تبليغاتX
عاشقانه هایم برای توعارفانه هایت برای من
آشكارا نهان كنم تا چند

                   دوست مي دارمت به بانگ بلند

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/30ساعت توسط مهسان |

حق با تو است و با تمام عاقلان عالم!

خودم هستم که اجازه می دهم شما و شماهای دیگر هرچقدر می خواهید مقابل چشمان من بایستید و دروغ بگویید و من لبخند بزنم و سرتکان دهم!

پس نتیجه: تو خوبی...

              : من بد....

              : هیچ کدام خاکستری نیستیم چون خاکستری رنگ نیست

              : این روزها هروقت دلت گرفت حافظ بخوان!

              : دعا کن ....

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/29ساعت توسط مهسان |

سه تا خط موبایل داره ... می گه: لطفا با هیچ کدوم تماس نگیر! یکیش شارژ نداره ... یکیش جایی که هستم آنتن نمی ده و یکی دیگه اش رو هم جا گذاشتم!

آخی ... دلم سوخت! منم که اصولا به درجه ای از حماقت رسیدم که اون فکر می کنه نمی تونم بگم: خوب سیم کارتی که آنتن داره رو بذار تو گوشی که شارژ داره!

نمی گم! سکوت می کنم! و مثل همه ی احمق های عالم دوست دارم فکر کنم دروغ نمی گی!

اما نمیشه!

یعنی حداقل در چند روز و شب گذشته این مسئله برام ثابت شده که تو "تو" نیستی و من هم دیگر " دوست" نیستم!

 

کاش بروم پیش از انکه مثل دوست چند ساله ام برانی ام!

 

...

شاید همین روزها!

شاید!

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/29ساعت توسط مهسان |

راستش را بگویم ...

دلم می خواهد تا خود صبح تکرار کنم: بی تو یعنی خالی ... خالی یعنی بی تو ...

اما می دانم "با تو" هم "خالی" خواهد بود!

همه ی "با تو" های دوره زمانه ی ما "خالی" شده اند ...

***

یاد فیلم چهارشنبه سوری می افتم ...

شاید هم یاد تمام فیلم هایی که یکی معصومانه در آن گریه می کرد - درست وقتی چهره ات را می بینم -

یاد شبی می افتم که در همین راه رو زار زار گریه کرده بودم ...

کاش آن شب تو بودی ....

کاش دیشب من نبودم ...

کاش یک روز "او" باشد ...

کاش این آخرین قصه ی غصه هایت باشد ...

.......................................................................................................................

چقدر حرف نگفته دارم؟!

...

صدای خنده می آید ... و یک صدای مضطرب ..

قلبم فشرده می شود و می تپد ..

چشمم فشرده می شود و اشکهایم مثل همیشه می آیند ...

دل تنگ همین ها می شوم؟

....

هذیان های غروب جمعه را به پای دل شکسته بگذار ... و دیگر هیچ ...

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/07/26ساعت توسط مهسان |

تاریکی هم می تواند سرشار از حس خوب باشد

اگر ....

                     تو باشی!

                                و حضور پر رنگت را به رخ تنهایم ام بکشی ...

                                                                         آری!

                                                                            تنها اگر تو باشی ...

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/23ساعت توسط مهسان |

اگر تو باز نگردی

امید آمدنت را

به گور خواهم برد..

و کس نمی فهمد

که در فراق تو دیگر

چگونه خواهم زیست؟

چگونه خواهم مرد؟!

"ف.ش"

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/07/21ساعت توسط مهسان |

چه صمیمانه حماقتتان را به رخم می کشید ...

به لبخندی ...

به یادی ...

به یادگاری ....

بی بهانه راهی ترانه های زندگی دیگران می شوید ... هر روز هزاران بار به هزاران تن خیانت می کنید ...

و با گریم معصومیت بر چهره اتان به من می نگیرد ...

و من می خواهم فرار کنم بلکه بی قرار نمانم ...

اما به کجا؟

وقتی حتی سایبان کلمات را بر سرم آوار کرده اید ...

ای کاش ...

ای کاش توان سخن گفتنی را داشتم تا هر چه در این دل بی دل مانده است بگویم ...

به تمامتان! 

+ نوشته شده در شنبه 1387/07/20ساعت توسط مهسان |

چهار بار چهار مطلب مختلف را آغاز کردم برای نوشتن!

هر کدام را سه- چهار خط نوشتم و بعد .... پاک کردم ...

چون از هر راهی که رفتم آخرش به دلخوری ام از تو و دل گرفتگی ام از همه و دل شکستگی ام از دنیا می رسیدم!

چون از هر راهی می رفتم و هر چه می نوشتم آخرش کسی را می دیدی ک هنوز کیبوردش خیس می شود!

چون ...

بی خیال من ...

برو گردش!

تنها شاید دیگر دوستت نداشته باشم که آن هم مهم نیست!

آری .. مهم نیست! 

+ نوشته شده در شنبه 1387/07/20ساعت توسط مهسان |

ممنونم از فاران که یک ساعت حرفهام رو گوش می ده!

ممنونم از سارا که همیشه سروقت بغض های من می رسه و بغلشون می کنه!

ممنونم از ژینوس که همیشه هست!

امروز از آن روزها بود که اگر این سه نفر نبودند شاید هنوز ماه بالای سر تنهایی بود!!!!

امروز .....

امروز .....

امان از این روزها!

+ نوشته شده در جمعه 1387/07/19ساعت توسط مهسان |

من چند تا خواب دارم که خیلی می بینمشون!

یعنی شاید هر هفته یه بار بیان سراغم!

از ۸- ۹ سالگی تا حالا!

 

یکی از اونها مربوط می شه به پرواز ... همیشه دارم پرواز می کنم! - آرزوی پرنده بودن ندارم!- اما این خواب هر از چند گاهی می آد! می پرم! خیلی بلند! انقدر که همه چیز از اون بالا ریز می شه و دلهره ی افتادن منو دیوانه می کنه! اما نمی افتم!!!

 

یکی دیگه مربوط می شه به فرار از دست سگ! خیلی این خواب رو می بینم! سگ اصلا د وست ندارم!

 

 یکی دیگه دارم که از همه بدتره! فکر هم می کنم بهش احساس خفگی می کنم ... اینکه نمی تونم یه کسی رو از یک کاری که مطمئنم بده دور کنم! مثلا همیشه تو بچگی هام خواب می دیدم خواهرم می ره سمت آتیش اما هر چی التماس می کنم یا داد می زنم یا خواهش می کنم نمی فهمه! کنارش هستم! می زنمش .. تکونش می دم ... اما نمی فهمه!

این خواب من تو زندگی ام به کرات تعبیر شده! نه دور مورد خواهرم ها! در مورد کسانی که دارن کارهای خطرناک می کنن! ...

(ببخشید نمی تونم بنویسم! احساس خفگی نمی ذاره نفسم درست بیاد بالا...)

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/18ساعت توسط مهسان |

کاش ...

کاش ...

کاش ...

گاهی که مثل هر روز تحقیر می شوم آرزوهایم را اینگونه می شمارم تا از حقارت خویشتنم به سوی اصل بزرگ نجابت خود روند!

این روزها میان هر چند کلمه یک کاش نشسته است ...

یعنی هیچ

یعنی پوچ

یعنی که بماند برای بعد

یعنی که مثل همیشه قلبم هنوز تند تند بتپد

یعنی که مثل همیشه ...

یعنی که کاش نبودم

یعنی که بودنم تنها باری است بر دوش زمین

یعنی که خسته ام

یعنی که دیوانه ام

یعنی که می خواهم صادقانه فریاد بزنم: کاش نباشم ....

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/16ساعت توسط مهسان |

کاش بدانی ...

تمام روزهایی که مثل یک عروسک بی فکر همبازی ات می شوم و لبخند های احمقانه می زنم  تنها آرزویم این است: مبادا دلت بشکند!... و تو همچنان بازی ام می دهی ... و من بازی بازی زندگی را می بازم!

 

نمی دانم چقدر حال روزهای مرا می فهمی ... گاهی فکر می کنم هیچ ... حتی کلمه ای  .... نگاه که پیشکش ...

 

می دانم چقدر از من دوری .... گاهی فکر می کنم بیش از این جاده ی پیچ در پیچ ...

می دانم چقدر ساده مانده ام ....

و می دانم همین روزهاست که ساده تر بروم ....

...............

می دانم که پیش از رفتنم جای نیمه خالی ام پر است ....

می دانم ...

می دانم ...

خیلی چیزها را می دانم!

اما کاش این را هم می دانستم که "چرا"؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/16ساعت توسط مهسان |

از نزدیکی مرز جنون می نویسم!

این روزها در راه مانده ای بیش نیستم که هرچند کور سوی ستاره ها گهگاهی راهی برایش می نمایاند اما دیگر دلی ندارد که به دریا بزند و راه را به امیدی دیگر طی کند ...

می دانم در پی هر چند خطی که می نویسم چندین ناسزا می شنوم ... اما کاش کسی جای نا سزا راهی نشانم می داد یا دستم را می گرفت ...

روزهایم خالی است ... شب هایم بی انتها ....

بالشم خیس می شود ... گلویم از بغض درد می گیرد ... و هنوز به سی سال نرسیده دستانم می لرزد

راهی برای رهایی می خواهم حتی اگر آن راه مرا به دنیای دیگر ببرد ...

....

دیشب دوستم می گوید دل تنگ من است و نمی بیند که جمله اش دیوانه ام می کند ... روزهاست کسی دلش برای من تنگ نمی شود ... روزهاست حس دوست داشته شدن را نمی بینم!

 

....

جانم؟! عزیزم؟ بله! خوبم! ممنون! .... این جوابی است که هر روز به چندین و چند تماس می دهم!

چون نمی توانم بگویم بدم! خیلی بد! خیلی خیلی بد!

....

دردهای پنهان کهنه میشوند و زخمشان بر تنم باقی می ماند ....

دردهای آشکار که دیگر هیچ ...

بی گمان تمام این دردها جز با مرگ تمام نمی شود ...

کاش ....

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/15ساعت توسط مهسان |

كاش آدم بوديم ... كاش انسان باشيم .... ايميل جالبي آمده! عكس جسد نوزاد - يا جنيني- كه گربه ها محاصره اش كرده اند!تعدادي هم با موبايل اطرافش هستند. به هر كس عكس را نشان مي دهم به مادر و پدر كودك فحش مي دهد و تاسف مي خورد و نچ نچ مي كند!همه ناراحتند كه چرا گربه ها اطراف او مي چرخند؟ من هم متاسف مي شوم كه چرا گربه ها موبايل ندارند تا تند تند عكس بگيرند و براي دوستانشان ايميل كنند يا بلوتوث! ما با آنها فرقي نداريم چون انسان نيستيم! اما آنها با ما فرق دارند چون موبايل ندارند! آنها حيوان هاي خوبي هستند چون ذاتشان را نشان مي دهند ... اما ما ... امان از ما..... امان از ما .... از وقتي تصوير را ديدم حالم از هر چه تكنولوژي است بد مي شود ... صبح تا شب مترصد لحظه هايي كه شكار كنيم حتي اگر شده با دوربين هاي مسخره ي موبايل! بعد سريع به تمام دنيا مخابره كنيم و نشان دهيم كه ما هنوز هم انسان نيستيم! ايميل و بلوتوث و موبايل و كامپيوتر و دوربين ديجيتال ... به گمانم هر كس اينها را اختراع كرده هدفي ديگر در سر داشته! كمي فكر كنيم ... كمي بيشتر فكر كنيم...
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/15ساعت توسط مهسان |

روزهای بدی است ...

و من محتاج معجزه های کوچکی تا امیدی بیابم برای ادامه ی راه!

...

به گمانم این روزهای تکراری زندگی آنقدر کسل کننده اند که برای هیجان باید مرگ را تجربه کرد!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/11ساعت توسط مهسان |

گوشی رو گذاشتم ... زار زار گریه کردم! فکر کنم خیلی وقت بود این جوری گریه نکرده بودم ...

بعد از فشاری که این چند روز بهم اومد رفتار تو - که شاید عکس العمل حرفهای من بود - خیلی اذیتم کرد ... جمله هات آشنا بود ... چون از صبح چند بار مامانم هم همین ها رو گفته بود ...

دیشب بعد از مدتها صدای داد خودم رو شنیدم! سر یکی داد زدم ... حالا ۲۴ ساعته دارم می شنوم ...

................

حق با تو بود! شاید من هم بودن دلخور می شدم ...

یه چیز هایی این وسط بد شد ... خیلی بد ...

من ۹۰ درصد گفت گو های خوب و دوستانه رو دیدم و تو ۱۰ درصد حرفهایی که من بدون در نظر

گرفتن حساسیت های تو زدم ...

بگذریم ...

...................

ببخش .... حتی اگر دیگر بی اهمیتم!

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/02ساعت توسط مهسان |

.................

یک عالمه نوشتم و بعد همش رو پاک کردم! ...

فکر کردم آخر همهء حرفهام همینه: " از تزویر خسته ام!"

برایم دعا کن!
دعا کن تصویر بی تزویر هر کس در میان چهار چوب قدیمی قاب شکستهء دلم به یادگار بماند!

دعا کن ...

.....................

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/01ساعت توسط مهسان |