کمتر از هزار روز دیگر - چه باشم و چه نباشم - سی ساله می شوم ...
بی آنکه جوانی را زیر زبان مزه مزه کنم ...
آنچه می بینم - جز تمام لحظات آموختن - نشانی از شادابی جوانی ندارد ...
در من زنی به غایت پیر نشسته است ... که گاه گاه در چهره نیز مقابل آینه ظاهر می شود و دانه دانه موی های سپید را به رخم می کشد ...
کمتر از هزار روز دیگر سی ساله می شوم
بی آنکه بدانم در ایران خواهم ماند یا خیر
بی آنکه بدانم ادامه ی تحصیل خواهد داد یا خیر
بی آنکه بدانم مرد زندگی خود خواهم شد یا زن زندگی دیگری ...
بی آنکه بدانم فرزند خود خواهم شد یا مادر دیگری ...
بی آنکه ..
راستش را بگویم
بی آنکه هیچ آرزوی دوری داشته باشم تنها زندگی می کنم ...
من بازنده ی بزرگ زندگی خودم هستم ... بی آنکه برنده ای باشد ....
ما باید کوچ کنیم!
بیش از این ماندن جز حس تلخ حقارت طعمی دیگر نخواهد یافت ...
باید رفت!
باید رفت!
و من هم نگاهشان می کنم - در حالیکه همراه پدر و مادرم قدم می زنم!! -
شاید آغوش سارا وسط خیابان برایم گشوده نمی شد و آن هدیه ی با مزه را نمی گرفتم افسرده می شدم!!
همچنین اس. ام. اس مهسان و فاران!! خوشحالم کرد ... یادم انداخت که هنوز گاهی بعضی ها مرا دوست دارند!!!!
آری! بی گمان غروب دلگیری است ...
با یاد تو تا ابد بهارم ای دوست
.....
تا مثل صورت چروکیده ی پیرزنی به رنگ حنای مو جلوه یابد ...
اما هزار افسوس دل مرا ...
هیچ رنگی پاسخ نیست ..
هیچ رنگی پاسخ نیست ..
درست همانگونه که گاهی وقتها یک جمله - تنها یک جمله - تمام خستگی زندگی را از دوشت بر می دارد!
افسوس این روزها هر کس از راه می رسد بار سنگین را بر دوشم یاد آوری می کند!!
دوست نداشته دروغ بگه که نیومده! حالا مونده چی کار کنه ...
می دونم حوصله ی منو نداره - درست مثل همه -
می گه: باید برم اینجا و بعدش اونجا بعدش اون یکی جا! حالا اگه تونستم میام یه سری بهت می زنم!
تشکر می کنم!
و قطع!
اس.ام.اس می زنم: اگر گرفتاری مهم نیست! باشه سفری بعدی که اومدی ... نشد هم سفر بعد تر..
...
۶-۷ ساعت می گذره .. دریغ از یک اس.ام.اس که : ببخشید!
مهم نیست! سعی می کنم به خاطر نیارم که دوست صمیمی من است ...
...
دقیقا همانطور که نباید به خاطر بیاورم: این اسباب کشی توان یک سال مرا گرفته است
دقیقا همانطور که نباید به خاطر بیاورم: سازم دیگر صدا ندارد
دقیقا همانطور که نباید به خاطر بیاورم: هنوز هم کسی مرا دوست ندارد
دقیقا همانطور که نباید به خاطر بیاورم: من هنوز زنده ام ....
دقیقا ...
....................................................
بگذارم بگذرد؟!
شیشه های شکسته هم راهی کوچه شدند و به جای آن شیشه های جدید آمدند...
شیرهای آب چکه نمی کنند ...
و گچ دیوار ها زخمی نیست ...
اما خودم گریه می کنم
جون دلم شکسته است
چون سقف محبت دیگران چکه می کند
چون روحم زخمی است ...
..........................................................................من بی خانمان ترین در خانه ام!
بی پناه تر از تمام کارتن خواب های این شهر
و
دلتنگ تر از تمام دخترکان دلشکسته ی عشقهای مرده
و
گریان تر از تمام مادران نا صبور داغ دیده
این جا
در زیر سایه ی شب
نشسته ام
نه خوابی می آید که مرا ببرد
نه آرامشی که درد ها را تسکین دهد
...
من ماندم و من
با نگاه خسته ی مادر
و دل شکسته ی خود
...
من نشسته ام به تماشای تمام آنچه در طی چند سال شناختم
فهمیده بودم کدام لبخند محبت است و کدام نیست؟
گفته بودم ... و گرفتار تیغ اخم تمام آنهایی شده بودم که امروز خود به چشم خود می بینند!
...
این روزها گرفتار همان خواب شایع خویشم
فریاد هایی که هرگز کسی نمی شنود
...
همان ضجه هایی که در خواب می زنی و هیچ کس نمی فهمد و تنها حس سنگین بدی را برای ساعات بیداری بر دوشت می گذارد ..
همان ها ... همان ها با منند این روزها ...
.................
دعا کن نباشم
دعا کن باشد - چه بودنی!-
و کسانی بسیار نزدیک در ظاهر و بسیار بسیار دور در باطن ... و هر روز اشک هایم را روان می کنند ...
....................
فرق دوست و غیر دوست به گمانم باید همین باشد!
دیوار خیس خورده ی خانه می ریزد و حس بی خانمانی بیشتر در دلم می نشیند ...
بغض می کنم و از خانه بیرون می زنم ...
گریه می کنم ... تمام خیابان های اطراف را راه می روم و گریه می کنم ...
می دانم ...
کسی عادت ندارد دختری را سر ظهر ببیند گریان .. پیاده ... با آن قیافه ...
حوصله ی هیچ کس رو ندارم .....
موبایل هم پشت سر هم زنگ می زنه و من مجبورم برای چند نفر توضیح بدهم که چه جوری تو این گرما سرما خوردم!!!
مهم نیست ...
مهم آن است که در خانه ی دوستی به رویم باز است ...
...
شب است...
هنوز به آن خانه ی منحوس باز نگشتم ... دوست دیگری تمام شب مرا در شهر می چرخاند ...
اما باز آخر شب می شود و غم بی خانمانی فریاد می زند ...
لعنت بر .....
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها ... رها.... رها من!
" نه تو می مانی... نه اندوه!
و نه هیچ یک از مردم این آبادی ...
به حباب نگران لب یک رود قسم
غصه هم خواهد رفت ...."
...
نمی دانم شاعر این شعر می داند یا نه؟ که حبابهای نگران یکی یکی وجودشان را به وجود رود می بخشند و غصه ای می رود و غصه ای دیگر می آید ...
من نمی مانم ...
اما کاش به قدر ماندنم گاهی - تنها گاهی - غصه ها می رفتند!
فقط آمده ام برای یک فریاد کوچک در این صفحه ای که شاید کسی در گوشه ای دیگر از دنیا بخواند
: امروز بسیار خسته ترم ....
امروز بسیار شکسته ترم ....
امروز .... امروز دلتنگ نیستم ....
...............................................................................................امروز بگذریم!
پیشنهاد برای هفته ی بعد: شنیدن ترانه ی جدید مرتضی لطفی به نام "آدم نمی شوم!"
دیگر
-هرگز-
نتوانم
به
هیچ
کس
در
هیچ
زمان
و
در
هیچ
گوشه ی
دنیا
اعتماد
کنم
... و این خیلی سخت است ... خیلی ....
اهل بحث های سیاسی - اجتماعی بود ... ایران نود! و خیلی دلش می خواست من از اوضاع ایران و مسائلش براش شرح بدم!
منم گاهی که حوصله داشتم می نوشتم ... البته بیشتر در حد گزارش شنیده ها بود!
بعد از مدتی وقتی صحبت هایی پیش می اومد بهم مقالاتی رو معرفی می کرد و لینک می داد که اغلب مربوط به سایت بی بی سی بود! (در آن زمان هنوز سایت بی بی سی فیلتر نشده بود!)
یکبار به من گفت که اگر می تونی خوب بنویسی چند تا مقاله بده تا من برات بذارم تا سایت بی بی سی! گفتم : اونجا آشنا داری؟ گفت: آره! من خبرنگار و نویسنده ی بی بی سی هستم!
منم هفت هشت ها شکلک خنده فرستادم و گفتم: "آره! کار کردن تو بی بی سی آرزویه خوبیه! انشا الله به آرزوت می رسی!"
اون هم هیچی نگفت و رفت ... گاهی آفلاینی می گذاشت و ایمیلی می فرستاد و عکسی از خودش یا جاهایی که در دنیا گشته بود ارسال می کرد ...
..............................
چند شب پیش وقتی در پی تعریف تمام دوست وبلاگی و غیر وبلاگی پای برنامه ی شبکه ی بی بی سی فارسی نشستم دیدم که این آقایی که اخبار می گه چقدر آشناست!
خانم که بیننده ها رو به ادامه ی اخبار دعوت می کرد گفت: " ادامه ی اخبار را از همکارم "جمال موسوی" می شنویم!" دیدم که خودشه! همون آشنای بیچاره! که جدی جدی خبرنگار بوده و حالا مجری خبر شده!
کلی شرمنده شدم .. اما براش آفلاین گذاشتم: خوشحالم که بالاخره موفق شدی و به آرزوت رسیدی!!!
چه شور و حالی داشتم ... اون موقع دسترسی به اینترنت نداشتم! حتی دسترسی به یک کتاب فروشی خوب هم نداشتم!
بعضی شعر ها رو از کتاب های قدیمی خاله و یا از یاد داشت های جوانی مامان می خواندم و اگر خوشایند بود برای خودم می نوشتم و اینقدر دفتر را می خواندم تا برای همیشه یادم بماند!
مثلا حالا هر وقت می گویم سلام! به ذهنم میرسد:
" با سلامی گرم! با درودی پاک! روز گارت با که بی من بگذرد؟ .. خوش باد!"
... خلاصه کلی شعر در یادم مانده است و با هر کلمه ای به ذهنم می آیند و خواه نا خواه خوانده می شوند!
به شاعران محبوب نوجوانی ام نگاه می کنم:
فخر الدین عراقی ( "عشق شوری در نهاد ما نهاد ... جان ما در بوته ی سودا نهاد") و یا وحشی بافقی (" ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم! امید ز هر کس که بریدیم بریدیم!") .. و فریدون مشیری با شعر " به سوی کوه .. به سوی قله های با شکوه ...
که هنوز هم همه این شاعران را به علاوه ی کلی شاعر دیگر دوست دارم!
حتی شاعرانی که نمی شناسم! و شعرهایشان را بی نامشان خوانده ام ...
...
خوشحال شدم! چون میان این اسباب کشی پردرد سر این دفتر شعر چند دقیقه ای حواسم را پرت کرد!
می گوید: "دلت پراید می خواهد یا ماتیز؟"
می گویم:" دلم بنز می خواهد " .... دوست دارم ادامه ندهم ... اما کلمات از دهانم خارج می شوند : " تا مرا به سینه کش قبرستان ببرد ..."
کسی می گوید: " آدم جواب بچه را اینگونه نمی دهد"
و من این بار کلمات را در دهانم نگه می دارم ... " من که آدم نیستم!" و در ذهنم می پیچد: " آدم کسی است که اختیار زندگی خودش را دارد و من ندارم .. ندارم ... ندارم ...."
...
این روزها آستانه ی پایین تحملم نشان از حجم کوچک آرامشم دارد که به اندک اشاره ای بی قرار می شوم ...
این روزها حال خوبی ندارم ... نمی دانم چرا آدمها با من اینگونه می کنند! نمی دانم چرا من با آدمها اینگونه می شوم؟!
این روزها من دلخوشی ندارم ...
این روزها دل همه را زده ام ...
نیم ساعت در خیابان راه رفتن و گریه کردن هم دردی دوا نمی کند ...
خسته ام ... و افسوسم از این است که باید خستگی همه را از دوششان بردارم ...
....
این روزها هیچ کس را دوست ندارم ...
این روزها هیچ کس مرا دوست ندارد ...
....
دیگر توان لبخند های احمقانه را ندارم ...
پس اگر مرا دیدی که بسیار گرفته ام و اشک هایم روان است ... بدان که صادق ترینم با تو!
دلم می خواهد به کسی "نگاه" کنم! دلم می خواهد به کسی "لبخند" بزنم و بر سر کسی "داد"!
دلم می خواهد خستگی هایم را همین جا در این فضای مجازی جا بگذارم و برای یک شب - فقط یک شب - سرم را آرام و بی دغدغه روی بالش بگذارم ...
من ...
من تنها به بهانه هایم اکتفا می کنم تا ننویسم که .....