تبليغاتX
عاشقانه هایم برای توعارفانه هایت برای من
استاد سر کلاس داره در مورد سماع - یا همان موسیقی - صحبت می کنه ...

استاد می گوید: در دین الله موسیقی فقط برای سرور و طرب نیست بلکه برای معرفت است ...

استاد می گوید: در دین خدا فقط بعضی چیزها به نردبان تشبیه شده اند و از جمله ء آن موسیقی است

....

و من داغ دلم تازه می شود ... من که تمام روزهایم را برای پروردگارم با سازم تعریف می کردم

خوب ساز نمی زدم اما با ساز با خدا خوب حرف می زدم...

حالا ... روزهاست که سراغ آن نمی روم جز برای زدودن گرد و خاکش ...

و کسی که این میان گوشزد می کند: برو دنبال ساز .... ادامه بده!

و من که ....

پروردگارم! من همین روزها دوباره با ساز خواهم آمد ...

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/09/20ساعت توسط مهسان |

    ديروز شنبه بود ... بليط سينما نيم بها! ... منم تقريبا بي كار!
گرچه تنها سينما رفتن تو خيابان انقلاب اون هم سر ظهر يك كمي ترسناكه ،‌اما رفتم!
رفتم فيلم "خدا نزديك است" .... همون فيلمي كه تو مجله خوانده بودم: مفهمو گرا است و براي همين با استقبال رو به رو نشده! ....

اولين نكته اي كه برام جالب بود نگارش نام فيلم بود ... نوشته بود: خدا نزديك است!

فهميده بود كه تو جمله "خدا" رو نبايد مثل هميشه و مثل همه نوشت!
جالب بود ... خيلي جالب ...

اينقدر كه بعد از ديدن فيلم با اون همه چالشي كه منو ياد كشف المحجوب هجويري مي انداخت،  باز هم در فكر كلمهء خدا بودم!

ياد فيلم "خيلي دور خيلي نزديك" افتادم!خدا هم همينطوره! دقيقا! خيلي دور ... خيلي نزديك!
اما چه دور چه نزديك ... هميشه بزرگه! خيلي بزرگ تر از تصور ما!


+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27ساعت توسط مهسان |

دستهای که همیشه پر از خالی بود - حتی تا همین دیشب - امروز بعد از کلاس عرفان احساس کردم پر از خداست ...

پر از سفیدی ... پر از نور ... پر از امید ....

دستهای خالی ام امروز میان همهمهء کلاس جاماندند

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/08/21ساعت توسط مهسان |

دردا که این زندگی حسرت و آه من است

زانکه چرا بخت شوم زادهء راه من است

ایزد ندا بر آورد: "ناشکر از چه ای تو؟!"

این "بخت شوم راهت" "شهد بلای من "است

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/20ساعت توسط مهسان |

غروب بود .. حوالی تاریکی ...

گوشی نبود ... و تمام!

چشمی نبود ... و همین!

و من ماندم و خدا! و هزار حرف که برایش داشتم ...

زمینم را گرفته بودند و زمانم را نیز!

آسمانم مانده بود ... باید می رفتم تا آغوش خدا!

سخت بود ... سخت هست ... سخت خواهد بود؟!!

خدا گفت بیا دلتنگی هایت را خط خطی کنیم .... خط خطی کردیم ...

خدا گفت بیا بی حوصلگی ها را ببریم به دریا... بردیم ...

به خدا گفتم همه اعتمادم را از من بگیرد تا دیگر اعتماد نکنم

گفتم تمام حرفهایم را بشنود تا به کسی نگویم

گفتم یک دل آهنی بدهد که نشکند ....

گفتم ...

خدا گفت: خسته شدی! می دانم! صبور باش .... آدمها را چشم من ببین .... ببخش و فراموش کن!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/11ساعت توسط مهسان |

پروردگارم

چه نهایت یک بی نهایت را به من بخشیدی که هنوز معلق میان ایمانت به ایقانت رساندی

پروردگارم

............................................

زبان قاصر است و اشک و لبخند و سازمن بی گمان قادر!

بگذار بگریم .... بگذار بخندم .... بگذار بنوازم

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/06/26ساعت توسط مهسان |

کاش در اوج کلمات جایی برای پرواز تو بود ...

افسوس!

آنقدر بالاتر پریدی که کلماتم واژگون شدند!

+ نوشته شده در شنبه 1386/06/24ساعت توسط مهسان |

من به نیابت از خدا آمده بودم روی زمین ...

                           حال چرا ضامن شیطان می شوم؟! خود هم نمی دانم!

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/06/20ساعت توسط مهسان |

و باز دعا خواندم و پریدم تا ملکوت خداوند ..

هر چند ایستاده بودم ... هر چند در آغاز فکر کردم با این کفشهای پاشنه بلند - که دست کم چهار ماه از آخرین باری که پوشیده بودمشان گذشته بود - مرا چه به ایستادن به دعا؟!

حساب کفشها به کنار ...

من؟! نه! نه! مرا چه به دعا؟!

اما اشکهایم سرازیر می شود و دو رد سیاه بر صورتم می نشاند - نشان لعابی که بر صورت کشیده بودم تا کسی متوجه صورت بی نقش من نشود -

...

ثانیه ها را می شمارم ... ۱ ...۲...۳....۴ ...

تا چهار را به خاطر دارم ... بعد دیگر در آسمان بودم! آنجا هم که زمان بی معنی است ...

پرواز می کنم ... گر چه هزار بار می دانم پرنده مردنی است ...

باز هم من و یک روز عزیز

باز هم من و یک دنیا آروزهای کوچک که بی دعا نمی توانستم از خدا بخواهمشان

باز هم من و تکه تکه آرامشی که به جانم می ریزد

باز هم من و این دنیا ...

باید برخیزم ... دعا می کنم ... خدا نظری می کند ... مرا همتی باید تا قدر نظرش را بدانم ...

خدایا ...

من هنوز منتظرم !

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/06/20ساعت توسط مهسان |

پیله ای تنیده ام برای پرواز

پیله را می درم برای آغاز

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/07ساعت توسط مهسان |

بر من تهمت آدمیت مزن!

من گیاه خداوندم که در بی نهایت یک کویر روییدم!

که به اشکی بالیدم و رفتم تا ابرهای الهی!

که به رعدی شکستم و باز راهی پیوستم و رویی به حق برگشودم!

آری من گیاه خداوندم که از میان همان مشت خاکی که به قهر از زمین برداشتند سر برآوردم!

بر من خرده مگیر و تهمت آدمیت مزن!

که آدمی به اشکی می نالد و می رود به قعر روزگار نا متناهی!

که به برقی می میرد و باز راهی بدتر از قبل پیش می گیرد!

آری آدمی شاید همان شیطانی باشد که سالهاست در گوشه ای از آینه نشسته است!

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/06/06ساعت توسط مهسان |

کسی نشانی روزهای تاریک مرا به ستاره های آسمان خواهد داد؟!

یا باید تمام شبهای روشن به تنعم خورشید دل خوش باشم؟!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/05/21ساعت توسط مهسان |

کاش ماه از شمس تابان تر شود

تا که شب از روز روشن تر شود

کاش صبرحضرت موسی با ایوب دهر

کاش عمر نوح با عیسی برابرتر شود

کاش کفر شیطان از همه ایمان ما

کاش مرگ از زندگی  برتر شود

کاش این ای کاش ها کمتر شود

کاش دیدار حق آسان تر شود

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/05/02ساعت توسط مهسان |

زلزله شد! اما خیلی نفهمیدم!!...

صدایی می آید:" هر چه  که فکر می کنم لازم داری بردارو از خانه بیرون بریم ...."

عجله ندارم! کیفم را بر می دارم... فکر می کنم چه دارم که بخواهم با خود ببرم ....

نه! فکر نمی کنم ... هر چه در نظر اول مهم است در کیفم می گذارم ....

...

یک ساعت بعد به خاطرم می آید که شناسنامه ام بر نداشتم ....

با خودم می گویم: چه چیزی مهمتر از شناسنامه؟؟

نگاهی به داخل کیف می اندازم.. کتاب کوچک دعا را می بینم! و می فهمم در میان ثانیه هایی که قدرت تفکر نداشتم باز هم تو در خاطر من نشسته بودی ... باز هم می دانستم که هر بلایی به سرم بیاید یا هیچ اتفاقی نیفتد من محتاج بزرگی تو خواهم ماند

بازاشک های شوق روان می شوند .. باز زیر لب دعا می خوانم ... خوشحالم که با منی!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/03/30ساعت توسط مهسان |

واقعیت برای بعضی آنقدر هولناک است که از آن فرار می کنند و برای عده ای دیگر آنقدر شیرین است که تمام عمر خود را به دنبال آن می دوند ....

حال کدام گروه واقعیت زندگی را در می یابند؟!! الله اعلم!

*****

راستی تا کنون به فرق بین حقیقت و واقعیت اندیشیده ای؟!!

گاهی هر دو به سمتی موافق می روند و گاه مسیرشان کاملا مخالف هم است!

-درست مثل دنیای امروزما!-

اگر با هم متفاوت بود مسیر کدام را دنبال کنیم که زندگی از دستمان نرود؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/03/17ساعت توسط مهسان |