دکتر اصلی گفته بود که به دکتر فرعی! بگو: دندانهای ۵ چپ و راست و بالا و پایین را بکشد!
گفتم چشم!
اما خیلی دلم می خواست بپرسم: ببخشید! شما می دانید دندان "طمع"م کدام است؟! می شود آن را هم بکشد؟!!!
فرخی سیستانی شاعری بود که شاهان در دهانش سکه های زر می ریختند تا برایشان شعر بگوید!
یادش بخیر فرخی ....
وقتی از من خواستند افکارشان را در قالب کلمات خویش بریزم یاد فرخی افتادم ...
تفاوتمان این بود که من بی زر باید وصف اندوه کنم و او با زر وصف شادی ...
او نفسش بند می آمد زیرا دهانش پر از سکه بود و من نفسم بند می آید وقتی حرفهای خودم راهی به بیرون ندارند....
منم فرخی سیستانی در مدل ۲۰۰۸!
سلام:
روزگارت خوش ...
روزگارم را مپرس! چه که وقتی با خود هم صادقانه برای درد دل می نشینم ... کم می آورم!
خوش باشی ....
خوشی هایم را دفن کرده اند ... از من گرفتند که بکارند تا سبز شود .. تا بیشتر شود ...
اما در زمین بایر کاشتن خوشی های من چیزی جز دفن شان نبود
خندان بمانی
که من به جای تمام اشکهای تو هم می خواهم ببارم - گر چه مجال گریه هم نمی دهند!-
جای من هم بخند!
کاش عاشق دل شکسته ای بودم یا تاجر ورشکسته
کاش ... کاش دردم گفتنی بود!
..............
مرا با نهایت خوبی خودت ببخش که روزهاست شانه هایت را کم می آورم اما مجالم نمی دهند!
برایم دعا کن که بغض رهایم کند
مثل ماه بتاب ... مثل ماه
دوستت دارم و این دوست داشتن را هرگز بر طاق نسیان نمی کوبم - به تمام ایمانم قسم-
فدای محبتت
مهسان!
گاهی آغوش نزدیکانت امن نیست ولی نگاه غریبه ای مامنت می شود
تجربهء خوبی نیست ... نه این که بد باشد
بگذریم .... خستگی و دلتنگی برایم دیوانگی را به ارمغان آورده است
بار خستگی هایم این روزها زیاد است ...
زندگی سربالایی های بسیاری دارد ....
زندگی سخت است ... و من بسیار خسته!
خستگی هایم را نه کسی می بیند.... نه کسی می شنود ....
همه همان دخترک دیوانهء گاه خندان را می بینند ... می شنوند ....
....
دلتنگم! خیلی دلتنگ! دلتنگ چه؟! نمی دانم!
دلخورم .... خیلی دلخور! از چه؟! نمی فهمم!
می رنجم ... و بد می رنجانم ... و بد....
....
کاش سکوتم را می شنیدی ... کسی چه می داند؟!
"من بزرگ شدم" .. این را وقتی به خوبی می فهمم که هزار روز می گذرد و هزار کنایه را می شنوم!
........
...
حق با تو بود! حرفهایم می پرند ... پرنده اند اما چون بی رنگند با باد می روند ....
حق با تو بود! حرفهایم باد هوا بود...
همیشه هر کس که "باید" نخوانده ... و هر کس که "نباید" خوانده ...
حق با تو بود! منم این چنین درمانده ....
...
روزگار بدی است ! بگذار بگذرد ... بگذار بگذرم ...!
کاش باد مرا هم با خود ببرد ... کاش .....
من که همیشه دل تنگت بودم ... من که هنوز نرفته دل تنگت می شوم ...
من که ...
بی خیال ... آنقدر صدایت گرفته است که پریشانم می کند...
بگذریم و بگذاریم برای بعد ...
میان این برهوت چه باید کرد؟!
باید ماند یا باید رفت؟!
باید گذاشت و گذشت؟!
کسی مرا از این برزخ ذهن برهاند که باز دیوانه ام!
راستش را بگویم! دلتنگ همانی ام که نه تو می دانی و نه من!!!
نه! نه! بگذار فلسفه بافی را بگذارم برای وقتی که حوصلهء دروغ گفتن داشتم!
راست ترش را بگویم!
نه دلتنگ لحظه های نابم و نه لبخندهای نازت ...
دلتنگم! دلتنگ خود خود تو!!!!
پ.ن: هر کی بخونه فکر می کنه به اندازهء یک دختر ۱۴ ساله که با تمام قلبش عاشق می شه عاشقم!
اما متاسف باش ... که من عشقی ندارم!
و من از گریه تو نالانم
دوستی یعنی این!
بشکن این بغض مرا
من سکوتم تلخم
آن سکوتی که پر از حرف دل است
بشکن این بغض مرا
پشت این صورت خیس
دختری تنها بود ...
دختری تنها هست ...
دخترک را بنگر ...دلتنگ است
" حرف بزن ابر مرا باز کن .... دیر زمانی است که بارانی ام!"
"من دوستی صمیمی ندارم!!!"
نمی دانم چرا؟! کجا اشتباه کردم؟! بوده اند و از دست رفته اند؟! یا نبوده اند و من از دست رفته ام؟!!
صمیمی یعنی چه؟! یعنی هر روز با هم ساعتی حرف زدن؟! یعنی با هم قدم زدن؟! یعنی صورت کسی را دو بار بوسه زدن؟! یعنی درد دل را گفتن؟! یعنی درد دل را شنیدن؟! یعنی با هم خندیدن؟! یعنی با هم گریه کردن؟! ..
افسوس....
سکوت می کنم ..... به نشانهء انتظار!
نمی دونم دل تنگ بود یا واقعا به خاطر گم کردنش بود که هق هق وسط آشپزخانه گریه کردم!
مزه شربت آبلیمویی که مامان تو لیوان قرمز خودم درست کرده بود رو درست نچشیدم!
اصلا مثل همیشه از خنکی اش لذت نبردم ...
دوباره پریدم ... رفتم ... آمدم و به هزار نفر سپردم "اگر دیدی با من تماس بگیر! با هم سر می زنم"
کسی می گوید: مردم اگر پیدا کنند دیگر به دستت نمی رسد!
.....
تا حالا دوبار این اتفاق برای من افتاده بود و .... به خیر گذشته بود!
نمی دانم به همان قانون بچگانهء "تا سه نشه بازی نشه" دل خوش کنم و فکر کنم این بار هم مثل ۲ بار قبل پیدا خواهد شد یا ....
دوستی می گوید: بی خیال مال دنیا ....
پس بی خیال ....
اما چه خوب گریه کردم ... بغض روزها در گلویم مانده بود!
نشانت را نمی دانم یا نمی یابم؟!!
میان این هر دو مانده ام!
محتاج دستی تا مرا از این برهوت بیرون بکشد!
سخت است فهمیدن نافهمیدن دنیا!
کاش همان دخترک ۱۱-۱۲ سالهء عاشق پیشهء ساز بدست می ماندم!
کاش قلم اینگونه به دستم نمی رسید!
کاش تمام دنیا را میان همان چند خیابان اطراف خانه برای همیشه نگاه می داشتم!
کاش نمی دیدم بیش از آن و نمی شنیدم بیش از این ...
بهتر است بیش نگویم تا "ای کاشی" دیگر روانه این خطوط نکنم!
بگذار بروم .... روزهاست دلتنگم ....
های با توام! کسی اینجا نیست؟!!
که پر از عشق من است!
پشت دیوار تنم راهی هست
جادهء سبز تمیز
روی زیبای عزیز
پشت دیوار تنم
تکهء روشن دل بنشسته است
پشت دیوار دلم را بنگر
صورتم را هرگز
آن سوی دیوار چه می گذرد؟!
همه به دنبال "مهم" بودنیم ...
این "اهمیت" چقدر مهم است؟!
"قرار" را کجا بیابمش؟! نشانی اش را داری؟!!
دفترچه ای می یابم که در آن خطوط در هم و برهم بیست و یکسالگی جاری است ...
نوشته ام: (( نمی دانم دلم در کدام ظرفیتش سنگین تر است ... دوستی .. یا دشمنی؟! ))
کمی پایینتر نوشته بودم:(( متاسفم که در کفهء دشمنی احساس سنگینی دارم ... اما نه آنقدر که بدانم کدام یک بیشترند!))
امروز ننوشتم .. یا نخواستم ادامه دهم ... چه که مایهء سرافکندگی بود ....
دلتنگ کسی که ندیدمش!
دلتنگ چشمهای بسته و پاهای خسته اش!
دلتنگم
دل تنگ بی زمانی اش و بی مکانی اش !
دل تنگ آشنایی که نامش نیست! نشانش نیست!
...
پیغام مرا برسان " منتظرم"
فقط میان پوچی دست و پا می زد
با لبخند های آشنا
و اشک های بی قرار
به گمانم کسی بود شبیه من!
معنای ایمان چیست؟! غیر از خدا (منظورم هر چیز مورد پرستش است!) چه کسی معنای ایمان من و تو را می فهمد؟!
دین؟! چیست؟! روش زندگی؟! روش "من" برای زندگی؟! یا روش " همه"؟!
اگر روش "من" است چه کار به کار دیگران دارم؟! چرا راه خویشتن را نمی روم؟!!
اگر روش "همه " است چرا همهء کافران یا همهء مسیحیان یا همهء مسلمانان و یا همهء بهاییان مثل هم زندگی نمی کنند؟!!
دنیا را به اسم "دین" و "دین" را به کام دنیا می فروشند! می خرند! دور می ریزند!!
.....
گاهی باید به قفس شیشه ای که نامش را ایمان گذاشته ایم و در آن نشسته ایم تلنگری بزنیم!
ایمان ریاضی نیست که "یک" روش داشته باشد
ایمان شیمی و فیزیک نیست که "آزمون و خطا" داشته باشد
ایمان املا نیست که "دیکته" شود
ایمان انشا نیست که صبح تا غروب "خوانده" شود
یا به قول استاد "دین و ایمان" شامپو نیست که تبلیغ شود
کنایه بسیار شنیده ام ....
اما ....
بهتر است نگویم چه ها دیده ام!
ایمانتان قوی ... فضای تفکرتان تا بی نهایت ... پر پروازتان باز ....
اجازهء پریدن به خویشتن بدهید!
همهء دلتنگی
رفت از قلب من آن لحظه که تو
نگهت با من بود
من هرگز طعم مهربانی را زین سان نچشیده بودم
بی شک او مهربانترین بود..
آری بی شک
افسوسم از نبودنت نیست
استاد گفته بود: حقیقت چیست و واقعیت کدامست؟!
و من ننوشته بودم واقعیت نبودنت بود و حقیقت انگار نیز چنین!
و من ننوشته بودم هنوز باید هر شب خود را به خواب بزنم!
و من ننوشته بودم حقیقت هر چه هست تلخ است!!
برای ساعتی دلتنگی هایم را به باد سپردم ...
دستم را بگیر که محتاج ثانیه ای امنیتم و دقیقه ای خیال راحت
منتظرم!
گاهی میان شب شانه هایت را کم می آورم تا بغض روزها را بشکنم ...
میان ازدحام مردم اتوبوس نیز چنین می کنم ...
در پاسخ دوست نیز چنین ...
دیگر مامنی خلوت برای دل ندارم
و یا خلوتی برای اشکهایم نمی یابم
پس بغض مرا باز نکن ....
گر چه چند روزی است که دل شکسته ای
خود را ز روزهای روشن من گرفته ای
چشم به روی غصهء تنهایی من ببسته ای
....
دردم "انسان بودن " نیست... دردم "انسان ماندن" است!
نشان: بی نشان
جرم: روی زمین خدا بودن!
حکم: زندگی میان آدمهای دیگر
................................................................
خاطرات حبس- دیروز- :
به سلول تنهایی خویش عادت کرده بودم ... خو گرفته بودی ... انسی بی پایان ....
زندان بانانم دیگر زیر چشمی مرا نمی نگریستند
ملاقات کنندگانم اندک بودند اما مایهء دلخوشی
بر دیوار سلول نوشته ام: "دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد.."
............................................................
خاطرات حبس - امروز- :
به بند نیامده به تنگ آمده ام!
زندان بان دیگر نیم نگاهی هم نمی اندازد
ملاقات کنندگانم بسیار بیشترند
بر دیوار بند می نویسم:"دل خوش سیری چند؟!"
نه به اندازه دل!
نه به اندازه یک حرف سکوت!
نه به اندازهء فریاد که سر داد تو را!
ناگهان باز شکست
ترکی داشت ز دوست
یادگار از مهری بی پایان!
نمنمک این ترکش گشت عمیق
ناگهان باز شکست
صبرم از پای نشست
جانم از دست تو خست
با درودی پاک
می آغازم این پیغام!
روزگارت با که بی من بگذرد؟!
خوش باد
اگر خواستی دروغ بگویی
باید شادی ها را در گوش تمام دنیا فریاد کشید ....
اگر روزی غمگین بودی باید سکوت کنی ...
حتی حق نشستن کنار تنهایی خویش را نداری ...
باید ...
باید ...
باید بمیری ..!!!
گوشی نبود ... و تمام!
چشمی نبود ... و همین!
و من ماندم و خدا! و هزار حرف که برایش داشتم ...
زمینم را گرفته بودند و زمانم را نیز!
آسمانم مانده بود ... باید می رفتم تا آغوش خدا!
سخت بود ... سخت هست ... سخت خواهد بود؟!!
خدا گفت بیا دلتنگی هایت را خط خطی کنیم .... خط خطی کردیم ...
خدا گفت بیا بی حوصلگی ها را ببریم به دریا... بردیم ...
به خدا گفتم همه اعتمادم را از من بگیرد تا دیگر اعتماد نکنم
گفتم تمام حرفهایم را بشنود تا به کسی نگویم
گفتم یک دل آهنی بدهد که نشکند ....
گفتم ...
خدا گفت: خسته شدی! می دانم! صبور باش .... آدمها را چشم من ببین .... ببخش و فراموش کن!
"حوصلهء زندگی ندارم" این همان جمله ای است که می گویم و تو فریاد می زنی" شوخی خوبی نبود" و من دلم می خواهم فریاد بزنم سکوتم را ... و بگویم تمام حرفها بهانه بود ... ته دل مرا تو خالی کردی با حرفی که مشکوک بود ... خیلی مشکوک ...!!!!
نفهمیدم دروغ بود یا راست! به گمانم خیلی راست نبود ... اینو یک کسی که ته دلم نشسته بود گفت!
گفت: یه حادثه داره تکرار می شه ...مواظب باش ...
حالا من مواظبم! .. نه نیستم! دروغ گفتم! هزار بار بهش گفتم: نه! دروغ نمی گه ... اما یادم افتاد که گاهی به بقیه دروغ می گفتی .. پس بلدی ... پس به منم می گی ... حالا باید مواظب چه باشم؟! حداقل اینو راست بگو! مواظب چه باشم؟!!
گاهی دقایقی تکراری تر ...
گاهی به ناگاه می شکنی و خاطرهء تمام شکستنهایت در تنت زنده می شود ...
کلمه ای نبود!
حرفی نبود!
اما من مثل ظرفی که به ناگاه طنابش از بالای چاهی ول شود ... سقوط کردم و افتادم و نفهمیدم طناب پوسیده بود یا دستی به عمد یا غیر عمد مرا پس زد ...
حالا میان تاریکی نشستم و خط خط هایم را مرور می کنم ... چقدر همیشه مثل هم کاغذ ها را سیاه کرده ام .... چقدر همیشه پا جای پای خویش گذاشته ام ...
- تکرار- ... درست همان چیزی که متنفر بودم.. آن هم تکرار های ناخوشایند ... آن هم ...
بگذریم! شکستی! و من بد شکستم! شاید از شکستن تو نبود ... از شکستنی بودن من بود ...
شاید به خاطر ترک های بیشمارم بود که به تلنگری نا محسوس این گونه نابود شدم ...
شاید ....
بگذریم!
غروب می گفتند که دیگر کسی حوصلهء غصه های مرا ندارد ... قصد کردم کوله بار غمم را جای دیگری ببرم...
و کسی اشکهایم را ندید
و خودم خیس شدم از اشکهایم و میان دود نشستم
و ....
فردایی دیگر و فرداهایی دیگر ...
دستم را بگیر تا برخیزم!
از پا فتاده ام
نه راهی پس است و نه راهی پیش
غمگین نشسته ام میان خانهء خویش
بگو به کدام سوی جهان نماز بگذارم؟
بگو کدام حادثه را تقدیر خوش دانم؟
هیچ کس نقطهء پایانی نگذاشت تا از سر خط آغاز شوم
هر کسی علامت سوالی حک کرد و رفت
و من ماندم با هزار سوال که روزهایم را به شب می رسانند!
زندگی سخت است ....
از ۴-۵ سالگی به این فکر کردم ...
از ۸-۹ سالگی در مورد آن اندیشیدم و انشاها نوشتم...
از ۱۷-۱۸ سالگی سعی کردم هر کدام را تجربه کنم ....
در تمام این سالها ... هیچ وقت ثروت را ترجیح ندادم!
روزهای سیاه یا دست کم خاکستری کم نبود ...
روزهای سفید و روشن نیز چنین!
روزهایی بود که باید برای "پول" کار می کردم
روزهایی بود که باید برای خود" علم" می آموختم
کار کردم ... کار کردم ... کار کردم ... هر چه خواستم خریدم ... اما همیشه تهی از وجودی که دنبالش بودم ...
درس خواندم ... آموختم ... نوشتم .... خود را میان تمام اینها یافتم ...
پس از سالها .... پس از فکر کردن و نوشتن و تجربه کردن حالا با نهایت اطمینان می گویم:
"علم بهتر است از ثروت"
چه که خوشبختی در گرو یافتن وجود خویش است و با ثروت می توان همه چیز داشت جز "خویش"!
مرا دریاب
پر از عشقی که گمشد در میان دل
پر از شب های روشن
مانده ام اینجا - چنین در گل!-
مگو بگذشته از ما این چنین روزی
مگو این بازی عشق کار هر کس نیست
مگو دیگر مگو ... جانم که خس نیست
بیا اینجا .. بیا امشب
مرا دریاب
مرا دریاب
خیلی وقت پیشا این شعر رو نصفه نیمه تو وبلاگم گذاشته بودم ... امروز وقتی تو "سالن" دانشگاه نشسته بودم یادش افتادم... تغییرش دادم .. به نظرم کاملتر شده! نظرت چیه؟!
دوست داشتن ....
دوست داشتن....
رفتن و با باد خواندن
عاشقی را پیشه کردن
از دل خالی کمی اندیشه کردن
مهر کس بر دل نشاندن
آبروی خویش را در گل نشاندن
در بیابان در پی لیلی دویدن
نام مجنون را به جان و دل خریدن
تا ابد دیوانه ماندن
با غم هر عاقلی بیگانه ماندن
دوست داشتن ....دوست داشتن....
رنج کوه بیستون بر جان کشیدن
عاشق شیرین شدن ...فرهاد ماندن
عشق او در دل نشاندن
کم کمک جانی فشاندن
گریه کردن، گریه کردن
کوه سنگی را به اشکی نرم کردن
خسرو شاه شهان آواره دیدن
دوست داشتن
دوست داشتن
این تمام زندگانیست
غیر ازاینم آرزو نیست ...
بیا تا بی نهایت را بسازیم
به آسانی به دنیامان نبازیم
بیا برقی برآریم از نگاهی
بی تا که نماند هیچ آهی
بیا دنیا زغم هامان فسرده است
ولی امید فردامان نمرده است
بیا شوری برآریم از دل تنگ
دلی بگرفته از دنیا و نیرنگ
بیا سازی بزن دستی برافشان
بیا لبخند عشق بر لب بیفشان
.....
باز هم ساز زدن
باز باید دل بی حوصله را بند زدن
باز در کوچهء بن بست کسی دور زدن
زندگی یعنی این!
باز پا کوبیدن
باز هم برگشتن
باز هم بگذشتن
باز هم خوابیدن
باز درجا رفتن ..
باز بر جا ماندن
باز آواز پر از غم خواندن
باز فریاد زدن
باز هم ...
فردا هست!
باز هم خندیدن
باز هم رقصیدن
زندگی یعنی این: روز لبخند زدن .. شب که شد نالیدن!
با خدا حرف زدن
گل باغی چیدن
چهرهء یار صمیمی دیدن
یعنی از لحظهء غم تلخی را دزدیدن
یعنی از خاطره ها بگذشتن
فکر فردا ها باش
زندگی یعنی این!
راه می رفتیم ... راه می رویم .... راه خواهیم رفت!
این زندگی ماست! این "باید" زندگی ماست!
اما چگونه راه رفتن "شاید" این "باید "است!
زندگی می کنیم ... "باید" زندگی کنیم!
شایستهء وجود ما چگونه زندگی کردن است ؟!
به گمانم هر بار پیدا کردن خویش میان خط خطی ها یعنی "تولد"
به گمانم هر اتفاق یعنی "تولد"
به گمانم حرفهایم نارساست!
به گمانم همهء بهانه های شادی های کوچک و بزرگ طعم خوش "تولد" را به دلت می نشاند
به گمانم روزها هر چقدر تاریک و شبها هر چقدر سخت ... زندگی هر چه قدر عادت و مرگ هر چقدر راحت... باز دل کندن از این "هیاهویی برای هیچ" مشکل است
به گمانم زندگی را دست کم گرفته ای!
به گمانم باید کمی دیگر بیندیشی ....
دوست عزیزم
تولدت مبارک
صدای مادر و فرزند در ذهنم می پیچد: " هنوز درست روی صندلی ننشسته ام که صدای فرزندش می آید که با قیافه ای در هم کشیده می گوید: اه! مهسان! چه جوری می تونی ادبیات بخونی؟! من اصلا نمی تونم شعر سعدی و سهراب!!! رو بفهمم ... همیشه با نقش اسم در جمله مشکل دارم .. اه ... اه ... مادرش نمی گذارد فرزند جمله اش را کامل کند: ... نگو این حرفها را ..مهسان ادبیات می خواند!!
مثل این جمله ها را هزار بار شنیده ام ... نه اینکه یک حرف را هزار بار بنویسم! اما برایم جالب است ... بسیار جالب است که آدمها همه چیز را کاملا از دیدگاه خود می سنجند و حق فکر و انتخاب برای دیگران قائل نیستند و حتی ....
بگذریم!
استاد گفت ... و فکر کردم حق با استاد بود!