استاد می گوید: در دین الله موسیقی فقط برای سرور و طرب نیست بلکه برای معرفت است ...
استاد می گوید: در دین خدا فقط بعضی چیزها به نردبان تشبیه شده اند و از جمله ء آن موسیقی است
....
و من داغ دلم تازه می شود ... من که تمام روزهایم را برای پروردگارم با سازم تعریف می کردم
خوب ساز نمی زدم اما با ساز با خدا خوب حرف می زدم...
حالا ... روزهاست که سراغ آن نمی روم جز برای زدودن گرد و خاکش ...
و کسی که این میان گوشزد می کند: برو دنبال ساز .... ادامه بده!
و من که ....
پروردگارم! من همین روزها دوباره با ساز خواهم آمد ...
پر از سفیدی ... پر از نور ... پر از امید ....
دستهای خالی ام امروز میان همهمهء کلاس جاماندند
دردا که این زندگی حسرت و آه من است
زانکه چرا بخت شوم زادهء راه من است
ایزد ندا بر آورد: "ناشکر از چه ای تو؟!"
این "بخت شوم راهت" "شهد بلای من "است
گوشی نبود ... و تمام!
چشمی نبود ... و همین!
و من ماندم و خدا! و هزار حرف که برایش داشتم ...
زمینم را گرفته بودند و زمانم را نیز!
آسمانم مانده بود ... باید می رفتم تا آغوش خدا!
سخت بود ... سخت هست ... سخت خواهد بود؟!!
خدا گفت بیا دلتنگی هایت را خط خطی کنیم .... خط خطی کردیم ...
خدا گفت بیا بی حوصلگی ها را ببریم به دریا... بردیم ...
به خدا گفتم همه اعتمادم را از من بگیرد تا دیگر اعتماد نکنم
گفتم تمام حرفهایم را بشنود تا به کسی نگویم
گفتم یک دل آهنی بدهد که نشکند ....
گفتم ...
خدا گفت: خسته شدی! می دانم! صبور باش .... آدمها را چشم من ببین .... ببخش و فراموش کن!
چه نهایت یک بی نهایت را به من بخشیدی که هنوز معلق میان ایمانت به ایقانت رساندی
پروردگارم
............................................
زبان قاصر است و اشک و لبخند و سازمن بی گمان قادر!
بگذار بگریم .... بگذار بخندم .... بگذار بنوازم
کاش در اوج کلمات جایی برای پرواز تو بود ...
افسوس!
آنقدر بالاتر پریدی که کلماتم واژگون شدند!
حال چرا ضامن شیطان می شوم؟! خود هم نمی دانم!
هر چند ایستاده بودم ... هر چند در آغاز فکر کردم با این کفشهای پاشنه بلند - که دست کم چهار ماه از آخرین باری که پوشیده بودمشان گذشته بود - مرا چه به ایستادن به دعا؟!
حساب کفشها به کنار ...
من؟! نه! نه! مرا چه به دعا؟!
اما اشکهایم سرازیر می شود و دو رد سیاه بر صورتم می نشاند - نشان لعابی که بر صورت کشیده بودم تا کسی متوجه صورت بی نقش من نشود -
...
ثانیه ها را می شمارم ... ۱ ...۲...۳....۴ ...
تا چهار را به خاطر دارم ... بعد دیگر در آسمان بودم! آنجا هم که زمان بی معنی است ...
پرواز می کنم ... گر چه هزار بار می دانم پرنده مردنی است ...
باز هم من و یک روز عزیز
باز هم من و یک دنیا آروزهای کوچک که بی دعا نمی توانستم از خدا بخواهمشان
باز هم من و تکه تکه آرامشی که به جانم می ریزد
باز هم من و این دنیا ...
باید برخیزم ... دعا می کنم ... خدا نظری می کند ... مرا همتی باید تا قدر نظرش را بدانم ...
خدایا ...
من هنوز منتظرم !
پیله ای تنیده ام برای پرواز
پیله را می درم برای آغاز
من گیاه خداوندم که در بی نهایت یک کویر روییدم!
که به اشکی بالیدم و رفتم تا ابرهای الهی!
که به رعدی شکستم و باز راهی پیوستم و رویی به حق برگشودم!
آری من گیاه خداوندم که از میان همان مشت خاکی که به قهر از زمین برداشتند سر برآوردم!
بر من خرده مگیر و تهمت آدمیت مزن!
که آدمی به اشکی می نالد و می رود به قعر روزگار نا متناهی!
که به برقی می میرد و باز راهی بدتر از قبل پیش می گیرد!
آری آدمی شاید همان شیطانی باشد که سالهاست در گوشه ای از آینه نشسته است!
کسی نشانی روزهای تاریک مرا به ستاره های آسمان خواهد داد؟!
یا باید تمام شبهای روشن به تنعم خورشید دل خوش باشم؟!
کاش ماه از شمس تابان تر شود
تا که شب از روز روشن تر شود
کاش صبرحضرت موسی با ایوب دهر
کاش عمر نوح با عیسی برابرتر شود
کاش کفر شیطان از همه ایمان ما
کاش مرگ از زندگی برتر شود
کاش این ای کاش ها کمتر شود
کاش دیدار حق آسان تر شود
صدایی می آید:" هر چه که فکر می کنم لازم داری بردارو از خانه بیرون بریم ...."
عجله ندارم! کیفم را بر می دارم... فکر می کنم چه دارم که بخواهم با خود ببرم ....
نه! فکر نمی کنم ... هر چه در نظر اول مهم است در کیفم می گذارم ....
...
یک ساعت بعد به خاطرم می آید که شناسنامه ام بر نداشتم ....
با خودم می گویم: چه چیزی مهمتر از شناسنامه؟؟
نگاهی به داخل کیف می اندازم.. کتاب کوچک دعا را می بینم! و می فهمم در میان ثانیه هایی که قدرت تفکر نداشتم باز هم تو در خاطر من نشسته بودی ... باز هم می دانستم که هر بلایی به سرم بیاید یا هیچ اتفاقی نیفتد من محتاج بزرگی تو خواهم ماند
بازاشک های شوق روان می شوند .. باز زیر لب دعا می خوانم ... خوشحالم که با منی!
واقعیت برای بعضی آنقدر هولناک است که از آن فرار می کنند و برای عده ای دیگر آنقدر شیرین است که تمام عمر خود را به دنبال آن می دوند ....
حال کدام گروه واقعیت زندگی را در می یابند؟!! الله اعلم!
*****
راستی تا کنون به فرق بین حقیقت و واقعیت اندیشیده ای؟!!
گاهی هر دو به سمتی موافق می روند و گاه مسیرشان کاملا مخالف هم است!
-درست مثل دنیای امروزما!-
اگر با هم متفاوت بود مسیر کدام را دنبال کنیم که زندگی از دستمان نرود؟!