تبليغاتX
عاشقانه هایم برای توعارفانه هایت برای من
"دوستی باید داشت

که میان همه ی خستگی و دلتنگی

سخنی با او گفت"

....

دارم؟ ندارم؟ الله اعلم!

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/30ساعت توسط مهسان |

می دانم "نباید بنویسم"

و نمی نویسم!

زیرا اشک مجال نوشتن نمی گذارد!

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/10/27ساعت توسط مهسان |

"دل تنگم و دیدار تو درمان من است .... بی رنگ رخت زمانه زندان من است"

هر کس می دونه این تصنیف رو کجا می تونم پیدا کنم راهنمایی کنه!
ممنون!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/25ساعت توسط مهسان |

دور باطل زدنم از سر ناچاری بود ...

دور باطل زدنم از سر ناچاری هست ...

دور کن ذات مرا زانچه که بود

عزتم را بنگر

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/10/24ساعت توسط مهسان |

کاش تنها سوال مرا بی جواب نگذاری:

 

"چرا من؟"

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/23ساعت توسط مهسان |

یه روز - یه شب - یکی به دومی گفته بود: برو! چون به نفع منه!

گفته بود: برو! چون تو یه دوست معمولی بودی!و من عاشق سومی بودم!

گفته بود: ....

دومی فکر کرده بود: که آیا هر دوستی به قد و اندازه و مو و سایز یه دوست "معمولی" کار داره؟!

بعدها خودش رو توجیه کرده بود که : لابد کار داره!

دومی ناراحت شده بود ... اما تلاش کرده بود! برای فراموشی ... و فراموش کرده بود!

حتی یادش رفته بود که با یکی رفته سینما! رفته دور تا دور شهر رو چرخیده! ...

۱۰۰۰ روز گذشته بود!

یه روز - یه  بعد ازظهر - اولی اومده بود!حرف زده بود  که به دومی نیازمند است!...

دومی شنیده بود! با خودش دعوا کرده بود!که هیچ آدمی به دوست معمولی اش نیاز ندارد! ...

اما دلش نیامده بود رویش را زمین بزند! کج دار و مریز رفته بود ... اول اخم کرده بود و گفته بود: شما!

بعد لبخند زده بود و گفته بود تو!

چند روز - هر چند دقیقه یا چند ساعت- بود!!! و بودنش را دیده بود!

اما وقتی یکی به دومی گفته بود که دلش برایش می سوزد! دومی احساس کرده بود وقت رفتن است!

و کم کم دوباره - شاید هم چندین باره - احساس کرد که باید برود پیش از آنکه بگویند: "برو ! چون به نغع من است!" ...

قبل از اینکه دوباره شکسته شود ...

قبل از اینکه دوباره فراموش شود ...

بگذریم!

امروز دومی آمده بود اینجا - گریه کرده بود! - چون رفته بود! چون دوباره رفتن را تجربه کرده بود! چون تلخ تر می رفت ... چون جایی برای فریاد نداشت! چون له شده بود ... چون ...

دلایلش مهم نبود!

مثل خودش!

مهم نبود!

مهم بود؟!

اصلا مهم نبود!
مهم نفع یکی بود!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/23ساعت توسط مهسان |

خیانت پشت خیانت ...

دروغ پشت دورغ ...

دور باطل ..

دور باطل ...

دور باطل ....

و من به غایت خسته ام و به نهایت دل شکسته از آدمهايي كه برايشان "خوب" م و گاهي "دوست داشتني" اما نه مهم ... نه ماندگار ...

و من هنوز رفيق شفيق براي نارفيقان روزگار ....

و من هنوز التيام لحظه اي براي زخم هاي ماندگار ...

و من هنوز ....

.........................................................................................................

بر روي سنگ قبر من بنگاريد: رفت تا پيش از آن كه زير پا دفن شود زير خاك بيارامد!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/23ساعت توسط مهسان |

غریبه ای ام که به چشم قریب به من می نگرند ...

من نمی فهمم آدمها چه می گویند؟
من شعار "فردا با لبخند به استقبال روز برو" را نمی فهمم!

من احساس کسی را دارم که در رابطه با هر کسی - دقیقا هر کسی - محبت بی بدیلی نیافته!

من احساس کسی را دارم که سر در گم است ..

"من دچار خفقانم"

می گوید: دوست و آشنا وبلاگت را می خوانند! ننویس!

می گویم: کدام دوست؟ کدام آشنا؟ دوست کسی است که بداند در دلم چه می گذرد ... آشنا کسی است که به نیمی از دردهایم آشنا باشد ... اما نیست! دوستی نیست... آشنایی نیست!

...

من دچار خفقانم ....

خفقان!

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/22ساعت توسط مهسان |

یک شب روی اولین سطر نامه نوشتم: " من از یک شکست صمیمانه می آیم!"

امیدوارم این "راه" را دوباره نروم! که آنوقت زندگی ام "دور باطل"ی خواهد بود ...

کاش پشیمان نشوم ....

+ نوشته شده در شنبه 1387/10/21ساعت توسط مهسان |

درست هفته ی پیش بود که ته فنجون قهوه ام نشسته بود!

ناراحت بود ...

به من گفتن: لطفا باهاش بد حرف نزن!

به من گفتن: اون فرشته است! به چشم شیطان نگاهش نکن!

و من چقدر خندیده بودم!

غافل از اینکه شاید در یکی از روزهای زمستان ناراحتی از راه برسد که شیطان نباشد!

...

دیشب باز هم ته فنجان قهوه دوستان جمع بودند!

و برایم بسیار جالب بود حرفهایی که شنیدم!

جز به جز زندگی خصوصی دوست من در فنجان من!

جز به جز رفتار من در ته فنجان من!

...

حالا یعنی من خرافاتی ام؟ حالا یعنی من دیوانه ام؟ حالا یعنی من ... حالا یعنی من چی هستم؟!

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/10/17ساعت توسط مهسان |

......................................................................

......................................................................

......................................................................

قول دادم هیچ ننویسم! پس نخواهم نوشت ... مگر آنکه ....

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/16ساعت توسط مهسان |

دوست من! شب به خیر!

دلم می خواست - به قول شما- با پتک بزنم تو سرش! اما ۱:۳۰ شب ... نتونستم تماس بگیرم و بگم!

امیدوارم دفعه ی بعد ساعت بهتری باشه!!!

خداحافظ

مهسان

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/16ساعت توسط مهسان |

۲ تا ترانه رو اگر وقت کردی گوش کن!

۱- کیو کیو بنگ بنگ گوگوش

۲- شک می کنم گوگوش

اگر بتونی آوانما!! (کلیپ) ش رو ببینی که بسیار عالی ... اگر نهفقط باید بشنوی ...

...

این دو تا ترانه رو به آدمهای زیادی پیشنهاد کردم که گوش بدهند که به فراخور حالشون این جوابها رو به من دادند:

- گوگوش قبلا گوگوش بود وقتی کج کلاه خوان می خوند!

- آخه واسه چی؟ که چی بشه؟ کسی که می ره صورتشو عمل می کنه اصلا خوشم نمی آد ترانه هاشو گوش بدم!

- برو بابا! گوگوش خز شده!

- صداش که دیگه صدای قبل نیست!

-به نظرت تو ایران مونده بود بهتر نبود؟

-چقدر هم وقیح! با یه پسر از خودش کوچیکتر همکاره!

....

جدای از نظرات دوستانم باید بگم این دوتا ترانه جدای از اینکه گوگوش خونده و با چه صدایی خونده و آهنگش چقدر اشکال داره یا نداره یا شخصیتش چه جوریه؟ ....

مهم اینه که چی می خواد بگه؟

وقتی یه آهنگ به درد رقص نمی خوره یا از لحاظ موسیقی در اوج نیست ... مسلما شعرش می تونه در جایگاه بعدی ارزیابی بشه!

شعر این دو ترانه را یک بار دیگه گوش کنید!

اولی با نگرش و جهان بینی وسیع

دومی با نگاهی سیاسی و فلسفی

دوباره بشنوید ...

کیو کیو بنگ بنگ نکنید! اما شک کنید! شک کنید! شک کنید ....

+ نوشته شده در شنبه 1387/10/14ساعت توسط مهسان |

کار زیادی ندارم!

دی ماه رو تحت فشارهای شدید روانی شروع کردم!

و می خوام با ایجاد فشارهای روانی برای دیگران ادامه بدم!

خیلی صبر کردم ... خیلی کوتاه اومدم ... همیشه شرایط همه رو در نظر گرفتم ... اما حالا دیگه این کارو نمی کنم!

دارم می رم ... از ایران!

اما قبل از رفتن تمایل دارم حال بسیاری را بگیرم!

...

و ....

خواهم گرفت!!!

پ.ن: بدون هیچ توجیهی می پذیرم که تبدیل به دیوانه ی کاملی شده ام!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/11ساعت توسط مهسان |

یکی به من کمک می کنه؟!

اگر هیچ دل خوشی - یعنی نه کار ... نه دوست ... نه درس ... نه عشق ... نه پول ... نه خانواده ... ونه حتی یک آرزوی کوچک واقعی - نداشته باشم بهترین راه برای ادامه چیست؟!

 

و آیا ادامه می تواند باشد؟!

و اینکه اگر ادامه ای باشد چرا باشد؟!

و اگر ادامه ای باشد برای هر علتی ... تا کی؟ تا کجا؟!

.....

من از زندگی بسیار خسته ام .........

بسیار ...

بسیار...

بسیار.............

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/08ساعت توسط مهسان |

دنیا خیلی بدتر از آن چیزی است که تصور می کردم ...

می دانم که خواسته یا نا خواسته میان ماندن و رفتن باید رفتن را انتخاب کنم ... اما هنوز نمی دانم برای چه؟! اینکه کار در خارج از ایران و درس خواندن چقدر ارزشمند باشد نمی دانم؟! فقط می دانم حس امنیت است ... امنیتی که در ایران نیست! و اگر نا امنی هم باشد متفاوت است با اینجا ...

گرچه هیچ کجای دنیا امنیت ندارد ... اما من تلاش می کنم تا از امنیت بیشتری بهره ببرم ...

هیچ گره مهری ندارم که برای ماندنم مانده باشد ...

نه عشقی ... نه ایمانی ... نه دوستی ... هیچ .. هیچ ... هیچ ....

باید بدوم ... تا کجا؟ نمی دانم! برای چه؟ نمی دانم!

مثل کسی که سگ دنبالش بدود! فرار را بر قرار ترجیح می دهد! چرا؟ چون تجربه ی ماندنش سرشار از زخم های کهنه ای است که جای دندانهای سگ را نشان می دهد و خودش بیمار "هار" ی شده است که دیگران را عذاب می دهد!

دل از همه بریده ام و تنها گوشی که گهگاهی حرفهایم را می شنود نیز امشب به خدا سپرده ام!

از حرفهایم اذیت می شود و من عذرخواهی می کنم و می گویم که دیگر شاید تکرار نشود ...

...

یاد جملاتم می افتم! سر کلاس "فن سخنوری"! موضوع نطق: چرا در ایران مانده ایم؟!

روزها هر کس آنچه را سرکلاس گفته بودم تحسین نمود! و استاد یک سال بعد هنوز از مقاله ای که برای نطق نوشته بودم تعریف می نمود!

امروز می فهمم که از روی "جو گیری" چنان عاشقانه نوشته بودم و انگار معشوقی جز وطن در تصورم نمی گجیده است ... و راهی جز ماندن در این کشور ندارم!

امشب مقاله را دوباره می خوانم ... پوزخند هایم را تحویل صفحات نوشته ام می دهم! ...

مهم نیست!

مهم نیست قبلا چه گفته ام ...

من در قرون وسطی زندگی می کنم! در کشوری بدتر از جهان سوم!

من دنبال آرامشی هستم که شاید خیال نباشد ....

من دنبال امنیتی هستم برای گوشی موبایلم ... برای کامپیوترم .... برای خودم!

................................................................................................................................

راستش سر شب از کسی که رفتن از خانه ام را به من تحمیل می کند بسیار متنفر بودم! اما حالا احساس نفرتم کمتر است ...

شاید این اجبار بهتر کمکم کند تا زودتر بروم ...

از سرشب هزار بار بغض کرده بودم و یاد حرفهای مشاور افتادم که گفته بود: اگر زود گریه می کنی نشانه ی آستانه ی پایین تحمل است!

نمی دانم! وقتی مجبورم از زندگی ام دل بکنم ... وقتی مجبورم روزهای بعد را زیر سقفی بگذرانم که می ترسم و تختم را کنار پنجره ای بگذارم که از کودکی برایم وحشتناک بوده است و خودم ...و خودم که بی اهمیت ترینم ... بحثی نیست!- آیا آستانه ی تحملم پایین است؟

وقتی به من می گویند: دختر مستقل! اما امر می کنند: اینجا زندگی کن چون دخترو تنها! و اگر اینجا نباشی وجهه ی اجتماعی ات را از دست می دهی ... از خودم  و از دختر بودنم و از هر وجهه ی اجنماعی که با محل زندگی به دست می آید متنفر می شو م...

.......................................................................................................................

وقتی امیدم از آخرین آدمی که حرفهایم را می شنید قطع شد فقط توانایی نوشتن داشتم!
همین و بس!

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/08ساعت توسط مهسان |

هرگز - حتی یکبار- به نام  نخوانده بودمت!

و برای همیشه این "عقده" میان گلویم خواهد ماند ...

خسته تر از آنم که همین امشب دست بر زانو بزنم و برخیزم ...

بسیار خسته ام ...

پای "عشق" در میان است - در میان بود - شوخی که نبود ... کوچک که نبود ...

زمزمه ی سوزناکی از دلم به گوش می رسد هنوز : "چه کنم با دل تنها؟" ...

صدا می پیچد ....و من می خواهم دیوانه شوم - دیوانه تر- تا ندانم چه می گذرد ...

....

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/10/07ساعت توسط مهسان |

۹ شب که بشه ۲۰ سال از ورود خواهر کوچکم به این دنیا می گذره!

آره! خواهر کوچیکم ۲۰ ساله شد ...

باورش برام سخته وقتی هنوز فکر می کنم که خودم ۲۰ سالم نشده!
باورش سخته وقتی تک تک لحظه های بعد از دنیا اومدنش رو یادمه ... قیافه ی سرخ و زردش که لای یک پتو پیچیده شده بود و تو بغل مامان بزرگم بود ...

اما باور این سخت نیست که بگم ۲۰ ساله دوستش داشتم ... ۲۰ ساله برای هر شادی اش شاد شدم و برای خیلی از غصه هاش بیشتر از خودش گریه کردم ...

...

۲۰ روز پیش که دیدمش فکر کردم بیشتر دوستش دارم چون ۲۰ روزه فکر منو مشغول کرده ... مشغول زندگی اش و آینده اش ...

دوست دارم اون بدونه و بتونه از تجربه های زندگی اش بیشتر و بهتر استفاده کنه ....

 دوست دارم وقتی برای ۲۵  سالگی اش "تولدت مبارک" می نویسم آدم خیلی موفقی شده باشه ...

امیدوارم ...

امیدوارم ...

امیدوارم ...

دوستت دارم

تولدت مبارک

مهسان!

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/02ساعت توسط مهسان |

این روزها من ویرانم ...

اما هر بار می پرسی رو به راهی؟ می خندم و می گویم: آره!

این روزها من گریانم ...

این روزها - ... روزها؟ وقتی خورشید نیست هم روز است؟

نمی دانم من بد کردم یا دیگری؟

اما می دانم حق تو این نبود ... حق تو این نبود ... حق تو این نبود ...

می دانم اگر من بودم تا روزها پشت سرم را هم نگاه نمی کردم ...

......................

کاش رو به رویم نشسته بودی ...

خیلی حرف دارم ...

حرفهایی که هیچ کس شاید نفهمد ...

....................................................................................................................

این روزها تاوان سکوت را می دهم!
مهم است؟
مهم نیست؟
نمی دانم!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/02ساعت توسط مهسان |