تبليغاتX
عاشقانه هایم برای توعارفانه هایت برای من
من فهمیدم واسه چی دنیا خراب شده!

واسه اینکه هر کس "سر دمدار" و "مسئول" یک کاری بوده خودخواهی های خودش رو با مسئولیتش قاطی کرده!

روزهای بدي هستند!شايد هم من بدبينم!‌خيلي خوبن! آدمها راست مي گن! آدمها به قولهاشون وفادارن! آدمها وظايفشون رو به خوبي انجام مي دهند! دنيا از خوبي آدمها خراب است! شايد هم خراب نيست! عدل هست... انصاف هست... محبت هست ... ديگر چه مي خواهيم؟ جنگ هست؟ ما كه نمي بينيم! گرسنگي؟! نه ! سياست است! به ما چه؟! ..

دنيا خيلي خوب است ... مدام بايد به همه لبخند زد٬ چون دنيا پر از محبت است ... سريالها تخيلي اند ... آدمهاي حريص ... مگر مي بينيم...

 

 

 

.....................................................................................

من به جرم ديدن بدي هاي دنيا "بد بين" لقب گرفته ام! اما كاش كسي به من خوبي ها را نشان دهد!

خواندن پرنده ها و پرواز قاصدك نه!

من دنبال انسان هاي خوشبخت هستم ...

دنبال صداقت ...

دنبال ...

نشاني اش را مي خواهم !

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/25ساعت توسط مهسان |

گفت: به بچه ها گفتم مهسان بد دله! حواستون باشه وقتی مهسان می آد خونهء ما دستتون رو تو دیس غذا نکنید!!!!!!!!

الله اکبر! این دیگه از اون حرفهاست ...

"دست تو دیس غذا نکردن" و "ناخنک نزدن" باید از ترس "مهسان" باشه! وگر نه موردی نداره!

...

این دیالوگ بارها و بارها تکرار شده ... از همون موقع که هفته ای یک بار خونشون می رفتم ناهار تا حالا که دیگه اصلا نمی رم!

راستش من فکر می کنم این جور کارها جدای از رعایت مسائل بهداشتی می تونه نشان دهندهء احترام ما به دیگران باشه!

"ناخنک زدن" جزء مواردیه که خیلی شایع تر از دیگر بی نزاکتی هاست!

...

جالبه که اگر تذکر بدی یا تذکرت رو جدی می گیرن و می گن: به خدا همین الان دستامو با ۵ تا صابون خارجی شستم ... -یکی نیست بگه به جای اینکه بخوای قسم بخوری که چند دقیقه است که دستات رو تمیز شستی و سوگند یاد کنی که تو دماغت هم نکردی با دست چهار چنگولی نرو تو غذا! -  یا اینکه حرفت رو به پشیزی هم قبول نمی کنند و می گن: بی خیال بابا!

البته جوابهای دیگه ای هم هست .. مثلا می گن: از گوشه اش گرفتم! دستم به بقیهء غذا نخورد! یا مثلا می گن: بابا ما که صمیمی هستیم با هم این حرفها رو نداریم! .. بعد هم دستی که معلوم نیست قبلش کجا بوده رو می برن تو غذا! - قابل ذکر  است دستی که به دماغ ... لباس ... جوراب ... کیبورد! .. موبایل... اسکناس ... دستگیره در و خیلی چیزهای دیگه خورده می تونه برای خیلی ها - حتی اگر دوست و آشنای ما باشن - مشمئز کننده باشه!

...

آداب اجتماعی و نزاکتی که باید در معاشرت رعایت بشه گاهی وقتها - فقط گاهی وقتها - می تونه قابل تغییر باشه! - مثلا فرق نمی کنه شما هندوانه ای که تو بشقابتون هست با چنگال میوه خوری بخورید یا چنگال غذا خوری!- در واقع این جزء مواردی نیست که دیگران رو آزرده کنه! اما مسائلی مثل دست کردن در غذایی که همه می خوان نوش جان!! کنند یا با قاشق و چنگالی که قبلا راه به دهان مبارک برده - به ظرف همگانی حمله کردن از بی ادبانه ترین کارهای ممکن است ...

 

 

...

من آدمهای زیادی رو دیدم که بدون اینکه چیزی بگن از سفره می کشن کنار به خاطر همین مورد ... خودم هم همینطورم ... سعی می کنم خونهء آدمهایی که دیدم اینجوری هستن هیچ وقت چیزی نخورم!

...

اینها رو گفتم تا اگه یه وقتی اینجا رو خوندین و این کاره بودین!! - جدای از آشنا و غریبه بودن - از دیدگاه طرف مقابلتون هم نگاه کنین ...

همین!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/21ساعت توسط مهسان |

وقتی زندگی به زندان انتظارات دیگران تبدیل می شود نفس کشیدن و فکر کردن سخت است ...

چرا به دیدنم نمی آیی؟ چرا تلفن نمی زنی؟ چرا اس.ام.اس نمی فرستی؟ چرا حالی از ما نمی پرسی؟ چرا اینجا نمی نویسی؟ چرا وبلاگ مرا نمی خوانی؟ چرا نظر منفی می نویسی؟ ... چرا یادی از ما نمی کنی؟ چرا فقط کار می کنی؟ چرا تنهایی به سینما می روی؟ چرا روزه نمی گیری؟ چرا وسط حال دعا می خوانی؟ چرا با فلانی رفت و آمد نداری؟ چرا هیج وقت در مورد مشربت حرف نمی زنی؟ چرا؟ ...چرا ؟ ... چرا؟ ...چرا؟.. چرا زنده ای ؟ چرا نفس می کشی؟ ...

کاش یادمان باشد هر کس برای خودش مقداری " اختیار " دارد! البته اگر توقعات ما بگذارد!!!

شاید هر روز به کسی تلفن کنم که ثانیه ای به او فکر نکنم ... و شاید تمام ثانیه هایم را به کسی فکر کنم که سالی یک بار با او در تماس باشم!

استاد منطق قانون خوبی را آموخت: " اثبات شی نفی ما ادا نمی کند"!

یعنی " به دیدن کسی نرفتن" دلیل دوست نداشتن او نیست!

یعنی" به دیدن کسی رفتن" دلیل دوست داشتن او نیست!

...

امروز کمی به این فکر کنیم اگر انتظارات دیگران نبود چگونه می زیستیم؟! با چه کسانی در ارتباط بودیم؟ چه کارهایی می کردیم!

حتی فکر کنیم با چه کسانی قطع ارتباط می کردیم و چه کارهایی انجام نمی دادیم ...

شاید تصمیمات جدیدی اتخاذ کردید!

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/20ساعت توسط مهسان |

صمیمی شبهای تنهایی و دوست روزهای تاریک من

تولدت مبارک!

عزیزی ...

حتی اگر بی بهانه بروی

عزیزی ...

حتی اگر روزها نیایی

...

تولدت مبارک!

 همیشه مهربانی  وگاه طوفانی.... مثل دریا و  گاهی تکیه گاهی  ....مثل کوه!

چه خوب آموختی "چگونه بودن" را از سرزمینت!

...

تولدت مبارک!

خندیدی... گریه کردم ... فریاد زدی ... لبخند زدم! بی آنکه "دقیقا" بدانم چرا.. آمدم ... ماندم ... دوست شدم ... دستهایم را گرفتی ... خاطره ساختیم .. خاطره ساختیم ... خاطره ساختیم ..... تا همین امروز!

......

تولدت مبارک!

.....

حرف بسیار است ... حرفهایی که شاید حتی هرگز نگویم .... حرفهایی که شاید فردابدانی ...

امشب دلم تنگ شد! شاید خیلی ... شاید به همان اندازه که نمی دانم!

....

دوستیم! شاید دوست بوده ایم! شاید هم دوست خواهیم بود! ... شاید فردایی نباشد ... شاید امروز هم یک هذیان کوتاه بوده است ....

اما ....

تمام خاطره هایی که برایم گذاشته ای آنقدر ارزشمند بوده اند که روزها - حتی شبها- یی که دلخورم و دلگیر .... باز هم عزیز بمانی ...

......

تولدت مبارک!

.....

اگر بخواهم به جای حرفهایی که دلم می خواهد بنویسم نقطه بگذارم باید تا صبح یا تا نزدیک دریا نقطه ها را دنبال کنی ....

می دانم!

حوصله اش را نداری ..

...

پس تمام می کنم ...

به احترام روزهای مهربانی ات و خنده های شادمانی ات

و با بهترین آرزوها

صمیمیتم را تقدیمت می کنم:

 تولدت مبارک

 

دوستدارت :مهسان      ۱۶/۶/۸۷

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/06/16ساعت توسط مهسان |

باز خواهم گشت ...

 از هر چه فرار کنم ...از خویشتن نخواهم توانست رفتن  و دور شدن ..

باز خواهم گشت ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/14ساعت توسط مهسان |

خواهم رفت ... بی نام و نشان ...

خواهم رفت ...

تا دنیا را برای کسی با کلماتم تلخ نکنم ...

تا زندگی را برای کسی با جملاتم کوچک نکنم ...

خواهم رفت ...

تا دلگرفتگی هایم نیز بی نام و نشان تر شوند ..

خواهم رفت تا ....

....

همه بهانه ای است برای سرگرمی دوباره میان طوفان های زندگی ...

خواهم رفت تا کسی به من نخدد و کسی برایم نگرید ...

من تنها محتاج خوانده شدن بودن نه هیچ چیز دیگر!

....

بی نام تر و بی نشان تر ...

...

اگر گذرت به این خطوط دوساله افتاد دعایم کن به سادگی رفتن از این صفحه مجازی از صفحهء روزگار هم بروم! که بودن یا نبودنم برای تمام تاریخ بی تفاوت است .. و گاه به گاه برایم خودم نیز!

...

۲۷ سال بار زندگی همه را به دوش کشیدن و زیر نگاه مخالفان خرد شدن و توقع موافقان را بالا و بالاتر بردن از من آدم فرسوده و پیر و خسته ای ساخته است که دیگر با خط به خط شعر و شنیدن تمام تصنیف های دل انگیز به آسمان نمی رود ...

 

۲۷ سال نا فهمیده شدن از سوی هیچ کس و نه نادیده شدن - بلکه دیده شدن به هزار چشم انتظار از من انسانی ساخته پریشان و گریان و مضحکهء دست دوستان و دیگران!

....

دیگر هیچ چیز شادم نمی کند ... بی امید و بی هیچ آرزویی تنها برای فرار از بارهای کوچک و بزرگ امروز و فردا را می گذرانم ...

...

خداحافظ

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/06/01ساعت توسط مهسان |