اگر ....
آغوش گرمی برایت گشوده باشد ....
عصر صدای تلویزیون بلند بود ... آهنگ گوگوش ... نجاتم بده ... باز هم اذیت شدم ... خیلی ... خیلی ... خیلی زیاد
دلم برای دوست قدیمیم تنگ است ... آنقدر که اسمش می آید مثل همین لحظه بغض بیچاره ام می کند ... با تمام خاطره هایش می خندم و بعد ...
بغض شکستهء مردی مرا چندین بار می شکند هر چند نمی دانم چرا .. هر چند ... هر چند ...
................................................
اگر بخواهم راستش را بگویم هیچ کدام از اینها به اندازهء حرفهای امروز تو مرا اذیت نکرد!
اگر بخواهم راست ترش را بگویم ....
مهم نیست! زندگی همین است گاهی کاسه ء صبرمان لبریز می شود و آن سوتر دیگ دلتنگی مان سر می رود ...
چشم به هم می زنی گذشته است اما کاش پس از آن ویرانی نباشد .. کاش ...
برای لحظه هایت می نویسم!
چه احساسی است در بطنت پرورش موجودی ؟!
آنچه من شنیده ام جز حس خوب نبوده و نیست. .. و کاش برای تو بهترین ها باشد که لیاقتش را داری!
شادمانه تبریک می گویم ... وجودت که سرآغاز وجودی دیگر است ...
بخند که نوای تمام خنده هایت روزهای آینده ء او را خواهد ساخت
عشق بورز که سرشار از عشق شود
بخوان ... و خوش به خوان که خواندنت تمام روزها و شب هایش پر آرامش شود
صمیمانه بپذیر جشن دلم را برای دلت!
شادم ... خیلی شادم برایت ....
تمام تن
پر از بغضی که می خندد
و لبخندی
که راه چشم را بر اشک می بندد
روزگارت بهاری ! با زمستان چه می کنی؟!
ببخش کج خلقی هایم را ...
من این روزها گرفتار کلماتی هستم که میان هوا و زبانم نابود می شوند و نگاه هایی که زل می زنند ..
ببخش اگر بی خبری ...
من این روزها رازی ندارم حرفی ندارم ... چه بگویمت بیش از آنکه می دانی؟!
...
من هنوز اسیر بغض ماندهء یک دوستی ام ... کسی که نا غافل رهایم می کند به پرتگاه بی وفایی ..
من هنوز دغدغهء لحظه هایی را دارم که قرار است نسیم عشقی بوزد ...
طعم تلخی است میان این همه بودن و میان آن همه نبودن!
چه بخواهم چه نخواهم ناچار مزه مزه می کنم ... گس است! بی کسی گس است!
...
یک نفر گفت برایت بنویسم و من تا قلم بدست گرفتم زیر رگبار ناگفته های مانده در دل خیس خیس شدم .. خودم! قلمم! کاغذم ...
عجیب این سقف ما چکه می کند! مثل سقف اعتمادمان شده! مثل سقف دوستی مان! ...
...
برایت خواهم نوشت ...
فعلا این دورد و بدرود را نگاه دار در پستوی فکرت تا از یادت نروم .... روزی خواهم آمد!
ساعت از دوازده شب هم گذشته بود انگار ... نوشتم! نوشتم که هزار و یک بار مقصر شناخته شدم و هر هزار و یک بار حکمم خفه شدن بود در ملا عام!و هزار بارش را کسی حاکم بود و یک بارش را خودم!..
ساعت از دوازده شب هم گذشته بود انگار ... نوشته هایم را روی این دیوار می گذارم اما ساعتها بعد دیگر نیستند ... می روند ... خودشان تاب ایستادن ندارند و من هم!
ساعت از دوازده شب هم گذشته بود انگار که نوشتم : مرا ببخش! من تحمل قلبهای مهربان را ندارم که از سر مهریانی همگان آنجا نشسته اند!خداحافظ ...
ساعت از دوازده شب هم گذشته بود انگار اما تا خود صبح بی خواب بی بهانه باریدم!
روزهایت آفتابی باد! شبهای برفی مان تمامی ندارند!
از آن سوی کوهها چه خبر؟! دریا چگونه است؟! جنگل؟! رود؟! ماهی؟! ابر؟!
همه هستند! ... و تنها من نیستم! و کاش نبودم!
بودنم تنها لحظه های تلخ تصادم دیگران شکل می گیرد و متلاشی می شود ...
و باز تصادمی دیگر و "من"ی دیگر و تلاشی برای متلاشی شدن و رفتن ...
رفتن؟! چه رفتنی! بیهوده دویدن است و دیگر هیچ!
این روزها سبد آرزوهایم خالی تر از همیشه و روشن تر از قلبت ...
از روزگارم نمی نویسم تا همیشه سیاهی را فقط در زلفی و چشمی ببینی!!!!
بگذریم!
دنیایت به کامت ... آخرتت را نمی دانم! ...
در پناه حق بمانی ..
گاهی فکر کن که همه چیز درجهان نسبی است.. و اگر مطلق بود حق داشتی همیشه مرا محکوم کنی و تقصیر ها را به گردن من بیندازی!
گریه می کنم .. اما ترجیح می دهم به سکوتم ادامه دهم که گفتن هر دلیلی اوضاع رابهتر نمی کند که بدتر می کند! ...
گذشت! من شدم مقصر و به دیده ء انصاف خویش کمی ازآن را قبول می کنم ...
اما روزی روزگاری اگر کسی به نام دوستی دردش را گفت پیش از آنکه فریادت آوار وجودش شود و محقرانه سکوت کند بگو که می فهمی! بگو که هر چند اگر تو بودی با عقل و منطقت اینگونه نمی کردی .. اما می دانی که انسانها چقدر متفاوتند .. انقدر که می توانند میزانی از حماقت را در عقل خویش بریزند ... بگو که می دان هیچ امر مطلقی در دنیا وجود ندارد ...
دوستت اشتباهاتش را خواهد فهمید و همدردی و دوستی تو را حس خواهد کرد ...
نه مثل امروز ... نه مثل دیروز ... و من برایت همیشه خواهم خندید ... شاید طاقت خنده هایم را داشته باشی! ...
و از تمام روزهایم تنها تو را خواهم خواست
...
تو را که هر روز با نامی می سرایمت
روزی مرگ و روزی زندگی
روزی مهر و روزی دوستی
روزی خود و روزی تو
و روزهای دگر نامهای دگر
...
اما هر اسمی نهادمت و به هر نامی خواندمت ... باز هم نیافتمت
می روم تا فردا و فردا تر و فردا تر ها تا به نام های دیگر بناممت
شاید بیابمت!
دیروز ها" من" شکستم
و امروز ها" تو" !
امروز" او" می گفت که باز پر پروازی یافته است
و" من" احساس می کنم شاید تا فردا پا بگیرم
و به گمانم تا چند روز دیگر" تو" نیز بر خواهی خواست!
زندگی خالی از این افتادن ها و برخواستن ها ... شکستن ها و رستن ها چیز دیگری نیست! هست؟!
مهسان به سان برگ
مهسان همیشگی
مهسان بدون مرگ
سرزنده مثل آب
مهسان پر از غرور
همراه مهربان
در جاده های دور
زخمی تیغ عشق
سرکش ولی صبور
ناجی قلب من
در راه بی عبور
این شعر یکی از دوستان شاعر منه که برای بنده سروده
این دوست من فردا روز تولدشه و من این شعر رو گذاشتم اینجا تا بدونه که به یادش بودم!![]()
![]()
روزها دوستانم تلاش کردند تا همایش مولانا را به خوبی برگزار شد ...
نشانه های همبستگی و محبت میان آنها بود و من از بودن با آنها لذت بردم درست به همین دلیل!
احساس کردم خوشبختم که دوستانی اینگونه دارم!
احساس کردم این سعادتی است که نصیب هر کسی نمی شود!
احساس کردم باید شاکر باشم ... و شکر گفتم و به پاس آن دعا خواندم و ....
همایش "نشستی با مولانا" با صحبت های سه تا از بهترین استادانمون و ۲۵۰ نفری که شرکت کردند - حتی قسمت فروش کتاب - بسیار با نظم و ترتیب برگزار شد و این حاصل تلاش بی دریغ دوستانم بود ..
من به شما مفتخرم ....
گوش هایم که این روزها تنها نوای دوستی های بی ریا را - هر چند کوتاه - می شنود فریاد های متظاهرانه را به باور نمی نشیند!
و ...
دستهایم که به دستهای مهر نورزیده ات را گرم نمی شود ....
وقت خداحافظی را چه کسی مشخص می کند؟!
من یا تو؟! چشم من یا گوش تو؟! قلب من یا دست تو؟! خواهر من یا دوست تو؟! ....
ادامه نمی دهم ... اما منتظر پاسخ می مانم!
ترانه ای که می خواند: هر یار اهل نیرنگ/ هر دوست اهل حیله/
با پشت خورده خنجر/ موندن تو این قبیله/ ...
این روزها احساسی جز این ندارم ...
راستی! درود ...
روزهاست دلتنگ اینم که برایت بنویسم ... روزها ... روزها ... روزها ...
دغدغه هایت نابود باد ... با روزگار کج دار و مریز می سازی؟!
چقدر حرف نگفتی برایم و چقدر بیراهه رفتم میان حرفهایم ...
تو نگفتی و من هزار بار به دیوار سنگین سکوتت کوبیده شدم ...
سیصد و شصت و پنج بار نگفتی ... و من هزار بار گفتم ...
سیصد و شصت و پنج بار گفتی ... و من هزار بار گریه کردم ....
مثل همین امروز.. شاید هم شب شده بود! غروب بود ..
حرف می زنی و من شکسته هق هقم را پنهان می کنم ...
...
راستی! مبارک است .... تاریخ ها را یک به یک می گویم ... اما این یکی را نه!
من هم دیگر حرف نخواهم زد ... من هم ...
...............................................................اگر زمانه بگذارد!
همیشه وقتی فال حافظ می خواندم این ترانه در گوشم می پیچید ...
" ای که بوی باران شکفته در هوایت
یاد از بهاران که شد خزان به پایت
شد خزان به پایت بهار باور من
سایه بان مهرت نمانده بر سر من!
حافظ را می گشایم ... می خندم ... از همان خنده های حافظانه
اما نوای این ترانه نمی گذارد بخوانم ....
....
جز غمت ندارم به حال دل گواهی
ای که نور چشمت در این شب سیاهی
چشم من به راهت همیشه تا بیایی
باغ من بهارم بهشت من کجایی
....
چشمهایم را می بندم تا بلکه آرام شوم و شعر را بخوانم ...
اما باز کسی میان چشمهای بسته ام می خواند:
جان من کجایی کجایی که بی تو دلشکسته ام
سر به زانوی غم نهاده ام به گوشه ایی نشسته ام
آتشم به جان و خموشم چو نای مانده از نوا
مانده با نگاهی به راهی که می رود به نا کجا
ای گل آشنا بی قرارم بیا
وای از این غم جدایی
نه! امشب شب حافظ نبود! .....
تولدت مبارک ...
تقدیم به روزهای جوانی ات که تاتی تاتی با هر گام من و ما گذشت
تقدیم به چشمهایی که تمام شبهای که دلتنگی من و ما بیدار ماند
تقدیم به قلبی که عاشقانه برای من و ما تپید
تقدیم به ایمانت که در روزهای بی کسی من و ما را نگاه داشت
تقدیم به نگاهت ... تقدیم به لبخندت ... تقدیم به گریه هایت ...
تقدیم به وجودت ... "مادر"!
این روزها دلم هوای آغوش مادرانه ات را دارد ...
درست مثل کودکی ها ... درست مثل نوجوانی ها ...
درست مثل این روزها
درست مثل تمام روزهایی که از روزگار خسته ام ....
تولدت مبارک!
به پاس دعاهای نیمه شبت ... به پاس لالایی هایت .... به پاس آغوش مهربانت ...
امروز برایت می نویسم ...
هرچند دقیقه ها را کم می آورم برای نوشتن کلامم ...
و هر چند کلمه ها را کم می آورم برای نوشتن قلبم ...
اما باید بگویم ... دوستت دارم و دلتنگم...
تولدت مبارک ... تولدت مبارک ... تولدت مبارک ....
شاهکارزمان ما "دعا" است ... معجزه هایت را چگونه باور کنم؟!
پروردگارم شکر رحمتت و سپاس مودتت .... گر بارگاهت نبود سربه کدام آستان می نهادم و چگونه آرام می گرفتم؟! ... سپاس ... سپاس ....سپاس .....
برایم پنجره ای آورده بودی رو به جهانی با ساعتی لبخند و دلگرمی
برایم دسته ای گل نرگس آورده بودی ..
عطر نرگس هایت در فضای تنهایی کلبه ام می پیچد و نگاه سردرگمم در یاد آغوش مهربانت گره می خورد ...
... و من می مانم با دست های خالی ....
هیچ ندارم جز صمیمانه ترین سکوتی که تقدیمت می کنم!
یاد روزهای خوش با هم بودن به سرم می زند و نیمه شبی همراه آسمان گریه می کنم!
"دوست" بودیم به معنای واقعی ..."همکار " بودیم به معنای عالی ... اما نفهمیدم چه شد که پریدی و پراندی!
یاد روزی افتادم که خواستیم کامپیوترهای محل کارمان را تمیز کنیم! خاطرت هست؟! چقدر خندیدیم ... وقتی که کیبورد را باز کردیم تا تمام دکمه های آن را با دقت تمیز کنیم! اما هرچه داخلش بود بیرون ریخت!ومجبور شدیم دوتا کیبورد جدید بخریم! ... تا چند روز می خندیدیم ...
یادش بخیر! یادت بخیر ......
دلم گرفت! بهتر بگویم: دلم تنگ شد!
من دلتنگ لالایی های دلنشین روزهای بی قراری ام!
دلتنگ نگاه امنی که گاه گاه زیر پلکهایت پنهان می شدند!
دلتنگ آغوش سرشار رفاقتت ...
دلتنگ دستهای نوازش و محبتت ....
دلتنگ لبخندت ....
من ...
من هنوز دوستت دارم!
بی خیال تمام نا امنی هایی که امروز از نگاهت لبریزند!
نفس باقی ... دمت گرم!
به کجا می رویم ... کاش هم من خواب باشم و هم تو!
کاش فقط کابوس باشد ...کاش ....
کسی که هرگز ندیده ام مرا به خواب می بیند وعجیب که انگار خود مرا!
مرا می بیند غمگین! میان برف و سرخی آسمان و مه غلیظ سرد ایستاده!
مرا که به او می گویم: دلم از آدمها گرفته است ....
...........
او که مرا صمیمانه در آغوش می کشد و حرف می زند و حرف می زنم و حرف می زنیم...
عجیب است ... شاید بسیار عجیب!
"احساس خوبی بود" او میان جملاتش چندین بار این حرف را تکرار می کند ...
بغض می کنم و می اندیشم " این همه دل گرفتگی مرا از کجا فهمیده؟!"
و بلند می گویم: " عجیب از زندگی با این آدمها خسته ام!"
.........
دوستی عجیبی است... خیلی عجیب ... حالا واجب است میان این همه گرفتاری وقتی برای دیدار هم بگذاریم....
اما همیشه دردهایی که می توان به دیگران گفت سبک تر ند تا دردهایی که ....
رو به تمام قبله ها با خدا حرف زده ام ...
خودش می داند ...
از تمام آرزو هایم بریده ام ...
خودش می داند ...
تنها می خواهم رد پای این درد را در چشمهای معصوم آنها نبینم و بس....
خودش می داند ....
و ...
این روزها چقدر تنهایم!
خودش می داند!
باز هم ندیدمت ....
و این روزها که سخن گفتنم تمرینی است برای آنکه بدانم هنوز می توانم جملاتی را بگویم ...
..................................................................
نه آنکه از سکوت خسته باشم ... از این که کسی نیست تا با هم ساکت باشیم دل نگرانم ...
با روزگار خوشی؟! نگو نا خوشم که دیگر کسی نگاهت هم نمی کند!
بخند! بخند که این روزها همین خریداران یک دقیقه ای هم خریدار لبخند تو اند و نه چیز دیگر!
آری بخند!
گریه هایت را بگذار برای آخرت!
مثل همهء کاراهای دیگر...
در این دنیا باید به میل دیگران بسازی و در آن دنیا به میل کسی بسوزی!
نگو می سوزی و می سازی!
که این حرف را کسی نمی فهمد!
دنیای دیگری شده است ...
هر کسی سر در گریبان خویش و سرگردان بیش از پیش
دنیا را سیاست و علم و دین نابود کرده است ...
سیاست بد نیست! علم بد نیست! دین بد نیست! آدمها ... وای از آدمها ....
....
آمده بودم حال تو را بپرسم نه اینکه حال خود را بگویم!
آه! یادم رفت!
احوالپرسی هر پاسخی که به دنبال داشته باشد بهانه ای است برای آنکه بعد از "سلام" راهی به کلام دلت بیابی ...
می بینی؟!
درست مثل همین نامه که برایت می نویسم ...
چه خوب گفت شاعر روزهای ما: حال ما خوب است .. اما تو باور مکن!
بگذار بروم!
ما را به خیر و شما را به سلامت ...
البته اگر شر بگذارد ...
سلام:
روزگارت خوش ...
روزگارم را مپرس! چه که وقتی با خود هم صادقانه برای درد دل می نشینم ... کم می آورم!
خوش باشی ....
خوشی هایم را دفن کرده اند ... از من گرفتند که بکارند تا سبز شود .. تا بیشتر شود ...
اما در زمین بایر کاشتن خوشی های من چیزی جز دفن شان نبود
خندان بمانی
که من به جای تمام اشکهای تو هم می خواهم ببارم - گر چه مجال گریه هم نمی دهند!-
جای من هم بخند!
کاش عاشق دل شکسته ای بودم یا تاجر ورشکسته
کاش ... کاش دردم گفتنی بود!
..............
مرا با نهایت خوبی خودت ببخش که روزهاست شانه هایت را کم می آورم اما مجالم نمی دهند!
برایم دعا کن که بغض رهایم کند
مثل ماه بتاب ... مثل ماه
دوستت دارم و این دوست داشتن را هرگز بر طاق نسیان نمی کوبم - به تمام ایمانم قسم-
فدای محبتت
مهسان!
من که همیشه دل تنگت بودم ... من که هنوز نرفته دل تنگت می شوم ...
من که ...
بی خیال ... آنقدر صدایت گرفته است که پریشانم می کند...
بگذریم و بگذاریم برای بعد ...
"من دوستی صمیمی ندارم!!!"
نمی دانم چرا؟! کجا اشتباه کردم؟! بوده اند و از دست رفته اند؟! یا نبوده اند و من از دست رفته ام؟!!
صمیمی یعنی چه؟! یعنی هر روز با هم ساعتی حرف زدن؟! یعنی با هم قدم زدن؟! یعنی صورت کسی را دو بار بوسه زدن؟! یعنی درد دل را گفتن؟! یعنی درد دل را شنیدن؟! یعنی با هم خندیدن؟! یعنی با هم گریه کردن؟! ..
افسوس....
سکوت می کنم ..... به نشانهء انتظار!
افسوسم از نبودنت نیست
استاد گفته بود: حقیقت چیست و واقعیت کدامست؟!
و من ننوشته بودم واقعیت نبودنت بود و حقیقت انگار نیز چنین!
و من ننوشته بودم هنوز باید هر شب خود را به خواب بزنم!
و من ننوشته بودم حقیقت هر چه هست تلخ است!!
گاهی میان شب شانه هایت را کم می آورم تا بغض روزها را بشکنم ...
گر چه چند روزی است که دل شکسته ای
خود را ز روزهای روشن من گرفته ای
چشم به روی غصهء تنهایی من ببسته ای
....
و کسی اشکهایم را ندید
و خودم خیس شدم از اشکهایم و میان دود نشستم
و ....
فردایی دیگر و فرداهایی دیگر ...
دستم را بگیر تا برخیزم!
راه می رفتیم ... راه می رویم .... راه خواهیم رفت!
این زندگی ماست! این "باید" زندگی ماست!
اما چگونه راه رفتن "شاید" این "باید "است!
زندگی می کنیم ... "باید" زندگی کنیم!
شایستهء وجود ما چگونه زندگی کردن است ؟!
به گمانم هر بار پیدا کردن خویش میان خط خطی ها یعنی "تولد"
به گمانم هر اتفاق یعنی "تولد"
به گمانم حرفهایم نارساست!
به گمانم همهء بهانه های شادی های کوچک و بزرگ طعم خوش "تولد" را به دلت می نشاند
به گمانم روزها هر چقدر تاریک و شبها هر چقدر سخت ... زندگی هر چه قدر عادت و مرگ هر چقدر راحت... باز دل کندن از این "هیاهویی برای هیچ" مشکل است
به گمانم زندگی را دست کم گرفته ای!
به گمانم باید کمی دیگر بیندیشی ....
دوست عزیزم
تولدت مبارک
به رسم رفاقت سکوت می کنم تا بی نهایت
تقدیم به تو که چشمهایت را بسته ای و گوشهایت را با هر دو دست گرفته ای و همخانه ات را نمی بینی
حرف می زنی نه با او!
نگاه می کنی نه به او!
چه می دانی در دلش چه غوغایی است ..
که من از فرسنگها دور تر هزاران بار بغض شکسته اش را گریه کردم
وفا داری به زیر یک سقف ماندن و پای یک سفره نشستن نیست ..
دریابش .... بی نشان و شکسته نشسته است ... نگاهی هم نمی کنی ...
خواب بر چشمهای زده بر خوابش حرام است ... می دانم! به یقین!
دیوانگی را بگذار کنار ...
می شنوم حرفهایت را: به تو چه! نیستی که ببینی! نیستی که بفهمی ...
مهم نیست ... هوایش را داشته باش ....
دوست یعنی این!
یعنی از اوج یک حال بد بی آنکه بدانی یا بی آنکه بفهمی تو را به قلهء شادی های کوچک برساند ..
و تو مثل همیشه دوستی ...
دوست یعنی این!
دوست یعنی تو!
پا به پای تمام لحظه ها ...
گرچه هزار بار رنجیده بودی ... گرچه هزار بار رنجانده بودی ...
اما لحظه هایی که خلق کردی به هزار بار رنجیدن می ارزد ...
باز هم بیافرین ... من منتظر تمام ثانیه و دقیقه هایت خواهم ماند
سقف صمیمیتهایم همیشه چکه می کرد ...
فکر می کردم صمیمیت یعنی همین!
اما تو با ایزوگام آمده بودی ...
تو هم از ترس مسخره شدن یا فهمیده نشدن! حرفات رو قورت می دی ....
خیلی کم هستن آدمهایی که بفهمن ...
مثلا محاله به کسی بگم: در عین حال که شجریان گوش می دم عاشق رقص هم هستم! و تازه اینکه وقتی خیلی ناراحتم با رقص گریه می کنم! هم مولانا می خونم و هم مریم حیدرزاده! هم رمان های آبکی رو دوست دارم هم کتاب های عرفانی !عاشق شعر نوام و لی شاملو رو دوست ندارم! از همه فرقه های اجتماعی بدم می آد اما نوشته های علی شریعتی رو خیلی دوست دارم! ........ فوتبال نگاه می کنم! خیلی زیاد! یه مدت هم واسه یه روزنامهء ورزشی ( که همه قیافشو ببینن خندشون می گیره) تحلیل می نوشتم! بعضی وقتها به بعضی فالها معتقدم چون به نیروهای خارق العاده در آدمها اعتقاد دارم ... دلم برای کسی نمی سوزه ... دلم واسه کسایی تنگ می شه که عمرا فکرشم نمی کنی! ................................................
همیشه فکر می کنم اگه یه روز یکی پیدا بشه که همهء این ها رو بشنوه و نخنده ( حتی تو خلوت خودش) اون آدم دوست منه!!
از اینکه میان روزهای من و تو بسیار فاصله بود و میان شبهایمان -به گمانم - فاصله ای بیشتر
حرف زدیم ... از هزار روز که ندیده بودیم روی همدیگر را
از روزی که نهایت آرزوی من ساعتی بود که با تو در همان خیابان کوتاه مدرسه تا خانه قدم بزنم و حرف بزنم و نهایت آرزوی تو آنکه ساعتی غیر از ساعت مدرسه با هم بگوییم و بخندیم
چقدر نهایت هزار پاکی را تجربه کردیم!
آدمهای بدذات که سهل است تمام شیاطین را هم جواب کردیم!
از همان روزهایی حرف می زنم که من فکر می کردم اگر به چهرهء کسی در راه لبخند بزنم قلبم سیاه می شود و تو اگر ساعتی نمازت دیر می شد احساس گناه می کردی
چه روزهایی ... چه لحظه هایی ... می دانم ... می دانی ... می فهمیم!
اما رفتند .. دور شدیم ... فاصله گرفتیم و افکارمان آموختند جولانی بدهند ..
من پرت شدم به دنیای عرفان و رفتم تا جایی به گمانم کوچهء پشتی خدا اینها!
و تو نیز به سویی دیگر! از کوچه ای دیگر سر در آوردی ...
ساعتها حرف می زنیم ... ساعتها فکر می کنم از دو جهان مختلف آمده ایم ... اما حرف خدا که می شود می فهمم ما مثل همیم ... درست مثل هم ...
اشکهایم مجالی برای نوشتن نمی گذارند! باز هم خواهم نوشت ...
امروز وقتی "بذار قسمت کنیم تنهاییمون و..." گوگوش رو گوش می دادم و اشکم در اومده بود به همین فکر کردم! چرا گریه؟! نه عاشقم! نه دلشکسته! نمی دونم! اما تنها چیزی که به نظرم رسید این بود که اکثر عکس العمل های من همراه گریه است!
آهنگ "زن زیبا"ی ویگن رو به گریه گوش می دم!
حتی دیشب تو کوچه در نهایتی که سعی می کردم خودم رو پیش خودم بیخیال نشون بدم با رد شدن یه ماشین و شنیدن صدای "دلم عاشق گل من می دونی ...." بغض می کنم!
فیلم " لیلی با من است" رو با گریه می بینم!
"عروسی بهترین دوست من" رو هم همینطور!
تیم مورد علاقم گل می زنه گریم می گیره!
(فکر کن تلویزیون رو هم که خاموش می کنم نگاه می افته به عکس های روی تلویزیون باز هم گریه .. گریه .. گریه!)
ساز می زنم گریه می کنم!
با ویلون بیژن مرتضوی می رقصم گریم می گیره!
خسته می شم گریه می کنم! دلتنگ می شم گریه می کنم! دلتنگ نمی شم هم گریه می کنم!
شعر مولانا می خونم گریه می کنم! رمان می خونم هم همینطور"... حرف می زنم ... حرف می شنوم ...
همهء زندگی با گریه عجینه! اینقدر که حالا هم که سرما خوردم هر کس زنگ می زنه می پرسه: "گریه کردی؟!
به نظرت مشکل من چیه؟!
فکر می کنم گریه نعمت بزرگیه که خدا بهم داده! حالا چرا من از این نعمت اینقدر دارم استفاده می کنم خودم هم نمی دونم!
- جالب تر از همه اینکه درست وقتی دارم این پست رو می نویسم مهسان اس.ام.اس می زنه: حال و هوای گریه هست طاقتی برای گریه نیست ... منم جواب می دم: دلم گرفته ای دوست.. هوای گریه دارم
تا حالا فقط شب امتحان و درس خوندن گریه نکرده بودم که اون هم به حمدلله شب امتحان نثر قاجار انجام شد و دو تا دوستام که واسه درس خوندن اومده بودن اینجا رو اندازهء کافی شوکه کرد!!
امروز یکی گفت آدم باید خیلی خر باشه که برای همه چیز گریه کنه! راست گفت؟!
زندگی کوه ساخته بود از کاه .. و من و تو از کوه رشته کوه ها را پدید آورده بودیم ...
گاه کنار هم ... گاه روبروی هم ... گاه پیدا و گاه پنهان
نه تو دانسته ای مرا و نه من تو را!
تو برایم عشق می طلبی و من برای تو صبر
تو برایم عقل می طلبی و من برای تو دل
من عاشق نیستم و عاقل
و تو صبور نیستی و صاحب دل
من فنا شدم میان نا صبوری و بی دلی تو
و تو محو هزار سنگ رشته کوه من
....
هنوز با همیم ... هر چند فرسخها دور
دلم برای آغوش امنیتت تنگ است
آغوش فهیمت که تمام شانزده سالگی مرا می فهمید
....
دعا کن اینقدر عقل داشته باشم که تمام روزهای آینده را ببینم .. نه گذشته را!
دعا کن کسی چراغ های گذشته را خاموش کند!
دعا کن بشوم همان شانزده سالهء دل خوش و تو اشک شور لحظه ها با پرترهء لبخند در هیاهوی دعای حاجت!
دعا کن دوباره دست هم را بگیریم برای ساختن روزهایی که شبهایش را با تپش قلب و اضطراب گذراندم
دعا کن دوباره بروم در کوچه های امنیت گریه کنم تا به روی تو بخندم
دعا می کنم روزهایت روشن باشد و شبهایت روشن تر
زیرا من به دعا معتقدم! و تو نیز شاید حتما!
گریه می کنی ... خیلی ... یه جوری که بی دلیل دلم می خواد بشینم گریه کنم!
نمی فهمم چی می گی ... مثل همیشه موقع گریه صدات بریده بریده می شه... با موبایل هم زنگ زده به موبایل! قطع و وصل می شه! دلم نمی آد هی بپرسم:((چی؟ دوباره بگو)) واسه همین ساکتم!
گاهی یه چرت و پرتی می گم ... اما ... ببخش که درست تو اون لحظه ای که باید حداقل حرفت رو گوش می دادم نبودم! ببخش!
بغضم می ترکه! وسط خیابون!
امسال اول مهر ۱۲ سال از دوستیمون می گذره! چقدر با هم خندیدیم! چقدر با هم گریه کردیم! چقدر نامه واسه هم نوشتیم!
اس.ام.اس می زنم:" در نبرد روزهای سخت و آدمهای سخت این آدمهای سخت هستند که می مونن!"
بلافاصله پشیمون می شم! می نویسم: حالا تو هم از کی داری کمک می خوای ها! خودم دو روزه بغض ولم نمی کنه!
از سر صبح که پا می شم تا آخرشب! هی ته گلوم می خاره انگار! هی گریم می گیره!!
می نویسه: "پس برام بنویس! مثل همیشه"
و من می نویسم! مثل همیشه:
این روزها دیوانه ام! نمی فهمم نه خودم را نه دنیایم را! پریشانم! تشنهء زندگی و عاشق مردن!
پارادکس از این قویتر؟!
آدمها در نظرم بی تفاوتند! چون معتقد شدم همه امتحان خود را پس ندادند!
از همان روزهایی که خاطرت هست که زنگ زدم از کلی آدم کمک خواستم و همه گوشی را گذاشتند تا امروز این حرف در سرم گذشت: من آدمها را امتحان نکنم! اما اطمینان هم نکنم!
حساب تو شاید جدا بود!
تو بدترین روزهای زندگی - روزهایی که نباید که باید لبخند می زدم .. می رفتم و می آمدم تا دلهره های عزیزانم را بگیرم - درست همان روزهایی که کم می آوردم کنار در خانهء شما گریه می کردم!
یادت هست؟!
دست در گردن دوست .... اشک بی پایان است
همون روزها یه شعر نوشتم که همینش مونده توذهنم!
اصلا چرا حالا دارم اینا رو برات می نویسم نمی دونم! خودم هم نمی دونم!
آدمهای روزگار ما همه فوتبالیست شدن! همه شوتت می کنن!دقت کرده بودی؟!
بگذار از آدمها کمتر بگویم که دلم به اندازهء تمام دنیا از آنها گرفته است!
هر کس به طریقی دل ما می شکند بیگانه جدا دوست جدا می شکند
بیا بگذریم و دنیا را بسپاریم دست همین آدمها! بیا بی خیال تر از همیشه بدویم تا بی نهایت های خودمان
بیا بدویم به یاد روزهایی که در سرمان جز درس چند دبیر دبیرستان و خاطره های خوش نوجوانی هیچ نبود
بیا برگردیم به آن روزها
بیا برویم ... بیا دستهایم منتظر است ...
بیا خسته شدم از مردم سرزمین خدا ... به گمانم خدا هم خسته است
بی پناهم میان آدمها ... میان ازدحامشان می روم به هوای گم شدن .. اما باز پیدا میشوم
صبح تا شب ادای آنها را در می آورم تا فراموش کنم که آدمم! اما باز .. باز .. باز .. نمی شود ..
باز روزها مثل هم تکرار می شود .. باز صبح دلگیری آغاز می شود ... باز ... باز ... باز
دنیا را بی خیال
بیا عروسکهایمان را برداریم ... برویم تا خدا ... بیا دیوانه شویم ... بیا منتظرم
لبخند ها رنگ دروغند و حرفها سرشار از بوی متعفن ریا...
مانده ایم در جهانی که باور خودمان برایمان سخت تا چه رسد به کسی که ....
بر من خرده مگیر! از آدمها سخت دلشکسته ام ... سخت زخمی ام ... و سخت فراری!
مرا ببخش!