تبليغاتX
عاشقانه هایم برای توعارفانه هایت برای من
جایت اینجا خالی است ...

کاش اینجا بودی!

خوابم از تصویرت سرشار است

لیک دلتنگ حضورت هستم!

کاش اینجا بودی ...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/10/30ساعت توسط مهسان |

میان یک درود و یک بدرود چند کلمه ای می نگارم!
درود و بدرود بهانهء آغاز و پایان است ...

روزگارت بهاری ! با زمستان چه می کنی؟!

ببخش کج خلقی هایم را ...

من این روزها گرفتار کلماتی هستم که میان هوا و زبانم نابود می شوند و نگاه هایی که زل می زنند ..

ببخش اگر بی خبری ...

من این روزها رازی ندارم حرفی ندارم ... چه بگویمت بیش از آنکه می دانی؟!

...

من هنوز اسیر بغض ماندهء یک دوستی ام  ... کسی که نا غافل رهایم می کند به پرتگاه بی وفایی ..

من هنوز دغدغهء لحظه هایی را دارم که قرار است نسیم عشقی بوزد ...

طعم تلخی است میان این همه بودن و میان آن همه نبودن!

چه بخواهم چه نخواهم ناچار مزه مزه می کنم ... گس است! بی کسی گس است!

...

یک نفر گفت برایت بنویسم و من تا قلم بدست گرفتم زیر رگبار ناگفته های مانده در دل خیس خیس شدم .. خودم! قلمم! کاغذم ...

عجیب این سقف ما چکه می کند! مثل سقف اعتمادمان شده! مثل سقف دوستی مان! ...

...

برایت خواهم نوشت ...

فعلا این دورد و بدرود را نگاه دار در پستوی فکرت تا از یادت نروم .... روزی خواهم آمد!

+ نوشته شده در شنبه 1386/10/29ساعت توسط مهسان |

کنون خاموش خاموشم

که می دانم:

- من از یادت فراموشم!

***

تمام روزها یادت

همه شب ها به رویایت

دلم خوش بود!

ندانستی

نفهمیدی

که مهرم پاک و بی غش بود!

***

زهی باطل خیالاتم!

خیالاتی که بی رنگ است

چه می دانی؟

دلم تنگ است ...

دلم تنگ است ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/27ساعت توسط مهسان |

بمان با من

مگو دیگر مجالی نیست برای بودن و ماندن

نگاهت سخت بی رنگ است

دلم بی تاب و دلتنگ است

دودل ماندی 

میان ماندن و رفتن

نگاهم سخت سرگردان

چه بیهوده تلاشی می کند چشمم که بندد راه اشک بی قرارم را

چه بیهوده کلامم در میان اشک و لبخندم شود پنهان

نمی دانی تو حالم را

...

بکش یک خط بطلان بر سر تردید

برو

اینجا نمان

دیگر مرا هرگز نخواهی دید ....

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت توسط مهسان |

"بزرگترین آرزوتون چیه؟" این سوال استاد بود ... سوالی که نگذاشت حرفهای دیگرش را بشنوم!

چیزی نبود که بهش فکر نکرده باشم ... روزها بود می دانستم بزرگترین آرزویم در زندگی چیست! اما استاد این گونه ادامه داد: " خوب ببینید! نسبت به آروزی بزرگتان در کجا قرار دارید؟!" ... لعنت بر این غده های اشکی ... قصد روان شدن دارند آن هم سر کلاس .. آنهم جایی که همه در ذهن به معشوقی فکر می کنند و لبخند بر لب محو استادند و من محتاج "آرامش" - بزرگترین آرزویم- نشسته ام وبا حلقهء اشک در آویخته ام تا نریزد ...

خیر! نمی شود! سرم پایین می ماند .. اشکها روی مقنعه سر می خورند ...

بگذریم!

این روزها از داشتن کسی خوشحالم ... کسی که میان خواب مرا یافته و در بیداری مرا در یافته ...

روزهایت شاد

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/10/25ساعت توسط مهسان |

ساعت از دوازده شب هم گذشته بود انگار ... بغض خفه ام کرده بود - آنقدر که هنوز نمودش روی گونه هایم می بارد-  یک نفر گفت بنویس و من گفتم: امشب نفس کشیدن هم سخت است .. خیلی سخت تا چه برسد به نوشتن! که اگر بخواهم خود بنویسم تاب خواندنش را کسی ندارد و اگر بخواهم نا خود بنویسم که بخوان هر چه دروغ است تا قلم من بیاساید!

ساعت از دوازده شب هم گذشته بود انگار ... نوشتم! نوشتم که هزار و یک بار مقصر شناخته شدم و هر هزار و یک بار حکمم خفه شدن بود در ملا عام!و هزار بارش را کسی حاکم بود و یک بارش را خودم!..

ساعت از دوازده شب هم گذشته بود انگار ... نوشته هایم را روی این دیوار می گذارم اما ساعتها بعد دیگر نیستند ... می روند ... خودشان تاب ایستادن ندارند و من هم!

ساعت از دوازده شب هم گذشته بود انگار که نوشتم : مرا ببخش! من تحمل قلبهای مهربان را ندارم که از سر مهریانی همگان آنجا نشسته اند!خداحافظ ...

ساعت از دوازده شب هم گذشته بود انگار اما تا خود صبح بی خواب بی بهانه باریدم!

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/10/25ساعت توسط مهسان |

چشم به راه یادداشت "یکشنبه"ی من مانده ای و مانده اند بی آنکه بدانند روزهایم دیگر ارزش شمردن ندارند!

روزهایت آفتابی باد! شبهای برفی مان تمامی ندارند!

از آن سوی کوهها چه خبر؟! دریا چگونه است؟! جنگل؟! رود؟! ماهی؟! ابر؟!

همه هستند! ... و تنها من نیستم! و کاش نبودم!

بودنم تنها لحظه های تلخ تصادم دیگران شکل می گیرد و متلاشی می شود ...

و باز تصادمی دیگر و "من"ی دیگر و تلاشی برای متلاشی شدن و رفتن ...

رفتن؟! چه رفتنی! بیهوده دویدن است و دیگر هیچ!

این روزها سبد آرزوهایم خالی تر از همیشه و روشن تر از قلبت  ...

از روزگارم نمی نویسم تا همیشه سیاهی را فقط در زلفی و چشمی ببینی!!!!

بگذریم!

دنیایت به کامت ... آخرتت را نمی دانم! ...

در پناه حق بمانی ..

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/24ساعت توسط مهسان |

خیلی سخته که ...

هم به زندگیت برسی هم به ارتباطاتت!

هم دل کسی رو نشکنی هم بخوای تمام کارهای شخصیت رو تمام و کمال انجام بدی !

هم ...

هم ...

هم ....

بیخیال!

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/10/22ساعت توسط مهسان |

کاش می شد دوید تا روزهای خوب ... روزهایی که تنها و تنها یک دلخوشی در زندگی باشد ... روزهایی که تنها و تنها یک لبخند از ته دل شکل بگیرد ... روزهایی که تنها و تنها بیش از یک ساعت گونه هایم تر نباشند ... روزهایی که تنها و تنها دقیقه ای چشمانم بخندند ... روزهایی که تنها و تنها اینقدر تنها نباشم ...

می گذرم و می گذرانم به امید آن روز!

+ نوشته شده در جمعه 1386/10/21ساعت توسط مهسان |

فکر می کنم همین روزها باید آش پشت پای دوستان را بپزم!

دوستانی که از روزگار من محو خواهند شد و من نیز از روزگار آنها!

چاشنی آن شاید هزار شرمندگی باشد ...

اما بالاخره باید این کار را می کردم ...

قلب و فکرم از دستم رفته بود - رفته است! -

باید کمی با رعایت اعتدال به خویشتن خویش بپردازم!

خدانگهدار! خدا نگهدار

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/20ساعت توسط مهسان |

درد ما را نیست درمان ....

 

کمی بیندیش ... به گمانت این درد بی درمان را باید میان وجود خویش نگاه داشت؟!!

به گمان من این روزهای من درد های بی درمان را باید رها کرد برای همیشه!!

به گمان من این روزهای من تنهایی درد همه ء انسانهاست!!

به گمان من ... به گمان همه تنهایی بدترین درد است!

و ...................................................

نمی دانم!درمانش کجاست!

یافتی خبرم کن!

منتظرم!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/19ساعت توسط مهسان |

سکوت می کنم و تو هر چه می خواهی می گویی و مثل همیشه مقصر منم ... و مثل همیشه وقتی گوشی را می گذارم اشکهایم را پاک می کنم و با خودم تکرار می کنم: دیگر کوچکترین درد دلی را برایت نخواهم گفت!

گاهی فکر کن که همه چیز درجهان نسبی است.. و اگر مطلق بود حق داشتی همیشه مرا محکوم کنی و تقصیر ها را به گردن من بیندازی!

گریه می کنم .. اما ترجیح می دهم به سکوتم ادامه دهم که گفتن هر دلیلی اوضاع رابهتر نمی کند که بدتر می کند! ...

گذشت! من شدم مقصر و به دیده ء انصاف خویش کمی ازآن را قبول می کنم ...

اما روزی روزگاری اگر کسی به نام دوستی دردش را گفت پیش از آنکه فریادت آوار وجودش شود و محقرانه سکوت کند بگو که می فهمی! بگو که هر چند اگر تو بودی با عقل و منطقت اینگونه نمی کردی .. اما می دانی که انسانها چقدر متفاوتند .. انقدر که می توانند میزانی از حماقت را در عقل خویش بریزند ... بگو که می دان هیچ امر مطلقی در دنیا وجود ندارد ...

دوستت اشتباهاتش را خواهد فهمید و همدردی و دوستی تو را حس خواهد کرد ...

نه مثل امروز ... نه مثل دیروز ... و من برایت همیشه خواهم خندید ... شاید طاقت خنده هایم را داشته باشی! ... 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/10/18ساعت توسط مهسان |

شاید دیگر گفتنش افاقه نمی کرد  ... نمی دانم چه شد که روی شیشهء بخارگرفتهء ماشین نازنین با انگشت نوشتم: دلم گرفته ترین آسمان این شهر است! و شیشه گریست عیان و من نیز اما پنهان!

ته فنجان قهوه ام دل تنگی هایم نشسته است .... و در انتهای همه سطرهایی که می نویسم و همه شعرهایی که خط خطی می کنم نیز هم!!

۵ نفر مرا دعوت کرده اند که باز امسال یلدا بازی دیگری را آغاز کنیم و من مانده ام چگونه اعتراف کنم و کدام را بگویم و کدام را نگویم!

نمی دانم به کسی بگویم یک نفر دیگر هستم یا نه؟!

نمی دانم به کسی بگویم دل تنگ کسی هستم یا نه؟!

نمی دانم به کسی بگویم  تمام شب ها بالشم خیس است یا نه؟!

نمی دانم به کسی بگویم دعا می کنم روزهایم زود تر بگذرند یا نه؟!

نمی دانم به کسی از سبد خالی آرزوهایم بگویم یا نه؟!

از دیوانگی هایم ... از خنده هایم ... از گریه هایم ... از دلم ... از دلتنگی ام ... از دوستی که رفت و از دشمنی که ماند! ... از چه و از که؟!

بگویم یا نه؟!

گوش دنیا پر است از تمام گفته ها بگذار ناگفته هایم بماند برای آخرت گمشده ام!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/17ساعت توسط مهسان |

زیباست دنیای سپید ساختن و به تماشا نشستن آن!

از پشت پنجره که نگاه می کنم درخت های نیمه سوخته را که پسرخاله هایم سوزانده اند را نمی بینم!

روی آنها را برف گرفته است ...

به خیابان می روم ...

خیابان یکدست سفید!

نه تیرگی ها پیداست و نه چاله های یکی در میان آسفالت آن!

درخت ها! سبز نیستند اما قندیل هایشان زیر نور هم زیباست ... انگار چلچراغ شده اند!

آسمان سپید .. سپیدتر از همیشه!

اما می دانیم! و مطمئنیم که اندکی نمی پاید! تمام آنچه ظاهر زیبا دارد با اندکی نور خورشید از بین خواهد رفت و واقعیت های تلخ و سیاه نمایان خواهد شد ...

....

نگاهی به زندگی خویش بیندازیم! چقدر از واقعیت ها را می بینیم و چقدر را هرگز نخواهیم دید؟!

چقدر به برفها دل می بندیم و چقدر جلوی نور را می گیریم تا برفها نروند و واقعیت ها نمایان نشوند؟!

...

این روزها وقتی با چندین سپر مقابل تمام تیرهای زندگی می ایستم و گاه لحظاتی - مثل امروز ظهر- کم می آورم افسوس می خورم که حتی کبک هم نیستم تا سر در برف فروبرده و ....

بگذریم!

بگذریم!

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/10/16ساعت توسط مهسان |

پدر!

من خواهان قلب توام! بیاموزم ... بیاموزم .... که آن گونه باشم!

پدر!

امشب وقتی آن سوی خط حرفهایت را خط به خط می شنیدم صدای قطره قطره اشکهایم را از تو پنهان می کردم که ندانی ام !

پدر!

به خواسته تو می گذاریم بگذرد ... و کاش می توانستیم از خطا هایی که زندگی مان را خط خطی می کند به آسانی بگذریم

پدر!

قلبم را زیر پا می گذارم! و راه اشکهایم را می بندم! به خاطرت می خندم!

.....

اما بگو طغیانم را چه کنم؟!

+ نوشته شده در شنبه 1386/10/15ساعت توسط مهسان |

از تمام شبهایم انتظاری جز آرامش ندارم

         و از تمام روزهایم تنها تو را خواهم خواست

...

   تو را که هر روز با نامی می سرایمت

                            روزی مرگ و روزی زندگی

                                                روزی مهر و روزی دوستی

                                                                       روزی خود و روزی تو

                                                                                   و روزهای دگر نامهای دگر

...

    اما هر اسمی نهادمت و به هر نامی خواندمت ... باز هم نیافتمت

                          می روم تا فردا و فردا تر و فردا تر ها تا به نام های دیگر بناممت

                                                                                                     شاید بیابمت!

+ نوشته شده در جمعه 1386/10/14ساعت توسط مهسان |

پیش دانشگاهی که بودم از چند ماه قبل به غر می زدم که" چرا باید دوران دبیرستان تموم بشه؟!"

دبیرستان تو دوره ای که من می رفتم - حدودا سال ۴۲!!!!!- خیلی بچه های پاکی داشت .. شاید هم به خاطر اینکه زاهدان بودم و بچه های زاهدان با خیلی مسائلی که تو شهرهای بزرگ هست بیگانه هستند! - شاید هم فقط اون موقع اینجوری بود.

یادمه که بدترین آدم تو کلاس ما از لحاظ اخلاقی کسی بود که وقتی مدرسه تعطیل می شد با دوست پسرش پیاده می رفتن دو کوچه بالاتر! از هم خداحافظی می کردن ...

یعنی دوست پسرش در حد بادیگارد بود براش! همین!

بگذریم! من اینقدر دوران دبیرستان رو دوست داشتم که دو سال آخر هر جوری بود می رفتم و خودم رو می رسوندم! حتی موقعی که آنفولانزا داشتم ویا پام در درفته بود!

روز آخر کلاس های دبیرستان تو دفترم نوشتم: همه آدمها چند سال بعد از اینکه دورهء دبیرستانشون تموم می شه می فهمن چقدر خوش گذشته ... اما من هنوز تموم نشده حسرت این رو دارم که دوباره این لحظه ها تکرار بشن!

غرض از این همه تعریف و تمجید این بود که بگم از ترم ۶ غصهء این رو می خوردم که ترم ۸ یعنی آخرین ترم تموم می شه ...

دیروز وقتی از کلاس می رفتیم خونهء فاران اینا احساس کردم دوران خوبی داره تموم می شه... تو راه کلی عکس گرفتیم و کلی خندیدیم و برف بازی کردیم!

البته غصه خوردن فایده نداره! باید سعی کنم از این روزا خوب استفاده کنم ....  دوستان خوبی اینجا پیدا کردم که دلم می خواد برای تمام عمر حفظشون کنم .. خاطره های خیلی خوبی برای هم رقم زدیم .. و تو غم و شادی هر قدر تونستیم به درد هم خوردیم ...

بگذریم! سر صبح بلند شدم و حساب کردم که فقط یک ماه دیگه با این بچه ها هستم و بعد هم فقط یک ترم دیگه! مجموعا شش ماه!!!! واسه همین کلی رفتم تو خاطره ها ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/13ساعت توسط مهسان |

این روزها بیش از پیش فکر می کنم! چرا ماندم؟! چرا نرفتم؟! چرا می خواهم بمانم؟! چرا نمی خواهم بروم ...

این روزها بیش از پیش فکر می کنم که دچار ویروس "رفتن"م یا " میکروب" ماندن؟!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/12ساعت توسط مهسان |

این روزها ترانه ها مرا آرام نمی گذارند ..

چه دلیلی دارد درست در یکی از دلگیر ترین غروبهای زمستانی وقتی باید چند دقیقه ای زمان را بگذرانی تا نوبت تو برسد تصمیم بگیری در یک مجتع تجاری با کلاس قدم بزنی .. و دقیقا در لحظهء ورود صدای ترانهء دلگیر روزهای ابری ات را بشنوی:

"به سوی تو .. به شوق روی تو ... " و همراهش زمزمه کنی و مردم با کلاس آنچنان نگاهت کنند که انگار دیوانه ای !

و درست ساعتی بعد وقتی عجله داری و نباید زمان را از دست بدهی در تاکسی می نشینی و می شنوی: " دستم به دامانت نرو ..." با همان ملودی که اگر بدون کلام هم پخش شود خودش یک دل سیر گریه را می طلبد!

و بعد تر در تاکسی دیگری وقتی تن خسته را به سمت خانه می کشانی ترانهء :بزن بارون بزن خیسم کن و آبم کن ترم کن ..." را می شنوی ... و احساس می کنی امروز موسیقی دیوانه ات کرده و هزار بار لبخندی را از عمق دلت به لبت آورده و اشکی را از نهایت قلبت به پشت پلکت رسانده ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/10/11ساعت توسط مهسان |

خاطرم هست روزها پیش "او "شکسته بود

                                                دیروز ها" من" شکستم

                                                                          و امروز ها" تو"  !

 

امروز" او" می گفت که باز پر پروازی یافته است

                                  و" من" احساس می کنم شاید تا فردا پا بگیرم

                                                               و به گمانم تا چند روز دیگر" تو" نیز بر خواهی خواست!

 

زندگی خالی از این افتادن ها و برخواستن ها ... شکستن ها و رستن ها چیز دیگری نیست! هست؟!

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/10/09ساعت توسط مهسان |

راستی ... ثانیه ها می گذرند از عمر من و تو کم می شود یا به عمر ما اضافه؟!!!!
+ نوشته شده در شنبه 1386/10/08ساعت توسط مهسان |

حالا چه وقته این بود که سر ظهر این آهنگ " بی من از شبای تو کی می گذره؟" رو بذارن و صداش رو هم بلند کنن؟!!

امروز که کلی خوب بود! بالاخره تونستم بعد از چند روز غیر از مایعات ۲ تا تخم مرغ هم بخورم!

امروز که دلتنگی خاصی نداشتم.

امروز که با حوصله برای دنا ماکارونی درست کرده بودم و کمی خورش که بماند در فریزر برای روزهای بی حوصلگی ...

امروز که جای ۴ دندان کشیده ام کمتر درد می کرد!

 امروز که ... امروز که ...پس چه شد که ناگهان یک بغض سنگین وسط آشپزخانه شکست؟!

یهو اشکای گوله گوله - که کمتر دیدم از چشمام بیاد- اومدن!

دلتنگ آغوش پدر شدم .. نمی دونم چرا؟!!! ....

ظهر خوبی نبود ... گر چه با خنده های دنا خوش گذشت ...

+ نوشته شده در شنبه 1386/10/08ساعت توسط مهسان |

ارزش لحظه های زندگی را کجا باید بیابیم؟! ... دوستی می گوید که با مرگ دست و پنجه نرم می کند و تازه در آن لحظه ها ارزش زندگی را انگار حس می کند! ... من نیز همیشه پشت چراغ قرمز که ثانیه ها کم می شوند به عمر و لحظه هایش می اندیشم که چقدر سریع از آن کاسته می شود! تو چطور؟! ... برایم بنویس از لحظه هایی که ارزش بودن را دریافته ای .... بنویس ....

+ نوشته شده در جمعه 1386/10/07ساعت توسط مهسان |

به گمانم خیلی دانش لازم است و بیشتر از آن بینش که یک نفر تمام تاریخ و جغرافیا و سیاست و اقتصاد و اجتماع و هنر و دین و روانشانسی رو در چند جامعه به طور تطبیقی برات یه جوری توضیح بده ( تازه آخرش هم یک بیت شعر بنویسه که خلاصهء خیلی چیز ها باشه!) اونقدر که پیش خودت فکر کنی حجم زیادی از اطلاعات رو داری با خودت از کلاس می بری خونه! ....

و استاد ما از این دانش و بینش برخورداره! وقتی می رسم خونه احساس می کنم بیشتر از ۲ ساعت فلسفه چیزی می دونم ... شاید "دانستن" لغت خوبی نباشه! بهتره بگم چندین روزنه برای دیدن و بعد بهتر دیدن باز می کند! میان صحبتش منطق می آموزد ... و هزار و یک چیز دیگر!

این کلاس باید ۲ ساعت باشد! و کلاس تاریخ ادیان هم با ..... ۲ ساعت!!! این عدالت نیست ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/06ساعت توسط مهسان |

به نفرین کدامین آه

                             کدامین درد بی پایان

                                                                  شدم این گونه بی سامان؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/05ساعت توسط مهسان |

مهسان به سان ماه

مهسان به سان برگ

مهسان همیشگی

مهسان بدون مرگ

                            سرزنده مثل آب

                            مهسان پر از غرور

                            همراه مهربان

                            در جاده های دور

                                                           زخمی تیغ عشق

                                                           سرکش ولی صبور

                                                           ناجی قلب من

                                                            در راه بی عبور

 

این شعر یکی از دوستان شاعر منه که برای بنده سروده

این دوست من فردا روز تولدشه و من این شعر رو گذاشتم اینجا تا بدونه که به یادش بودم!

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/10/04ساعت توسط مهسان |

فاری و الی عزیز: حضور شما عزیزان مایهء شادی بود و بس .

مهسان مهربان: فراموش ناشده ای اما من می خواهم از حافظه ء دوران فراموش شوم!همین!

آقاي خوش: شرمنده ام كه دلخوشي از وبلاگ من به دستتان نيامد!

پاييز: لطف داريد! اگر مطالب با ذكر نام نويسنده و وبلاگ درج شود بسيار ممنون خواهم بود.

پادشاه هفتمين خواب: به زودي حرفهاي ناگفته را خواهي شنيد.

ديوار: روزهاست منتظرم بدانمت! مي داني؟!!

از لطف ديگر دوستان هم ممنونم!

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/10/04ساعت توسط مهسان |

......................................................................................................................................

......................................................................................................................................

......................................................................................................................................

........................... . اینها ناگفته های من است که روزهاست راه گلویم را گرفته است!

امروز رهاشان کردم میان این سپیدی ها تا نفسی تازه کنم ... اگر ثانیه ها بگذارند!

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/03ساعت توسط مهسان |

زبانم زیر دست دکتر دندان پزشک زخم می شود  ...

تجربهء خوبی نیست ! سخت حرف زدن و سخت غذا خوردن و ...

تحمل زبان زخمی سخت است اما از تحمل زخم زبان هزاران بار آسان تر است!

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/03ساعت توسط مهسان |

کاش همان که هستم  نمایان شوم و تو همان باشی که می نمایی ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/03ساعت توسط مهسان |