در اوج شادی پر خونم و در اوج غم دست افشان ...
به استقبال یلدا می رویم به بهانهء الهام!
دوستان می آیند ... و ساعتهای خوشی رقم می خورد ....
اما ... باز من می مانم و من ! و من می مانم و من!!!
یاد تو که که بار ها و بارها چشم به راه روزهای من دوختی و گاه و بی گاه گوش به درد دلهای من سپردی..
به یاد تو می افتم که دستهایت را برای آینده من میان خاک گذاشتی تا جوانه زند و قلبت را تقدیم تنم کردی تا نفس بکشم ...
یاد تو که گام هایم را بر پاهای خویشتن قدم زدی تا بیاموزیم چگونه زندگی را بروم و بدوم!
یاد تو که ...
پدر و مادر من و تو بسیار قبل تر از آنکه کانونی برای اهدای عضو بوجود بیاید تمام تنشان را نثار ما کرده اند ... قدر می دانیم؟!! قدر خواهیم دانست؟!!
به وبلاگ همه سر زدم که ببینم مشکل از منه یا بلاگفا! اما ظاهرا فقط بلاگ من مشکل داره![]()
تو این هم مشغلهء فکری دل خوشیم همین چند خطی بود که اینجا می نوشتم ... اونم که ..![]()
چند هفتهء پیش استاد فلسفه این جملات را گفت و اضافه کرد:
"مثلا عفت و عصمت از آمریکا به نسبت همان جا تعریف می شود و در ایران به نسبت ایران!!!"
همکلاسی عزیزی بعد از کلاس فلسفه - طبق معمول هر هفته- سرشار از جبهه گیری گفت که این معنی نداره! و دین عفت و عصمت رو تعیین می کنه و من اگر آمریکا هم بروم اینگونه هستم و آن گونه هستم ... خلاصه گذشت ...
( لازم به ذکر است ما همیشه بعد از کلاس فلسفه حرفهایی برای گفتن و حرفهایی برای نگفتن داریم! من معمولا دلم می خواهد ساکت باشم و بقیه معمولا دلشان می خواهد حرف بزنند و هزار نکته و اشاره ای که از بیگانه بودن استاد یافته اند را باز گویند ... )
بگذریم!
امروز یک نفر در مورد نسبی بودن فضایل اخلاقی در دین از استاد عرفان - کسی که بسیار مطالعه دارد و آگاه است- می پرسد ... و استاد دقیقا پاسخ می دهد ...
اینبار همه قبول می کنند و لبخند می زنند و لذت می برند که :"به به ! به به! چه حرفهای قشنگی"!!
نمی دانم جای تاسف است یا نه!
اما چون استادی را دوست داریم حرف را بدون آنکه انگی بر او بزنیم قبول می کنیم و دیگری را درست با همین کلمات و جملات و حتی مثال ها کنار می گذاریم چون او را غریبه می دانیم ....
جای تاسف است که میان افرادی با ادعای اندیشمندی این گونه پیش داوری ها سرشار از غرض و کینه وجود داشته باشد ....
کاش تمام وجودمان گوش باشد و چشم .... کاش!
این را شاید خیلی ها بدانند ... من هم می دانم! اما نمی دانم دردهای ناگفتنی هم ارزشمندند یا نه؟!
اگر بغض كني همه را گم مي كني ...
و حق آدمها همين است ...
دنياي خوبي نداريم! هر روز هزاران مشكل ريز و درشت فكرمان را به خود مشغول مي كند ...
و شايد به همين دليل است كه ديگران را مضحكهء دست خود قرار مي دهيم تا بخنديم! و يا شايد براي همين است كه ساعتها جلوي در سينما مي ايستيم تا فيلمي كه خالي از ارزشهاي هنري است - اما فقط كمي خنده دار- را ببينيم ... و يا سعي مي كنيم ساعتي كه برنامه ء طنز از تلويزيون پخش مي شود با فراغت روبروي صفحهء آن بنشينيم و يا هزار شايد ديگر ...
اما غمهاي آدمها كجا مي رود؟!
تا كي قيافه هاي مبهوت و غمزده را در جاي جاي خيابان خواهيم ديد ...؟!!
شايد تمام اين ها حرفهايي باشد كه از ذهن كساني كه ديروز مرا در خيابان ديده اند گذشته باشد!
گريه كردم ... با صداي بلند!
دلم گرفته بود ... نمي خواستم دلتنگي هايم را براي ديگري ببرم...
همينقدر كه دوستانم از ديدن قيافه ام ناراحت مي شوند و خواهرم نگران كافي است ...زياد هم هست!
بگذريم ...
روز خوبي نبود ... اميدوارم روزهاي بعد بهتر باشند ...
این روزها اگر قاصدکی پشت پنجرهء اتاقت نشست نام مرا ببین که نوشته ام:
" برای عزیزی گمشده!" ....
من اینجا رندی می کنم حافظانه و ایرانی می شوم درست مثل شاهنامه ...
قافیه ها را می شکنم مثل نیما و وزنها را می ریزم دور مثل شاملو
خدا را می خواهم مثل حلاج ....
بگذریم! تنها می خواستم بگویم دلگیرم که تنها چند ماه دیگر دوران خوش تحصیل در ادبیات به اتمام می رسد و من هزار و یک نا آموخته دارم!
از روزی که با دوستانم در مورد مسئله ای حرف زده بودیم مرتب با خودم در گیر بودم! فکر می کردم که چرا باید همه یه نظر داشته باشن! و من یه نظر دیگه! حرف اونها کاملا درسته؟! اگه غلطه پس چرا همه این جورین؟!. ... چه می دونم! هزار بار با خودم فکر کردم ... تا دوشنبه صبح که درطی ۱۵ دقیقه پیاده روی به این فکر کردم که من و دوستانم داریم داخل یک اتاق رو نگاه می کنیم اما از پنجره های متفاوت! اسمی براش نیافته بودم! .. ۱ ساعت بعد استاد بحث "اختلاف منظر " رو پیش کشید! و گفت: گروهی که همیشه به یک منظر معتقدند به نتایج خوبی نمی رسند .. و هر چیز باید از جنبه های مختلف در نظر گرفته بشه و ....
بیرون از کلاس ازش می پرسم: استاد .. آیا تمام مناظر مختلف رو دین باید برای ما تعیین کنه؟! استاد می گه: نه! دین اگر در معنای کامل خود شناخته شده باشد تازه می توان چند منظر را نشان دهد! نه کامل ... اگر تمام مناظر را در خود داشته باشد که خود قابل نقد نیست! ....
استاد تشکر می کند و من هم همینطور ...
روز خوبی است ... مثل تمام این روزها .................................
استاد می گوید: در دین الله موسیقی فقط برای سرور و طرب نیست بلکه برای معرفت است ...
استاد می گوید: در دین خدا فقط بعضی چیزها به نردبان تشبیه شده اند و از جمله ء آن موسیقی است
....
و من داغ دلم تازه می شود ... من که تمام روزهایم را برای پروردگارم با سازم تعریف می کردم
خوب ساز نمی زدم اما با ساز با خدا خوب حرف می زدم...
حالا ... روزهاست که سراغ آن نمی روم جز برای زدودن گرد و خاکش ...
و کسی که این میان گوشزد می کند: برو دنبال ساز .... ادامه بده!
و من که ....
پروردگارم! من همین روزها دوباره با ساز خواهم آمد ...
روزها دوستانم تلاش کردند تا همایش مولانا را به خوبی برگزار شد ...
نشانه های همبستگی و محبت میان آنها بود و من از بودن با آنها لذت بردم درست به همین دلیل!
احساس کردم خوشبختم که دوستانی اینگونه دارم!
احساس کردم این سعادتی است که نصیب هر کسی نمی شود!
احساس کردم باید شاکر باشم ... و شکر گفتم و به پاس آن دعا خواندم و ....
همایش "نشستی با مولانا" با صحبت های سه تا از بهترین استادانمون و ۲۵۰ نفری که شرکت کردند - حتی قسمت فروش کتاب - بسیار با نظم و ترتیب برگزار شد و این حاصل تلاش بی دریغ دوستانم بود ..
من به شما مفتخرم ....
گوش هایم که این روزها تنها نوای دوستی های بی ریا را - هر چند کوتاه - می شنود فریاد های متظاهرانه را به باور نمی نشیند!
و ...
دستهایم که به دستهای مهر نورزیده ات را گرم نمی شود ....
وقت خداحافظی را چه کسی مشخص می کند؟!
من یا تو؟! چشم من یا گوش تو؟! قلب من یا دست تو؟! خواهر من یا دوست تو؟! ....
ادامه نمی دهم ... اما منتظر پاسخ می مانم!
این یک سرگرمی خوبه که مدتها بود فراموش کرده بودم ... امروز که سرزدم شاخ در آوردم!
مثلا" زن زیبا ویگن"! یا "زندگی گرگها!" و یا انسان شناسی مولانا!" و " باران شجریان!" ....
این ۴ تا جز کلماتی بودند که بیش از ۱۵ بار در یک ماه گذشته سرچ شده بودند و افراد سارچ!! ( بر وزن فاعل) سر از بلاگ من در آوردن!
- لطفا ایرادی به کلمهء سارچ وارد نفرمایید! ... اینهمه زبان فارسی رو خراب می کنن یه بار هم عربی و انگلیسی... اشکال داره؟!!
ترانه ای که می خواند: هر یار اهل نیرنگ/ هر دوست اهل حیله/
با پشت خورده خنجر/ موندن تو این قبیله/ ...
این روزها احساسی جز این ندارم ...
راستی! درود ...
روزهاست دلتنگ اینم که برایت بنویسم ... روزها ... روزها ... روزها ...
دغدغه هایت نابود باد ... با روزگار کج دار و مریز می سازی؟!
چقدر حرف نگفتی برایم و چقدر بیراهه رفتم میان حرفهایم ...
تو نگفتی و من هزار بار به دیوار سنگین سکوتت کوبیده شدم ...
سیصد و شصت و پنج بار نگفتی ... و من هزار بار گفتم ...
سیصد و شصت و پنج بار گفتی ... و من هزار بار گریه کردم ....
مثل همین امروز.. شاید هم شب شده بود! غروب بود ..
حرف می زنی و من شکسته هق هقم را پنهان می کنم ...
...
راستی! مبارک است .... تاریخ ها را یک به یک می گویم ... اما این یکی را نه!
من هم دیگر حرف نخواهم زد ... من هم ...
...............................................................اگر زمانه بگذارد!
صف شلوغی داره ... همین طور که ایستادیم یه ۲۰۶ نزدیک ما ترمز می زنه! یه پسر از سمت چپ پیاده می شه و میاد در سمت راست رو باز می کنه ... بازوی یه دختری - که حدودا ۲۴-۲۵ ساله است- رو می گیره و می کشه بیرون از ماشین! شروع می کنه به فریاد زدن ... : خجالت نمی کشی؟! سر من داد می زنی؟! به تو چه من چرا تلفنم خاموشه؟! صداتو چرا می بری بالا؟! .... اشکهای دختره سر می خوره و می ریزه ... سعی نمی کنه آرومش کنه ... اما همین که می خواد دوباره بشینه تو ماشین پسره داد می زنه: دیگه از این غلط ها نمی کنی هااااا؟! دختر سرش پایینه ... در رو باز می کنه پسره شونهء دختر و می گیره و می چرخونتش ... یکی محکم می زنه تو صورت دختره .. می گه: بگو چشم!... یه نفر تو صف داد می زنه : دستت بشکنه ... دختره چشماشو می بنده ... می گه: چشم عزیزم! ... دلم می ریزه ... "عزیز"؟! واسه چی؟! .... چند تا آقا می رن سمت اونا و پسره رو می برن کنار ... دختر می شینه تو ماشین و سرش رو می ذاره رو داشبور ... در بسته است و شیشهء ماشین بالا ... اما صداش گریه اش - های های گریه اش - می آد ...
هر چقدر دلم می خواهد باز برای خودم فلسفه بافی کنم و همه چیز را ربط بدهم به جامعه و دین و سیاست و غربزدگی و غیره! نمی تونم ... خیلی قیافهء معصومی داره ... و اشک ریختنش حاکی از چندین بغض مدفون شده است ...
......................................................نان داغ نچسبید!
غروب خوبی است ... نور چراغ ها خیلی کشیده می شوند ....هوا سرد است!
گاه سلانه سلانه و گاهی تند تند گام برمی دارم ...
به گمانم همین که کسی در انتظارم نیست و فردا هم درسی ندارم کافی است ...
گاهی مغازه ها را نگاه می کنم .. گاهی آدمها را .. گاهی کشفهایم را ....
دلم گرفته است ...
و چه احمقانه خودم را گول می زنم ... فکر می کنم با پیاده رفتن و آواز خواندن همه چیز درست می شود...
سر راه باید می رفتم مجتمع پایتخت ... جایی که تمام مردهای عالم فکر می کنند حق سلطنت دارند و دیگران ... یعنی خانمها .... بگذریم!
تلفنم زنگ می خورد .. و من بغض می کنم!
خداحافظی می کنم و بغضم را قورت می دهم چون باید با اعتماد به نفس در فروشگاه پا بگذارم!
نرم افزاری که می خواهم بالاخره پیدا می کنم ...
سمت میدان ونک ... باز بغض پرفشار تر گلویم را می گیرد!
چشمم به مامورین گشت ارشاد می افتد و در خاطرم خود را چک می کنم
مقنعه دارم! مانتویم یک وجب از زانو پایین تر است! شلوارم بلند است! ... آرایش هم ... با یک فلاش بک یادم می آید که آخرین بار دوشنبه یک کمی آرایش داشتم! ...
با خیال راحت از جلویشان می گذرم!..
اما باز نور چراغ ها کشیده می شوند ... انگار گریه می کنم! یا نمی دانم! شاید اشکهایم می آیند!
..
هر چه هست دلم خیلی گرفته است!
اما باز هم شکستم ... باز هم می شکنم!
چرایش را .... نمی دانم! الله اعلم!
حذف آدمها از زندگی سخت است ...
فکر نکردن به دوستی ها هم همینطور ....
اما من توان ماندن میان بعضی روابط دوستانه را ندارم...
پس به جای امروز و فردا کردن می گویم: خدانگهدار! خداحافظ ....
این دلیل بد بودن آدمها نیست ...
همین!
همیشه وقتی فال حافظ می خواندم این ترانه در گوشم می پیچید ...
" ای که بوی باران شکفته در هوایت
یاد از بهاران که شد خزان به پایت
شد خزان به پایت بهار باور من
سایه بان مهرت نمانده بر سر من!
حافظ را می گشایم ... می خندم ... از همان خنده های حافظانه
اما نوای این ترانه نمی گذارد بخوانم ....
....
جز غمت ندارم به حال دل گواهی
ای که نور چشمت در این شب سیاهی
چشم من به راهت همیشه تا بیایی
باغ من بهارم بهشت من کجایی
....
چشمهایم را می بندم تا بلکه آرام شوم و شعر را بخوانم ...
اما باز کسی میان چشمهای بسته ام می خواند:
جان من کجایی کجایی که بی تو دلشکسته ام
سر به زانوی غم نهاده ام به گوشه ایی نشسته ام
آتشم به جان و خموشم چو نای مانده از نوا
مانده با نگاهی به راهی که می رود به نا کجا
ای گل آشنا بی قرارم بیا
وای از این غم جدایی
نه! امشب شب حافظ نبود! .....
حقیقت زندگی ام گم شده است!
عینکم علاج نیست. ...
شما اگر دیدید مرا خبر کنید ....
اما این روزها مدام می خوانم:
" ای دوست!
این روزها با هر که دوست می شوم
احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم
که دیگر وقت خیانت است ..."
متاسفم ... متاسفم ... متاسفم ....
تکرار دوستی تو را هزار بار میان دیگران به تماشا نشسته ام!
برف گوله گوله از آسمان می بارد و من قطره قطره اشکهایم را می خندم!
مسخره است ... معتقد به این قانون دوستی باشی و باز هم دوست بداری ... مسخره است....
همچین جایی رو سراغ داری؟!
روزهای من اسیر استادان و دوستان و خانواده و به تازگی دندان پزشکان می گذرد!
ساعتهایم - گاهی بی آنکه بخواهم - از پیش تعیین شده است ... و من از این نوع زندگی خسته ام!
گرچه با استادان درسشان را نفس می کشم و در میان دوستان محبتشان را ...
گر چه خانواده را با عشق می پذیرم و .... (در مورد دندان پزشک چی می تونم بگم اخه!)
اما دلم چند روز می خواهد برای خودم! خود خودم!
یک استراحت واقعی ... با گوشی خاموش ... و تماس فقط با خدا!
همچنین جایی می شناسی؟!! اگر می دانستی خبرم کن! منتظرم!
به چه چیز دنیا دل بسته ام؟! .. مپرس! سوالت بی جواب است ...
خودم هم نمی دانم ....
اما از زندگی در این دنیا با تمام مشکلاتش لذت می برم ...
" نمی خواهم بمیرم! با که باید گفت؟"
تولدت مبارک ...
تقدیم به روزهای جوانی ات که تاتی تاتی با هر گام من و ما گذشت
تقدیم به چشمهایی که تمام شبهای که دلتنگی من و ما بیدار ماند
تقدیم به قلبی که عاشقانه برای من و ما تپید
تقدیم به ایمانت که در روزهای بی کسی من و ما را نگاه داشت
تقدیم به نگاهت ... تقدیم به لبخندت ... تقدیم به گریه هایت ...
تقدیم به وجودت ... "مادر"!
این روزها دلم هوای آغوش مادرانه ات را دارد ...
درست مثل کودکی ها ... درست مثل نوجوانی ها ...
درست مثل این روزها
درست مثل تمام روزهایی که از روزگار خسته ام ....
تولدت مبارک!
به پاس دعاهای نیمه شبت ... به پاس لالایی هایت .... به پاس آغوش مهربانت ...
امروز برایت می نویسم ...
هرچند دقیقه ها را کم می آورم برای نوشتن کلامم ...
و هر چند کلمه ها را کم می آورم برای نوشتن قلبم ...
اما باید بگویم ... دوستت دارم و دلتنگم...
تولدت مبارک ... تولدت مبارک ... تولدت مبارک ....
زمانی که از خستگی ها خسته می شوم به آغوش دیوانگی پناه می برم ....
درست مثل امروز ....
شاهکارزمان ما "دعا" است ... معجزه هایت را چگونه باور کنم؟!
پروردگارم شکر رحمتت و سپاس مودتت .... گر بارگاهت نبود سربه کدام آستان می نهادم و چگونه آرام می گرفتم؟! ... سپاس ... سپاس ....سپاس .....
هزار بار خدا رو شکر کردم که تو بچگی های من تکنولوژی پیش رفته مثل امروز همه جای ایران نبود! خونهء چند نفر که کامپیوتر می دیدم فکر می کردم حتما مال کارشون و لازم نیست همه داشته باشن! دنیای من دنیای کتاب هام بود ...
کتابهایی که همیشه مامان و خاله مژی برام می گرفتن و بعضی هاشون رو اینقدر خونده بودم که حفظ بودم ... امروز فکر کردم اگه تو خونمون کامپیوتر بود پر از بازی های مختلف من اینقدر کتاب می خوندم؟ ...
چقدر از بچگی هام به خاطر همین کتاب ها و نوار های قصه و حتی کارتن های به مراتب آرام تر لذت بردم ... چه بچگی خوبی بود ...
تمام اون کتاب هایی که دوران ساز بودند رو خونده بودم ... حس خوبی بود ... آلیس در سرزمین عجایب .. الیورتوییست ... شاهزاده و گدا ... از اینها بگیر تا قصه های هزار و یک شب ... پی پی جوراب بلند .... تا رسیدم به نوجوانی و شدم یه رمان خوان حرفه ای ... اولین رمان " پدر" دانیل استیل .. هنوز تفکر اون کتاب با منه ...
این روزها برای هر کسی که دوستش دارم کتاب هدیه می خرم و آرزو می کنم که کتاب خوان بشن ..
های ....
یکی پاشه بیاد دست من و بگیره ببره به بچگی ... دلم تنگ شده!
امروز وقتی یکی از دوستان دیگری را ملحد می خواند فقط چون در ظاهر دین متفاوتند ( نه آنکه در باطن مثل هم! زیرا باطن را الله اعلم!) یاد این جمله افتادم!
تا کی می خواهیم قضاوت کنیم که فلانی چون نماز می خونه مومنه! و فلانی چون نماز نمی خونه ملحد ... این ساده ترین نوع قضاوت های ماست! اما قابل تعمیم ...
"ایمان" امری است قلبی! ....
این روزها که دین را در طبق تظاهر با تیزرهای تبلیغاتی به نام خود به کام من و تو می ریزند روزهای خوبی نیست ...
مگو کافر شدم از راه دینم من اینجا راهی از ایمان نبینم!
پروردگارم! کمکم کن اشکهایم - مثل دیشب- سر نروند!!!!
امروز باید "خندان" باشم .... خندان!
برایم پنجره ای آورده بودی رو به جهانی با ساعتی لبخند و دلگرمی
برایم دسته ای گل نرگس آورده بودی ..
عطر نرگس هایت در فضای تنهایی کلبه ام می پیچد و نگاه سردرگمم در یاد آغوش مهربانت گره می خورد ...
... و من می مانم با دست های خالی ....
هیچ ندارم جز صمیمانه ترین سکوتی که تقدیمت می کنم!
یاد روزهای خوش با هم بودن به سرم می زند و نیمه شبی همراه آسمان گریه می کنم!
"دوست" بودیم به معنای واقعی ..."همکار " بودیم به معنای عالی ... اما نفهمیدم چه شد که پریدی و پراندی!
یاد روزی افتادم که خواستیم کامپیوترهای محل کارمان را تمیز کنیم! خاطرت هست؟! چقدر خندیدیم ... وقتی که کیبورد را باز کردیم تا تمام دکمه های آن را با دقت تمیز کنیم! اما هرچه داخلش بود بیرون ریخت!ومجبور شدیم دوتا کیبورد جدید بخریم! ... تا چند روز می خندیدیم ...
یادش بخیر! یادت بخیر ......
دلم گرفت! بهتر بگویم: دلم تنگ شد!
من دلتنگ لالایی های دلنشین روزهای بی قراری ام!
دلتنگ نگاه امنی که گاه گاه زیر پلکهایت پنهان می شدند!
دلتنگ آغوش سرشار رفاقتت ...
دلتنگ دستهای نوازش و محبتت ....
دلتنگ لبخندت ....
من ...
من هنوز دوستت دارم!
بی خیال تمام نا امنی هایی که امروز از نگاهت لبریزند!
نفس باقی ... دمت گرم!
به کجا می رویم ... کاش هم من خواب باشم و هم تو!
کاش فقط کابوس باشد ...کاش ....
و این یعنی یا عقاید من ارزش گفتن ندارند! یا دیگران تحمل شنیدن ندارند!
به نظرت کدام منطقی تر است؟!
نه اینکه علاقه به فریاد زدن حرفهایم داشته باشم! ... فقط در دفاع مقابل تمسخر آدمها می گویم!
همین.... همین... همین ....
دلخورم!و دل شکسته! ......
ظاهرا اینجا هم باید سکوت کنم!