...
می دانم که کمترین جمله ای که بنویسم بزرگترین لطمه به تو خواهد بود ..
پس با حفظ حرمتت چند نقطه می گذارم و بعد می روم
.
.
.
.
....
یعنی می شه مثل الان که اومدم کافی نت و فکر می کنم که چه جوری باید این همه اتفاق و دل گرفتگی و شادی و ... نوشت!؟!
از این که نتونستم با دوستانم برم سفر بنویسم یا از اینکه یه روز تعطیل یه خوانندهء پاپ اومد خونمون و ذوق زده شدم؟! از فشار کار بگم یا دوستی مثل مهسان که با تمام محبتش میاد خونمون و خستگی هام از تنم در می ره؟!
...
چقدر نوشتنی دارم ...
اما مثل همیشه وقت ندارم!
خدا به داد برسه این ترم آخری با این حجم کار و البته درس!!!!
" مرو ای دوست" از محمد اصفهانی !
به آدم اجازه می ده که بدون هق هق و با آرامش گریه کنه!
به خصوص جایی که می گه: " چه کنم با دل تنها" ...
روزهاست این ترانه زمزمه می شود اما نمی دانم چرا امروز از صبح سحر همین طور می خوانم .. می خوانم ... می خوانم : " چه کنم با دل تنها" ...
نمی دونم می فهمید یا نه!
همیشه برام دوری از بعضی چیزهایی که به سختی به دست اوردم سخته!
مثل همین! همین نوت بوک ...
دیشب سرم رو گذاشتم روش و باهاش خداحافظی کردم ...
حالا داره می ره ...کمتر از یکساعت دیگه ...
...
اگه تا چند روز خبری از من نشد به همین علته!
دوست با وفایی بود ... هم موقع خندیدن بود و هم موقع گریه کردن ... هیچ وقت بهم نگفت : حالم از قیافت بد می شه ... هیچ وقت نگفت: الان حوصله ات رو ندارم ...
و هزار تا هیچ وقت دیگه که هزار تا چیز دیگه رو نگفت
...
...
...
به جز دوری
ملالی نیست
...
نگاهی گر کنم
حرفی زنم
بگذر
خیالی نیست
...
برای زندگی
قلبم
مرا یاری نخواهد کرد
تو می دانی
برای عشق ورزیدن
مجالی نیست
...
مرا بگذار و بگذر زود
پی فردای دیگر رو
من از امروز می بینم
که امید وصالی نیست
...
نمی دانم به خاطر تو ست یا خودم! اما اشکهایم دانه دانه می آیند ...سر می خورند ... چانه ام خیس خیس است! نگاهت می کنم! درست مثل من!
خوشحالم ... خوشحالم که حرفی که همه از تو پنهان کرده اند من با فریاد می آمیزمش تا شجاعانه بگویم: " من از تو بدم می آد".
این حرفی نیست که کم شنیده باشی - اغراق نکنم - کم دیده باشی ...
همیشه در نگاه هایی خوانده ای و در رفتارهایی دیده ای ...
گاهی کسی به بهانه ای می گذاردت میان لحظه ها
و گاهی کسی با بهانه ای دیدارت را می سپارد به فرداها
...
سرم را بالا می برم! نمی خواهم ببینمت ... روزهاست ندیدمت! امروز هم چنین باشد ...
دیدنت چه دردی از من دوا می کند .. - خودخواهی هم که کنار رود - دیدنم چه دردی از تو دوا می کند؟
...
فریاد می زنم: خسته ام!
چراغ همسایه روشن می شود! شاید می خواهد قیافهء دیوانه را به وضوح ببیند!
...
زنگ تلفن! کسی آن سوی خط می فهمد گریه کرده ام! می گوید: کاش من هم مثل تو تنها بودم تا هر وقت دلم خواست گریه کنم! ان هم راحت ...
می گویم: من خیلی دلم می خواهد ... این خوب نیست ...
...
جای خالی چیزی آزارم می دهد ... محتاجش نبودم .. از دزیده شدنش ناراحتم ... از ریا!از ریا! از ریا!
...
چقدر حرف دارم؟!
چقدر شان را "مگو" هستند
چیزی برای گفتن نمی ماند
کاش " مرگ" در خانه ام را می زد که امیدی به زندگی ندارم!
...
کاش ... کاش ... کاش ...
...
ساز می زنم! نه ! این ساز دیگر آرامم نمی کند ...
ترانه های دوست داشتنی را یکی یکی می گذارم ... نه! با هیچ کدام آسوده نمی شوم ...
فریاد می زنم ... گریه می کنم ... قلب لعنتی نمی کشد ... نفس هایم به شماره می افتند ...
....
سکوت می کنم .. شاید که مرگ هم بی صدا بیاید ... کاش ...
فکر می کنم ... : من هم! اما دلتنگی او کجا و دلتنگی من کجا!
برایش می نویسم: منم دلتنگم و البته بی پناه!
می فهمد! می دانم که می فهمد ...
برایش آرزو می کنم معجزه ای کوچک مثل یک شاخه گل یا یک خط شعر نصیبش گردد!!
...
می بینی؟! هر چند ساعت یک بار - که کامپیوتر از قیافه های عروس و داماد ها خسته می شود - می نویسم! ..
امروز چند بار نوشته ام؟! ... کاش بدانی چند بار ننوشته ام!!!
...
از صبح بغض دارم - چیز عجیبی نیست!- اما این آخر شبی می شکند!
حرف می زنیم! - نه! - حرف می زنم! ... گوش می دهد ...! نه! نمی دانم!
می گوید: الان خستم! حوصله ندارم به حرفات فکر کنم ...
دلگیر می شوم ... سکوت می کنم تا مثل همیشه دلگیری را فراموش کنم ...
اما ...
دلم می خواهد تا صبح حرف بزنم ... درست تا خود صبح!
من زیاده نخواستم .. زیاده هم نبودم .. - گر چه ! نمی دانم! شاید خواستم! شاید بودم!! -
....
ناگفتنم شاید هزار بار بهتر باشد ...
در سرم تکرار می شود: جواب هر سوال: .".. شب به خیر ..".
... شب شما هم به خیر!
مرا چه به انسان بودن؟! مرا چه به دیندار بودن؟! من فقط و فقط "مهسان"م!
...
درست یادم نیست!
شاید اولین کلاس درس فلسفه بود ...
شاید حرفهای استاد درس فلسفه بود که از بن مغزش می آمد ...
شاید اولین کلاس نقد ادبی بود ...
شاید حرفهای استاد درس نقد ادبی بود که به دور از تعصبات با جهان بینی خاصی بیان می شد...
شاید آخرین کلاس عرفان بود ...
شاید حرفهای استاد عرفان بود که گاهی بوی تناقض می داد و انگار فقط کلمات بود و نه قلبی پشت آن بود و نه صداقتی ...
شاید هم حرفهایی بود که در تمام ساعات تنهایی خویش با خود می زنم ... حرفهای بودار!
من دور نشسته ام! خیلی دور ...
چیز هایی می بینم ... خیلی سیاه ...
حرفهایی می شنوم ... خیلی کثیف ...
هنوز دنیا در پی برتری علم یا ثروتند و من مانده ام دین یا عقل؟!
...
مگو دین عاقلانه یا عقل دینگرا!! که تنها توجیهی است و لاغیر!
...
چقدر سکوت؟!
به گمانم بعضی حرفها را باید زد که " مصلحت نیست ! نگو" را تنها کسانی به من امر می کنند که خواهان حفظ تعصبات خویشتنند ...
...
استاد می گفت: تعصب زاییدهء فکر خراب است!
...
این روزها "ادبیات"ی که برای من به معنای زندگی بود ... مرا در برهوت شناخته هایم رها کرده است ...
نمی دانم به کجا پناه بیاورم؟!
ادبیاتی که خواندم جامعه شناسی ..روانشانسی.. حقوق.. دین.. فلسفه.. موسیقی ..و گاهی حتی طب و مهندسی را در بر می گرفت سیاست و اقتصاد و فرهنگ را می گفت و مهمتر از همه خود شناسی و خدا شناسی را به نوعی بیان کرد .. حال تمام اینها برای من و در ذهن من چاه های عمیقی ایجاد کرده است ... هر طنابی که می اندازم پر از گره است ... چقدر زمان می برد که گره ها را دانه به دانه باز کنم ...
طناب صاف شود .. در ته هر چاه چه خواهم یافت ؟!
...
هااااااااااااااااااااااااااااااااااای ی ی ی ی ی ... کسی کمکم کند!
امسال هم با پایان یافتن دورهء هفتم لیگ برتر در مورد پرسپولیس می نویسم!
۱۵ ساله که به شکل جدی بازیهای این تیم رو دنبال می کنم ... متعصب و دنبال کرکری خواندن نیستم .. از فوتبالشان لذت می برم ... - دقیقا از فوتبالشان - نه از اسمها و قیافه ها ...
شنبه ۲۸/۲/۸۷ - ۸ صبح
شنبه صبح وقتی از خانه بیرون آمدم فکر کردم نزدیک استادیوم آزادی هستم! در تمام خیابانها ماشین ها و موتور ها و آدمها با پرچمهای پرسپولیس در حرکت بودند! داغ دلم تازه شد! چقدر دلم می خواست بازی های حساس رو تو استادیوم ببینم ...
شکل خیابان برایم جالب است ... تا حالا وقتی دو تیم استقلال یا پرسپولیس بازی داشتند حدود میدان آزادی یا خیابان انقلاب تجمع هوادارانشان به چشم می آمد! اما شنبه صبح در تمام تهران!
شنبه ۲۸/۲/۸۷ - ۱ ظهر
اخبار اعلام می کند که ظرفیت ورزشگاه آزادی پرشده . پدر تماس می گیرد: برمی گردیم خونه! جای ما طبقهء بالا و کنار هواداران سپاهان .. سنگ پرتاب می کنند! امنیت نداریم ...
شنبه ۲۸/۲/۸۷ - ۳ ظهر
سرکلاس نشسته ام و منتظرم تا خواهرم به قولش عمل کند و از قبل از ساعت ۴:۳۰ گزارش بازی را اس. ام. اس کند!
شنبه ۲۸/ ۲/ ۸۷ - ۴:۲۰ بعد از ظهر
اس.ام.اس دنا: گزارشگر عادل فردوسی پور!ورزشگاه قرمز قرمز!
دل تو دلم نیست! بعد از مدتها برای فوتبال اضطراب دارم!
۴:۵۰: ۱-۰ محسن خلیلی گل زد!
به الهام که روبه روی من نشسته اشاره می کنم که ۱-۰ جلو افتاده .....
..............................................................................................................
همین روند تا دقیقه ۹۷ ادامه دارد ... دنا تمام بازی رو گزارش می کنه! آرین هم به من چشم غره می ره که چرا اینقدر حواسم به گوشیمه!
دقیقهء ۹۶ از صدای بوق و جیغ که از خیابان به گوش می رسد می فهمم اتفاق خوبی افتاده ...
و دقیقه ۹۷ که دنا می نویسه: قهرمانی مبارک!
...............................................................................................................
۷ بعد از ظهر به خانه بر می گردم!
مردم در خیابانها می رقصند ... پرچمهایشان را تکان می دهند ... دلم برای خودم و آنها می سوزد .. چقدر شادی های از دست رفته داریم که با قهرمانی یک تیم باشگاهی اینگونه به خیابانها می رویم ...
به خانه می رسم! خشایار از استادیوم آمده با جعبهء شیرینی ...
دقیقا از ۱۴ آبان ماه ۷۶ استقلالی بوده ... به عنوان یک استقلالی با شخصیت تبریک می گه و شیرینی می ده!
..................................................................................................................
آخر شب ...
فکر می کنم به اینکه "چه " شد پرسپولیس قهرمان شد!
اول از همه مدیریت آقای کاشانی - کسی که پارسال همین موقع ها از هواداران تنها ناسزا شنیده بود!- در ذهنم می آید! مدیریت خوبی داشت ... جای بحثش اینجا نیست ... اما به گمانم حاشیه های تیم از همیشه کمتر بود
دوم آقای افشین قطبی که به واسطهء بزرگ شدن در کشورهای غربی تفکر منطقی داشت و خود بین نبود و در تمام بازی ها چه برد و چه باخت ضعف و قوت تیم خودش را به درستی بیان کرد! شاید شخصیت او و تفکر او شاید درسی باشد برای مربیان کارکشته اما بی منطق کشور ما!
سوم بازیکنانی که به واسطهء علاقه - و نه منت!- برای تیم بازی کردند ...
چهارم هوادارانی که از آغاز لیگ با حضور در ورزشگاه ها به تمام این مجموعه دلگرمی دادند....
..............................................................................................
حالا پس از قهرمانی فردی مثل آقای ساکت یا آقای بصیرت و سید صالحی حرفهایی می زنند که خودشان هم می دانند صحت ندارند! ...
شاید یک روز با دلایل کاملا منطقی - مبتنی بر اصول منطق - در این مورد هم بنویسم ...
خلاصه آنکه : آره بابا! قرمزته!