وقتی دیدم آدمهای زیادی را فراموش کردم و یادشان را گوشه انباری دل گذاشتم

...

+ نوشته شده در جمعه 1385/12/25ساعت توسط مهسان |

معجزهء بهار را

 ببین میان باغها

 

درخت خشک جان گرفت

پرید ه اند کلاغ ها

 

سکوت بار بست و رفت

چو آمدند قناریان

 

ببین که عندلیب عشق

چه خوش نشست به شاخها

 

....

+ نوشته شده در جمعه 1385/12/25ساعت توسط مهسان |

آسمان و زمین سرشار بهارند ...

و آدمها نیز ...

اما چند روز بعد ....

راستی چه می شود که همه چیز را فراموش می کنیم و روزها یمان مثل روزهای سال گذشته می شود

+ نوشته شده در جمعه 1385/12/25ساعت توسط مهسان |

گام به گام به بیست و شش سالگی نزدیک می شوم ..

درس می خوانم ... ساز می زنم... می نویسم .. و زندگی می کنم!

فکر کنم تنها خواجه حافظ شیرازی از من نپرسیده که: "پس کی ازدواج می کنی؟"

بعد از ازدواج هم خواهند پرسید: "پس کی کودکی را به دنیا می آورید؟"

...

احتمال می دهم پس از آن بگویند: " پس کی می میری؟"!!!!

                             *********************************

می بینی؟ آدمهای دور و بر ما به خود اجازه می دهند تا هر چه "فکر" می کنند"بپرسند"!!

هیچ کس نمی پرسد: خود را یافته ای؟

هیچ کس سراغ" خدای من " را نمی گیرد؟

هیچ کس از اعتقاد من نمی پرسد؟

                           **********************************

شاید بیشترین سکوت من برای این است ...

شاید ... بگذار ادامه دهم به سکوت!

+ نوشته شده در جمعه 1385/12/25ساعت توسط مهسان |

این همه سال تن را می کشم تا سر انجام به خاک بسپارم ..

"روان" را دوست دارم چه که من "روانم" هستم

"روان" را دوست دارم چون معنای زندگی همزیستی آن با تن است

اما ..

وقتی فکر می کنم باید جسم را به خاک بسپارم دلتنگی یکباره به جانم می ریزد ..

می دانم ... می دانم ...

دنیای بعد در معیار های زمینی ام نمی گنجد

می دانم ... می دانم ...

اما ...

دلم برای همین زمینی که روزی -خواسته یا نا خواسته- به خاکش می پیوندم تنگ می شود..

دلم برای تمام آنچه تجربه کردم .. تمام خوبها و بد ها ...تنگ می شود...

+ نوشته شده در جمعه 1385/12/25ساعت توسط مهسان |

سکوت را به ثانیه ها فروختم ...

سکوتم را از دست دادم...

ثانیه ها خود به خود رفتند...

و حرفهای ناگفته ماندند برای من ...

بر می گردی؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/12/24ساعت توسط مهسان |

تجربهء تلخی بود ..

تصور لحظه ای از دست دادنت!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/12/24ساعت توسط مهسان |

چقدر این همهمه های شب عید را فارغ از چهره های واقعی پشت صورتک های عجول و دوست دارم!

قدم به قدم دست فروش ها ....  داد می زنند ... و شیرین است وقتی فکر کنی کسانی این میانه به فریادشان بهایی می دهند و نگاهی به بساطشان می کنند ...

 

شیرین است ..ازدحام مردمی که می خواهند سال نورا به گونه ای دیگر آغاز کنند

شیرین است ..

شیرین است .....

آری امید به روزهای آینده شیرین است..حتی اگر فکر کنیم با عوض کردن تقویم روی دیوار و یا شمع تولدمان تمام زندگی مان نیز تغییر خواهد کرد

شیرین است …

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/12/24ساعت توسط مهسان |

چهار شنبه سوری؟ ...

دیگر چه مانده است از آن رسومی که برای طلب برکت در سال نو برگزار می شد ..

تا صبح صداهایی که در جنگل هم نمی شنوی به گوش می رسد!

ما انسانیم؟
ما ایرانی هستیم؟
...

نه!

ما دیوانگانی هستیم شیفتهء جلب و اخذ! توجه دیگران!!

نمی دانیم و نمی خواهیم بدانیم که "چهارشنبه سوری" چیست و از کجا آمده!!

در جهل مرکب خود غرقیم ... فقط خلق خفته را آزار می دهیم ...

...

می دانم!
باز سیل حرفهای همیشگی به سوی من سرازیر خواهد شد : "نصیحت می کنی" .. " تلخ حرف می زنی" ... "اصلا حرف می زنی که چی؟" ..

نه نصیحت نیست.. تلخ هم.... بستگی دارد چه کسی می خواند!!؟؟

اما حرف می زنم تا دل سبک شود .. که سخت از همنسلان خویش ناامیدم ...نا امید!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/12/22ساعت توسط مهسان |

دل تنگی هایم را طوفان نسیمی می شمرد و دریا برکه ای می بیند

اما تو وسعتش را در می یابی ... به یقین می دانم که می دانی دلتنگم!

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/12/22ساعت توسط مهسان |

گله کرد: چرا نامم میان واژگان دفترت نیست..

ندانست که میان تک تک کلماتم جاری است

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/12/22ساعت توسط مهسان |

  گاهی اینقدر دلت برای یک نفر تنگ می شه که دلت می خواد از تو رویاهات اونو بیرون بکشی و در آغوش بگیری...

بغضت رو باز کنی اما لبخند بزنی - مثل همین حالا-

و بذاری تا نگاه ها و لبخند ها حرف بزنند...

چقدر دلم برایت تنگ است ...

یک سال برای خیلی کارها فرصت زیادی است ...

۳۶۵ روز ... خورشید با اون همه عظمت ۳۶۵ بار از طرفی می آید به طرف دیگر می رود ...

اما ۳۶۵ روز برای فراموش کردن تو  زمان کمی بود ...

کاش زودتر گفته بودی که دوستی مثل مرا نمی خواهی .. تا کمتر خاطره ها را رقم می زدیم

چقدر دلم برایت تنگ است ... 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/12/22ساعت توسط مهسان |

امروز تبلیغی دیدم از یک دوربین فیلم برداری "بیمهء یکساله علاوه بر ضمانت نامه"

...

از دریچه چشم و از دریچهء دوربین می توان جهان را دید ...

چشم مرا کسی ضمانت خواهد کرد که اگر "ندید" با بصیرتی دیگر تعویض شود؟

قلب من را کسی بیمه خواهد کرد که اگر با حرفی آتش گرفت دلی دیگر جایگزین شود؟

و.... دنیایمان سخت عجیب است!

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/12/21ساعت توسط مهسان |

غروب بود .. نشسته بودیم و حرف می زدیم...

صدای در بلند شد!

دقایقی بعد دوباره ... و بعد تر ... آخرین بار وقتی صدا شدید تر بود  فکر کردیم دزدی وارد خانه شده است

تماس گرفتیم با پدر ..."بیا ...انگار کسی اینجاست"!

چاقو به دست!!! در حیاط ایستادیم ... تا پدر آمد و همه جای خانه را گشتیم و کسی نبود...

بعد از نشستم و فکر کردم به اینکه ما برای چیزهایی که حتی بعضا ارزش مادی هم ندارند نگران می شویم اما ....

یعنی به این فکر کردم همه چیز و همه گار برای حفظ مال است!

اختراعات را ببین!

گاو صندوق نسوز! دزدگیر منزل! دزدگیر اتومبیل....

اما دزدگیر قلب!.. را صندوقی نسوز برای "روح" خویشتن نداریم....

..

ممنونم از پروردگارم که با تلنگری کوچک این فکر را به سرم انداخت که چرا توجهی به حفظ روح .. فکر.. و قلب خویش ندارم!! 

به گمانم حتی سارق و قاتل و ... هم روحشان دزدیده شده و عقلشان به سرقت رفته که با همنوعان خویش چنین می کنند...

افسوس خوردم که برای "دوربین های فیلم برداری" بیمه نامه وجود دارد اما برای چشمهایمان یا نگاهمان نه!

خوشحال شدم که از این به بعد بهتر و بیشتر می توانم مواظب این ودیعهء الهی باشم

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/12/21ساعت توسط مهسان |

گاهی وقتها درست لحظه های که فکر می کنی همه درها به روی تو بسته شدند ...

یک در قدیمی باز می شه!

گاهی وقتها درست لحظه هایی که فکر می کنی هیچ کس توان تحمل تو و حرفات رو نداره ..

یکی می آد که دوست داره حرفاتو بشنوه

گاهی وقتها -مثل امروز- وقتی فکر می کنی از یاد همه رفتی یک دوست بهت زنگ می زنه تا تو رو ببره و دور شهر بچرخونه بلکه دلت باز بشه ...

شرمنده ام کردی .....

ممنون هدیه جون!

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/12/21ساعت توسط مهسان |

دوری از تمام چیزهایی که بهشان تعلق خاطری داری سخت است ..

سازم

کتابهام

دفترهای شعرم

آینه ای که همیشه با من حرف می زند

مبل کوچکی ک در غار تنهایی ام دارم

...

دل تنگم!

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/12/21ساعت توسط مهسان |

نمی دانم چرا اینگونه ایم؟
به استقبال بهاران خوش می رویم

اما...

برای بدرقهء زمستان ... کسی نیست!

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/12/21ساعت توسط مهسان |

هزار بار گفت: آب در هاون کوفتن کار تو نیست!

کار کسی است که نمی فهمید ..

کار کسی است که آخر هر جمله می نویسد: به جهنم!

اما تو که هر نقطهء پایانی را به امید نوشتن سطر جیدی می گذاری ...

..

هزار بار گفت: کاغذ و مرکب را چرا حرام می کنی؟


حرف بی وضوح را نوشتن چه حاجت است؟


پاره پاره کن ....

..

هزار بار گفت : ....

نگذاشتم به هزار و یکمین بار برسد .. فریاد زدم: جایی برای نوشتن دیوانگی هایم می شناسی؟

من به چه وضوح بنویسم؟

بنویسم که ...

یا بنویسم که ...

دردم را نمی خواهم غریبه و قریبه بدانند ...

تو مخوان!

خواهش می کنم

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/12/20ساعت توسط مهسان |

پرسیدی کدام فاصله؟
فاصله ام تا خدا که چهار انگشت است..

اما با بندگانش ...چهار فرسنگ...

این چهار فرسنگ ها را گاه افتان و خیزان پیموده ام گاه با میل و گاه بی میل ...

نمی وخواستم فاصله باشد ..

کسی گفته بود اگر فاصله ء میان من و بندگانش کم شود ... آن چهار انگشت هم از بین می رود ..

کسی گفته بود خلق راه رسیدن به حق است!!

اما من میان چهار فرسنگها تنم آنچنان رنجور شد که نا دانسته برگشتم ..

خسته شدم ... و نا امید  ...

و برای هر که گفتم خندید جز پروردگارم که ... آسمان بارید .. بارشی سیل آسا!!

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/12/20ساعت توسط مهسان |

این خط و ای نشان!

شرط نمی بندم!

خط را می کذارم تا فاصله را بدانی و نقطه را می گذارم تا .... تا بروم سر خط!

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/12/20ساعت توسط مهسان |

پلک هایم را به سختی پایین می اندازم که گناهت را نبینم ...

لب را می گزم که حرمتت را به کلامی نشکنم

بغضم را جه کنم؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/12/20ساعت توسط مهسان |

پلیدی ها بر صحنهء دنیا میان پرده ای طولانی بازی می کنند ...

"آنتراک" لازم نیست؟

+ نوشته شده در شنبه 1385/12/19ساعت توسط مهسان |

دو نگاه ..مقابل هم.... تیر غضب را به سوی یکدگر می اندازند

من نظاره گرم

تیردانشان خالی می شود..

اما پر پرواز من خونین است ....

+ نوشته شده در شنبه 1385/12/19ساعت توسط مهسان |

وقتی نهایت آروزهایم را کشیدم:

کوزه ای یافتم که آخرین قطره جانم در آن سرشار از امید بود.....

+ نوشته شده در شنبه 1385/12/19ساعت توسط مهسان |

معیار ایمان چیست؟!

بارها شنیده ام: "آدم خوبی است .. خیلی هم مومن است"

...

عابد است؟ با انصاف است؟ صادق است؟ دین آخرین پیغمبر خداوند را پذیرفته است؟ فقط وجود خدا را قبول دارد؟....

"ایمان" مثالی است برای خانه تکانی معیار های ذهنی خویش ...

ما هنوز تعریفی از ایمان نداریم! اما قضاوت می کنیم ...

حال تمام "انباری" ذهن را بگرد ..

ببین برای هر کلمه معیارت چیست...

...

...

...

می بینی؟ قاضی خوبی نیستیم!

+ نوشته شده در شنبه 1385/12/19ساعت توسط مهسان |

وقتی "شب" همیشه وجود دارد برای پنهان کردنش نباید "روز"هایت را به دنبال هم گره بزنی ...

باید چراغی برای تاریکی ها بیابی ...

+ نوشته شده در شنبه 1385/12/19ساعت توسط مهسان |

حرفهایم که تمام شد  نقطه ای مگذار که باز بر سر خط روی..

دفترت را ببند و نگاهش کن ...

که هزاران حرف را زبان نگاه می گوید و من عاجزم!

+ نوشته شده در جمعه 1385/12/18ساعت توسط مهسان |

نفهمیدم خواب بود .. یا کابوس .... تعبیر داشت  یا نه .. هیچ نمی دانم:

دو دستم از شانه قطع شده بود....

و من مستاصل میان دنیا مانده بود م ....

نگاه می کردم اما نمی دیدم....

هیچ نمی فهمیدم

تنها می دیدم گریه هایی که میانشان حرفهای بریده بریده به گوش می رسید:

او دیگر نمی تواند بنویسد

او دیگر نمی تواند ساز بزند

او دیگر نمی تواند دست افشانی کند ..و من حیران و مات می نگریستم و حاضر نبودم لحظه ای فکر کنم که آنانند به من اشاره می کنند ..

از خواب که بیدار شدم شکر کردم که دستهانم سالمند ...

 

+ نوشته شده در جمعه 1385/12/18ساعت توسط مهسان |

سکوت را خواهم شکست ...

مراقب خرده هایش باش ....

+ نوشته شده در جمعه 1385/12/18ساعت توسط مهسان |

... و پروردگار من که هزاران حرف را در پوششی نهاد و به هوش و علم و عقل من اعتماد کرد تا بلکه دریابیمش ...

و به حق برسیم ....

اما من و تو نشستیم و سالها بر سر ظاهر کلمات حرف زدیم ... نه عمل کردیم. نه به کنه هر سخن رفتیم

...

برخیز

فرصتی دوباره را جستجو کنیم

برخیز

حقیقت را بیابیم ...

+ نوشته شده در جمعه 1385/12/18ساعت توسط مهسان |

دوست من مواظب قلمت باش ...

دنیای امروز ما دنیای قلم ها هم شده است ...

قلم را می رقصانی ... و قلم نیز می رقصاند!!

حرفهایی هست که باید بماند برای بعد .. به قلم نیایید بهتر است ..

حرفهای که باید بماند در قلب..

حرفهایی که باید جای آنها لبخند زد

حرفهایی که باید جای آنها سکوت کرد

حرفهایی که .... حرفهایی که باید ساعتها فکر کرد و نوشت تا سالها دنیا آسوده باشد!

دوست من!

این وظیفهء تو صاحب قلم است!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/12/17ساعت توسط مهسان |

۸ مارس و روز جهانی زنان ...

دلم می خواهد چند خط لبخند هایم را بنویسم ..

و چند صفحه اشکهایم را بکشم ..

و بعد به اندازهء چندین دفتر خط به خط سکوت کنم ..

اشتباه نکن!

من نه فمینیسم را حمایت می کنم نه حقی بیشتر از آنچه دارم می خواهم

من فقط نظاره گر تاریخ زندگی زنانم ..

زنانی که هرچند دنیا تلاش می کند به گونه ای دیگر نمایششان دهد اما من می دانم که ورای این خیمه شب بازی چه می گذزد ..

وجودی که -از پست ترینشان تا بهترینشان- وقتی به وادی "مادر بودن" وارد می شود "وجودی" دیگر می یابد...

و تمام احترام من برای همین وادی است ..

****

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/12/17ساعت توسط مهسان |

 

 تاريخ روز جهانى زن هم زمان تاريخ مبارزه سياسى و اجتماعى عليه تبعيض است.اين روز روز همبستگى براى مبارزه در راه برابرى حقوق و شرايط بهتر كارى و زندگى  زنان است.

امروزه بزرگداشت اين روز در تقريبا تمامى كشورها به عنوان روز اعتراض عمومى به اجحاف و فشار بر روى زنان و هم چنين تجليل از كسانى كه اين مبارزه را شروع كردند و براى دگرگونى و بهبود وضع زنان تلاش ورزيدند، برگزار مى شود.

 

هر ساله در روز هشتم ماه مارس ميليون ها زن و مرد در كشورهاى مختلف روز جهانى زن را گرامى مى دارند. عليرغم نزديك به صد سال مبارزه پيگير براى برقرارى حقوق مساوى براى زنان در زمينه‌هاى مختلف سياسى، اجتماعى، اقتصادى، خانوادگى و غيره هنوز تبعيض عليه آنان در همه اين عرصه‌ها و در تقريبا تمامى كشورهاى جهان به اجرا درمى آيد.

"نوشتهء: سیامک پورنژاد"

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/12/17ساعت توسط مهسان |

می بینی؟ صبح تا شب منتظریم!

حال یا مضطرب آینده ای که شاید سخت می پنداریمش و یا شادان از آرزوهایی که می خواهند لباس واقعیت بر تن کنند!

مهم این است که همیشه انتظاری -تلخ یا شیرین- با هر نفسمان آمیخته است!

به یاد گذشته اما در انتظار آینده زندگی می کنیم و اغلبمان لحظه ها را در نمی یابیم ...

می دانم که "امید" از زندگی حذف نمی شود که حذفش برابری مرگ را ثابت می کند

می دانم گذشته آینهء روزهای بعد خواهد بود و نمی شود بدان فکر نکرد..

...

حرفهایم تکراری بود اما فقط به قصد تلنگری کوچک گفتم ....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/12/17ساعت توسط مهسان |

چهرهء امیدم مهتابی شده است ..

و نا امیدی هایم شادمانه می رقصند ...

اینبار طلوعی ابدی برایم هدیه بیاور...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/12/16ساعت توسط مهسان |

اگر هر چه بودم جز انسان "کمال" را راحت تر به دست می آوردم ...

جسمی.. یا گیاهی ... یا ....

مهم نبود!

بی درایت .. و بی گناه به کمال می رسیدم...

البته شاید آن موقع طعمش ترش و شیرین نبود!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/12/16ساعت توسط مهسان |

میان کورهء تن مانده ام !

منگر!

نگاهت داغ آتش را به جانم می کند افزون...

نگاهم خیس

و دستم در پی یاری

ندارد هیج امیدی به دست سرد تو اکنون

...

مگو : راهم جدا شد .. می روم بی تو!

مگو: لبخند تو نور شباهنگام خواهد شد

مگو .. ديگر مگو جانم فداي جان شيرين تو خواهد شد

 تمام باورم امشب ميان آتش تن سوخت

دگر دانسته ام اكنون :

كه چشم انتظاري را به  ديدارت نبايد دوخت

...

غمت مي ماندم تا مرگ

بخند بر عمر غمگينم

برو تا در نهان خويش

ببارم اشك رنگينم...

....

برو ديگر مجالم نيست

براي آخرين بارم نگاهم كن

كمك كن بشكند امشب

هجوم بغض سنگينم

مرا بگذار و بگذر زود

ببر از خاطر دل عشق ننگينم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/12/16ساعت توسط مهسان |

واژه هایم آزردنت ...

گاهی واژه ای برای لحظه ای شیشهء دوستی را کدر می کند ..

که شاید دیگر ...

ببخش و فراموش کن!

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/12/15ساعت توسط مهسان |

تصاویر خاطرات  دیروزم را پاره کردی .. و طرح امروزم را خط خطی...

پایت را بردار ... نمی خواهم جای پایت بر نقش آروزهای فردا هایم بماند!

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/12/15ساعت توسط مهسان |

مطالب قدیمی‌تر