تبليغاتX
عاشقانه هایم برای توعارفانه هایت برای من
نرم نرمک می رسد اینک بهار ... خوش به حال روزگار ...

.......................................

آخرین روز سال است .. به هوای دیدن آفتاب تابان راهی جنوب می شوم و برای دور ریختن تمام غصه ها به دیدار دریا می روم ... دریای بزرگی که می دانم حرفهای مرا به اقیانوس ها می رساند ...

دعا می خوانم .. با بغضی که هنوز " یا مقلب القلوب و الابصار" را نشنیده گلویم را سخت گرفته است ... اما آرزو مندم که سالم سالی دیگر باشد و روزگارم روزگاری دیگر ...

سرتان سبز

               دمتان گرم

                               روزگار بهاری باد

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/29ساعت توسط مهسان |

گاهی وقتها درست در همان لحظه هایی که دستها پناه مهری برایم می سازند در اوج شور و شوق دعا می کنم که تمام ثانیه ها بایستند تا من هر کدام را به نهایت خوشی برپرم ...

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/12/24ساعت توسط مهسان |

چندین بار چندین خط نوشتم و پاک کردم ... و باز از آغاز و باز تا پایان و دوباره و سه باره و چند باره ...

حرفهایم روی صفحه آرام نمی گیرند درست مثل خودم ...

این روزها بی قرارم ...

داشتم می گفتم: همیشه چند روز مانده به عید هزار امید و آرزو را در دلم می کاشتم برای سال بعد!

فکر می کردم سال که تحویل شود می توانم ... فکر می کردم ... فکر می کردم ...

اما امثال دانه ها امید را نمی کارم ... امیدی ندارم ... آرزویی نیز!

دلم می خواهد ساعت ها از تجریش تا ولیعصر قدم بزنم به مردمی که شبهای نزدیک به نوروز را تند تند می دوند نگاه کنم و بعد گریه کنم ...

نمی دانم! به گمانم گاهی زمزمه هم بکنم!

شاید درست مثل امروز ظهر - وقتی ظرف ها را می شستم- و بلند بلند آواز می خواندم : "دستم به دامانت نرو ..." بعد خندیدم! دستم به دامان که؟! ... کجا نرود؟! .. بلند بلند خندیدم ... و میان خنده هایم - مثل همیشه - گریه کردم ...

می دانم! هر کس نوشته های مرا می خواند از "گریه" حالش بد می شود! شاید زیر لب دشنامی بدهد یا صفحه را ببندد ... اما درمان دیوانگی های من گاه همین چند لحظه است ... همین!

روزهای خوبی نیست ..

بی هیچ آرزویی در تلاش برای لبخند دیگران ...

روزهای خوبی نیست ...

در انتظار هیچ چیز نمی توان بود ...

روزهای خوبی نیست ...

........................................................................................بهانه هایم تمام شد!

روزگارم خوش نیست ... چون دلت با ما نیست!

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت توسط مهسان |

دلم برای یک دوست تنگ است ...

دوستی که روزهاست از ایران رفته است ...

دوستی که می دانست شنیدن آهنگ "ژیلا" ی جوادمعروفی در هر شرایطی مرا به آسمان می برد! پس از راه دور برای تبریک نوروز از پشت کیلومترها سیم تلفن برایم "ژیلا" را با سازدهنی می نوازد ...

دوستی که شاید هرگز امکان جبران محبت هایش را نداشته باشم ...

دوستی که این روزها دلم برایش خیلی تنگ است ... خیلی تنگ ....

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/19ساعت توسط مهسان |

دوستم دعوتم کرده که چند تا هفت تایی بنویسم! خودش تو بلاگش هفت فیلم و هفت کتابی که از نظرش بهترین ها بودند نوشته بود ...

من اگه بخوام بنویسم باید هفتصد تا هفت تایی بنویسم!

هفت تا کتاب که عمرا بتونم انتخاب کنم! هفت تا فیلم هم همینطور! ... معمولا هم وقتی یکی می گه: یک کتاب بهم معرفی کن؟ ... پونصد تا سوال می پرسم ازش تا یه کتاب بهش بگم ... برای اینکه بدونم اهل خوندن چه نوع کتاب هاییه! از چی لذت می بره ... و اصلا دنبال چی می گرده؟!

هفت تا ترانه هم بگذریم! هفت تا شاعر یا نویسنده هم بی خیال! انتخاب سخته! هفت تا تیم فوتبال هم ولش کن! چون فقط یکی و دوست دارم! هفت تا دوست هم که ندارم! هفت تا دشمن هم که سخته انتخابشون!

هفت تا گل هم که انتخابش به درد این عاشق های لوس و ننر می خوره! هفت تا رنگ هم که عمرا نمی تونم انتخاب کنم! ...

اما هفت کار مورد علاقه ام:

۱- فکر کردن

۲- ساز زدن

۳- رفتن به سینما

۴- رقصیدن

۵- تماشای فوتبال

۶- کتاب  و درس خواندن

۷- رستوران رفتن

...

هفت مورد مهم زندگیم:

۱- خانواده ام

۲- درسم

۳- تفکرم

۴- کشورم

۵- روزهای عمرم

۶- امنیتم

۷- آروزهام

+ نوشته شده در شنبه 1386/12/18ساعت توسط مهسان |

خوب ؟! نمی دونم اما از روزهای پیش بهترم!

دوباره خودم رو وادار کردم که خیلی چیز ها رو بپذیرم! - اگه نپذیرم چه کار کنم؟! -

خودم زده بودم به ندیدن ... واسه همین یک کمی راحت تر بود زندگیم! اما درست تو روزهایی که فکرشم نمی کردم دو تا چشم که منو می پایید تا از پله ها برم پایین و مواظب بود که دوباره نرم بالا دست بی خیالی خودم رو برای خودم رو کرد! فهمیدم که بی خیالیم چندان عمقی نداشته! ... و هنوز انگار یه چیزایی می فهمم ...

بی خیال!

یه دیوانهء تمام عیارم! و این رو بعضی ها بهم گفتن بعضی ها هم از نگاهشون خوندم که می خوان همینو بگن!

مهم نیست! خوب هر کسی یه جوریه! منم دیوونم!!!

....

وقتی آخرین دیوانه بازیم رو برای یک نفر می گم گریه می کنه! اما من می خندم! ...

حوصله ام یه ذره بیشتر شده! دست این فیلم برداری که دارم فیلمش رو میکس می کنم درد نکنه! آنقدر خنده دار فیلم گرفته که ۴ صبح نیم ساعت خندیدم!!!!

تا بعد ....

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/16ساعت توسط مهسان |

دلم گرفته! شاید درست مثل همیشه! شاید بیشتر ... شاید عمیق تر! درست نمی دانم!

روزهای خوبی نیست ... بی هیچ شوری در نهایت بی ذوقی می گذرند ...

فکر می کنم به اینکه همیشه نزدیک عید کلی آرزو برای سال بعدم داشتم اما امسال ...

به هدیه که احساسم رو می گم گریم می گیره ... ولی گریه نمی کنم ... چون اگه گریه کنم اونم دیگه دوستم نداره!
یعنی همه به خاطر گریه آدم رو می ذارن کنار! ....

همه می گن رفیقتم به شرطی که تنها بخندی! و گریه نکنی ... و من هنوز سالها در حسرت آدمی مثل دوست از دست رفته ام مانده ام ... دوستی که وقتی گریه ام گرفت! گفت: گریه کن! من رفیق گریه هاتم!

...

آهنگ "با تو" ابی رو پیدا می کنم که برای یکی از فیلم هایی که دارم میکس می کنم بذارم ... چون به نظرم خیلی به این عروس و دوماد می آد!! ... نمی دونم چرا گریم می گیره ... مثل ابر بهار جلوی کامپیوتر  می زنم زیر گریه صدای موزیک بلند! صدای گریهء من بلند تر ...

"با تو این تن شکسته داره کم کم جون می گیره ... " .... همین یک جمله کافیه که منو پرت کنه تو یه وادی دیگه ...

....

بی خیال!

بی خیال!

باید همچنان سکوت کنم تا آدمها استفاده کنند! باید همچنان ساده لوح بمانم تا هر کس هر نقشی را که دوست دارد مقابل من بازی کند! ... هر چند گاهی از زندگی ببرم! هر چند گاهی فکر کنم یک نفر - حتی یک نفر را صادقانه برای خویش ندارم ...! هر چند دلتنگ آدمهایی باشم که هر روز به من دروغ می گویند ... هر چند ... هر چند ... هر چند ...

....

بی خیال!

بی خیال!

کاش سفت کردن سیم دندانهایم آنقدر درد داشته باشد که تمام دردهایم را از یاد ببرم!

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/14ساعت توسط مهسان |

وقتی برای اولین بار دست دوستم را می گیرم تا چند روزی او را مهمان خانه و خانواده ام کنم تازه به خود می آیم که چه دارم و چه داریم که عرضه کنیم؟!

شهری به نهایت خالی به هیچ جاذبهء فرهنگی و هنری و اجتماعی ...

از تهران با قطار تا کرمان می رویم ... و از کرمان با اتوبوس تا زاهدان!

این راهی است که بسیاری از دوستان زاهدانی من بارها و بارها می آیند و می روند بدون آنکه فکر کنند در طول راه چه مشکلاتی پیش خواهد آمد ...

می آیند و می روند تا به هر جایی شده چنگی بیندازند و از امکاناتی که شهرهای دیگر دارند بهره ببرند.

وقتی می رسیم و دوستم می خواهد که "همش در خانه نمانیم" ساعتها فکر می کنم: کجا برویم؟!

برایش تعریف می کنم تمام سالهای نوجوانی و جوانی حسرت رفتن به یک سینما یا تئاتر و یا کنسرت در آن شهر بر دلم مانده است ... آنجا زمین تا آسمان با تهران متفاوت است ...

برایش می گویم اینجانه فضای سبزی دارد نه مجتمع تجاری - به معنی واقعی!- و نه حتی یک کتاب فروشی

اینجا مردمی دارد که بی آنکه به ماشین های مدل بالا و چشم و هم چشمی بیندیشند تنها در پی آنند که کمی بیشتر امنیت داشته باشند ... همین که آب آشامیدنی داشته باشند راضی اند ...

برایش از اعتقاد مردم می گویم ... آنها که حتی قاچاقچی نامیده می شوند هرگز نماز و روزشان ترک نمی شود حتی اگر در میان مرز پاکستان با بار پارچه یا چای و یا مواد مخدر قاچاق باشند جا نمازشان را پهن می کنند و نماز می خوانند ... تضاد میان عقاید آنها تنها اینجا نیست! آنها به خود اجازه می دهند که تقاص هر کاری را پس بگیرند با کشتن و یا دزدیدن آدمها! اما در این میان سخت معتقدند که زن و دختر مردم را نباید دزدید و نباید کشت ...

با این سفر تازه فهمیدم کجا بودم و چرا هیچ دلخوشی ندارم از آن شهر ...

..........................................................................................................

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/13ساعت توسط مهسان |

حق با تو است! کاش آهسته تر روم که باید آهسته رفت ...
روزهایم اما مثل باد می گذرند و اشکهایم مثل باران ...
آفتابی نیست که پناهم باشد و ابری نیست که سایه اش برسرم حس سنگینی بخشد ..
روزهایم خالی تر از پوچ می گذرد و تنم گرفتار هیچ دلخوش تنهایی چون گور خویش خواهد بود!
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/13ساعت توسط مهسان |

یک هفته سفر همراه دوستی که شاید بسیاری از لحظه ها مرا تحمل کرد! - از صبرت ممنون!-

نمی دانم چه شد ... می دانم! نمی خواهم فکر کنم! ... فکر می کنم! نمی خواهم بگویم!!

درد بی درمان را گفتن چه سود؟!

دوستانم "نوشین و نیما" و "نسیم و فرنوش" از محبتتان ممنونم ... لحظه های خوبی را با شما گذراندیم ... همچنین "پدرام و مونا" ...

راستش پیش از آمدن به شهری که یکسال بود نرفته بودم فکر می کردم دیگر دوستی آنجا ندارم! ... قضاوتم را شرمنده کردید ...

گشتیم  .. خندیدیم .... خوش گذراندیم .... مهم نیست در دل چه می گذشت ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/13ساعت توسط مهسان |

افسوس ...

کاش بیش  از آنکه لال باشم کور بودم و کر ...

باز روزهای بیقراری آغاز شدند و به قول سارا شمارش معکوس ...

و کاش کسی می فهمید این بزرگترین شمارش معکوس من است ....

و کاش هرگز کسی نفهمد چه می کشم ...

و کاش روزی بفهمی که چه کردی ...

و دوستی که لحظه به لحظه شاید از من بیش از این می رنجد و دردی که مرا از پای در آورده است و من مانده ام با چهره ای بی خود و تنی نیز چنین که شاید هرگز کسی نداندم ..هرگز ...هرگز ...

شاید روزها فکر کردم که نفرین یعنی چه و آیا معتقدم یا خیر و یا ....

این روزها جمله هایی از ته قلبم با آتشی سوزناک می نالند ...

شاید آنها نفرینند که مرا چنین نساخته باخته اند!

اما کاش دامن تو را بگیرد که روزهایم را به نهایت سیاهی کشاندی و خواب شبهایم را گرفتی و آرامشم را ربودی ...

روزهای خوش خداوند دریغت باد ... تو که معتقد به خدایی هم نیستی!

تمام خوشی ها بر سرت خراب گر چه قهاری در مستی و سرخوش از می پرستی !

روزگارت نیست باد ...

بغض این روزها صدایم بی نهایت می لرزاند!

من دیگر برای دلخوشی هم باز نخواهم گشت حتی اگر آن دلخوشی عزیزی چون پدر باشد ...

که متنفرم از شهری که چون تویی درو بودی و آمدی و رفتی و دیوارهایش را بر سر من آوار کردی ....

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/08ساعت توسط مهسان |

فردا به سفر خواهم رفت ... کوله بار سنگینی که بی دلتنگی از پس خویش خواهم کشید را می رسانم انگار و شاید دیگر هیچ!

که حس من زاییده ء یک تنفر بی پایان است از تمام خاک پاک اش و کویرش و ذهن های کویری که میانشان سالها زیسته ام ...

فردا به سفر خواهم رفت ... محض دیدار مردی شکسته و زنی خسته .. و باز خواهم آمد و زندگی را شاید به چند نفس دیگر ادامه خواهم داد ...

که روزهای من ارزشی بیش از این هنوز نیافته اند ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02ساعت توسط مهسان |

 .

نقطه ای می گذارم به نشانه ء زنده بودن !

اما خطی نمی نویسم به نشانهء زندگی!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/01ساعت توسط مهسان |

فیلم بادبادک باز  خیلی بیشتر از خوندن کتابش اذیتم کرد .. حتی بیشتر از خواندن کتاب دوم خالد حسینی یعنی هزار خورشید درخشان!

عصر صدای تلویزیون بلند بود ... آهنگ گوگوش ... نجاتم بده ... باز هم اذیت شدم ... خیلی ... خیلی ... خیلی زیاد

دلم برای دوست قدیمیم تنگ است ... آنقدر که اسمش می آید مثل همین لحظه بغض بیچاره ام می کند ... با تمام خاطره هایش می خندم و بعد ...

بغض شکستهء مردی مرا چندین بار می شکند هر چند نمی دانم چرا .. هر چند ... هر چند ...

................................................

اگر بخواهم راستش را بگویم هیچ کدام از اینها به اندازهء حرفهای امروز تو مرا اذیت نکرد!

اگر بخواهم راست ترش را بگویم ....

مهم نیست! زندگی همین است گاهی کاسه ء صبرمان لبریز می شود و آن سوتر دیگ دلتنگی مان سر می رود ...

چشم به هم می زنی گذشته است اما کاش پس از آن ویرانی نباشد .. کاش ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/01ساعت توسط مهسان |