تبليغاتX
عاشقانه هایم برای توعارفانه هایت برای من
تا حالا شب یلدا به این بی مزگی نداشتم!
همیشه بالاخره یکی بود .... اکثرا بیشتر از یکی بودند! ....

امشب فقط خودم بودم!  خودم ... با بخاری - که یک ساعت برق رفته بود گرما نداشت - و یک قابلمه شلغم و یک دل گرفته و یک دیوان حافظ و یک ایستک خنک که یهو ته یخچال پیداش کردم و یه ذره آجیل که نمی تونم با این دندونام بخورم!

همین!

حالا می خوام بشینم فیلم شب های روشن ببینم ....

فال حافظ بگیرم ...

بعدش هم برم بخوابم .... و به تمام دیالوگ های دلنشین فیلم فکر کنم ....

همین!

+ نوشته شده در شنبه 1387/09/30ساعت توسط مهسان |

خیلی خوب بود ... خیلی ...

وقتی با آدمی حرف می زنی که از نظر همه خطرناکه! و تو به عنوان یه دختر ۲۷ ساله خیلی بدی و بی ادب و بی اخلاق و بی آبرو اگر با او حرف بزنی! - نه به خاطر "او" بودنش بلکه به خاطر معرفه نبودنش!

اما این آدم - یا بهتر بگویم این دوست - جزء معدود کسانی است که همیشه - هر وقت - بی حوصله ام می فهمد ... درک می کند و سعی می کند در حل مشکل و باز کردن گره به من کمک کند ...

نه مثل خیلی های دیگر از من انتظار خندیدن دارد! نه مثل خیلی های دیگر می خواهد که بس کنم ...

می گوید که : مهسان! خیلی غر می زنی ...

اما گوش می دهد ...

این آدم خطرناک - به صرف تعریف غلط اجتماعی این نام را به وی می دهیم!- از من توقع ندارد که تمام حقایق زندگی را بیان کنم و اگر جایی از چیزی بگذرم سکوت می کند اما سعی می کند مرا راهنمایی کند انقدر که حتی به ناگفته هایم را کمک کند ...

چند شب پیش وقتی ۲ ساعتی با من صحبت کرد و راه های زندگی مرا - خیلی شفاف - برایم شمرد ... لذت بردم ...

متاسفم که افکار پوسیده ی دیگران می خواهد این رابطه را از من بگیرد ...

همین!

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/09/29ساعت توسط مهسان |

این روزها بسیار خسته ام ... بیشتراز خستگی درمانده ام ... بیشتر از درماندگی آرزوی آرامش دارم ...

این روزهای بسیار خسته ام و فقط کمی آرامش می خواهم ...

آرزوی محالی است ... می دانم!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/21ساعت توسط مهسان |

دوست ندارم در قلب کسی باشم!

ترجیح می دهم در آپارتمان خودم تنها باشم !

(وودی آلن)

+ نوشته شده در جمعه 1387/09/15ساعت توسط مهسان |

همه برای هم فیلم بازی می کنند .... بی آبرو را بی آبرو تر می کنند بی آنکه بدانند انگیزه کجاست و دلیل چیست و چه استدلالی مستور مانده است ...

همه مانند کودکی نقش بازی می کنند ... آنقدر سا ده که از کلام اول بازی بازی کردنشان معلوم می شود

همه می خواهند در نقش انسان باشند و نمی دانند که خود چه نقشی بازی کردند و چه تاثیری گذاشتند تا دیگرانی را به حیوانی رذل تبدیل کردند

همه ....

من خسته ام از این همه ....

دلم می خواهد بروم بالای بلند ترین کوه فریاد بزنم و سپس بمیرم

دلم زندگی با این "همه" را نمی خواهد

...........................................................................................................................

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/14ساعت توسط مهسان |

به گمانم باید رذیلانه ترین ها را تجربه کنم تا بفهمم زنده ام!

خیانت کنم ... دروغ بگویم ... حق دیگران را پایمال کنم ... به اعتماد دیگران پشت پا بزنم ....

نمی دانم .... شاید اعتیاد ... سیگار کشیدن ... مشروب خوردن نیز در این دسته جای داشته باشد!

خلاصه هرچیز که انسان بودن را از من بگیرد ...

آنگاه تنها حرفهای قشنگ بزنم ....

مطمئنم دوست داشتنی خواهم بود!

چه که آدمهای دنیای ما تنها طالب حرفهای زیبا هستند ...

حرفهایی که در آنها حق را به "طرف مقابل" بدهی ...

....................................................................................................................

کسی به خانه ی دوستی رفته بود .... به دوستش خیانت کرد و ناموس او را دزدید!

دختر دوستش را فریب داد و با افکار "مارکسیستی" او را وارد دنیایی کرد که وی غیرعادی شد!

هر روز به میزان زیاد سیگار می کشید! مشروبش ترک نمی شد! مواد مخدر هم بارها در دستشویی خانه تزریق می کرد!

اما با هر کس حرف می زد حق را به او می داد!

-: آخی ! تو چقدر مظلومی ! چطور با این زن زندگی می کنی؟!

-: آخی تر! تو چقدر بیچاره ای ! شوهرت تو را درک نمی کند !

-: ..... ! دخترم! سیگار خیلی هم خوب است!

-: جدی؟ دوست پسر نداری؟ برو پیدا کن! حیف است ....

.....................................................................................................................

حالا او دوست داشتنی شده است ...

همه در موردش حرف می زنند ....

و ..

چه می دانم!

شاید منم دلم بخواهد به زودی دوست داشتنی شوم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/13ساعت توسط مهسان |

شب خوبی بود ... با دوستی که برایش ارزش مند است که من به ادیان به سیاست به جامعه و به زندگی ها می اندیشم

شب خوبی بود ... با دوستی که برایش بی ارزش است که من در ۲۷ سالگی صاحب همسر و فرزند و مال و اموال و ... نیستم

شب خوبی بود .... احساس می کنم بعد از ۱۳ سال که از دوستیمان می گذرد من آدم دیگری هستم  و او آدم دیگر تری ...

شب خوبی بود .... قدم زدن با ریحانه - دوست دوران دبیرستانم - در خیابان های خاطره انگیز دوران نوجوانیمان عالی بود ....

....

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/09/12ساعت توسط مهسان |

- چطوری مهسان؟ چه عجب از این طرفها؟ خوبی؟

--: ممنونم. شما خوبید؟

- مرسی. چی شده سر پیری رفتی دندوناتو ارتودنسی کردی؟

--: شنیدم عده ای دندانهای مرده ها را می فروشند! خواستم بعد از مرگ چند تا "خدا بیامرز" بشنوم!!

..............

این گفتگو با دوستی است که حدود ۳ سال بود همدیگر را ندیده بودیم و شاید در حد چند جمله خبر از هم داشتیم!

--------------------------------------------------------------------------------------

- مهسان تازه اومدی؟

--: آره. دیروز.

- چه خبر؟ درست تموم شد؟

--: آره. فعلا در فکر فوقم. تا بعد

- چی گیرت اومد تو این چند سال که تهران بودی؟

--: ۴ سال درسی که خوندم. عالی بود ....

- برو بابا! درس نه!

--: اگر منظور پول یا شوهر باشه باید بگم هیچکدوک

- فایده نداره (پوزخند )

..........

جوان است ... دلم می خواهد بگویم که زندگی چقدر برایم عوض شده است ... اما پوزخندش به من می فهماند هر چقدر زندگی دیگر و بهتری داشته باشم باز باید در تمام احوال پرسی های کوتاه مردم این شهر در مورد "شوهر" و "بچه" و "پول" صحبت کنم تا بدانند زندگی ام ثمری داشته یا خیر ...

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/09/09ساعت توسط مهسان |

دلم باز مانده میان یک "بمانم" و یک "بروم"!

روزهاست فکر می کند : "بماند"؟! که چه ؟!! یا "برود"؟! کجا؟!!

دلم برای چاله ی دعایم تنگ می شود ... درست جلوی در همان قنادی قدیمی ...

دلم برای نوای دعا خواندن دوستم تنگ می شود ...

دلم می خواهد هزار بار زمزمه کند: "نیامد ز سوی تو ام خبری ... نداری تو بر حال من نظری ..."

دلم برای تمام لحظه هایی که با هم خواندیم تنگ می شود ...

اما میان این همه دلتنگی هزار بار در گوشم - بی آنکه حواسم پرت شود - نجوا می کند: بمانم یا بروم؟

...

تصمیم سخت است وقتی برای رفتن پای خسته ای داری و برای ماندن تن شکسته!

تصمیم سخت است وقتی برای رفتن بهانه هایت غم انگیز است و برای ماندن دل انگیز!

تصمیم سخت است ....

بهانه هایم تمام شد!

حالا بمانم یا بروم؟!

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/09/03ساعت توسط مهسان |