تبليغاتX
عاشقانه هایم برای توعارفانه هایت برای من
  استاد مي گويد:  ارسطو "معلم اول" از اخلاق بسيار گفته است. نظر او اين است كه هر كس بنا بر عرف عام و به نسبت قواي ذهني و جسمي و استعدادات خود به متخلق به آداب و اخلاق خاصي است.

امشب داشتم يادداشتهاي كلاسي را مي خواندم ، ديدم كنار اين حرف با مداد ،‌براي خودم نوشته ام: بر اساس اين،‌در مورد ديگران قضاوت نكن!!!

نمي دونم چرا خوشم  اومد اينجا هم بنويسم ...



پ.ن1: دل تنگ يك دوست مي شوم هر روز!
پ.ن2: ديوار عزيز! چنانچه ممكن است ........... اگر ممكن بود بگو!
پ.ن3: بگير اين گل مكن ما را فراموش!
پ.ن4: خداحافظ


+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/29ساعت توسط مهسان |

    نه خير!
اين روزها روزهاي ديگري است!
هر چند بخواهم با چندين بار تكرار ترانه هاي كودكي رنگ تكراري بر آن بزنم!

اين روزها روزهاي ديگري است!
حتي لبخند چشمهاي آشنا هم گاهي خندان مي گريد!

اين روزها روزهاي ديگري است!
ساعتها نا خوش آهنگ مي گذرند و سالهاي عمر مرا به دنبال خويش مي كشانند اما به گونه اي ديگر!

چگونه بگويم؟!
دلم از روزگار با تمام آدمهايش گرفته است!
چگونه بگويم؟!
گاهي بايد اعتراف كرد: كم آورده ام!

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/08/28ساعت توسط مهسان |

    سوالي در پس اين روزهايم مانده است:
   
           "چرا اين شب ها ماه بيش تر از هميشه پشت ابر مي ماند؟!"
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27ساعت توسط مهسان |

    ديروز شنبه بود ... بليط سينما نيم بها! ... منم تقريبا بي كار!
گرچه تنها سينما رفتن تو خيابان انقلاب اون هم سر ظهر يك كمي ترسناكه ،‌اما رفتم!
رفتم فيلم "خدا نزديك است" .... همون فيلمي كه تو مجله خوانده بودم: مفهمو گرا است و براي همين با استقبال رو به رو نشده! ....

اولين نكته اي كه برام جالب بود نگارش نام فيلم بود ... نوشته بود: خدا نزديك است!

فهميده بود كه تو جمله "خدا" رو نبايد مثل هميشه و مثل همه نوشت!
جالب بود ... خيلي جالب ...

اينقدر كه بعد از ديدن فيلم با اون همه چالشي كه منو ياد كشف المحجوب هجويري مي انداخت،  باز هم در فكر كلمهء خدا بودم!

ياد فيلم "خيلي دور خيلي نزديك" افتادم!خدا هم همينطوره! دقيقا! خيلي دور ... خيلي نزديك!
اما چه دور چه نزديك ... هميشه بزرگه! خيلي بزرگ تر از تصور ما!


+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27ساعت توسط مهسان |

    مي نويسم: "به نام پدر" ....
    مي نويسم: " براي پدر" ...

روزهاست مي خواهم بنويسم ...

روزهاي پر دغدغه ات ،‌آرام باد!
تن خسته ات، سلامت ....

با روزگار سياه چه مي كني؟!

حرف آخر را اول مي زنم تا اين بغض لعنتي برود ... بشكند و ببارد!

" دنياي ما،‌دنياي گرگهاست" ...

نه برادر،‌نه دوست ،‌نه آشنا، نه قوم و خويش و نه همسايه ... هيچكدام وفا نكردند!
همهء آنهايي كه روزها برايشان دل سوزاندي و من ديدم و من شنيدم و ...

پدر

همهء اين ها كه نام بردم كافي اند كه باور كني سادگي ها را بايد ميان روزهاي كودكي به جاي مي گذاشتي تا امروز به كسي هديه ندهي ...

پدر

گرگها تمام روزهاي تو رو ربودند و شب هاي مرا باراني كردند

پدر

گرگها تو را شناختند و تو نشناختي اشان!

پدر

همه با كلمات بازي مي كنند تا من و تو را بازي دهند ... نگاهي بكن! تمام زندگي ما شد بازي ديگران و ما هم انگار عروسك هايي براي گاه گاه خنديدن و گريه كردن

پدر

روزهاي سخت تو را هر كس فراموش كند ، من فراموش نمي كنم!
شبهاي تلخ تو را هر كس نداند،‌من مي دانم!

پدر

همهء اينها كه مي بيني در همان روزهاي فراتر از سخت نام ما هم به يادشان نبود ....

پدر ....
پدر ....
پدر ....

خسته ام! و به اندازهء تمام روزهاي زندگي ام شكسته!
چرا گرگها با ما اينگونه مي كنند؟!

"نان حلال" در زندگي گرگها بي معنا است ... برايشان از چه حرف مي زني؟!

صداي زوزه اشان در سرم مي پيچد ...
فضا پر است از چهره هايشان ....از صداهايشان .....

پدر

بيا از زندگي با اينها ببريم ..
برويم جايي كه گرگ ها شكل گرگ باشند نه آدم!
برويم جايي  .... جايي دور دست ....

سايهء درخت ميان دو كوه به زندگي زير سقف ميان آدمهاي زمان ما مي ارزد ...

پدر

من از آن شهر بريدم ... تا چهرهء گرگهاي آشنا را نبينم!

پدر ...

خيلي حرف دارم!
جمله ها در سرم مي دوند و قلم با سرعت مي نويسد!
- نمي دانم چرا خداوند قلم را به دست من داد؟!-

بگذار كه تلخ اعتراف كنم :
روزگار من هم سرشار است از گرگهايي با نام ها و نشان ها ....

اما دل خوشم به خدايي كه مي دانم در همين نزديكي هاست ... خدايي كه از ظلم كسي نمي گذرد ...

مي سپارمت به خدا


+ نوشته شده در شنبه 1386/08/26ساعت توسط مهسان |

    خبر جديد:
                      "دنيا ديگر دهكده اي جهاني نيست، بلكه برجي شيشه اي نام گرفته است"

نمي دانم چند نفر اين را شنيده اند!
نمي دانم چند نفر از كنارش به سادگي گذشته اند!
نمي دانم چند نفر فكر كرده اند!
نمي دانم از آنهايي كه فكر كردند چند نفر خوش بين و چند نفر بدبين بوده اند!

اما من دلم مي خواهد اينگونه ببينم:

"دنيا ديگر جاي پنهان شدن و پنهان كردن نيست ...."

حالا كه قراره رو بازي كنيم ... حالا كه شب و روزمون هميشه نمايانه... خوب باشيم! خيلي خوب ....

معمولا آدمها زماني كه در معرض ديد ديگرانند بهترند و يا لا اقل بهتر نشان مي دهند ....
حالا كه شش ميليارد آدم ديگر ما را به راحتي مي نگرند ،‌بهتر باشيم تا زيبا تر شود ...

ساده است ... فقط بايد يادمان باشد "انسانيم"!

راه حلي جز اين مي داني؟!!
+ نوشته شده در شنبه 1386/08/26ساعت توسط مهسان |

    كسي مرا به نام دوست مي خواند
كسي مرا به نام صميميت در آغوش مي كشد
كسي چندين ثانيه دوستي به من هديه مي دهد
كسي حسي بي نظير را به جانم مي ريزد...

و اين روزها بايد روزهاي ديگري باشند!
+ نوشته شده در جمعه 1386/08/25ساعت توسط مهسان |

   اين روزها در دالان خانه باد مي پيچد و برگها زرد و نارنجي كه از درخت مي ريزند را مي رقصاند ...
و من انگار بيشتر مي فهمم كه از عمرم گذشته است ....
برگها محض دلخوشي من كمي صبر نمي كنند ... خورشيد هم همينطور. ... و آسمان ... و روزها و ماه ها و سالها ...
غريب اگر ننمايد بايد بگويم ما هم همين طور ..
ما نيز چند روزي بر شاخه اي جوانه مي زنيم ... چند روزي با هميم ... اما وقتي كمي از تازگي مان  مي گذرد و در گردباد حوادث مي رقصيم ، نه شاخه  ما را حفظ مي كند نه ما به شاخه وفا مي كنيم ... مي رويم ... نه مي دانيم كجا؟! و نه شايد چرا؟!

به شاخه مي نگري،‌انگار نه انگار كه روزي زادهء وجود او بودي ....
به برگ نگاه مي كني ،‌انگار نه انگار .... اصلا نمي دانيم كدام شاخه بود!!

بگذريم ... زندگي بس غريب مي نمايد و مرگ بس قريب تر ....
جواني رو به پايان است ...
نه از موي سپيد مي ترسم نه از كم حافظگي و نه ....

بايد بگويم هزار" اي كاش "را ميان روزهاي جواني ام جا گذاشته ام ...
بايد بگويم  هزار " روز جواني " را كم تجربه كردم كه بي نشاط گذراندم ....
بايد بگويم ...

نه!
نبايد بگويم كه "گفتني هايم" نيز "ناگفتني" خواهند ماند!

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/24ساعت توسط مهسان |

    من نمي دونم چرا آدمهايي كه اهل دين هستند فلسفه را قبول ندارند و آنها كه اهل فلسفه هستند دين را!

اين روزها بعد از هر كلاسي با همكلاسي ها دور هم مي نشينيم ... اغلب سكوت مي كنم تا حرفها را بشنوم ..
تعداد افراد كم است اما بسيار متفاوت!
فردي كه تمام وجود خويش را در كلمات كتاب ديني خلاصه مي كند! (حتي نقطه ها و تشديد ها!)
فردي كه خود را به نام دين تسليم زندگي مي كند!
فردي كه هر گاه هر چه به نفعش باشد همان است!
فردي كه برايش هيچ چيز تفاوتي نمي كند!
فردي كه فكر مي كند!
و افرادي ديگر!

و اين جمع مثل هميشه پس از كلاس فلسفه شكل گرفت و هر كس حرفي زد و چيزي گفت ...

اين ميان فكر مي كردم بايد نام يك قرن را بگذارند "قرن مولانا" نه فقط يك سال!
زيرا تمام آينده ء ما را ديده .....

داستان "انگور" كه حكايت فلاسفه و متدينين و عرفا است .... كه يك حقيقت را به هزار زبان مي گويند!
و داستان "فيل" حكايت ما همكلاسي ها كه هر كدام با بينش خويش وصف مي كنيم ....



+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/23ساعت توسط مهسان |

     تو هم فهميده بودي ... چقدر دلم براي حرف زدن تنگ بود!
راست مي گفتي ..مدتها بود اينقدر حرف نزده بودي ...
راست مي گفتي ..گاهي بيشتر از آنكه بايد براي ديگران صرف مي شويم!
راست مي گفتي ....
همهء حرفها به كنار...

صميمانه بگويم : منتظرم و دل تنگ ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/23ساعت توسط مهسان |

        چقدر يكانگي در جهان موج مي زند ...
همه مانند همند انگار ...

همه مثل هم تنها!
همه مثل هم درد مند!
همه مثل هم گريان در خلوت خويش!
همه مثل هم خندان در ميان جمع!
همه گمگشته!
همه ....

روزهايمان چرا اينگونه شد؟!

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/22ساعت توسط مهسان |

دستهای که همیشه پر از خالی بود - حتی تا همین دیشب - امروز بعد از کلاس عرفان احساس کردم پر از خداست ...

پر از سفیدی ... پر از نور ... پر از امید ....

دستهای خالی ام امروز میان همهمهء کلاس جاماندند

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/08/21ساعت توسط مهسان |

حس قشنگی بود ... خیلی قشنگ!

کسی که هرگز ندیده ام مرا به خواب می بیند وعجیب که انگار خود مرا!

مرا می بیند غمگین! میان برف و سرخی آسمان و مه غلیظ سرد ایستاده!

مرا که به او می گویم: دلم از آدمها گرفته است ....

...........

او که مرا صمیمانه در آغوش می کشد و حرف می زند  و حرف می زنم و حرف می زنیم...

عجیب است ... شاید بسیار عجیب!

"احساس خوبی بود" او میان جملاتش چندین بار این حرف را تکرار می کند ...

بغض می کنم و می اندیشم " این همه دل گرفتگی مرا از کجا فهمیده؟!"

و بلند می گویم: " عجیب از زندگی با این آدمها خسته ام!"

.........

دوستی عجیبی است... خیلی عجیب ... حالا واجب است میان این همه گرفتاری وقتی برای دیدار هم بگذاریم....

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/20ساعت توسط مهسان |

دردا که این زندگی حسرت و آه من است

زانکه چرا بخت شوم زادهء راه من است

ایزد ندا بر آورد: "ناشکر از چه ای تو؟!"

این "بخت شوم راهت" "شهد بلای من "است

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/20ساعت توسط مهسان |

این روزها صدایت مهربان نیست ....

خنده هایت ....

   حرفهایت ......

         می بینی؟! .................

              همیشه نباید در چشم کسی خیره شوی تا حالش را بفهمی ...

                                                                  ته دلت از همینجا هم دیدنی است...

                           

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/19ساعت توسط مهسان |

حق با شماست!

نوشته های من سیاه نامه است ....

نه درد را می فهمی ... نه درمان را می دانی ....

تنها زخم می زنی ... بر تن من .. روح من ... زندگی من .... و می روی!

آه!

یادم رفت!

کاش می رفتی ...

سیاهی از سایهء توست! نه فکر من ... به خدای دو عالم ....................................!!!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/19ساعت توسط مهسان |

من اینک می روم تنها

- کجا؟!

هر گز نمی دانم!

-به دنبال کدامین دل؟!

مپرس  از من!

چه می دانم؟!

..

دلم از آشنا بشکست

غمی سنگین میان جان من بنشست

مپرس از یار دیرینم!

نه یاری کز پی اشکی سرم بر سینه بر گیرد

مپرس از مهر شیرینم!

کدامین مهر؟!

که مهر من همان دستی است  که بعد از هر نوازش باز می میرد!

..

مگو بگذر

دلم خوش نیست!

دلم تاریک و بیمار است

و این یعنی که ماندن نیست حتی لحظه ای جایز

و این یعنی "خداحافظ"!

+ نوشته شده در جمعه 1386/08/18ساعت توسط مهسان |

درد بی درمان در این دنیای دردمند بسیار است ...

اما همیشه دردهایی که می توان به دیگران گفت سبک تر ند تا دردهایی که ....

رو به تمام قبله ها با خدا حرف زده ام ...

خودش می داند ...

از تمام آرزو هایم بریده ام ...

خودش می داند ...

تنها می خواهم رد پای این درد را در چشمهای معصوم آنها نبینم و بس....

خودش می داند ....

و ...

این روزها چقدر تنهایم!

خودش می داند!

+ نوشته شده در جمعه 1386/08/18ساعت توسط مهسان |

گلهای مهر مرا به خانهء که می بری؟!

به چشم روشنی کدام تیره دل می روی؟!

دل تنگم!

می زنی ... می شکنی .... و من باید لبخند بزنم و نظاره کنم حرفهایی که دریغ داری از گفتنشان!

دل تنگم!

تیشه به ریشه دل بستگی هایم می زنی!  ....

دل تنگم!

...

اما باز به حال خویش رها می شوم ... به قول تو: تا فردا!

باز هم سر دل را گرم کنم که فکر نکند به چنین و چنان!

باز هم ....

بگذریم!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/17ساعت توسط مهسان |

خاصیت شب های انتظار همیشه همین گونه بوده است :

بی من؟!

                باکی؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/17ساعت توسط مهسان |

مرا ببخش ...

      که بغضم ترکید ....

                     و گفتم هر آنچه که نباید ......

                                      و شنیدم هر آنچه که باید!....

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/16ساعت توسط مهسان |

امروز یک کمی با همه روزها فرق داشت!طبق معمول این چند وقت از مطب دندان پزشکی که میام بیرون ابهت خیابون منو می گیره... امروز اینجوری نشد!

امروز بغض کردم..

اون موزاییک هایی که همیشه می شمردم به نظرم هزار بار شمرده شده آمد!

فکر کردم مثل همیشه می تونم بغضم رو راحت قورت بدم! ولی ... نه! نشد!

اینو وقتی فهمیدم که پایین  رو نگاه می کردم یه قطرهء گندهء اشک چکید رو مانتوم!

دندان درد بود ... یا خواب دیشب ... یا دلخوری پریشب؟!

فکر مشوش بود .. یا قلب نا آرام ... یا دست محتاج؟!

نمی دانم! هر چه بود غروب سختی بود! خیلی سخت! و سخت تر شد ... و ...

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/15ساعت توسط مهسان |

معنای سکوت تمام ثانیه ها بی تو ماندن است

معنای هبوط تمام قرنها بی تو بودن است

آسمانی نبود

زمینی نبود

زمانی نبود

هیچ نیست!

بارانی اگر هست آب دیده ای است که روان می رود

....

انتظار تمام ثانیه هایم خط خطی کند ..... و .......

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/08/14ساعت توسط مهسان |

"پندار نیک

           گفتار نیک

                        کردار نیک"   

               فکر کن انسانها همین دستور الهی را عمل می کردند

                               دنیا چگونه بود؟!

                                          خیانت می کنیم به روح انسانی خویش

                                                      جهان را به کدامین سو می کشانیم؟!

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/13ساعت توسط مهسان |

" بیمار خنده های تو ام ... بیشتر بخند... بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی .... گرمتر بتاب .... گرمتر بتاب "

دوستی که همیشه این ترانه رو زمزمه می کرد می گفت: هر وقت اینو با خودت خوندی بدون که عاشق شدی!...

و من سالهاست که نخوانده ام!

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/12ساعت توسط مهسان |

شعر من برای تو بود

                            ............. 

                                       شعر من فدای تو باد

                                                                  ..............  .

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/12ساعت توسط مهسان |

میان این همه نام چرا نام" حوا" به میان خواب من آمد؟!

تو می دانی؟!

صادق باش!

من که همیشه ته فنجان قهوه را برایت آینه ساختم تا بی نهایت دل ...

و تو همیشه خوانده بودی از همان آینه

.............................................................................................

حرفهای مرا مخوان که زاده چند بغض مرده است و بس!

حرفهای مرا مخوان که این روزها می خواهم دروغ بگویم که هیچ کس با من صادق نیست!

حرفهای مرا مخوان ...

برو ... به حرفهای دیگران بخند!

............................................................................................

چرتکه بینداز برای حماقت های روزهای سادگی ...

یا بیا اشکهایم را میان خانه های جدول بشمار .....

یا نه!

بگذار سکوت خویش را به دیوار تنهایی ها مدام بکوبم

بگذار بمانم

بگذار بمیرم

که من تشنه بودم و تو سبوی آب زلال به سنگ نیشخندی شکستی - رو به روی دیدگان من-

برو ....

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/08/11ساعت توسط مهسان |

باش با من که زمان می گذرد

مهربان باش

مکن اخم

مگو غمگینم

باش با من که در این تنهایی

بی تو هر ثانیه قرنی گذرد

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/08/11ساعت توسط مهسان |

و ندیدمت و حرفهایم در گلو ماند و بغضم کهنه شد و قلبم متعفن ...

باز هم ندیدمت ....

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/10ساعت توسط مهسان |

در طی چند سال اخیر عمران صلاحی.. کیومرث صابری و منوچهر آتشی جزء کسانی بودند که دار فانی را وداع گفتند ولی آقارشان میان دوست داران ادب فارسی به یادگار همیشه زنده خواهد ماند!
آنچه برایم جالب توجه بود مزین شدن خیابان های تهران به عکس های بزرگی از زنده یاد قیصر امین پوراست - شاعری که نقش ماندگاری در شعر پس از انقلاب اسلامی در ایران داشته است- ...

 برای من به عنوان دانشجوی ادبیات - و کوچکترین عضو جامعهء ادبی- تمام شعرا قابل احترامند ...

اما چرا عکس آن عزیزان دیگر هیچ گاه اینگونه جلوه گر نشد؟!

از آن گذشته در روزهایی به سر می بریم که کنگره هایی به نام مولانا برگزار می شود - بگذریم از اینکه شاید جزء آخرین کشورهایی هستیم در دنیا که این کنگره ها را برگزار می کنیم- اما در تمام خیابانها حتی یک غزل او نیست  ....

از فرهنگ ایران چه چیز چنین مانده جز ادبیات ...؟!!!

بگذریم .... بگذریم ......

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/09ساعت توسط مهسان |

دنیای خوبی نیست ....

آدمها نگاهشان را می فروشند تا بازار حرفهای عاشقانه بیش از این کساد نشود!

کسی حرف می زند ... کسی نگاهش می کند .... و .... و .. ومن تنها از کنارشان می گذرم!

نه حرف ها عطری دارند و نه نگاه ها تلالویی

دنیای خوبی نیست ....

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/09ساعت توسط مهسان |

هوای خانه نفسهایم را بس نبود ...

 دلم هوای تو را داشت ....

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/08ساعت توسط مهسان |

کاش می شد دست شبهای بی کسی را بگیریم و بدویم تا سر روزهای دلخوشی ....کاش ....
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/08/07ساعت توسط مهسان |

بشنو از نی چون حکایت می کند        از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند      در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق        تا بگویم شرح  درد اشتیاق

هرکسی کو دور ماند از اصل خویش      بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم       جفت بدحالان و خوش حالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من     از درون من نجست اسرار من

سر من از نالهء من دور نیست       لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان زتن مستور نیست      لیک کس را دید جان دستور نیست

آتشست این بانگ نای و نیست باد      هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشقست کاندر نی فتاد        جوشش عشقست کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید        پرده هایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید        همچو نی دمساز و مشتاقی که دید

نی حدیث راه پر خون می کند       قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست      مرزبان را مشتری جز گوش نیست

درغم ما روزها بیگاه شد      روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نیست      تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی زآبش سیر شد        هرکه بی روزیست روزش دیرشد

در نیابد حال پخته هیچ خام     پس سخن کوتاه باید والسلام

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/08/07ساعت توسط مهسان |

گاهی در نهایت معنای کلمه آنقدر خسته ام که حتی دنبال آرزوهای خوش قبل از خواب هم نمی دوم.. همان آرزوهایی که همیشه قبل هاز خواب - دقیقا همان چند ثانیه ای که گونه ام به خنکی بالش خو می گیرد- مرور می شوند ....

این آرزوها همیشه در مرورند ...همیشه!

و این یعنی هنوز خسته ام و دلشکسته .......................و البته به امید و آرزوهایم دل بسته!

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/06ساعت توسط مهسان |

روزهای اول که سکوت را آموختم برای آن بود که کمی میان تکلم نفس تازه کنم

و این روزها که سخن گفتنم تمرینی است برای آنکه بدانم هنوز می توانم جملاتی را بگویم ...

..................................................................

نه آنکه از سکوت خسته باشم ... از این که کسی نیست تا با هم ساکت باشیم دل نگرانم ...

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/05ساعت توسط مهسان |

درودم نثار خنده هایت!

با روزگار خوشی؟! نگو نا خوشم که دیگر کسی نگاهت هم نمی کند!

بخند! بخند که این روزها همین خریداران یک دقیقه ای هم خریدار لبخند تو اند و نه چیز دیگر!

آری بخند!

گریه هایت را بگذار برای آخرت!

مثل همهء کاراهای دیگر...

در این دنیا باید به میل دیگران بسازی و در آن دنیا به میل کسی بسوزی!

نگو می سوزی و می سازی!

که این حرف را کسی نمی فهمد!

دنیای دیگری شده است ...

هر کسی سر در گریبان خویش و سرگردان بیش از پیش

دنیا را سیاست و علم و دین نابود کرده است ...

سیاست بد نیست! علم بد نیست! دین بد نیست! آدمها ... وای از آدمها ....

....

آمده بودم حال تو را بپرسم نه اینکه حال خود را بگویم!

آه! یادم رفت!

احوالپرسی هر پاسخی که به دنبال داشته باشد بهانه ای است برای آنکه بعد از "سلام" راهی به کلام دلت بیابی ...

می بینی؟!

درست مثل همین نامه که برایت می نویسم ...

چه خوب گفت شاعر روزهای ما: حال ما خوب است .. اما تو باور مکن!

بگذار بروم!

ما را به خیر و شما را به سلامت ...

البته اگر شر بگذارد ...

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/08/04ساعت توسط مهسان |

تو تالار... همه نشستن! سرم و می ذارم رو کیفم! دندونم درد می کنه! بی حوصله ام! چشمامو از بقیه قایم می کنم دلم نمی خواد کسی بفهمه بغض دارم!....

اما نمی شه ...جمله ای که صبح از رو دلم رو کاغذ نوشتم تو گوشم صدا می ده ..

گفتی همیشه ندونستن بد نیست! گاهی خوبه! اما همون دانستنی های بد به من رسیده!

کتاب رو از تو کیفم میارم بیرون : "چهل سالگی" ...

بچه ها بهم گیر می دن! ... بغض داره فشار می آره ...

فکر کن بغضی که دو روزه مونده! از سر کلاس حافظ و درست زمانی که استاد بعد از هفت ترم تمام اعتماد به نفس منو با چند جمله می گیره ... تا حالا .... تا همین حالا!

نفسم سنگین بود

مثل همیشه نمی تونستم حرف بزنم... پنجره هم نزدیک نبود ...

میام ... از پله های پایین ... سه طبقه ....

سعی می کنم دوباره کتاب بخوانم ..

و می خوانم ...

و می خوانم ...

...................................................بغض هنوز گریبان مرا چسبیده است!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/03ساعت توسط مهسان |

"امان از آنهایی که نمی خواهند بفهمند دیگران چه بخواهند چه نخواهند می فهمند!"

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/03ساعت توسط مهسان |

کوچهء علی چپ پر شده است از نگاه های سرگردان من ....

افسوس!

مرا از وجود خویش می کنی مایوس ...

وقتی که به آسانی دروغ می گویی و حقیر می شوی مقابل چشمانم!

و من هزار باره می خندم از آن خنده هایی که آنقدر آرام است تا بغضم بیدار نشود!

که اگر بیدار شود - مثل آن شب! - تو انکار می کنی و .... و .... من هزار باره می شکنم!

و باز خاطرهء هزار شکستن بر خاطرم می نشیند!

افسوس ...

می خواستم از مهرت اسطوره بسازم .. حیف که چشمهایت نگذاشتند!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/02ساعت توسط مهسان |

گفت: معمولا کی گریه می کنی؟!

گفتم: وقتی خیلی خوشحالم!

گفت: پس وقتی ناراحتی چی کار می کنی؟!

....

خندیدم! از ته دل!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/02ساعت توسط مهسان |

گاهی که روبروی خویش می نشینم حسرت تو را می خورم که اینگونه عاشقانه می شنوی!
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/01ساعت توسط مهسان |