ما چون ز دری پای کشیدیم .... کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم ... بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
ازگوشه ی بامی که پریدیم .. پریدیم
رم دادن صید خوداز آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم... رمیدیم
(وحشی بافقی)
"آواز گنجشکها" درست مثل "بید مجنون" نامش را از گوشه ای از طبیعت فیلم که می تواند صحنه ای ماندگار در ذهن بیننده باشد گرفته است.
گنجشکهایی که در آب آنبار می خوانند درست مثل بید مجنونی است که پرویز پرستویی در سایه ی آن نشسته است.
همچنین قضاوت پنهان "مجیدی " در برابر "خوب" و "بد" آدمهای "خاکستری" به وضوح مشخص است.
پرویز پرستویی در بید مجنون به اندکی چشم چرانی است - که حق بی استفاده ی چشمهای نابینایش بوده - به قضاوت و عدالت ذهنی "مجیدی" بینایی را دوباره از دست می دهد و رضا ناجی در آواز گنجشکها با پولی که خود به حلال یا حرام بودنش تردید دارد نیمی از گوجه سبزهایش را نا خواسته به دست آب می سپارد!
پرستویی در بید مجنون صاحب چشم که می شود بیش از دیدن خوبی ها مثل چهره ی دخترش و همسرش و خواندن کتابهایی که تا کنون با انگشتهایش می خوانده ... از دیدن موی رنگ شده و صورت دل انگیز دیگران در مترو و خیابان لذت می برد و چشمش به نوعی شیطانی می شود و رضا ناجی با پوشیدن پیراهن یک تهرانی - اهل تهران!- به نوعی در جلد شیطان می رود ... دروغ می گوید و با آنکه از بخشش کسانی بی بهره نمی ماند دخترکی که اسفند دود می کند را بی بهره از اسکناس پانصد تومانی اش بر سر چهارراه تنها می گذارد!
به عنوان یک بیننده ی آماتور سینما معتقدم که فیلم گرچه از محله های بالای تهران با شخصیتی که استاد دانشگاه است در بید مجنون به شهرک های اطراف تهران کشیده شده است با کسی که بی گمان سواد بالایی ندارد .... اما طریقی که مجیدی پیش می گیرد به یک شیوه است.
در این میان وی از عناصری که بیننده را می تواند به فکر فرو برد بسیار استفاده می کند.
در بید مجنون کتاب مثنوی مولوی و خواندن شعرهایش و مورچه ای که راه می رود و در آواز گنجشکها در آبی رنگی که بر روی دوش "کریم" سنگینی می کند و رقص شترمرغ و یا شاه ماهی مانده از دبه ی پاره شده ... همه و همه فکر بیننده را به هم می ریزد زیرا مجیدی بی تفکر از رنگها و نماها استفاده نمی کند.
همانطور که در بید مجنون با صحنه های محو و شهر خیس و بارانی و تاریکی کوچه و دود شهر غمی سنگین را بر دل آدم می نشاند - درست مثل وقتی که پرستویی از دیدن چیزهایی مثل دزدی و جیب بری غمگین می شود - در آواز گنجشکها هم با مناظر سبز و آب روان و گنجشک و ماهی و شترمرغ چشم ها را نوازش می دهد و انگار دوست دارد با آنهمه نگرانی باز هم بیننده را در آرامشی فرو برد. آرامشی مثل نمازی که "کریم" می خواند...
....
اما نکته ی جالب توجه "دروغ" هایی است که در این فیلم رد و بدل می شود که برای زیباییشان دلم قنج می زند!
هانیه که برای تسکین دل پدر وانمود می کند می شنود
حسین که با ۳۵۰ تومان نمی تواند ۲ تا ساندیس بخرد و با ۲۰۰ تومان یکی می خرد و به پدر می دهد و در برابر اصرار پدر برای نوشیدن می گوید دوست ندارد
کریم که اخراج شده است و چون نمی خواند آشوب و نگرانی به دل همسرش - نرگس- بیندازد می گوید کار بدون بیمه با حقوق ۲۰۰-۳۰۰ تومان بدرد من نمی خورد ...
دروغ هایی که برای آرامش خاطر دیگری گفته می شود. در این خانواده با تمام مشکلات خاص و عام اعضا برای آنکه یکدیگر را داشته باشند و بهتر و بیشتر داشته باشند می کوشند.
...
من با احساسی عجیب از سینما بیرون آمدم وقتی فکر کردم هنوز بچه هایی هستند که به پدر نه تنها به چشم یک عابر بانک نگاه نمی کنند بلکه ضروری ترین نیاز خود را - مثل سمعک برای دختر ناشنوا- ار پدر نمی خواهند.
من با احساسی عجیب از سینما بیرون آمدن وفتی فکر کردم یک مرد بی سواد و شاید یک لاقبا بعد از حدود ۱۵-۱۶ سال زندگی نمی تواند اشک همسرش را ببیند و برای او آواز می خواند
...
در واقع بیش از آنکه سمعک دخترک و از دست رفتن ماهی های پسر بچه ها و شکستن گلدانها و بستری شدن پدر خانواده و صحنه های دیگر ناراحتم کند از دیدن "انسانیت " ها و "اعتقاد" ها شگفت زده و خوشحال شدم.
پیشنهادم دیدن فیلم است برای آنکه بیاموزیم در دل غصه هایمان چه فرصت هایی را می توانیم به دست آوریم ....
هر دوست اهل حیله
با پشت خورده خنجر
موندن تو این قبیله
...
وقتی این شعر رو می خونی - یا ترانه اش رو می شنوی - یاد کدوم دوستت می افتی؟! اگر باید ساعتها فکر کنی تا جواب بدی خوشبحالت! و اگر فکر کردی و اسمی برای جای خالی پیدا نکردی بیشتر خوشبحالت ...
اما اگر لحظه ی اول موندی که کدوم اسم رو تو جای خالی بذاری .... اونوقت معلومه که ....
...
پیشنهادم برای آدمهایی که به هرمنوتیک علاقمندند این کتابه!
یک کتاب که جدای از داستان از بینش و علم بسیاری نشات گرفته!
این کتاب حاوی اطلاعات بسیاری در باب جغرافی و تاریخ و ادبیات و فلسفه است و فرهنگ ها و تفکرات جالبی از منظرهای متفاوت در آن نهفته است که بسیار به جا و با دقت از آنها استفاده شده.
تمام نکات این کتاب - به گمان من- جای تفکر دارد ... اینکه چرا پنجم را ۵ ام می نویسد و چرا تمام جملات انگلیسی را فارسی می نویسد ...
به گمانم رمانی است ارزنده به سبک روز و با دیدگاهی فراتر از دیروز و امروز...
ارزش بیش از یک بار خواندن را دارد ...
امتحان کنید!
ضرر ندارد!
دلم تنگ است .....
۳ شب خوابش رو دیدم ... و بالاخره تماس گرفتم و پیداش کردم ...
اون دختر جیغ جیغو و شیطون حالا خودش یه پسر کلاس اولی داره ...
باورش خیلی برام سخت بود ...
اما خیلی احساس خوبی بود ...
احساس کردم چقدر بزرگ شده و خانوم ...
و البته اون هم گفت از پشت تلفن هم معلومه که من خیلی تغییر کردم!
حالا واقعا دلم می خواد ببینمش ...
اون یک واحد سنجش می شه برای من ...
................................................................................................
روز خوبی بود چون رفتیم سینما و آواز گنجشکها رو دیدیم و من هنوز منگ شیرینی هایش مانده ام
روز خوبی بود چون دوستم بعد از یک سفر ۸-۹ روزه برگشت و همین روزهاست که ببینمش
روز خوبی بود چون اول صبح گریه کردم و بقیه روز سبک بودم!
روز خوبی بود چون شنیدم دوستم ماشین خریده و شیرینیش رو هم می خواد بده!!!
...
روز خوبی بود چون روز خوبی بود!!!!
اگر ....
آغوش گرمی برایت گشوده باشد ....
دنبال یک کتاب شعر دلکش می گردم! نه اینکه اسم شاعرش دلکش باشه ها! نه! فقط می خوام شعرش دلنشین باشه ... اینقدر که روزی چند بار با خودم تکرار کنم!
این نکته رو بگم که اصولا متعصب نیستم که شعر فقط شعر نو یا کهنه! شعر فقط حافظ یا سعدی یا قیصر ای فروغ! .. هم با مولانا خوشم هم با مریم حیدرزاده هم با محمدعلی بهمنی و هم با صائب تبریزی!
یعنی خیلی وقتها حتی شاعر رو نمی شناسم اما شعرهاش رو می خونم....
تا اینجا بحثی نیست!
اما وقتی می بینم کتاب "یاردان قلی شاسکول آبادی" با اسم " مانیتوری که در آتش اشکهایت سوخت" و با شهرهایی مانند"پوتین برای سربازان ...." با کاغذهای زرد کاهی و جلد مسخره اش ۹۰۰۰ تومان قیمت خورده و مجموعه شعر "پرویز ناتل خانلری" با اون شعر ماندگار "عقاب" با جلد شومیز و کاغذهای خوب و سفید ۲۰۰۰ تومان (هردو کتاب به حجم ۱۳۰ -۱۴۰صفحه و قطع رقعی") ... خیلی حرص می خورم!
بگذریم!
به نظرم این یک جور توهین به شعورآدمهاست...
حالا تصمیم گرفتم اینجا گهگداری کتاب معرفی کنم ...
کتابهایی که بهم می چسبند!
حالا می تونه رمان "همخونه" یا "سهم من" باشه... می تونه شعر "شعر رهایی است" یا "باغ بی برگی" باشه ... می تونه فلسفه مثل "ضیافت" افلاطون باشه ....و یا خیلی چیزهای دیگه
.................
"دیدی منم می تونم پست بدون ناله و نفرین بذارم؟!"
معرفتت را سپاس
رفاقتت را نیز چنین
.....
.....
.....
مثل همان سفر یک ماهه ات که رفته بودی کمی آن طرف تر دنیا!
زود می گذرد ... حساب می کنم ۶ سال پیش ..
شش سال پیش وقتی یک ماه ندیدمت دلتنگ شدم ...
حالا سه سال است ندیدمت و دلتنگ می شوم ...
در خواب حرف می زدی.... با خجالت .... نمی توانستم در آغوشت بگیرم ... از ترس!
در بیداری اشک می ریزم ... در نهایت ... نمی توانم برای دیدنت بیایم! ... علتش را نمی دانم!
به قول دوستی کسی فکرش را هم نمی کرد در لیست "فیس بوک" لعنتی من همه باشند جز تو! و در لیست تو همه باشند جز من!
نمی دانم تو بد بودی یا من؟!
نفهمیدم من بد کردم یا تو؟!
فقط می دانم خیلی سخت گذشت ...
فقط می دانم هنوز هم سخت می گذرد ...
هر وقت هر کس از "دوستش" می گوید ... من هم از تو حرف می زنم... اما چه حرف زدنی؟!
...
بگذریم
دلتنگ بودم!
از خواب که بیدار می شوم عکس عروسیت را از روی تلویزیون بر می دارم و گریه می کنم... های های گریه!
چه عکس قشنگی با چه خاطرات بدی ...
چه عروس خندانی که فقط وقتی چشمش به من می افتاد اخم می کرد ...
....
من هنوز هستم!
نمی دانم دوستم یا دشمن!
فقط می دانم دلتنگم!
همین!
و به گمانم این برای یک عمر در یاد ماندنم کافی است!