تبليغاتX
عاشقانه هایم برای توعارفانه هایت برای من
در جواب سوال دوستم ... و دیگران!

:

می مونم! حداقل تا ۱۸ ماه دیگه!

با یکی از دوستان قدیمی همکار می شم!

کار می کنم ...

زبان می خونم ...

۱۸ ماهه دیگه تصمیم نهایی رو می گیرم...

اما تا اون موقع برنامه مشخصه!

سوالی نبود؟
بریم؟ ...

 

رفتیم!

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/30ساعت توسط مهسان |

....

صد تا خط نوشتم و پاک کردم!

همش خوب بود ها - به جان خودم -

یه ذره اش هم بد نبود!

یعنی به قول یه دوست قدیمی!!!!! اصلا "غر" نزدم!

.....

گفتم دوست قدیمی و یاد یک ماجرا افتادم که تو این وبلاگم نمی نویسم!

دوستی که همون روزی که آقای مشاور بهم گفت این "رقیب " بود نه دوست! من خنده ام گرفت!

چون به رقیب بودنش فکر نکرده بودم!

یعنی با ورودش به زمین مسابقه من رفته بودم!

.....

حالا اون دلش خوشه که من از غمش خوشحالم ....

و من خوشحالم نه از غصه ی اون - اصلا - از اینکه هم اون موقع و هم حالا تونستم انسان باشم! - یه کمی -

.....

فعلا بای تا بعد!

+ نوشته شده در جمعه 1388/01/28ساعت توسط مهسان |

این چند روز خیلی خوش گذشت ...

گشتن های شبانه ... تو تمام بزرگراه های تهران ...

پارک و سینما و کافی شاپ و رستوران

مسخره بازی و خنده

داستان زندگیت و یه بغض کوچولو

شاد کردن مرجان و دنا - که به قول خودشون بعد از مدتها تهران بهشون خیلی خوش گذشته-

و...

ممنون دوست من!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/26ساعت توسط مهسان |

در گذر سالهایی که ندیدمت آدم دیگری شده ام ...

این "دیگری" را از میان حرفهایی که برای دوستان صمیمی آن روزها نقل می کنم می فهمم!

درست می توانم بگویم "یهو" می بینم این مهسان که این روزها می بینی آن مهسان که آن روزها می دیدی نیست ...

تمام تفکرات و اعتقادات و ارتباطات و عشقها و نفرتهایش تغییر کرده اند ...

همین!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/26ساعت توسط مهسان |

آسمون رو ببین... کیف کن!

یه دقیقه می باره ... چند دقیقه بعد خورشید می تابه ...

امروز برف می آد و فردا هوا گرمه!

...

خیلی با حاله ...

لذتش رو ببر!

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/16ساعت توسط مهسان |

روی پنجه ی پاهایم بلند می شوم ...

آب گرمی که روی دستهایم می ریزد جلوی بغضم را می گیرد

-بغضم را قورت می دهم -

جای پایم را تغییر می دهم تا بایستم ...

تا بیش از این محقر نشوم زیر رگبار کلماتی که نمی دانم تا چند روز پیش کجا بودند؟

نه ... نه ...

تقصیر من است ...

تقصیر خود خود من ....

تو تن تحقیر شده ی شکسته ی مرا ندیدی وقتی میان خطوط یکی در میان نوشته ها  حرفهای تو را می شنید

تو صدای شکستن وجود مرا نشنیدی وقتی میان آواز کسی آوار صدایی دیگر بر سرش خراب می شد

تو چشم های مرا ندیدی وقتی خیره به چشمهای عاشق کسی حسرتش را پلک می زد و تنها و تنها - و دقیقا تنها - می خواست تو کمتر فکر کنی ...

تقصیر خود خود من است ...

اینک تصمیم بودن ویا نبودنم را به دست کسی دیگر خواهم سپرد ...

شاید بروم

شاید بمانم

صبر کن

نه بیشتر از من!

تا چند روز دیگر ....

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/15ساعت توسط مهسان |

۱۵ روز مهلت فکر کردنم تمام می شود ...

قبل از غروب است ... کسی می گوید که تصمیم ها خودشان گرفته خواهند شد

قبل از غروب است ...

باور نمی کنم ...

اما آوار حرفهای دوستی بر سرم تصمیمم را نهایی می کند ...

راه من رفتن است ...

زیرا تمام دلخوشی هایم لگد مال شده اند ...

پیشتر ها اول گوشم روشن شد بعد چشمم و بعد وا مصیبتا ...

این روزها اول چشمم روشن می شود ... حتی روشن تر!

تکلیف زندگی مشخص شد ..

"رفتن" ..

کجا؟ نمی دانم ...

کی؟ اولین زمان که بتوانم

چگونه؟ تلاش کنم ... بیش از پیش ... بیشتر از پیش

........................................

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/15ساعت توسط مهسان |

من به تاوان انتخاب کشور

من به تاوان انتخاب دین

من به تاوان انتخاب همسر

من به تاوان انتخاب شهر

من به تاوان انتخاب دوست

من به تاوان انتخاب های مختلف دیگران زجر کشیده ام

....

این روزها تاوان بی مهری کسی دیگر را به تو پس می دهم!

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/08ساعت توسط مهسان |

جمله جمله حرفهایت آرزو های مرا تکه تکه می کند

من کوچه ی خوشبختی تو را یک شب با بهت بی نهایتی کشیدم ..

نقاشی نمی دانستم

اما به گمانم برایت سنگ تمام گذاشتم

درست همان لحظه که سنگی جلوی در خانه ی خود گذاشتم

و درختهای بلند سرو سر به فلک کشیده را در باغچه های کوچک خوش منظری کاشتم

کوچه قشنگ شده بود اما حیف ...

من رفتم

من رفته بودم بالای شهر

با درختان چنار قدیمی ...

با باغچه ی مادربزرگ ...

با دیوار های کهنه ...

...

برای عید به دیدنت آمدم

کوچه دیگر کوچه نبود

خرابه بود

خرابه ..

درختها سوخته بودند گر چه هنوز سر بر آسمان داشتند

و سنگ جلوی در خانه ی ما کوچک شده بود

شکسته بود ...

دیدمت

لگد می زدی به دیوارهای کاهگلی خیس و باران خورده ی خانه ی من

گفتی یاد من افتادی ...

گفتی دلتنگم شدی ...

گفتی حوصله ی یادگاری نوشتن نداشتم ... لگد زدم تا دیوار هم نباشد

گفتی ....

یادم نیست!

چون برگشتم

آمدم

بیش از آنکه اندوه دیوار خراب خانه ی خود را داشته باشم

بار نگاه غمزده ی تو و درختان سوخته و کوچه ی خرابه بر دوشم سنگینی می کرد ...

هنوز هم ...

هنوز هم ...

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/01/07ساعت توسط مهسان |

۵ تا عکس ...

سفر کیش کنار بوته ی گل کاغذی

سفر اصفهان در جشن عروسی دوستانمان

تولد من- منزل ما - با هم می رقصیم - درست مثل هم

تولد تو - منزل شما - با هم می رقصیم - درست مثل هم

منزل جدید ما و چهره ی خندان من و تو ..

...................

این همه خاطره را کجا بگذارم؟

+ نوشته شده در جمعه 1388/01/07ساعت توسط مهسان |

منم و ۱۰ روز فرصت انتخاب برای زندگی ...

منم و ۱۰ روز فرصت انتخاب برای هزار ماندن و رفتن ...

منم و ۱۰ روز فرصت انتخاب برای ...

یکی کمکم نمی کنه؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/06ساعت توسط مهسان |

گریه کنم یا نکنم حرف بزنم یا نزنم

من از هوای عشق تو دل بکنم یا نکنم

با این سوال بی جواب پناه به آینه میبرم

خیره به تصویر خودم میپرسم از کی بگذرم

یه سوی این قصه تویی یه سوی این قصه منم

بسته بهم وجود ما تو بشکنی من میشکنم

نه از تو میشه دلبرید نه با تو میشه دلسپرد

نه عاشق تو میشه موند نه فارغ از تو میشه بود

هجوم بن بست رو ببین هم پشت سر هم رو به رو

راه سفر با تو کجاست من از تو میپرسم بگو

بن بست این عشقو ببین هم پشت سر هم رو به رو

راه سفر با تو کجاست من از تو میپرسم بگو

تو بال بسته منی من ترس پرواز توام

برای آزادی عشق از این قفس من چه کنم؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/05ساعت توسط مهسان |

از امروز - شاید هم امشب- صداقت را برای وبلاگ دیگری کنار بگذارم! تا راحت تر و بهتر بنویسم ...

از امروز - شاید هم همین امشب - اینجا فقط بیایم و بگویم که چقدر کتاب خاله بازی بلقیس سلیمانی خوب بود و از کتاب قبلیش - بازی آخر بانو - بهتر بود و بگویم که دلم می خواهد هر لحظه آهنگ " گریه کنم یا نکنم" گوگوش را بشنوم و بگویم که چقدر با خواندن وبلاگ فینگیل بانو می خندم و با خواندن وبلاگ حاج باران از راحتی نوشتنش لذت می برم و بگویم که چقدر این روزها پیانو می زنم و بگویم که ...

همه ی چیز هایی که می توانی در صف نان و ایستگاه اتوبوس و غیره بی دردسر برای دیگران بگویی

این وبلاگ دیگر همین خواهد بود تا نه کسی غصه مرا بخورد و نه کسی قصه مرا - چه خوب چه بد - بخواند و بداند

...

از امروز - و شاید همین امشب- من تنها یک نوسینده ام و تو تنها یک خواننده!

نه من "مهسان " م و نه تو "..." ...

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت توسط مهسان |

جملات کوتاهی در باب سفر به دیار چابهار:

- چمدانم از تهران به ارومیه رقت و خودم به چابهار!

- ساعتی پس از سال تحویل با چای سوختم!

- خوش گذشت!

- دریا عالی بود!

- از مهمان نوازی و مهربانی دوستانمان ممنونیم!

- جای همه خالی!

- غروب روز دوم فروردین چمدانم آمد!

- امروز برگشتم!

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت توسط مهسان |