طبق معمول پنجشنبه ها حال برگشتن به خانه را نداشتم ...
طبق معمول پنجشنبه ها دلم لک زد که کسی باشد تا به سینما برویم
طبق معمول پنجشنبه ها دلم خواست که کسی باشد تا قدم بزنیم
طبق معمول پنجشنبه ها ...خیلی چیزها در سر داشتم اما برگشتم خانه و غرق شدم در تنهایی خویش
"سریال راه بی پایان" که چند هفته ای می شه کم و بیش می بینم ... اهمیتی ندارد چه اتفاقی افتاده و چه اتفاقی می افتد ... آنچه مهم بود و هست حسی بود که امشب به من داد ... وقتی که کسی دانست فرد دیگری با نام فامیل ... دوست ... یا هر چه نسبت نزدیک است سالها سر او را با پنبه بریده!
چقدر این اتفاق را بارها دیده ام! چقدر این حس را بارها تجربه کرده ام! تا جایی که از من آدمی ساخته متنفر از نزدیکترین آدمها!! شاید نتوان براحتی حس تنفر را به همگان نسبت داد ... اما این حس با من عجین شد که ...
بگذریم! روزهای لعنتی آخر خرداد است و حکایت هزار خنجری که زخمهایش بر دلم مانده!
زخمهایی از آدمهایی که .... زخمهایی که با نهایت درد و سوزشش اما باورش سخت بود ... زخمهایی که بعد از ۸ سال التیام نیافته ....
و..... بگذار سکوت کنم!
اما نگاه پریشان و کلامی که گاه به میان افکارت می پرید و می گفت: "آخه چرا؟" بیانگر درون پرآشوبت بود
گفتم روزهایی از این دست کم نداشته ام.. و خودت در خاطرت بود...
گفتی دلیلی می خواستی و شاید ندانستی که آدمها وقتی مطمئنند که دلیلشان بی اساس است از گفتنش طفره می روند
بار اول بود .. شکسته بودی ... هرچند ترکی دیده نمی شد! اما گاهی صدای شکستنت در سرم پیچید.
باید عادت کنیم
باید به دوستی های رنگی عادت کنیم
باید به پیچ و تاب خوردن در پیچ و تاب زندگی دیگران عادت کنیم
که اگر سخت بگیریم - گر چه حق داشته باشیم- بسیار سخت تر خواهد گذشت
باید عادت کنیم
صدایی می آید:" هر چه که فکر می کنم لازم داری بردارو از خانه بیرون بریم ...."
عجله ندارم! کیفم را بر می دارم... فکر می کنم چه دارم که بخواهم با خود ببرم ....
نه! فکر نمی کنم ... هر چه در نظر اول مهم است در کیفم می گذارم ....
...
یک ساعت بعد به خاطرم می آید که شناسنامه ام بر نداشتم ....
با خودم می گویم: چه چیزی مهمتر از شناسنامه؟؟
نگاهی به داخل کیف می اندازم.. کتاب کوچک دعا را می بینم! و می فهمم در میان ثانیه هایی که قدرت تفکر نداشتم باز هم تو در خاطر من نشسته بودی ... باز هم می دانستم که هر بلایی به سرم بیاید یا هیچ اتفاقی نیفتد من محتاج بزرگی تو خواهم ماند
بازاشک های شوق روان می شوند .. باز زیر لب دعا می خوانم ... خوشحالم که با منی!
بیا فکر کنیم من و تو تو این دنیا ۲ تا اسباب بازی هستیم!
بیا بی تفاوت بشیم! بیا بی تعهد زندگی کنیم!
لبخند بزنیم! مثل عروسک ها!
راه بریم مثل آدم آهنی!
اسیر دست کسانی که بهتر از ما می فهمند!!! بهتر از ما می دانند! یا لا اقل این ادعا را دارند....
بیا ....
بیا خستم! بیا دلتنگم! بیا ....
بیا
ترجمانی نو برایم رقم بزن!
نثر مغلق وجود مرا به شعری روان به زبان خودت بخوان
بیا
دلم گرفت از من پیدا ...
خسته از وضوح و روشنی آسمان ....
دل تنگ زمین گشته ام ...دل تنگ خود نهان
و تو بغض کردی و من هم! و تو شکستی و من هم! و تو "دردی" سنگین را نمی خواستی بپذیری و من ...پذیرفته بودم!
تجربه ای تلخ است! می دانم!
"دوستان"ی که می آیند و می روند و تو دلخوش به پناه گرم آغوششان و سینه ای که همیشه رازهایتان را در آن چال می کنید برای ابد!
تجربه ای تلخ است! می دانم!
شکستن و خرد شدن ... و باز خود را سر هم بند زدن بودن اینکه بدانی "دل" دیگر سرهم بند زدنی نیست!
تجربه ای تلخ است! می دانم!
عهد بستن که دیگر پاسخ هیچ لبخند را نخواهی داد ... عهد بستن که دیگر دل به هیچ همدلی نخواهی بست ... عهد بستن که دیگر دل را مدفن اسرار کسی نخواهی کرد
تجربه ای تلخ است! می دانم! می خندم! زیرا که این عهد ها را بارهای دیگری نیز با خود خواهی بست!
بارها و بارها!!!
گاهی انقدر دلتنگی که هر روز و روزی چند بار اینجا می نویسی تا دیگه صدای همه در بیاد!
و گاهی مثل این روزها آنقدر منتظری! که یارای نوشتن .. سرودن و خواندن نداری ....
اگر این گردش روزگار نبود بی شک نا متعادل تر از این که هستیم بودیم!!!
پروردگارم
شکر روزهایت ...
شکر...شکر
شاید راست می گه!
دیشب برای چندمین بار اونکه مرده بود اومده بود تو خوابم ... یک جفت دمپایی پاره و صورت سیاه ...
کسی که هنوز بعد از چند وقت نمی تونم بگم" خدا بیامرز"!
کسی که چند وقت یک بار می آد و التماس می کنه ...
اما من نمی تونم ازش بگذرم! کارهایی که کرده هنوز گریبان روزهای خوش و ناخوش من رو گرفته!
تمام کودکی من رو خط خطی کرده ... نوجوانی منو از من گرفته و هزار تا ....
چه جوری ببخشمش؟! تو بگو!!
بخشش کار بزرگان است ... می دانم!
از اموات محسوب می شود ... می دانم!
زجر کارهایش را در دنیا هم کشید... می دانم!
...
اما هنوز نمی دانم من به کدامین گناه اذیت شدم؟!!
کمکم کن بتوانم بگذرم که نه به خوابم بیاید نه التماس کند!
کمکم کن ... کمک....
امروز صدای همان ترانهء آشنا مرا برد به روزهای خوش ....
دلم تنگ شد برای با تو رقصیدن! ... به تو گفته بودم وقتی به جمع دوستانی دعوت می شوم که تو نیستی در رقص می مانم .. خاطرت هست؟ همیشه و همه جا با هم می رقصیدیم ... اصلا انگار همه عادت کرده بودند ما رو با هم ببینند؟ مگه نه؟!
دل تنگم ... خیلی دلتنگ .... آنقدر که ترانهء شاد هم اشکهای مرا سرازیر میکنند ...
دلتنگی را میفهمی؟!
رو به هر قبله ای که می خواهی
و به هر اعتقادی که داری
برایم دعا کن! نیازمند معجزه ام!
کاشکی رو طاقچهء دلت آینه و شمعدون می شدم ....
تو دشت ابری چشات یه قطره بارون می شدم
کاشکی می شد یه دشت گل برایت لالایی بخونم ...
یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم
بخواب که می خوام تو چشات ستاره هامو بشمرم ....
پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم
با این ترانه تا ابد به یاد تو خواهم بود ... روحت شاد!
میان فضای سیاه غم اندود نشانی از "خودی" یافتم که سالها بود نشانی ازآن نمی دیدم ....گم شده بودم در دنیایی که روزی به اجبار به آن پاگذاشته بودم ... دنیای سرشار از اقتصاد و سیاست و ... دنیایی که جایی برای آن "خود" گمشده ام نداشت! دنیایی در نهایت با تفکری دیگر فارغ از "او" و فارغ از "شمایان" ... دنیایی سیاه تر ازآن مکان و غم اندود تر از آن فضا... باورم نمی شد!قدم که گذاشتم انگار آسمان را کشف کرده بودم ... کسی می خندید و کسی گریه می کرد اما من حسی داشتم در نهایت گمنامی ... !!! نمی دانم از کدام روزن زیر خروار ها خاک وجودم سر برآورده بود و دلبری می کرد ... اما آنقدر شیفته اش شده بودم که نمی دانستم کجا هستم ؟! و چه کسی ام؟!! ... همیشه خوانده بودم واژگان برای بیان حس من و تو حتی میان شیرین ترین های ادبیات کم می آورند اما تا آن روز و تا یافتن آن حس بی نهایت نفهمیده بودم ....
با این ترانه تا ابد یاد تو خواهم بود ... روحت شاد!
شاید روزی کودکم مدیون تو باشد ویا .... نه! خودم!!نا خواسته مرا به کوچه باغها بردی و رها کردی ام میان نسیم خنک که جانم را تازه می کرد ... مرا بردی به جویی تا بشویم چرک دنیای سیاه تر را از وجودم!
با این ترانه روزهاست زندگی می کنم ... تو به من زندگی بخشیدی! هرچند خودت روزهای دیگری را درزندگی تجربه نکردی ... روحت شاد!
چقدر حرف نگفته داشتم برای تو! چقدر گریه کردی پا به پای من!
روزهای تاریکم را گفتم ... گفتی نمی دانستی!
شبهای دلتنگی را گفتم ... گفتی نمی دانستی!
گفتی ببخشم! گفتم .... بخشیدن تو؟ چرا تو؟ درد بی درمان را بخشیدن تو یا دیگری دوا نمی کند!!
اما ...چقدر خوشحالم!
مثل همان روز که خاک تنم را به آغوش آب سپرده بودم و نامم "انسان" شد!
خاک نشان مادرم زمین .. و آب نشان پدرم خدا!
وجودی دیگر یافته ام ...
نه باد مرا با خود خواهد برد .. نه آتش مرا خواهد سوزاند!
چه که
روزگارم تعریفی ندارد
با من که حرف می زد هنوز بغض داشت
گفت: من خوب نمی نویسم... تو بنویس! می دانم که آن که می خواهم این حرفها را می خواند!!
گفت: می دانم که زود درمی یابد من گفته ام بنویسی ....
برایت می نویسم !
روزگارش خوش نیست.. نا خوش ترش مکن! گفته بودی که برود دنبال ریسمان زندگی اش بگردد .. سر آن را بگیرد و تا انتها برود ! گریه کرده بود .. اما با خنده حرف زده بود که یعنی حرفت شوخی با مزه ای بود!
روزگارش خوش نیست.. ناخوش ترش مکن! می گفت: هزار بار گفتم: این بار آخرین بار بود که پرسیدم "پس کی؟" دیگر نخواهم پرسید ... و هزار بار دیگر به قول خود پشت پا زده بود و پرسیده بود!
می گفت: خدا را شکر که آنقدر سر و صدا بود که تو نفهمیدی چقدر شکست!
می گفت: خدا را شکر که آنقدر دور بودی که چهره اش را هرگز ندیدی که چگونه جمع شد در هم!
می گفت ... نه! دیگر چیزی نگفت! گریه کرد... دلش سوخته بود! روزها بود هزار و یک کار را این طرف و آن طرف کرده بود فقط برای تو!
من شاهدم.. که هر بار خواسته بودم همقدمم شود میان شهر .. گفته بود: چون می خواهم با "او" بروم! با تو نمی آیم!!
صادق بود و هست! عاشق بود و هست! معصومیتش هنوز از دست نرفته است! هوای روزهای بی طلوعش را داشته باش ... هوای تمام دلگرفتگی هایش ... هوای....
دلم خواست هزار بار تکرار کنم : حال من خوب است ... اما تو باور مکن!
حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه
هر روز کم کم می خوریم!
داشتم می گفتم: صبح ... آغاز صبح با متون عرفانی نیایشی ... دنیایی در آسمان بود که زیر پا دیدمش
کمی آن طرف تر راه رفتن و راه رفتن به یاد دوستی که عاشق این "قانون" بود و سپس دیدن عزیزی در نزدیکی آنجا!
راه رفتن .. خندیدن... حرف زدن... قصه گفتن ... غصه خوردن ... تا دیدنیها!
سعی خود را به ساعی نشاندن! عشق کردن!! عشق کردن!!
لذتی بود ... مدتها بود اینقدر بی دغدغه زیر سایهء درختها ننشسته بودم ...
...
روز خوبی بود ...
یه وقتهایی یه دوستایی یه جورایی بهت می چسبند!
ممنونم سارا ![]()
- اگر فکرم نمی رفت امتحانم اینقدر افتضاح نمی شد!!- بگذریم ...
فکر کردم چرا آدمهای زمان ما - اغلبشان- از مسخره کردن دیگران لذت می برند؟!
آنقدر نمونهء ذهنی دارم که گفتنشان مجالی بیش از این می خواهد! و شاید در آخر ببینی که این بحث بیشتر روانشاناسانه است تا جامعه شناسانه!
دقت کن! حرف زدن ها از "سر به سر گذاشتن" و " شوخی کردن " گذشته!
گاهی الفاظ رکیک ... گاهی حرفهایی از نهایت نادانی ... گاهی با کینه و بغض .. گاهی ...
امروز دلم خواست گریه کنم وقتی کسی می خواست از عکسهای آدمی دیگر برای مسخره کردن شخص سومی استفاده کند!
دیروز می خواستم گریه کنم وقتی کسی که در فوتبال فرق میان " آفساید " و " اوت " و " کرنر" را نمی داند!!! برای من رجز می خواند
پارسال می خواستم گریه کنم وقتی کسی برای خنداندن دیگران حرفهای زشتی می زد
و ....
و هر روز می خواهم گریه کنم که نسل فردای ما بدتر از این خواهد شد!
....
همیشه حرفها را می نوشتم چون اعتقادم بر این بود که نوشتن بهترین راه است ...
اما امروز این قلم را از من گرفته اند .... هزار و یک راه دیگر آمدند و قلمم را گرفتند!
و من به احترامش سکوت می کنم!
حرفها تا کی در دلم خواهد ماند؟! خدا می داند!
پفیلا بود، اونوقت دو تا مال من می شد یکی مال تو! وسهمت باز هم کمتر
می شد ....
من شرمندم که مجبور شدم نقل قول رو به همین شکل اینجا بیاورم!
اما جدای از کلمه ای "گاو" می توان این نظریه را تا حدودی (حدودا ۹۰٪!) درست دانست...
بارها و بارها از جمع دختران همسن و سالم و حتی خانمها خسته شده ام به خاطر اینکه تمام بحثشان در مورد قیمت آرایشگاه ها است! یا اینکه کدام فروشگاه معروف حراج سالیانه دارد و یا چه چیز مد شده و چه چیز از مد افتاده ... از بحث مواد مصرفی که خارج می شوند به این می پردازند که استخر و سونا و ایروبیک رو کجا می روند ......................
بی خیال! این قصه سر دراز دارد ....
اما وقتی انتهای این قصه را نگاه می کنی می بینی که اکثر مردهای جامعهء ما شاکی اند از ازدواج به خاطر اینکه باید خرج چیز هایی را بدهند که شاید اصلا در کل زندگی مهم نباشد و یا به اهدافی که در سر داریم ( مگه درس می خونیم که هدف داشته باشیم؟!!!!!) مربوط نباشد.
خانمهای ایرانی آموخته اند تا با خرج کردن آرام شوند ... با خرج کردن جلب توجه کنند ... و آقایان هم گاه با خرج کردن برای خانمها دهان آنها را می بندند و گاه بنای قضاوت را روی آن بنا می کنند ...
تمام این حرفهای را زدم نه اینکه بخواهم جانب کسی را بگیرم ... نه اینکه بخواهم خانمهای محترم را بکوبم ... اما گفتم شاید خواندن این نوشته به تفکر آدمها کمک کند ....
خانمهایی که نمی دانند پول از کجا می آید و برایشان مهم نیست کجا می رود و صبح تا شب خود را در مجتمع های تجاری و آرایشگاه ها سرگرم می کنند ...
آنهایی که پول دارند این گونه خرج می کنند و آنها که ندارند در آرزوی اینگونه خرج کردنند ....
پس تفکر یکی است و در عمل محدودیت هایی وجود دارد...
در مورد همه اینگونه قضاوت کردن صحیح نیست... اما می توانم به جرات بگویم اکثر خانمها اینگونه اند!
و این بیش از آنچه که در طرز تفکر مردان نسبت به آنها موثر باشد در زندگی و تفکر و پیشرفت معنوی خود خانمها موثر است ...
من نمی گویم همهء این کارها بیخودی است اما آنقدر ارزش دارد که فقط در حاشیه های کمرنگ زندگی جا خوش کند.
می دانم که ریشهء این تفکر و عمل در خانمها عمیق است .. بسیار عمیق ... اما دلم می خواهد نسل بعد را کمک کنیم که این ریشه تاثیر کمتری در آنها داشته باشد ....
بگذار که خود باشم
در عالم بی خود ها
واقعیت برای بعضی آنقدر هولناک است که از آن فرار می کنند و برای عده ای دیگر آنقدر شیرین است که تمام عمر خود را به دنبال آن می دوند ....
حال کدام گروه واقعیت زندگی را در می یابند؟!! الله اعلم!
*****
راستی تا کنون به فرق بین حقیقت و واقعیت اندیشیده ای؟!!
گاهی هر دو به سمتی موافق می روند و گاه مسیرشان کاملا مخالف هم است!
-درست مثل دنیای امروزما!-
اگر با هم متفاوت بود مسیر کدام را دنبال کنیم که زندگی از دستمان نرود؟!
و من می خواستم گریه کنم ... فهمیده بودی ... همیشه صدای نفسها را می شناسی ... از صدای نفس در می یابی که خسته ام یا شکسته ....
امروز به واقع خودم نبودم! کسی دیگر نیز بغض مرا از راه دور دریافت...
بیا بازی ...
تو فریاد بزن ... من گریه می کنم... بازی خوبی است! چون هر دو برنده ایم!
بازی خوبی است چون هر دو احساس راحتی می کنیم!
بازی خوبی است.... بیا منتظرم!
می گفت: همیشهء همیشه در روزهای نوجوانی ام هم اینگونه بود ... حالا ۲-۳ تا دوستان صمیمی بودند که مرا در آغوش می گرفتند برای اینکه آرام شوم .. حتی تعریف کرد یک روز خیلی بد وقتی که آنقدر بغض کرده بود که صدایش از میان نفس های سنگینش در نمی آمد دستهای صمیمی ترین دوست روزهای دبیرستانش بود که نهایتی از آرامش را به دلش ریخته بود ...
می گفت: همیشهء همیشه روزهایی که خسته سرکار می رفت و چهره اش دگرگون بود ، همکارش قبل از احوال پرسی شانه های او را در دست می گرفت و باز پرواز می کرد تا نهایت آرامش
می گفت: خیلی از اضطرابها که برای همیشه در وجودش مانده برای این بوده که در همان لحظه دستی نبوده تا آن را از تنش بگیرد ... می گفت ....
می گفت: سالهاست تنها زندگی می کند .. و هیچ کس نیست تا آرامشی به او دهد ... اما جالب است همیشه در نهایت تنهایی ، وقتی آرامشش را میان افکار پیچ در پیچش گم می کند در خواب دستهایی را می بیند که دور شانه اش حلقه شده است ... نمی داند دست کیست اما صبح سبک تر از خواب بر می خیزد ...
می گفت چند شب است که این خواب را می بیند.... دستهایم را دور شانه اش حلقه کردم!
نمی دانستم دقیقا انتظارت چیست؟! مشکل من همیشه همین بوده! بیش از آنکه به خواسته های خودم فکر کنم درگیر انتظار دیگران راه را گم کرده ام ... مثل روزها پیش
و درست همان لحظه که می خواهم خودم باشم برای دیگران یک عاصی می نمایم - مهم نیست-!
حالا می نویسم ..
بی من برو به تمام روزهایت ... "مهسان"ی نیست! مطمئنم!تنها حضور کسی است برای فرار از تنهایی هایت!! مگر نه؟!
من سخت نفس کشیدم ...
من مثل آینه شکسته بودم! یعنی بودم ... اما به هیچ دردی نمی خوردم!
زود فهمیدم .. اما فهماندنش به تو ... گویی کمی سخت بود.... و هنوز هم سخت است
...
ناگهان چقدر حرف دارم! ناگهان یادم آمد که چه محترمانه بی احترامی کرده ای ! ناگهان یادم آمد باید بروم! ....
خدانگهدار
بذار دنیا فکر کنه همیشه حکم اون باید اجرا بشه ! ما هم خدایی داریم... یه خدای خیلی بزرگ...
با این که نگرانی تو صداته ... با اینکه می گی هفتهء خوبی رو نداشتی .... با اینکه ....
اما محکم وایسا! مثل همیشه!
من منتظرم ....
و نشستم در برهوت روزمرگی زندگی.... کسی چه می داند؟!
نهایت آرزویم دیدن دریا است و شنیدن صدای جاری پروردگارم در جنگل های سبز
نهایت دلتنگی ام .... نه! دلتنگی ام بی نهایت است!!
وقتی کسی می گوید: هر چه می خواهد دل تنگت بگو حساب می کنم که شاید محتاج روزها حرف زدن باشم و کسی طاقتش نیست ....
حرفهای بد نه! حرفهای خوب... هزار حس خوب که دلم خواست برای کسی بگویم
هزار ترانه که دلم خواست برای کسی بخوانم
تنهایی خوب بود
چقدر ساز زدم.. چقدر آواز خواندم .. چقدر خندیدم ... چقدر گریه کردم!
راستی؟! چقدر دیوانه شدم؟!!!!
سال های اول می نوشتم و فکر می کردم: چقدر بحث ها منطقی است؟ یا چقدر از روی فکر و بینش است؟ یا کدام حرف قابل اجراست؟ کدام حرف باد هواست ؟منشا حرف چیست؟ و ..و ...و...؟
بعد از کمی تبحر یادداشت را کنار گذاشتم ...
می شنوم... حلاجی می کنم .... فکر می کنم و می بینم:
افراد جامعهء ما روز به روز بیشتر حرف می زنند و کمتر فکر می کنند و کمتر از آن عمل می کنند
افراد جامعهء ما طبق زندگی خود از مسائل جدید استقبال می کنند! کسی با آغوش باز و کسی با اکراه!
افراد جامعهء ما چشمها را بسته اند و بینش خویش را از دست داده اند ....
افراد جامعهء ما انگار هر روز برمی گردند به روز های قبل ... پسرفت به جای پیشرفت!
بمانم یا بروم؟!!! روزهاست به این می اندیشم.... هر چند همیشه "فرار از وضعیت موجود " را مضموم دانسته ام .. اما این روزها در فکر رفتنم ... رفتن تا جایی که مردم همان جوری که عمل می کنند حرف بزنند ... رفتن تا جایی که مردم به اندازهء جمله هایی حکیمانه که حفظ کرده اند بینشی داشته باشند... رفتن به جایی که مردم قدم قدم رو به پیشرفت بروند ....
آری! می خواهم بروم! به دیاری دیگر می خواهم بروم!
نه شیفتهء زرق و برق غربم و نه عاشق آرامش شرق ... من از مردم زمانهء خویش و از جامعهء خود فرار می کنم ... چون طاقتی نمانده است!
کاش کسی مرا به دیدار دریا ببرد.... دلتنگم!
حرفهایت را خواندم
راستش را بگویم: تا کی برای مظلوم بودن پشت یک اسم پنهان می شویم؟!!
این اسم گاهی دین است ... افرادی که از اقلیت های مذهبی هستند مدام هر مسئله ای را پشت یک نام دینی پنهان می کنند و خویش را به عنوان انسان نا دیده می گیرند
نه تنها در دین!
خیلی وقتها از حس ملیت نیز استفاده می کنند ... و واژه ای به نام وطن را سپر قرار می دهند...
این بار اول نبوده .. بار آخر نیز نخواهد بود ...
اما منطقی باشیم ...
هر مسئله ظلم نپنداریم! و هر ظلمی را معطوف به نام دین و آیین و ملیت خویش ندانیم...
از اینکه پیام مرا پاک کردی ممنونم...
چون باعث شد فکر کنم و بسیار منطقی تر نگاه کنم و ببینم نمونه های بسیاری را که در اطرافم می گذرد....
مرا ببخش که نتوانستم سکوت کنم!
باید قبل از تلاطم خود دیگران را به ساحلی برانم ... بعد طوفان دریا را تجربه کنم و مواج به راهی دیگر ادامه دهم!
آرام و شمرده شمرده گفتی...
در سکوت شنیدم ...
حسی منتقل شد که تعریفی برایش نمی یابم... ممنونم!
در مورد ادبیات نه!
در مورد فوتبال!
باز هم تخصص تر ... در مورد علی دایی!!!
جالب بود! پارسال همین موقع ها! جام جهانی و عامل قهرمان نشدن ایران همین علی دایی بود!
تا شهریور ماه جک و اس.ام.اس و فایل های صوتی و تصویری بود که در مورد علی دایی می آمد!
روزنامه ها هم کم کم اومدن تو خط... گزارشگرها هم همینطور.... و سپس سرمربی گرانقدر تیم ملی: جناب قلعه نوعی که آقای دایی رو گذاشتن کنار!!
( چقدر هم خوب شد واقعا از وقتی علی دایی از تیم ملی رفته تمام مهاجم هایی که استعدادشون داشت هرز می رفت .. فرصتی به دست آوردند و حالا توپاشون هرز می ره!)
خلاصه ... دایی هم کاری کرد که هیچ کس تو فوتبال ایران اهلش نیست.. یعنی: سکوت!
و این نشان تفکر یک آدم تحصیل کرده است!
خیلی ها وقتی می خواستند همهء وجدانشون رو بریزن دور می گفتند: ۱۰۰ تا گل ملی دایی هم الکی بوده ... به تیم های دورغوز آبادی زده!!!
حالا من با گل زن های بزرگ اروپا و امریکای جنوبی که هر کدوم کلی تیم در پیت دور و برشون هست مقایسه نمی کنم!!! با همین گل پسر های تیم ملی خودمون مقایسه می کنم؟!!
کدومشان تونستن به تیم های در پیت گل بزنن؟!!! ملت ما بد ملتی هستند!!!
بگذریم!
دایی سکوت کرد.. به سایپا رفت .. گل زد.. گل ساخت ... مربی شد ... خودش را هم نیمکت نشین کرد ( از بس مردم گفتن حالا که مربی شده خودش رو تعویض نمی کنه!) ... تلاش کرد .. نیم فصل و پایان فصل در نهایت اقتدار قهرمان شد! وحقش بود ....
بعد هم خداحافظی از بازیگری در مستطیل سبز!
زمستان گذشت و رو سیاهی به زغال ماند!
ملت ما دیگه حرفی برای گفتن نداشت... ( بگذریم که بعضی ها استادند در حرف زدن...)
حتی استادی که در ادبیات بسیار قابل قبول است .. از روی تفکری سطحی نسبت به فوتبال حضور علی دایی را در تیم های آلمانی و بعد در تیم ملی اشتباه می دانست... و این فقط حاصل جوی است که همیشه درست می کنیم!!!
خوب شد دایی رفت ... پارسال با دایی ۳ گل از مکزیک پذیرفتیم... امسال ۴ گل!!
مشکل ما علی دایی بود....
چقدر خوب می توانیم همه چیز را به گردن اولین کسی که می شناسیم بیاندازیم... این هنر نزد ایرانیان است و بس!!!
برای آدمهایی که عقلشان به چشمشان است متاسفم....
کاش از امروز در مورد آدمهایی که در اولین نگاه در تیررس ما هستند جور دیگری فکر کنیم ...
کاش همیشه به چشم و گوش فقط اعتماد نکنیم...
کاش داستان یک سالهء علی دایی را به هزار مسئلهء دیگر که دور و برمان اتفاق می افتد تعمیم دهیم و هزار و یک نتیجهء دیگر بگیریم ....
کاش انسان باشیم!
قدم می زدم ... زیر درختان کوچه که کمتر بوی دود می دهند ....آسمان گرفت! رعد و برق و غرش ابرها..
چه صدایی... تو کوچه نترسیدم .. ( تو خونه همیشه از صدای غرش ابرها می ترسم!)
قدم زدم... آرام آرام... باران گرفت ... شر شر ....
برگها را باید می دیدی... سبز سبز .. عالی ... براق .... در نهایت طراوت
خیس شدم و برای اولین بار از زیر باران ماندن لذت بردم ...- آخه همیشه بدم می اومد!-
یعنی فکر کردم اگر لذت نبرم چه کنم؟!!
با این تصور... لذت بردم ... حسی بود عالی...
با خودم زمزمه کردم: .. ببار بارون ببار....
می نویسم غزلی... غزلم هدیه به تو!
و فاران کنار آن گل می کشد ...
نفهمیدم این از کجا آمد و از قلبم رد شد و از قلمم هم گذشت و رسید به کاغذ
چند ثانیه بعد بقیه اش هم می آید
غزلی تافته از پاکی جان
غزلی بافته از جنس روان
گفته بودم تنهام
گفته بودم خستم
لیک در عشق تو از تن رستم
غزلم هدیه به تو ...
بعد فکر کردم شاید همین بهانه ای باشد تا امروز ننویسم که ۶صبح - درست همان وقت که می خواستم بار دیگر نطق امروزم را تمرین کنم- با خواندن کامنت دنا چگونه زار زار گریه کردم! و ظهر با دیدن کامنت خشی بیشتر!!!
نمی خواستم بنویسم!
چون دیشب یک نفر ترجیح داد به جای نوشتن تلفن بزنه و بگه خسته شده از نوشته های من ...
و منم بهش حق دادم....و حق هم داشت
حالا همین شعر شد بهانه ...امیدوارم این سرآغاز پست های نه چندان بد باشد....
رفیق روزهای خوب و بد من:
چقدر حرف داشتم و دارم .... همش بد نیست! خوبی هم زیاد است... اما تو بگو! چه بنویسم؟!!
منتظرم
یاد ضجه های آن روز افتادم ... یادت هست؟ سکوت کرده بودی پشت تلفن! و کسی در من فریاد می زد!
برای خودم غریبه بودم! با آن فریادها ... با آن ضجه ها ...
غروب لعنتی ... لعنتی تر شد!
یاد آن سال افتادم ... یادت نیست! خوبم یادم هست که یادت نیست! نبودی! بغض کرده بودم .. به خیالم کسی نمی دانست چرا؟! اما همه می دانستند ...
کسی آمد: چرا بغض داری؟!
ترکیدم... هنوز بعد از ۸ سال بغض می کنم ...
چه شبی بود ... چه روزهایی بود .... یادت نیست! بودی و نبودی!! تو ۴ دیواری سیاه را می دیدی و ۴ چهرهء رنگارنگ و مزور مردم شهر را ...
حرفهای آن شب مردم هنوز در سرم مثل پتک صدا می کند ...
تو نبودی... خوش به حالت!
در تمام طول تاریخ بدترین این بوده است که پادشاهی ظالم و ملتی مظلوم بودند ...
اما امروز در جهان ما نه!
هر کس در هر درجهء ای بتواند ظلم می کند!
سیاسی.. اقتصادی... اجتماعی... فرهنگی..هنری...علمی... دینی ...
بنویس مردمان زمانهء همه ظالمند ... هر کس از هر کس ظلم دید تقاص از دیگری گرفت!!!
پس همه ظالمند
....
گفتم :چرا؟
گفت: همیشه ساکتی ... خیلی ساکت!حرص می خوری در سکوت!گریه می کنی در سکوت!می رقصی در سکوت!حتی گاهی ساز می زنی در سکوت!
گفت: پاسخ حرف خیلی ها را به سکوت می سپاری!آنکه به مقدسات تو بی احترامی می کند!آنکه به علایق تو توهین می کند!آنکه ناسزا می گوید!
....
گفت: بعیده! ... نکنه گوشهات هیچی رو نمی شنوه!!
گفتم: می شنوم! متاسفانه خیلی چیز ها رو هم بهتر می شنوم!اما دوست ندارم پاسخ دهم!بگذار آدمها از سکوت من لذت ببرند!!!!!!!!!
زیر تیرباران حرفهای تمام عالم هنوز ایستاده ام ... فکر می کنم اگر عقدهء آدمها اینگونه خالی می شود بگذارم تا راحت شوند................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
راه را سد کرده بود
نه بغضی می ترکید ..
نه قهقههء خنده ای آن را به فنا می کشاند...
فقط حرف بود!
گریه کردم.... اما حرفها مانده بود
خندیدم .... هنوز حرف داشتم
حتی نوشتم ....
اما... دردی دوا نشد!
.......................گاهی وقتی برای گفتن توانی نیست و راههای فرعی جوابگو نیستند چه باید کرد؟!
مانده بودند به کدامین ترانه تو را بخوانند
...
نه! دروغ گفتم!
راستش را بگویم؟!!
همیشه اینگونه اند ... آخر سالهاست که نمی خوانند !!
من می برمشان به سوی آهنگ های آشنا .. می خواهم با آمدنت غافلگیرشان کنم
اما افسوس!
- که همیشه باران را باور دارد-
وقتی که اشکهایم انکار می شوند
و حرفهایم اعدام!
یعنی خیلی کمتر از آنچه می بینیم و می شنویم .. باید حرف بزنیم!
اما همهء ما گوشها را گرفته ایم و چشم بسته ... فقط سخنرانی می کنیم!!
و برای همین است که دانایی نداریم...
و برای همین است که لبریزیم از افکار منفی! ...
و برای همین است که در ادیان تفرقه است ..
و برای همین است که از زندگی بیزارم!!!
پروردگارا
عقیده هایمان را از عقده هایمان
مصون بدار
فکر می کردم؟ چه شد؟! چرا؟!! ...
من نفهمیدم؟! شاید!
فهمیدم؟! کمی!
پس چرا سکوت کردم در جایی که سکوت هنوز معنای رضایت می دهد ... نه به قول شاملو: سرشار از ناگفته هاست... نه به قول مصدق: برهان فراموشی ...
بارها گفته ام:
سکوت من نشان از غربتم نیست که من با آشنا حرفی ندارم
اما نشد!
وقتی سکوت کردم .... کسی مرا گوسفند خواند!! و شد " سکوت بره ها!"
....
مهم نیست به من چه می گویند ... مهم این است که چه شد که من اینگونه لقب گرفتم؟!!
در جایی که سکوت هزار معنا دارد بهتر است خودم معنایش کنم .. تا سو تفاهمی بوجود نیاید...
خیلی کثیف است .. خیلی .... جوانهایی که از صورتشان خون می چکد و مورد ضرب و شتم قرار گرفته اند...
خیلی وحشتناک است ... خیلی ... وقتی پس از کتک خوردن مجبور می شوند سر یک آفتابه را به دهان بگیرند ...
از ذکر آنچه دیده ام هم ناراحتم
"اما" ...
بارها و بارها دیده ام که این آقایان اوباش چگونه دیگران را آزار می دهند ...
قضاوت نمی کنم ... اما راه دیگر چیست؟!
...
می دانم! می دانم!
هر کسی از آزادی برخوردار است ..
می دانم! می دانم!
هزار دلیل در این ریشه دارد....
اما .. کمی هم به " ما" فکر کنید! .. فقط کمی!
این جمله ای است که از همه می خواهم بپرسم...
از تمام راننده هایی که وقتی یک ماشین دیگه بد رانندگی می کنه هر فحشی می خواهند به راحتی به زبان می آورند
از تمام کسانی که به ورزشگاهها می روند و یکصدا!! ناسزا به زمین و زمان می گویند و بازیکنانی که به زیبایی!!! پاسخ طرفداران ورزش!!! را می دهند!
از همه آنهایی که در خیابان در پی کوچکترین بهانه ای گلاویز می شوند و حرفی نیست که به هم نزنند
از آن دو تا پسر بچهء ۵-۶ ساله ای که حتی معنای فحشی که می دادند را نمی دانستند
حتی از آن زن و شوهر جوانی که با فحش و بددهنی قربان صدقهء هم می روند .....
واقعا دلم می خواد بپرسم؟ "ادبتان کجاست؟"
بعضی می گویند لذت می برند از فحش دادن ... برخی می گویند نمی توانند خودشان را کنترل کنند...
برخی ....
جالبه! انگار خداوند نه اراده و اختیاری به ما داده است و نه میزانی به نام عقل و درک ....
...
راستش رو بگم! متاسفم .... خیلی متاسف ...
به کجا می رویم؟.. نمی دانیم!
سر یک حرف گویی نمی مانیم
فضا در نهایت دورغ و ریا
اگر تو ناجی مایی .. برخیز و بیا
همه فریاد و بغضمان به هم بسته
همه غمگین و دل مرده و خسته
کسی به اختیار می زند دادی...
کسی به جبر خویش به جا بنشسته
جمعی پر از حرفهای پوچ و باد هوا
چشم بسته
گوش بسپار به هو هوی صدا
ببین که هر عداوتی ریشه اش اینجاست
ببین که کین و تفرقه از همین برخاست
....
مرا ببخش مضطربم از زمانهء خویش
مرا ببخش هر روز دل غمین ترم ازپیش
( سر کلاس .. میان های و هویی برای هیچ.... ۶/۳/۸۶)
نوایی که وادارم کرد به دست افشانی و پایکوبی ...
و من باز نیایش کردم به سبک محبوب خویش
و من نیایش کردم به سبک مضموم مردم زمانهء خویش
...
رقص را بد می دانند ...
اما من به همین زبان محتاجم تا آنچه برایش کلمه ای نمی یابم به پروردگارم بگویم
تا به راهی دیگر دعا کنم
تا به طریقی دیگر نماز بخوانم .. سپاس بگویم ....