تبليغاتX
عاشقانه هایم برای توعارفانه هایت برای من
تو تاکسی نشستم! صندلی جلو! کسی عقب نیست ...از نیاوران به سمت تجریش ...

۵ بعدازظهر ... ترافیک سنگین! راننده یک کمی عصبانیه! می گه: واقعا به جای گواهینامه به خیلی از این آدمها چی می شه داد؟! می گم : دکترای اعصاب! ... می خنده! و اخلاقش خوب می شه!

راننده سر صحبت رو باز می کنه! آدم جالبیه ! جامعه شناسیش به نظر خوب می آد و نظریاتش از عمق برخورداره!مدیریت خونده و به خاطر خرج و برج زندگی عصرها کار می کنه - به قول خودش از مسافر کشی ابایی نداره -

"منم حرف می زنم! از همون حرفهایی که تلنگرش رو استاد فلسفه به ذهنم زده! یعنی از روزی که کل ایران و کل دنیا رو تو چند تا جمله از لحاظ تفکر تعریف کرده من می گردم به دنبال شاهد و مثال برای حرفهاش ... و چه خوب پیدا می کنم ... هر کس حرف می زنه کاملا قابل بررسیه ..."

دو تا دختر سوار می شن! عقب تاکسی ...حرف در مورد آزادیه .. در مورد جوونها ... چند قدم جلوتر هم یه آقای نسبتا مسن ...

دختر ها فقط در مورد چکمه حرف می زنند و مانتوهایی که نمیشه پوشید! من می گم تا وقتی هم و غم  جوونا چکمه باشه با همون اذیتشون می کنن! اما اگه براشون فرقی نکنه ... کسی کاری نداره!

دختر می گه : نه خانم شما برخوردشونو ندیدین!گفتم: آره ندیدم! برام مهم نیست شلوارم رو چکمه باشه یا زیرش! ارزش های زیبایی و شیک پوشی جدا! اما وقتی یه همچین مسئله ای هست و در زندگی من هم نقش حیاتی نداره پس مهم نیست!!!!

آقای راننده می گه: عجیبه!!؟! خانم شما تحصیلاتتون چیه؟! می گم: تقریبا لیسانس ادبیات!

می گه: بازم عجیبه!

می گم: چی؟!

می گه: ببخشید ها! اما من هر کسی رو دیدم ادبیات می خونده خیلی منگ بوده!!! یا همش تو حرفهاش از ابیاتی که کسی نفهمه استفاده می کرده یا ... چه می دونم! فقط محض داشتن مدرک خونده ...

می گم: خوب حالا شاید منم یکی از اونا باشم! چرا اینقدر زود قضاوت می کنین؟!

می خنده : نه! دیگه مطمئنم! شما باعث شدین که من دیدم نسبت به ادبیات عوض بشه!!!

می گم: اما در مجموع زود قضاوت می کنین! زود قضاوت کردن کار آدمهای متفکر نیست!

.. می خنده ...

آقای عقبی خیلی دلش می خواد حرف بزنه ... بحث رو شروع می کنه در مورد مواد مخدر و سیگار و غیر ه ... می گه: دست همه جوونها هست ... آدم پژمرده می شه نگاه می کنه!

دختر عقبی شماره دو می گه: خوب چی کار کنن؟! وقتی یه دیسکو ندارن؟! وقتی نمی تونن جایی برن؟! وقتی نمی تونن هر چی می خوان بپوشن ...

راننده می گه: این دلیل نیست!

(حوالی میدان تجریش هستیم!) انگار به من بگن نمی تونی از اینجا بری ونک! من ماشینم رو آتش بزنم!!!! 

خندم می گیره! ... راست میگه ها اااااااا ....

می گم: تا ونک می رین؟

می گه بله!

.................................

بحث شیرین و تفکر برانگیز تا ونک ادامه داره و من خوشحالم که حدود دو ساعتی که تو این ترافیک ممکن بود تو ماشین یه راننده ء سیگاری و فحاش و بی حوصله بشینم .. شانسی سوار ماشین این آقا شدم و کلی استفاده کردم از این همصحبتی و البته خودم رو هم محک زدم!!!!!!!!!!!

حالا هروقت نیاوران کار دارم و می خوام برگردم فکر می کنم کاش باز هم یه راننده ء خوب بیاد!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/29ساعت توسط مهسان |

با درودی پاک ... از نهایت یک دل تنگی ...

روزت خوش! روزگارت خوش تر ...

چقدر حرف است برای گفتن و از آن بیشتر برای نگفتن!

باید بروم! کجا نمی دانم!

گوشی را که بر می دارم باید توضیح دهم "چرا صدایم اینگونه است؟!"

"گریه کرده ام؟! گریه نکرده ام؟"

مهم نیست! باور کن! دنیا آنقدر بزرگ است که گریه های از سر دلتنگی من هیچ مهم نیست!

صدایم اینگونه است چون بغض هر روز و هر شب دست در آغوش گلویم قدم می زند

صدایم اینگونه است چون دردها زیاد است و درمان ها کم ...

صدایم اینگونه است چون هنوز نتوانسته ام دل خوش زندگی کنم ..

...

کاش حماقتی بود - بیش از اینها - تا گول بخورم و بخندم تا ته دنیا!

کاش ...

...............................................................................................................

...............................................................................................................

ننویسم بهتر است!

کسی - انگار مرا حکایت می کرد - گفته بود:

روز خوش است!

روزگار خوش تر!

تنها دل ما دل نیست ....

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/24ساعت توسط مهسان |

دو بیت شعر یکی برام فرستاده بود! قشنگ که نمی تونم بگم اما جالب بود!

نگو بار گران بودیم و رفتیم       

نگو نامهربان بودیم و رفتیم

نگو اینها دلیل محکمی نیست

بگو با دیگران بودیم و رفتیم

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/21ساعت توسط مهسان |

عاشقانه ترین مادرانه ها تقدیم تو باد!

برای لحظه هایت می نویسم!

چه احساسی است در بطنت پرورش موجودی ؟!

آنچه من شنیده ام جز حس خوب نبوده و نیست. .. و کاش برای تو بهترین ها باشد که لیاقتش را داری!

شادمانه تبریک می گویم ... وجودت که سرآغاز وجودی دیگر است ...

بخند که نوای تمام خنده هایت روزهای آینده ء او را خواهد ساخت

عشق بورز که سرشار از عشق شود

بخوان ... و خوش به خوان که خواندنت تمام روزها و شب هایش پر آرامش شود

صمیمانه بپذیر جشن دلم را برای دلت!

شادم ... خیلی شادم برایت ....

+ نوشته شده در جمعه 1386/11/19ساعت توسط مهسان |

جملهء باحالی گفتی: لعنت بر این شهر که تو را کم دارد!

گریم گرفته بود! خندمم گرفت!

گریم گرفت که : چرا کم دارد؟! خندم گرفت که: کیو کم داره؟!

من هم یک جمله اضافه می کنم!: دیوانگی هم عالمی دارد!!!

+ نوشته شده در جمعه 1386/11/19ساعت توسط مهسان |

اه اه اه! بی دندونی بد دردیه!

صبح شیر! ظهر تخم مرغ عسلی! شب شلغم  اونم من! که یکی از بزرگترین تفریحات سالمم غذا خوردن و تست کردن انواع رستوران ها و ... است!!!

درد هم که داره و شب نمی تونم بخوابم! کلی هم خنده دار حرف می زنم! همه "ز" ها رو "س" می گم  و کل "س" ها رو "ش" تلفظ می کنم!

خلاصه که دو روزه خسته شدم! کی می تونه ۲ سال صبور باشه؟!!!

------------------------------------------------------------------------------

پیام های دوستان:

مهسان عزیزم یادم هست! چرا یادم نباشه؟! فقط احتیاج داشتم و دارم که خیلی فکر کنم و تنها باشم! واسهء همین خیلی یک دفعه ای تصمیم گرفتم دوستام رو بذارم کنار!!!! توضیحاتش بماند برای بعد!!!

فینگیل بانو خانم جان گل!! راستش من از فیلم "یک تکه نان" اصلا قسمت دهاتی بودن رو در نظر نگرفتم!شاید چون غرق مطالعهء کتاب های عرفانی بودم کاملا برداشتم عرفانی بود! البته برداشتی که به گمان من می شه کلی تعمیمش داد!! باید تو اون فیلم رو جمله ها فکر کرد!!

راستی چرا وبلاگت نصفه نیمه باز میشه؟!!! / اگر فیلم خوبی رفتین حتما بگو منم برم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/17ساعت توسط مهسان |

نمی دانم حرفی برای گفتن نیست ... یا کلمات لا به لای سیم دندان ها گیر می کند!

اما هر چه هست مجال هست بی کلام! ...

روزهای خوبی نیست! روزهایی که آدمها تو را با اندازهء قدت و میزان جیبت و محل خانه ات می شناسند!

کسی مرا به حرفهایم نخواهد شناخت!

چرا حرف بزنم؟!

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/16ساعت توسط مهسان |

هزار بار هم این فیلم رو ببینم سیر نمی شم! حتی اگر شب امتحان سبک شناسی نثر باشه!

- یک تکه نان - ... خودش یه مدل هفت وادی بود!بخصوص این روزها که از حال و هوای هفت وادی بیرون نمی آم!

چقدر تک تک جملاتش جای فکر کردن داره! ...

" - ببین این دعا رو واسه من نوشتن! چیه؟

= نوشته: سلام علیکم!

- چه خوب! دعا از این بهتر که می گه: خدا با شما!

= ....."

........................................................................... بشین یه بار دیگه فیلم رو ببین! من جدای از مذهب به این فیلم نگاه کردم! یعنی با یه دید دیگه! ببین!

+ نوشته شده در شنبه 1386/11/13ساعت توسط مهسان |

بعضی وقتها باید دور بعضی چیزها رو خط کشید! این چیزیه که از دیروز تا حالا اومده تو سرم!! از دیروز که باهات حرف زدم کلی انگیزه واسه زندگی پیدا کردم!

راستش تو این چند وقته انگار واسه من شدی یه آدم دیگه! انگار نه انگار که این همه سال با هم بزرگ شدیم! ...

حالا تو می گی که من تو این دو سه ساله شدم یه آدم دیگه! و به نظر منم تو تواین چند ماه شدی یه آدمه دیگه!

خیلی خوبه! یعنی خیلی خوشحالم که با اینکه جفتمون تغییر کردیم و منطقی این تغییر رو بین حرفهامون - که پایانی نداره فهمیدیم ...

از دیروز با سوالی که گفتی- یعنی اینکه بشینم فکر کنم به عنوان یک آدم با این شرایط رسالتم چیه؟!- کلی منو ریختی به هم! یعنی خوبه! یعنی دارم کیف می کنم! یعنی یهو فهمیدم که باید  برای تمام این لحظه ها چکار کنم؟! یعنی فهمیدم که باید نقشه های کلی بکشم ..

یعنی فهمیدم باید زندگی کنم!

ممنونم عزیزم!

+ نوشته شده در جمعه 1386/11/12ساعت توسط مهسان |

-         از كودكي تا نوجواني .....

-         كلاس اول! مادر بزرگ يه كوله پشتي با كلي دفتر و مداد و لوازم التحرير فرستاده! اما مداد رنگي و پاكن هاي خوش بوي كوچولو رو نبايد استفاده كني! چون خيلي ها ندارن! ودلشون مي خواد!

-         موز نبر مدرسه بچه ها دلشون مي خواد ...

-         اسمارتيز و پاستيل نخور، خيلي ها نمي تونن داشته باشن، خدا رو خوش نمي آد دلشون بسوزه

-         درسته كه سوسيس تو يخچال هست ، اما اگه درست كنيم بوش مي ره خونهء همسايه و دل بچه هاشون مي سوزه ، اونوقت خدا قهرش مي گيره ...

-         مانتو نو مبارك! اما يادت باشه اينو فقط عيد يا تابستون كه رفتيم تهران بپوش، اينجا نه! چون همكلاسي هات دلشون مي سوزه ...

-         بابا از مسافرت براي بلوز اورده،‌خيلي هم خوبه! خيلي هم بهت مي آد .. اما خونه ء ... كه مي ري نپوش! ... دلش مي خواد گناه داره!

-         كفش برات نمي گيرم! چون ... هم هر روز با تو تو راه مدرسه مياد و مي ره ! دلش مي سوزه كه تو كفش نو بپوشي اما اون نه!

-         مانتو خفاشي مد شده! تو هم خريدي! اما حالا نپوش! اينجا كسي مد نمي پوشه! تن تو ببينن دلشون مي شكنه!

-         درسته كه بابا براي شما دوچرخه خريده! اما بازي نكنين! فلاني و فلاني هم دلشون مي خواد! خوب نيست ... وجدان داشته باش!

-         تولدته! درسته كه دوست داري با دوستات بزنين و برقصين! اما بايد مدارا كني. فلاني كه مياد سردرد مي گيره با صداي موسيقي.

-         ارگت رو كه استفاده نمي كني!!! بده به بچه ء فلاني! نداره! دلش مي خواد!

-         .....

-         دوران كار .......

-         بچه هاي آقاي ... ميان آتليه عكس بگيرن! ازشون پول نگيري ! ندارن! دلشون مي شكنه!

-         خانوم .. عكس شوهر خدابيامرزش رو 10 تا 40*30 مي خواد! براش چاپ كن اما پول نگيري! به ما محبت مي كنن! خدا رو خوش نمي آد!

-         به اين همكارت نگو كه ماشين داري ! دلش مي خواد ....

-         ....

-          دوران تحصيل

-         فلاني داره مي آد تهران حتما دعوتش كن! دلش مي گيره تو اون شهر.

-         اگه به اين سر مي زني به اون هم سر بزن ! دلش مي شكنه!

-         به فلاني هم زنگ بزن! تنهاست دلش گرفته!

-         با فلاني هم برو بيرون دلش مي شكنه كه نمي ري !

-         به حرف ... گوش بده! بذار هر كاري مي خواد بكنه! نه اينكه چشماتو ببندي و نخواي ببيني! آخه دلخور مي شه!

-         مهموني داري .... و .... و ...  هم دعوت كن! درسته كه اصلا هيچ سنخيتي با مهمونات ندارن!

-         اومدم خونت چند روز، كباب درست كردم! اين ظرف و ببر سركوچه! اينو ببر همسايه! اينو ببر اون ور كوچه ... خوب كباب بو داره مردم دلشون مي خواد!

-         از راه نرسيده يك ظرف مي ده دستت! مي گه: ماكاروني پختم! اينم سالاد! ببر خونهء فلاني! ماكاروني بو نداره! اما شايد اون دلش بخواد!

-         اومديم مسافرت! فلاني همرامونه! اين رو نخر! اين كارو نكن! شايد بچهء اونم دلش بخواد!

-         .....

-         .....

-          آينده ء نزديك (وعده هاش قبلا داده شده!)

-          از حالا حواست جمع باشه! اگه تو عروسيت پسر خاله ء دختر عموي عمم نباشه، منم نمي آم!

 

 

اين زندگي من بوده! من آدم بي فكري نبودم! يعني اينجوري نبودم كه تمام فكر و ذكرم اين باشه كه چه جوري خال خالي هاي كيفم رو با راه هاي روسري و دكمه هاي دستكشم ست كنم!

حتي بارها و بارها در مورد اين فكر كردم – و تنها فكر نبوده - ! در واقع عقيده ء من بوده كه بايد از خيلي از جنبه هاي زندگيم بزنم و به ديگران برسم! مثلا اگه يك پرايد كار من رو راه مي اندازه! پروتون نخرم! به جاش يك كار راه بندازم كه از قبلش آدمهاي ديگه هم بتونن نون در بيارن ... خودم خيلي جاها حواسم به اين چيز ها بوده ...

اما هيچ وقت از خوردن موز و پاستيل و كيتكت لذت نبردم! با دل راحت دوچرخه سواري نكردم! هيچ وسيله اي رو با دلخوشي استفاده نكردم! تا حالا كه هنوز ادامه داره! من اشتباه مي كنم يا ...؟! من ادامه بدم؟!

من سر هيچ كس منتي ندارم! نه واسه بخشيدن سازم، و نه واسه پول نگرفتن واسه عكس هايي كه چاپ كردم و نه هيچ چيز ديگه! ... اما هميشه يه چيزي هست كه اعصاب منو خورد مي كنه! دقت كردم مهموني هايي كه بهم خوش گذشته مال اين بوده كه قبلش و بعدش كسي بهم نگفته اين كار و بكن و اين كارو نكن! يا اينكه چرا اينكارونكردي؟! ....

به نوعي فكر ميكنم خيلي از روزهاي من فداي بقيه شده! من از بشر متنفر نيستم! ابايي هم ندارم كه وقتي برف مي آد به آسمون بد و بيراه بگم كه سقف خونهء خيلي ها مي ريزه پايين  ... اگرم هر كاري ازم بر بياد انجام مي دم ... اما ... اما ... اما .... بعضي چيزها لحظه هاي كوچك و خوش زندگي منو مي سازه! همينارو از من نگير خواهش مي كنم!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/11ساعت توسط مهسان |

غرق امتحانات و تکالیف آخر ترم و فکر کار کردن و دندان پزشکی و چند مسئله  ء ریز و درشت دیگه اجازه نمی ده که بیام و بنویسم ...

فعلا تا چند روز اوضاع بر همین منوال خواهد بود ... دعا کنید امتحاناتم خوب بشه!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/10ساعت توسط مهسان |

سقف خانه دلش تنگ است  ... خیلی تنگ ...

امروز مثل من - درست مثل من - گریه می کرد ...

بگمانم سقف خانه مثل من - درست مثل من - خیلی دل تنگ است ...

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/08ساعت توسط مهسان |

یک نفر یک روز یک راه به من نشان داد! یک راه با مقصدی که پیداست اما نا معلوم!
من از همون روز همون راه رو می رم و هر روز به همون مقصد فکر می کنم و این که چرا نامعلومه!

امروز ...

فردا ...

این روزها سرشار از خویش و انباشته از پیش ...

این روزها ...

این روزها هنوز هم نمی توان نوشت و باید چند نقطه گذاشت و بعد خداحافظ!

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/07ساعت توسط مهسان |

تمام تن

پر از بغضی که می خندد

و لبخندی

که راه چشم را بر اشک می بندد

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/07ساعت توسط مهسان |

.

تو می دانی چرا از هر کجا آغاز می کنم باز به همین نقطه می رسم؟!

هزار با نقطه گذاشتم به رسم سرخط رفتن!

اما همیشه سر خط منتظر ماندم! ....

.

باز هم رسیدم!

اما این بار نزدیک به انتها ....

.

+ نوشته شده در جمعه 1386/11/05ساعت توسط مهسان |

درد بی درمان که درد نیست! مرگ است!

کاش میان کلماتم همیشه انقدر خالی نبود!

...

نه بیدارم! نه خواب!

تنها کتاب ها را ورق می زنم به امید چند ماهی دیگر که تمام می شود ...

"اعتماد" واژه ء قشنگی است ... اما مثل "معرفت" میان لغت نامه ها جامانده است ...

نمی دانم چه کسی این را از میان دل آدمها دزدید!

بی اعتمادم ... نه تنها به تو! به خودم! به همه! همهء همهء همه ...

............................................................................................................

سردرگمی بد است! خیلی بد!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/04ساعت توسط مهسان |

از پشت دیوار خانه ء مان صدایی به گوش می رسد ...

تشخیصش سخت است! شاید میخ می کوبند! تا قاب عکسی بیاویزند!

شاید کسی  سر نفر دیگری را به دیوار می کوبد

شاید کسی ورزش می کند!

شاید ....

از پشت دیوار خانه با فاصله ای کمتر از نیم متر و در یک زمان قضاوت سخت است ...

از پشت دیوار تاریخ چگونه به خودمان اجازه می دهیم قضاوت کنیم؟!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/03ساعت توسط مهسان |

چشم های خیسم غافلگیر نگاه ناغافل دوستی می شود! اتفاق را بها نه می کنم! می گویم : اتفاقها نمی افتند! اتفاقها بلند می شوند! ... وقتی خستگی و تنهایی و بی حوصلگی و روزمرگی از لحظه هایت بچکد جمع می شود و اتفاقی بر می خیزد! اینها را می گویم و او می رود!

اما تنها خودم می داند و خدا که در آخرین روز دیدارت چقدر شعله کشیدم وقتی دیدم با آنکه هزاران هزار کتاب را خوانده ای اما ندانستی "تمسخر" زیر سایهء "حقارت" پا می گیرد! و هر چه این "تمسخر" بزرگتر باشد ُ "حقارت"ی بزرگتر در درون شخص را می نمایاند!

و من متاسفم! متاسف!

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/01ساعت توسط مهسان |