..
راستش دلم نیامد به او بگویم ماندنم و غریبه بودنم با تو یعنی "غربت"
...
بعد در ذهنم غربت های تن خویشتن را مرور کردم!
وقتی می خواهم کسی را در آغوش بگیرم باید تنها نگاهش کنم و وقتی نمی خواهم کسی را ببینم باید به رویش لبخند بزنم! این یعنی غربت
وقتی می خواهم به کسی مهر بورزم لب بگزم و وقتی می خواهم گریه کنم از ته دل بخندم
...
غربت یعنی نگاهم را نثار کسانی بکنم که مجبورم!
اشکهایم را برای وقتی نگاه دارم که تنهایم!
لبخند هایم را بیهوده بر لب نشانم تا ...
...........
وقتی هیچ چیز نتواند سر جای خود باشد من غریبم!
...........
اگر بگویم هر ثانیه متحمل غربتی هستم غریب! چه می گویی؟؟
راستش وقتی اس. ام. اس صبحت رو خوندم بغض کردم ... اما نه با شادی ... یعنی برای اون خوشحال بودم ... اما برای تو نه!
من "مادر" نشدم! اما احساس می کنم به هر چیزی "نه" ماه دل ببندی ... در وجودت و همراهت ... خیلی سخته! ...
ناراحتم .. خیلی ناراحت ... صبح دلم می خواست بغلت کنم ... راستش وقتی داشتم با دوستم مارال خداحفظی می کردم یاد تو افتادم ... دلم خواست تو رو بغل کنم ... گریه کنم ... بغض داشتم ... دو ساعت مهمان دوستی بودم ... هزار بار سرم رو انداختم پایین ... گریه کردم ... هیچی نمی فهمیدم ...
هر کاری کردم میومدی جلوی چشمم ... اس. ام.اس می زنی: رفت پیش مامانم ... مگه می شه ناراحت نباشم ...
می دونم که نمی شه! اما دلم می خواد بگم می شه! مثل همیشه که آدمها برای بقیه نسخه می پیچن! ...
خیلی خستم ... خیلی داغونم ... کاش بتونم همین روزا بیام پیشت ...
کاش ...
............................................................................................صبور باش! این تنها یک خواهش خواهرانه است ....همین!
می دانی این روزها بیش از هر روز دیگری "ماه بالای سر تنهایی است"
این روزها دلم برای خنده هایت تنگ است
این روزها وقتی به دیدنم می آیی دیگرانند که می آیند ...
این روزها به چندین نفر سپرده ای که گاهی احوال مرا بپرسند و حال مرا بگیرند!
این روزها به چندین نفر سپرده ای اگر از "کوچهء ما گذشتند" سری به من بزنند!
این روزها به چندین نفر سپرده ای طبق عادت تو برایم پیغام بفرستند ...
...
این روزها دلم برایت تنگ است! برای خود خودت!
بعد از شبی که در خانه را بستم و همانجا در راهرو نشستم و زار زدم ...
صبح فردا به عروسی دوست عزیزی دعوت شدم ...
با دوست دیگری برای کنسرت گروه شمس قرار گذاشتیم ...
مشکل فاران و خانواده اش تا حدی رفع شد ....
برای رفتن از اینجا مشورتهایی کردم که خیلی خوب بود ...
...
همهء اینها دست به دست هم داد تا یادم بره از دست دوست دیگری چقدر ناراحت بودم ...
همهء اینها باعث شد چند روز بخندم ...
و ...
"فراموشی" یک نعمت است ....
در ماشین رو می بندم و سریع قدم بر می دارم تا صدای گریه ای که در راه است را نشنوند!
به در خانه نرسیده ام که شروع می شود ...
در را پشت سرم که می بندم های های گریه بلند می شود...
نفسم نمی آید ...
با صدا نفس می کشم ...
بیست دقیقه در خانه راه می روم و گریه می کنم ...
یادم نمی آید همچنین گریه ای جز در موارد خیلی خیلی خاص... شاید ۲-۳ بار در عمرم ...
با خودم حرف می زنم ... - در مورد حماقتم- ...
کسی از راه می رسد و اینقدر از صورتم وحشت می کند که قسمم می دهد بگویم :" همه خوب و زنده اند!"
هر چه قرص دم دستم است می خورم ... قلب و معده ... قلبم درد می کند ... چشم چپم می پرد ...
سعی می کنم بخوابم ... نمی شود ...
اس ام اس عزیزی دوباره اشکم را در می آورد
دیروز گفته بود که هر روز برایم گل خریده است ...
امروز می گوید که جلوی چشمهایش هستم ...
عجیب هر وقت بسیار اندوهگینم یاد من می کند ... عجیب ....
چند اس . ام اس نیمه شبش آرامم می کند ...
و تمام ...
.........................
یک نفر یک دلخوشی برای زندگی به من خواهد داد؟!
تو هم دوستم بودی و هم... اما تو هم مثل مارینا یه چیزی رو اون ته ته دلم شکستی ... یه چیزی که باعث شد ۲۴ ساعت نه بخوابم و نه بخندم ...
چقدر شبیه ... بعد از جشن عروسی او ن هم ۲۴ ساعت نخوابیدم ... نه خندیدم ...
راستش برام خیلی سخته که بخوام بگم اما دوشبه همش تو خواب دارم باهات حرف می زنم ... تو همه دوستی ها مشکلاتی پیش می آد مهم اینه که آدم در موردشون حرف بزنه ... من زدم ... تو هم زدی ...
همون حرفهایی که زدی منو شکست ...
نمی تونم بگم : اشکال نداره! ما هم خدایی داریم!
نمی تونم بگم: دیگه باهات قهرم!
حتی نمی تونم بگم: فراموش می شی - چون مارینا هنوز تو خوابمه!
فقط می تونم بگم: کاش دیگه دوستم نباشم .. و کاش دیگه دوستت نداشته باشم!
من که دوستت نبودم! خودت گفتی: " مسی من خیلی حرفها رو به تو نمی زنم! ۴-۵ نفر هستن با اونا حرف می زنم!" ...
دوستی که به درد حرف زدن نخوره! به درد چی می خوره؟!
سینما و رستوران و پارک و کنسرت رو با همه می شه رفت! تنها هم می شه رفت! اما برای حرفهای دل یکی باید باشه! ...
دلخورم ... خیلی دلخور!
هنوز گوشی در دستم است ولی چیزی نمی شنوم .... هنوز صحبت می کند اما من به شرافتی که بعضی آدمها ندارند می اندیشم ...
آنهایی که به سقف ریخته و کف فرو رفته و هزار مشکل این چهار دیواری چشم طمع دوخته اند و مرا آزار می دهند!
۱۲ سال پیش به نام حق کمکی کرده اند - بخوانید سرمایه گذاری- ... که هنوز تاوانش را پس می دهم ... زیر نگاه ها و جملاتی که تحقیرم می کنند ...
من می خواهم حرف بزنم .. اما می دانم "مصلحت "نیست! من می خواهم فریاد بزنم ... اما می دانم "مصلحت" نیست ... من ...
من فقط باید دکتر قلب بروم! فعلا فقط این "مصلحت" است ...
من می خواهم از این خرابه بروم ... کسی کمکم کند ... کسی ....
کاش کمی شرافت داشتید ...کاش ...
...............................................................
از بدترین روزهای زندگی ..
پشت سر هم خبر های بد ... پشت سر هم اتفاقات ناخوشایند ...
و ...
روزی برایت خواهم نوشت!
همیشه فکر می کردم "دوست" برای روزهای خوب و بده! یعنی هم وقتی خوب و خوشی و هم وقتی
تنها و ناراحتی باشه! ... یعنی لحظه هاتو بتونی با اون تقسیم کنی! یعنی بدونی اگه هیچ جای امنی
تو دنیا نداری قلب دوستت آخرین مامن برات! یعنی هر وقت خسته ای هر وقت بی حوصله ای بدونی
یکی هست که سرش غر بزنی! یعنی بدونی وقتی دوستت دلش گرفته باید گاهی فقط بشینی و صدای
نفس هاش رو گوش کنی یا گوش بدی به حرفاش یا ...
خوب انگار همیشه طرز تلقی من از "دوست" اشتباه بوده! این رو تو امروز به من نشون دادی! ممنونم!
ممنون که هستی!
اسمش برام آشنا نیست ... اما قیافه ء بازیگر خانم یه کمی برام آشناست! یعنی فکر می کنم تو چند تا فیلم دیگه هم بوده!!!! - اصولا به بازیگر ها فکر نمی کنم! فیلم رو می بینم و تموم می شه!-
اما چون صورت معصومی داره و خیلی هم به نظرم آشنا می آد روی جلد رو نگاه می کنم! "آنجلینا جولی!" ... می دونم به هر کسی بگم می خنده! ... مهم نیست ...
نمی دونم فیلم چه سالی ساخته شده! نمی دونم همه دیدن یا نه اما من به پیشنهاد یه دوست می شینم و می بینم! داستان سفر این خانم به آفریقا!
به گمانم چند جایی چند خطی در موردش خونده بودم ...
...
الان که اومدم بنویسم دقیقه ۴۴ فیلمه! نمی دونم آخرش چی می شه! همه سیاه ها می میرن! یا همه سالم و سلامت با شکم سیر به زندگی شون ادامه می دن! همه می رن خونهء بخت یا همه به یه دینی ایمان می ان!... هیچی نمی دونم! .. فقط می دونم بعد از مدتها منو بهم ریخت! ... خیلی بهم ریخت! ...
اینقدر که به خودم گفتم : خیلی خو خواهی که برای درست نگرانی و برای معدلت ۳۰ صفحه تکلیف می نویسی! خیلی پر رویی که به خاطر بی توجهی های چند روزهء دوستت گریه می کنی. خیلی ضعیفی که وقتی همکلاسیت می گه :" می خواستی سر کلاس ها باشی که جزوه ات کامل باشه" بغض می کنی و از خونه می زنی بیرون و گریه می کنی ... خیلی تن پروری که اگه دو روز یه جور غذا بخوری دلت رو می زنه .... خیلی ... خیلی .... خیلی .....
...
صحنه های خوبی نیست! گرسنگی مردم! زندگی وحشتناکشون! لباسهای پاره پاره شون! ... نای حرف زدن ندارن که کسی بخواد بهشون امر نهی کنه: دروغ نگو و غیبت نکن! ظاهرشون هیچ انسانی رو تحریک نمی کنه که مجبور باشن رو بگیرن و مو بپوشانن! هیچ مقام و منسبی نیست که برای رسیدن به آن زیر آب یکدیگر را بزنند ... گرسنگی و بیماری فرصت اندیشیدن نمی دهد که کسی بخواهد حق آزادی بیان خود را در ده ها کانال ماهواره ای بخواهد ... ..................
...
نمی دانم تا آخر فیلم را ببینم یا نه!؟! دکتر قلبم اگر بود مسلما می گفت نه! چون نفسم تنگ می شود! اما دکتر دل اگر داشتم می گفت ببینم! باور کنم ! و بیشتر فکر کنم و کمتر اینجا این اراجیف را بنویسم که سهم من هم مثل میلیون ها انسان دیگه جز شعار دادن انگار چیزی نیست و من باز هم فردا صبح به وام ماشینم فکر خواهم کرد و به سفرم و کادوی تولد دوستم و چاپ کتاب وبوفه رستوران های مختلف و سالن های سینما و کنسرتی که قرار است با خشایار بروم و ... باز خود خواهی .. خود خواهی ..
...
فیلم را می بینم! تا یادم بماند انسان نیستم! - هر چند حافظه ام در این مورد مرا یاری نمی کند!-
دچار وحشتم از آدمها .. از خود ... از خدا!!!
از شناختی که از خوشتن دارم و از شناخت دیگران!
گاهی یک جمله - تنها یک جمله - بی آنکه من مخاطب دقیق آن باشم مرا این چنین ساعتها بر هم می ریزد ..
وقتی برای بار پنجم گوشی را می گذارم گریه ام می گیرد ... - درست مثل همیشه!-
درست مثل همیشه می فهمم که برای خیلی از دوستانم - شاید نه همه!- یک دختر ساده ام که می تواند گاهی مایهء خنده باشد و گاهی مایهء سرگرمی و هر وقت حوصله اش را ندارند از یاد می رود و هر وقت کاری هست که از او - تنها از او- بر می آید دوستی ها تازه می شود! .....
درست مثل همیشه می فهمم که برای خیلی ها یک آدم کار نا بلدم که باید مدام نصیحت شود و هیچ گاه مورد اعتماد نیستم و برای دوستی نمی توانم مطمئن باشم و ....
...
بغض بدی است ... دوست نا داشته شدن و دوست ناداشته ماندن!
این اعتراف بزرگ زندگی من است به خودم! شاید هم خود خودم: هیچ کس مرا دوست ندارد! هیچ کس !
کافی است پا را از انتظار دیگران فراتر بگذاری تا ببینی تو برای نیاز آنها دوست داشته شده ای نه برای خودت! پس اگر خودت باشی یا اگر از نیازشان کوچکتر باشی صدای پوزخندهای دور و برت را خوب می شنوی .. لبخند می زنی و می روی ....
دوست ندارم بیش از این بگویم که پیش از این بارها گفته ام ... و هر بار سبک که نشده ام هیچ .. سنگین تر برگشته ام به خویشتن!
...
دنیای بدی است... خیلی بد!
....
یاد شاعر بخیرکه سرود:
زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است تا در آن دوست نباشد همه در ها بسته است
...
زندگی سرد و بی در و پیکری دارم!
درسته؟!
یعنی کسی هست که همیشه حوصله اش رو داشته باشی؟!
یه سوال دیگه!
کسی هست که همیشه حوصله ات رو داشته باشه؟!
...
اگه جوابت به این دو تا سوال مثبت باشه ... خیلی خوشبختی ... خیلی ... خیلی
حتی اگر بگی " نمی دونم" باز هم می شه گفت که گاه به گاه اخساس خوبی داری ... اما اگه بگی نه! خیلی بده ...خیلی بد!
..
همهء این ها رو الکی نوشتم که بگم: چند وقته که دوستم حوصله ء منو نداره!همین!
می گفت: ۱۵ سال پیش خیلی بد اخلاق بودی ... حالا خوبی...
و من هم فکر می کنم اونم همینطور ...
وقتی می بینمش دوباره دلم هوای سازم رو می کنه ... می شینم پشتش ... باید دوباره شروع کنم ... بعد از لیسانس و قبل ازفوق لیسانس ...
باید تو فرصت های کوتاه دنبال بهترین ها باشم ...
دارم بزرگ می شم ...
یک ماهه دیگه ۲۷ سالم هم تمومه ... خسته ام و البته به قول اطرافیان "ترشیده ء دیوانه!" اما تازه دارم دنبال زندگی ام می رم ... تا حالا زندگی دنبال من بوده!!!
...
حرف بسیار است و فرصت کم ...