تبليغاتX
عاشقانه هایم برای توعارفانه هایت برای من
قطع و وصل می شد .... می گفت: الو الو ... این یکی یه "بله" ی بریده بریده می گفت ... بغض کرده بود ... از حالا دلتنگ تمام روزها بود ...

نگفته بود چقدر محتاج حضورش بوده و هست ...

صدای سوزناک داریوش از تو گوشی "ام پی تیری پلیر"ش می آد: "یاور همیشه مومن ... تو برو سفر سلامت ..." گریه می کنه ... خوشگل می شه ..

خوبه قبلا بهش گفتم که وقتی گریه می کنی دلم می خواد قیافه ات رو تماشا کنم ... چون الت اصلا وقت مناسبی نیست! 

اومده بود و نشسته بوده رو به روی من ... به من می گفت: مهسان! تو نمی تونی بفهمی ...

و راست می گفت

می گفت دیوارای خونه هم بهش عادت کردن ... نه فقط من!

می گه: مهسان! تو بگو!چرا حتما باید قرار دادی باشه تا آدمها با هم بمونن؟!

دلم می خواد بهش بگم که دور و برش رو بیشتر نگاه کنه ... حالا دیگه با ۱۰ تا امضا پای یه قرار داد هم نمی مونن!....

اصلا دلم می خواد بهش بگم که هممون چند سال دیگه می میریم .. معلوم نیست کجا می ریم ... جایی که می ریم چه جوریه؟! ... بی خیال ... فکر کن حالا باهات موند ... یه عمر  - که آخرش هم مرگه - با کلی احساس نا امنی زندگی می کنی ...

اصلا دلم می خواد بهش بگم که خوش بحالت کاش منم عاشق می شدم ...

اصلا دلم می خواد بهش بگم زندگی ام پای همین قرار داد های نانوشته با همهء آدمها تباه شد...

...

اما هیچی نمی گم .... بلند می شم... کنارش می شینم ... سرش رو تو بغلم می گیرم ... شونه هاش می لرزه .... گریه هاش مثل خودمه ... یاد شعر خودم می افتم:" شانه ام می لرزد زیر رگبار تماشایی چشمانی خیس .." گریه ام می گیره ... دلم تنگ می شه ... دلم می گیره .... دست می کشم رو موهاش ... لطیفه ... فکر می کنم برم بهش بگم اگر بره این اینجا ذوب می شه ... خیلی وقته می شناسمش ... می دونم که وقتی تو هر احساسی صادقه چه جوری بروز می ده ... می فهمم الان عاشقه ...

....

می گه : خسته ام!

گریه مجال بیان خستگی های خودم رو نمی ده!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/25ساعت توسط مهسان |

می گم: می خوام برم!

می گه: باید بمونی ..

می گم: چرا؟

می گه: سر دم داران مذهبی گفتن ...

...

می گم: من برای دین زنده ام یا دین برای من؟!

می گه: ....

می گم: دین حرفهای خوب می زنه! یعنی مثل پدر و مادر و معلم چیزی یاد می ده! اما شامل نکات بیشتری می شه ...

می گم غیر از اینه؟

می گه: نمی دونم!

می گم: مثلا بابا می گه:(( احترام بزرگترت رو نگهدار ...)) .. دین می گه: (( دروغ نگو ...))

می گه: بله!

می گم: حالا اگه کسی گفت نسبتت رو با پدرت انکار کن وگرنه می کشیمت! من باید چی کار کنم؟! انکار کنم؟! یا فقط یادم باشه که " اثبات نسبت با دیگران مهم نیست! مهم حفظ حرمت بزرگترها ست!" ؟

سکوت می کنه!

۲ دقیقه ...

بعد می گه: خلاصه نباید بری!

می گم ...

هیچی نمی گم ..

هزار تا چیزی می خوام بگم اما نمی شه ...

رفتن یا نرفتن من مهم نیست.. مهم اینه که آدمهای دور و بر ما می خوان تمام زندگی شون مطابق دینشون باشه! اما دینشون رو با علم . عقلشون مطابقت نمی دن ....

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/23ساعت توسط مهسان |

کنون آرام آرامم ...

که در جانم تو را دارم ...

+ نوشته شده در جمعه 1387/04/21ساعت توسط مهسان |

دوهفته است که می خواهم از کنسرت شجریان بنویسم و فرصتی نیست ...

پانزده روز پیش در آخرین شب برگزاری کنسرت شجریان موفق شدم به همراه دوست عزیزی تماشاگر گروه و شنونده ء نوای دلآویزشان باشم ...

یکی از به یاد ماندنی ترین شبهای عمرم ...

انگار ساز و آواز وجود آدمی را تصفیه می کند ... صاف . پاک به خانه بر می گردم ...

بیش از نیمی از جمعیت مسن بودند ... جوانان - به خصوص با سن کم-  تعداد کمی بودند و این باعث تاسف بود ...

نه اینکه معتقد باشم انتخاب هر جوانی باید موسیقی سنتی ایرانی باشد ... بلکه دوست دارم جوان های امروز اینقدر فهم موسیقی بالایی داشته باشند تا بی تعصب بهترین تعریف از موسیقی را بیابند و به دنبال هر صدایی نروند .....

- بگذریم!-

گروه شهناز امسال با تعدادی بیشتری نسبت به سالهای دیگر استاد شجریان را همراهی می کردند ... و این امر نیز در ایجاد تلذذ بیشتر در وجود تماشاگران نقش بزرگی داشت ..

در آخر خواندن تصنیف مرغ سحر و همراهی جمعیت ۳۸۰۰ نفری با استاد نوای زیبایی را در سالن طنین انداز کرد ...

جایتان خالی.....

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/17ساعت توسط مهسان |

تو بغض داری و من هم ... تو برای خودت و من هم!

من گریه می کنم ... حرفهایی می زنم که می مانی ... حرفهایی می زنم که می مانم!

تو خسته ای و من هم ... تو می خواهی سفر کنی و من هم ...

می گویی: درد تو با خیالی است ... !

من نمی دانم بی خیال زیستن را کجا بیاموزم ...

دلم می خواهد دختر گلفروش سر چهار راه باشم ...

یعنی بی دغدغه ... تمام دغدغه ام چند تا صد تومانی پاره باشد که آیا کفاف نان آن روزم را می دهد یا نه؟!

یعنی بی خیال .... یعنی فکر نکنم امروز نگاه تو برایم زار می زند و صدای دیگری برایم نوحه می خواند و اشک می ریزد ..

یعنی بی عار ... یعنی فکر نکنم کی کجا رفت و کی چه وقت آمد؟!

یعنی ...

یعنی بی بهانه  حرف بزنم .. یعنی ...

....

اما بسیار خسته ام!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/12ساعت توسط مهسان |

یکشنبه - ۹:۴۵ شب! اتوبوس مهراباد - ونک!

بغض دارم ... پسری رو به رویم نشسته ... به اشکهایم که مثل پیرزنها با گوشهء روسری تند تند پاکشان می کنم نگاه می کند ... پدر زنگ می زند: صدای موتور اتوبوس نمی گذارد که صدای گریه ام را بشنود .. و چه خوب! او هم از زندگی خسته است ... درست مثل من!

 

۲۴ ساعت جواب اس ام اس مهسان که نوشته بود: خوبی؟ را ندادم... بلکه خوب باشم و بگویم خوبم تا اون با یه دنیا مهربونی و یه پسر کوچولو که تو دلش داره غصهء منو نخورّّّّّّّّّّّّّّه!

دوشنبه - منزل فاران

فاران داستان می خواند ... بهار گاهی پوزخند می زند و الهام می خندد ... سخت در فکرم ... بهار شخصیت  داستان را با فرضی که از زندگی شخصی استادی دارد همذات می پندارد! و من ... داستان گوشه ای از زندگی من است ... شاید همه اش ... نمی دانم .... فاران می خواند و من تند تند پلک می زنم که اشکهایم سرازیر نشود ...

عصر یوسف آبادم ... برنامه های زندگی ام کمی به هم ریخته اند و من بسیار تر از این ها!

سربالایی بدی است ... کارهایم را تحویل لابراتوار دادم ... " سه شنبه صبح ساعت ۱۱ بیا ببر!"  ....

آخ که اگر ۱۱ کلاس نداشتم می توانستم کارهایم را به موقع تحویل بگیرم و پست کنم ...

پیاده بر می گردم .. سر بالایی بدی است ... فکر می کنم ... "فردا کسی هست این ساعت بتونه بیاد اینجا؟"

شاید فقط یکی! در ذهن مرور می کنم! با هیچ جملهء امری که نمی شود گفت ... همهء جمله های سوالی را هم بی جواب خواهد گذاشت - تجربهء ۲۰ ساله این را می گوید- التماس چه؟ تا خانه فکر می کنم : اگر بگویم " تو رو خدا فردا به دادم برس ... خسته ام.. کلاس هم دارم ... " ... نه!  می دانم! بمیرم هم نمی آید! ...

بغض ول کن ته گلویم نیست ... نه عروسی پس فردا ته دلم را خوش می کند نه هیچ چیز دیگر ...

من ؟! این منم؟!

 ...

سه شنبه:

ساعت ۲

بچه ها برای پیک نیک صحبت می کنند - دل خوشی دارند - خوش به حالشان ..

حوصله ندارم ...

می گویم: نمی آیم

داد همه می رود بالا!

حوصله ندارم اثبات کنم بود و نبودم فرقی ندارد ...

می گویند: از هر کی بدت می آد از لیست حذف می کنیم

می گویم: همه

- حالا شاید همه نه! اما ۹۹٪ -

..

 ساعت ۷ کارها را تحویل می گیرم ... پستشان می ماند برای فردا ...

و تمام کارهای دیگر ... و امور دیگر تر ....

شانه هایم گاهی جا می زنند ...

تنم جا می ماند ...

رویا هایم از دست رفته اند و آرزو هایم نیز ..

تنم را به خودم بگذارید ...

خواهش می کنم

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/11ساعت توسط مهسان |

..................................................................................................

همین!

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/11ساعت توسط مهسان |