چند روز است پرواز می کنم ...
کجا؟ نمی دانم! چگونه؟ نمی فهمم!
فقط خاطرم مانده کمی بعد از امتحان سعدی بود... کسی چیزی گفت ... پردرآوردم!
من؟! من کجا و اینجا کجا؟! واقعا؟!
پرواز کردم! دلم می خواست تا ابد پرواز کنم ... دلم می خواست برای اولین بار جدای از "بخاطر سپردن پرواز" ، پرنده نیز مردنی نباشد ...
دلم خواست پرواز کنم با خورشید ... پرواز کنم تا خورشید ... تا باقی بمانم مه سان!
نه که خط خوش و یادگار تاریخ شوم! بلکه لکه سیاه ننگش نشوم!
پرواز را از من مگیر! پرواز را از من مگیر!
از هر شب خواب دیدنت خسته ام!
کی می آیی به دیدار دل شکسته ام؟!
همیشه وقتی می بینمت به دو نیم می شوم
نیمی که آب می شود و با خورشید می رود
نیمی که خاک می شود و همسفر باد می گردد
خسته از تمام پیوستگی ها و دنبال گسستگی ها رهسپار!
کاش کسی از آن سوی روزهای هفته های بعد دستش را پیش بیاورد و مرا ببرد تا به نزدیک آیندهء دور!
کاش کسی از آن سوی روزهای سالهای گذشته دست دیروزها را از ذهنم قطع کند!
کاش کسی مرا ببرد به آسمان!
کاش کسی مرا بستاند از زمین!
کاش کسی ....
.................................می دانم! هنوز کسی نیست!
و سکوتم پراز آواز تو بود
و نگاهم که سرآغاز تو بود
و وجودم همه همراز تو بود
عشق آغاز تو بود
عشق من ساز تو بود
پس به من فکر نکن! چون مهم نیست!
از ذهنم رفتی ... بعضی از ثانیه ها یادت می افتم!
صبر کن فکر کنم بهت بگم ...
اون لحظه هایی که تنها هستم که نه!
اون لحظه هایی که تنها نیستم هم که نه!
اگه بخوام دقیقا بگم که چه وقتهایی به یادتم باید بگم لحظه هایی که دارم نفس می کشم!
- چقدر خوبه سر صبح که از خواب بیدار می شی ببینی دلتنگی هات توی خواب هات جا موندن!
- چقدر خوبه سر صبح همهء حس های بد رو بذاری کنار و فقط وفقط به خودت فکر کنی!
- چقدر خوبه سر صبح حس خوشبختی شیرین تر از چای شیرینت -که همیشه ۲ تا قاشق عسل توش می ریزی - باشه
- چقدر خوبه سر صبح فقط و فقط به خودت فکر کنی
- چقدر خوبه سر صبح بلند شی و این همه دروغ به خودت بگی!!!!!
کسی چون سالیان پیش باز اینجا تنها ترین تنها است
تمام حس تنهایی به روی قلب پنهایش - چو نقش آتشی در دور - می بیند
نفس های پر از بغضش هنو سر بر نیاورده است تا بالا .. همان جا باز می میرد
چه پیکاری ؟
که دستش - پنجه اش- بیهوده با هر لحظهء عمرش نرم و نرمین است
چه دستی؟ آنکه بر دست کسی نا باشد توگویی دست چوبین است
نه دستی ماند نه دستاری
نه عشقی مانده - نه یاری
تمام زندگی رفته است از دستم ...
به افسوسم نمی آید بر شستم
به آوازی دگر شادی نمی آید مرا در پس
مرا تا جاودان تنها گذارد هر کس و ناکس
سکوت کردم! می دانم تو برای خواسته های من کاری از پیش نخواهی برد...
می دانم! به یقین می دانم
برای اینکه بیماری فصلی رو فراموش کنم!
اما اومد سراغم! اونقدر که همه فهمیدن "یه چیزی هست!"
دیوانه شدم!؟ آره! عاقلم!؟ نه! عاشقم!؟ الله اعلم!
اما یه چیزی رو می دونم ....
من هنوز "مهسان"م
تا کجا؟ تا کی ؟!
ندانم بیش
مرا با زندگی هیچ سازگاری نه
گاه می راند مرا از خویش
گاه نیز می کشد در پیش
یه دست از پس
یه دست از پیش
تنم رنجور ... خیالم ریش...
کاش به بسیاری از چیزها نمی توانستیم فکر کنیم
کاش بسیاری از چیزها را نمی توانستیم ببینیم
کاش بسیاری از چیزها را نمی توانستیم بشنویم
افسوس... درد ما فقط با نگفتن " آنچه نمی توان گفت" درمان نمی شود!
غم تمام عالم سرپناهی است برای شب به صبح رساندن ...
غم من دل پناهی است برای صبح را به شب رساندن ...
تنها صدای آهنگی که پخش می شود مرا به حال دیگری می برد ... باز هم :(( ببار ای ابر بها... با دلم گریه کن خون ببار ...)) گریه می کنم!
فکر می کنم که میکائیل برعکس کسی می گرید و من همیشه با این آهنگ قاب خالی خیالم را می بینم! و همینطور - دست مثل او - با صدای بلند زار زار گریه می کنم! که اگر کسی نداند فکر می کند عزیزی را از دست داده ام ....
بگذریم!
حس مشترک بود
به من چسبید
پس نوشتم!
همه سر هم می توانند کلاه بگذارند....
اما سر چشمانشان نه!
مثل من!
خندیدم! چشمهایم گریه کرد!
گریه کردم! چشمهایم خندیدند!
گفتم بخواب روم و دید این نا فرمان را از دنیا بگیرم!
اما....
دیگر با "خود را به خواب زدن" هم نمی توان سر چشمان خیس را کلاه گذاشت!
مرا بی نیاز بدان از تمام جهان
وقتی تمام محبتت را در نگاهت خلاصه می کنی ....
محتاج شنیدن صدای تو بودم
در روزهایی که حس مادرانه را تقدیم گلهای کمرنگ باغچه کردم
همیشه وقتی اینجور خبر ها رو می خونم علاوه بر اینکه خوشحال می شم که یک پدیدهء نادر رو می بینم .. ناراحت می شم ... چون یادم می افته که بالاخره باید یه روزی از این دنیا برم!
احساسم نسبت به این دنیا عدم اعتقاد به جهان دیگر نیست ... دلبستگی مادی هم ندارم! اما گاهی فکر می کنم مثل حالا که در ۲۶ سالگی هر شب تام و جری نگاه می کنم ... نمی خوام شوق و ذوق های کوچیک این دنیا رو از دست بدهم!
یاد مشیری افتادم:
" نمی خواهم بمیرم ... با که باید گفت!"
حس ترس مرگ نیست... حس همینجوری زندگی رو دوست داشتنه! حس ... حس خوبیه! انقدر که اشک و لبخند آدم رو در هم می آمیزه! آره! حس خوبیه!
به نظر شما من کجاییم؟!
این برای من مهم نبود ... نه اینکه فقط در مورد خودم اینجوری فکر کنم و برای "اهل کجا" بودن مهم نباشه ها .. در مورد هیچ کس به این فکر نمی کردم ... و این مسئله رو مبنای شناخت افراد قرار نمی دادم ... تا جایی که طی چند وقت اخیر چندین و چند بار با نام شهری که آبا و اجدادم آنجا زندگی می کردند خوانده شدم!!! توجهی نداشتم.. چون تعصبی نداشتم ... اما کم کم به خودم شک کردم .. یعنی فکر کردم چه اخلاقی دارم که فقط "اونجایی ها!" دارن! ... خیلی فکر کردم .. از آدمهای مختلف پرسیدم .. اون شهر جای بدی نبود از لحاظ تاریخی و فرهنگی خیلی هم شهر خوبی بود - مایهء افتخار من نیست!- اما کسانی که می گفتند با لحن تحقیر آمیز می گفتن ... خلاصه طی یک مطالعهء روانشناسانه!!! فهمیدم که آدمهایی که به خاطر محل زندگی شون و یا شهری که در اون متولد شدند مورد تحقیر قرار گرفتند و یا همیشه دچار خود کم بینی شدند حالا اینجوری رفتار می کنند ...
من منکر این نیستم که شاید تا صد سال پیش این طرز تفکر می تونسته درست باشه که افرادی که در یک شهر زندگی می کنند - به خصوص جوامع کوچک -غالبا برخی از تفکرات و اخلاقیاتشون ( فرهنگشون) مثل هم باشه .. اما تو دنیای حالا دیگه اینجوری نیست ... چون مسائل بسیاری بر تفکر و نحوهء زندگی افراد تاثیر گذاره ...
هیچ وقت در مورد آدمها اینجوری فکر نکرده بودم ... - چه خوب چه بد!- یعنی فکر مبنای تفکر و نوع ارتباطم رو با آنها این قرار ندادم .....
فکر می کنم این یک جور "چشم بستن" و " تعصب" ... و یا یک جور از زیر بار تفکر در رفتن و توجیه کردن
من دوستان بسیاری دارم از شهر های مختلف که هیچ کدوم صفاتی که همراه اسم شهرشون میاد رو ندارن ...
من از اینکه من رو به نام هر شهر و روستایی بخوانند نه دلگیر می شوم و نه ناراحت! اما برای افرادی که خود را پشت این کلمات پنهان می کنند متاسفم و برای فرزندانشان که بدون فکر همان حرف را تکرار می کنند متاسف ترم!
آری
سخت در عجبم
یه روز رفت
یه روز رفت و منو تنها گذاشت
بهم گفته بود: خدا گفته همه قراره یه روز بمیرن.. من شاید زودتر برم سر قرار!
خوش قول بود
رفت!
.....
انسانها نامردند یا دنیا؟!
کسی نشانی روزهای تاریک مرا به ستاره های آسمان خواهد داد؟!
یا باید تمام شبهای روشن به تنعم خورشید دل خوش باشم؟!
تو با نیم نگاه مرا راندی
تو تپه ای را نزدیکتر بیا
روزهاست نوشته ای از تو به دستم نیامده است ... به کجا می فرستی؟!
های آشنا ....
دلتنگم!
از کدام کویر خواهی گذشت ... مرا کی از کویر خواهی گذراند ... مرا به کدام دریا خواهی برد؟
کاش کسی تو را تقدیم ابرها می کرد ... بلکه به بارانت دل خوش باشم
های آشنا ...
هنوز معتاد غربت آدمها نشده ام ...
به خیال لبخندت نشسته ام ...
آشنا جان
حرفهایم را ببین و مخوان ... که خود هذیانی است تل شده پشت درخت بی برگ آرزوهایم!
تو از " از من شنیدن" چه؟!
تنهاییم
اگر با هم نباشیم
بی معناییم در تنهایی
درست مثل کلمات .....
گفت: شما هیچ وقت از حیوان چیزی به دل نمی گیرید ... ازدرخت ها هم همینطور ... از استکان چای هم همچنین!
فقط و فقط از آدمها چیزایی تو دل ما می مونه که بخشیدنش و فراموش کردنش سخته! خیلی سخت!
گفتم: بیا دعوا کنیم ... بیا قهر کنیم ... تمرین کنیم برای روزی که بالاخره جدی جدی قراره اتفاق بیفته!
من بی خبر نمی رم ... اما شاید رفتم!!
مشکل تو " رفتن" نیست! حتی "بی خبر رفتن" هم نیست! ... دلت شکسته و من بخوبی می فهمم..
اگر می ماندند هم شاید " رفتن" بود ... مثل بعضی ها که "رفتنشان" ماندن است ....
بگذریم
شبت خوش
دلت خوشتر
به بشر دل مبند
خوشترین دل را خواهی داشت!
در آغوشم می گیری ... دعا می کنی:" ماه منو به شبهای تار ندن یه وقت!!"
و حس گمشده پس از چند سال به تنم می ریزد ...
چقدر غریبه بود ...
چقدر ...
زیرلب گفتم: " شبهای تار رو دادن به ماهت" ... رفته بودی!
خاطرم هست که روز اولی که خواستم پشت ساز بنشینم استادم گفت: تعصب را بگذار کنار! سعی کن همه نوع موسیقی بشنوی ... تا گوش خودت را تربیت کنی ... سعی کن بیاموزی لذت بردن از موسیقی تنها در گرو تعصب بر روی سبک و نو ع خاصی از آن نیست ....
و سالها این حرف در گوشم ماند تا امروز که برای کودک کوچکی گفتم!
هنوز در خانه صحبت از شجریان است ... و مرغ سحر و ....
کودک می پرسد: شجریان رو بیشتر دوست داری یا ناظری؟!
-( یاد صاحب کافی نت می افتم! روزی که رفتم بلیط کنسرت رو بخرم! گفت : اسکل ها می رن کنسرت شجریان!)
گفتم: بستگی داره که دلم بخواد ببار بارون رو بشنوم یا کیش مهر!
می گه: اما ناظری با احساس تر می خونه!!!
می گم: چند قطعه از هر کدوم گوش دادی؟
نگام می کنه! می خنده!
بهش می گم: اگه به احساس باشه هر کسی یه حسی داره! در ضمن خیلی ها می گن خانوم ها با احساس تر می خونن! به نظرت وقتی گوگوش می خونه: کمکم کن .. کمکم کن ... دلت نمی خواد کمکش کنی؟!
باز هم می خنده! می گه: چرا!
می گم : ببین چه با احساسه! که حسش رو به تو هم می ده!
می گه: اما من اونو دوست ندارم!
می گم: فکر می کنی افتخاری بتونه "دوست دارم خیلی زیاد..." رو خوب بخونه!
باز هم می خنده ...
............................................
این داستان ادامه داشت ... تا جایی که فهمید قضاوتش از روی حرفهای بی اساس و متعصبانهء دیگران بوده!
بهش می گم : من نه از علم موسیقی چیز زیادی می دونم نه از شعر - بعد از شش ترم ادبیات خوندن- اما یه چیزی رو فهمیدم! به اندازه راه های رسیدن به خدا! یعنی به تعداد انسانها موسیقی های مختلف هست .. همه هم سلیقه نیستند ... من خواننده ها رو صداشون رو می شنوم! به شخصیتشون کاری ندارم - چون مثل اعلای اعتقاداتم نیستند!- همینطور برای بازیگر سینما ... یا بازیکن فوتبال! به هر کسی در حیطهء خودش نگاه می کنم ... و سعی می کنم تعصبم رو بریزم دور... چون اگر الان نذارمشون کنار وقتی سنم بالا بره برای دیگران قابل تحمل نیستم!
کار سختیه! اما سعی می کنم از همهء فیلم ها .. از همه موسیقی ها ... از همهء شعر ها و داستانها ... لذت ببرم! هر چند بارها مورد تمسخر واقع شدم! اما ...
به کودک خیلی حرفها زدم ...
کاش فراموش شوم از خیال بی صدای تو
کاش بگذرم در سکوت مرگبار از هوای تو
کاش نمانم میان شور و شوق عشق
کاش با هر نفس دل شود فدای تو
حرفهایم را چگونه بگویم ... وقتی خود برای خود هم کلمه ای نمی یابم ...
این میان هر چه خوانده ام باید باز پس دهم ...
می بینی؟!! از لحظه ای که دنیا را می بینی تا لحظه ای که برای دیدن دنیای دیگر می روی مجالی نداری.. حتی برای فکر کردن به خودت ... حتی برای گفتن خودت .. حتی برای دیدن خودت
در آینه نگاه کردم ... ناآشنا بودم برای خودم! فکر کردم از آخرین باری که به دقت به صورت خودم خیره شدم ... یادم نیامد ...
خودم را از یاد برده ام ... اما تو را نه!
من روزهاست از خویشتن بریده ام!
من روزهاست خود را پرواز داده ام به هوای دیگری!
من روزهاست با چشم هایی که بادست گرفتمشان راه می روم!
من روزهاست بی منم!
من روزهاست .....
از من مرنج!
من تمام شب هارا با چشمهای باز می خوابم!
من تمام شب ها را دلتنگم!
من تمام شب ها به این فکر می کنم که چه بگویم که بدانی عزیزی ... که بدانی ماهی .. نه! مانند ماهی!
عزیزم ... خواهرم ... گلم .... روزهاست درجنگی میان " من" و "خود" مانده ام! به دیدارت خواهم آمد!
مهلتم بده
بی بهانه بیا!
اما ....
رفته ای ...
نیستی ...
من می مانم و کول بار دغدغه که تنهایی هایم هم به آن اضافه می شود
تابستان هم که ابرهایش دل نازکند - مثل خودم - تا کمی آسمان ابری می شود می بارد ...
لحظه های خوبی نیست ... انگار کسی سرم را به دیوار می کوبید و سرم آنقدر عادت کرد که سالهاست خود را به دیوار می کوبد .. دنبال رهایی است یا اسیری ؟ نمی دانم؟!
" داد و بیداد از این روزگار ... ماه و دادن به شبهای تار ..."
سرم به دیوار می کوبد و این ترانه در سرم می کوبد ...
سرم را با دو دست نگه می دارم ..................................یادم آمد! من برای دیگران زندگی می کنم نه برای خودم! داشت از یادم می رفت ....
باید فکر کنم " بهر لیلی چو مجنون ببار" باشم ... حتی گریه هم برای کسی .. حتی خنده هم برای کسی ... حتی به دنیا آمدم برای کسی ... و شاید از دنیا بروم برای کسی ....
من؟! "معنایم را از دست داده ام؟!! " در آینه به خودم می گویم!
"خودم"!!! این کلمه بی معنا ست ... بی معنای ... بی معنا ... بی معنا ...
نباید به آواز فکر کنم " دلا خون شو... خون ببار ...." باید این را فراموش کنم ...
فقط به دف فکر کنم ... فقط به صدای دف .... جایی که اوج می گیرد ... باید با اوج آهنگ بچرخم ... برقصم! .. (رقصم نمی آید! اما وقتی تمام زندگی در توجیه لحظات زندگی معکوس می گذرد بگذار این هم بگذرد ....)
هذیان های غروب جمعه ام را ببخش....... دلم گرفته است ...بسیارتر از خیلی
یعنی آنقدر دلت هوای کسی را داشته باشد که بخواهی محکم در آغوشش بگیری و چند ثانیه ای را همین گونه زمان را برای خودت متوقف کنی تا به باور بودنش برسی
دلتنگی همیشه نهایت محبت نیست... گاهی نهایت عادت است .... گاهی نهایت دوستی است... گاهی نهایت عشق است ... گاهی ...
من دلتنگ نیستم! نه مهربانم! نه معتاد! نه دوست! نه عاشق .... نه! هر چه فکر می کنم دلتنگ نیستم... یاد خود یا تو را گول می زنم! نمی دانم! اما دلتنگ نیستم ...
چون من گفته بودم: آزموده را آزمودن خطاست ...
کسی که تو معرفت کم می آره ... آدم نباید ازش توقع داشته باشه!
مثل هشت ساله پیش ... چقدر نبخشده بودمش .... شاید خیلی ... شاید بی نهایت ...
اما همه آدمهایی که امروز دلخورند گفتند: مهسان اشتباه می کند!
امروز پاسخ گرفتند ...
تاسفم از این است که آدمها نسل های پس از خودشان را به سان خودشان آلوده می کنند
حرفهایی می شنوی که پشتش چهره های پنهان می بینی...
سالها در سکوت گوش کردن به حرف همه - واقعا همه - مرا به اینجا رساند
حس می کنم اینها کف دست هایم هستند ... یعنی می شناسم ....
می دانم آدمها "مگسان گرد شیرینی" شده اند!
می دانم آدمها "آدمند" اما "انسانیت" به راستی فراموش شده است ...
می دانم با چشم بسته راه رفتن غلط است پس سالی پیش تعصبم را میان کیسهء زباله پنهان کردم
می دانم ............
اما تو نمی دانی ....................تو خیلی چیزها را نمی دانی .....قضاوت کردی و من نبخشیدم
کاش شبی کینه هایم را ماشین زباله ببرد ... آنوقت یاد خیلی ها خواهد رفت.... خیلی ها!
شکستم! آنچنان که تگرگی بر شیشه می زند ....
خستم! آنچنان که با تیزی تنهء درخت را می کنند ....
بهتر آنکه بگویم مردم ... ایستاده بود و کفشهایش را به پا می کرد و من سر چشمهایم را به بند کفشهایش گرم کردم که یاد اشکهایم نیفتند
خیلی سخت بود .... خیلی سخت
کسی دیگر به لیست نا بخشوده های زندگی ام اضافه شد ... آری کسی دیگر!
نکند آمده بودی و طعم دیدار شیرینت را زبان در پستوی دل چشیده بود؟!
نکند آمده بودی و گوشم طنین قدمهایت را از من دزدیده بود؟!
نکند آمده بودی و چشمم انتظار رابه دل من سپرده بود و خودش یک دل سیر به تمشا نشسته بود؟!
نکند ..... تمام تن را که دزد بدانم و غارتگر بنامم توجیهی نیست برای نیامدنت .....
می آیی؟!!
همش سیاه؟؟!! ... یا بیشترش؟! یا کمترش؟! یا هیچیش؟! ....
بهش فکر کن! اما غصه اش رو نخور ... یک برگ خالی بذار و برو صفحه بعد! از این به بعد رو جوری رقم بزن که موقع خط خطی کردن جون سالم به در ببرن!
با یه حس تازه برو جلو... همون حسی که کلاس اول داشتی ... درست همون وقتی که دفتری که تموم شده رو می خوای بذاری کنار و دیگه غصهء خط های کج و معوجش رو نخوری ... با یه حس وصف نشدنی می ری سراغ دفتر نو ...
چقدر دلم برای "تازه های" کودکی تنگ شد!
با نوشتن در دفتر تازه تا چندین روز غرق خوشحالی بودم ...
با یک مهر صد آفرین یا هزار آفرین...
یا هر تعریف خانم معلم ...
.........................هر سال اول مهر دلم هوای مدرسه داشت.. امسال از نیمهء مرداد!
نمی دانم از کجای جهان نامهء مرا خواهی خواند .. برای تو می نویسم ... برای تو که تجربهء روزهایت با من از زمین تا آسمان - شاید- متفاوت باشد ...
من از ایران برایت می نویسم ... از ایران!
نامی که هنوز با نوشتنش قلبم تند تر می تپد و خون به صورتم می دواند و چشمهایم برق می زند
نامی که هنوز هر بار فریاد می شود : ایران.. ایران ... مو بر اندامم می ایستد ...
نام کشور من ایران است...
من وطن پرست نیستم ... افتخار من تنها به کورش ها و داریوش ها نیست ... افتخار من تنها هزار بنای تاریخی نیست...
ایران من ویران می شود .... "دریغ است ایران که ویران شود"
من .. من جوان ایرانی در این کشور مانده ام ... چه می خواهم؟! امنیت! دیگر چه؟ عدالت ! دیگر چه؟ ...
بگذار بگویمت چه شد:
مکان:تهران - سعادت آباد - میدان کاج -
زمان: ۷:۳۰ شب / هشتم مرداد ماه
کاغذهایی کپی شده است در دستم و من در فکر چگونه خواندنشان برای امتحان پایان ترم!
صدای داد و هوار آدمها نگاهم را متوجه زنی می کند که بزور سوار بنز پلیس امنیتی کشورم می شود!
زن کمتر از ۴۰ سال سن ندارد ... مانتو و روسری مشکی - به قول خانمی دیگر " کفن سیاه " - پوشیده ... گریه نمی کند اما با بغض حرف می زند ..
آرایش ندارد ... کفشهایش ساده است ... روسری اش بسیار معمولی ...
مردم گفتند: کمی روسری اش عقب رفته!
موهایش سادهء ساده پشت سرش بسته شده - این را وقتی می بینم که روسری اش را در می آورد!- نه فکلی! نه طره ای ... نه زلف پریشانی...
مردی مسن که شاهد ماجراست پی اعتراض می دود ... درگیر می شوند .. مرد را هم سوار می کنند!
........................................................................................
تمام تنم می لرزد ... احساس امنیت از جانم می رود ...
های ! با توام! من دختر جوان ایرانی برایت می نویسم ..
پا تند می کنم .. گریه می کنم ... در خانه را که می بندم نهایت احساس امنیت به جانم می ریزد!
رسیدم به سرزمین آزادی...
گفتم آزادی!
داغ دلم تازه شد!
باور کن آزادی برای من این نیست که با لباس کوتاه بپوشم - هر چند که شاید برای کسی با باور های خودش این آزادی معنا دهد.. رد نمی کنم -
باور کن آزادی برای من این نیست که بدون ترس از نگاه های دیگران سراغ الکل و مواد مخدر و سیگار بروم - که هر کجای دنیا هم باشم از اعتقادم خارج است -
باور کن آزادی برای من این نیست که صورتم را زیر چهل رنگ و لعاب پنهان کنم - هر چند از انسانیت انسان نمی کاهد!-
من چه هزار نفر در خیابان با باتوم ایستاده باشند و چه نباشند ساده می روم و می آیم ...
اما احساس حقارت می کنم ...
من انسانم!
من عقل دارم!
من ایمان دارم!
من اعتقاد دارم!
نمی دانم در کشوری که هستی زن با حجاب دیده ای یا نه؟!
اگر دیده ای به یقین ایرانی نبوده!
اگر بوده تحت شرایطی به عنوان نمانیده ای آمده است ....
زنان ایرانی با زوری که بالای سرشان است از حجاب متنفرند
مردان ایرانی با این " نگاه نکن نا محرم است" ها حریص تر می نگرند
....
فرهنگ کشور من به باد می رود ....
حجاب باید در چشم مرد سرزمین من باشد
حیا باید در وجود زن کشور من باشد
..........................................اما نیست! نیست! نیست!
هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!
کسی فریادم را می شنود؟!
من آزادی می خواهم ...
آزادی معقول. ...
یعنی همه چیز آمیخته به سیاست نباشد
یعنی هر کس با اعتقاد خویش بتواند از حداقل ها بهره مند باشد
یعنی اضطراب قدرت تفکر را از من نگیرد
یعنی جامعه ای پر از دزدی و دروغ و ریا زیر پوست این شهر شکل نگیرد
یعنی آدمها به حقوق هم تجاوز نکنند
یعنی نگران فرزندان فردا نباشم
یعنی ایران من برای من جوان ایرانی خانهء امنی باشد
یعنی اشکهایم اینگونه بی تاب روان نباشند
یعنی ......
دعایمان کن ....
دریغ است ایران که ویران شود ... دریغ است
مرا که تنها به کلمه ای دلشادم در سکوت منگر
کاش مرا برای سرگردانی پرنده ها قربانی کنی .. اما به دنبال جفت های گمشدهء شان نفرستی
کاش خیال مرا تا انتهای همین کوچه بیشتر نبری .. اما دست در دست آسایش
کاش نگاه مرا تا کنار در - فقط تا چند قدم آنسو تر- بدرقه کنی .... اما لبریز از صداقت
کاش اگر قرار است اینگونه نباشیم ... نباشیم
کاش اگر قرار است انسان نمانیم .... نمانیم
تمام لحظه هایم در توجیه بی پاسخ ماندنهایشان نیز همچنین ...
زیر باران مانده ء سرمازده ای هستم که هزار چتر روی سرم گرفته اند اما من به دنبال چهار دیواری گرمی می گردم که نیست!
بگذریم ....
روزهاست دلم گرفته است اما هنوز مشغول به دل گرفتگی های دیگران مانده ام ...
شب هاست خوابهایم خالی و هراس انگیزند اما باید مراقب خوابهای دیگران باشم ...
...
خیلی خسته ام... از خودم یا از دیگران؟ یا هر دو یا هیچ کدام!؟!؟
تو می دانی؟؟؟
لبخند ها رنگ دروغند و حرفها سرشار از بوی متعفن ریا...
مانده ایم در جهانی که باور خودمان برایمان سخت تا چه رسد به کسی که ....
بر من خرده مگیر! از آدمها سخت دلشکسته ام ... سخت زخمی ام ... و سخت فراری!
مرا ببخش!
از همهء راه های بی برگشت که بازگشتم به تو رسیدم!
در نهایت وجودم تو بودی ... و در نهایت همگان باز هم توبودی !
عاشق که هستم هستی .. تنها که می شوم می مانی ... تک تک کلماتم را می شنوی ...
با تمام اشک ها و لبخندهایم می گریی و می خندی...
...
امروز - سر صبح- وقتی از در بیرون رفتم دیدم گریه می کنی... اگر کمی از آسمان پایین تر بودی حتما دستی بر شانه ات می گذاشتم تا بپرسم : دلت از چه گرفته که اینگونه اشک می ریزی پروردگارم؟!
یک بیت شعر مانده بود .... نمی دانم چرا و از کدام مبحث عرفان! اما مانده بود ... بی سر و ته رها شده بود مثل همیشه!
زین بیشتر مشکن تنم
خود می نگر من بی منم
توجه: بی سرو ته یعنی بیت دیگری در آغاز و پایان ندارد... همین است و بس ... منظورم این نبود که بی معناست ... زیرا که معنایش خود منم! خود من!
سکوت من نشان از غربتم نیست
که من با آشنا حرفی ندارم
میان چند عکس کوچک سرگردان ماندم ... و بعد میان چند نام ... و بعد میان ....
اعتمادی می خواستی ... و من تمامش را بخشیده بودم ... شکستی ...
گریه می کنم! می دانم نمی دانم ... می فهمم نمی فهمی ... و می دانم شاید هرگز نفهمی...
دیگران را "خر" فرض کردن و پشت پا زدن به محبتشان ...
برای من سخت است... اما برای تو آسان ....
چقدر بغض دارم... کاش بغضم را هم می شکستی ....
چقدر دیوانه ام .... کاش اشتباه کنم ... کاش....