به جز دوری
ملالی نیست
...
نگاهی گر کنم
حرفی زنم
بگذر
خیالی نیست
...
برای زندگی
قلبم
مرا یاری نخواهد کرد
تو می دانی
برای عشق ورزیدن
مجالی نیست
...
مرا بگذار و بگذر زود
پی فردای دیگر رو
من از امروز می بینم
که امید وصالی نیست
...
اما تنها خودم می داند و خدا که در آخرین روز دیدارت چقدر شعله کشیدم وقتی دیدم با آنکه هزاران هزار کتاب را خوانده ای اما ندانستی "تمسخر" زیر سایهء "حقارت" پا می گیرد! و هر چه این "تمسخر" بزرگتر باشد ُ "حقارت"ی بزرگتر در درون شخص را می نمایاند!
و من متاسفم! متاسف!
خنده هایت ....
حرفهایت ......
می بینی؟! .................
همیشه نباید در چشم کسی خیره شوی تا حالش را بفهمی ...
ته دلت از همینجا هم دیدنی است...
گفتار نیک
کردار نیک"
فکر کن انسانها همین دستور الهی را عمل می کردند
دنیا چگونه بود؟!
خیانت می کنیم به روح انسانی خویش
جهان را به کدامین سو می کشانیم؟!
آدمها نگاهشان را می فروشند تا بازار حرفهای عاشقانه بیش از این کساد نشود!
کسی حرف می زند ... کسی نگاهش می کند .... و .... و .. ومن تنها از کنارشان می گذرم!
نه حرف ها عطری دارند و نه نگاه ها تلالویی
دنیای خوبی نیست ....
این آرزوها همیشه در مرورند ...همیشه!
و این یعنی هنوز خسته ام و دلشکسته .......................و البته به امید و آرزوهایم دل بسته!
افسوس!
مرا از وجود خویش می کنی مایوس ...
وقتی که به آسانی دروغ می گویی و حقیر می شوی مقابل چشمانم!
و من هزار باره می خندم از آن خنده هایی که آنقدر آرام است تا بغضم بیدار نشود!
که اگر بیدار شود - مثل آن شب! - تو انکار می کنی و .... و .... من هزار باره می شکنم!
و باز خاطرهء هزار شکستن بر خاطرم می نشیند!
افسوس ...
می خواستم از مهرت اسطوره بسازم .. حیف که چشمهایت نگذاشتند!
دکتر اصلی گفته بود که به دکتر فرعی! بگو: دندانهای ۵ چپ و راست و بالا و پایین را بکشد!
گفتم چشم!
اما خیلی دلم می خواست بپرسم: ببخشید! شما می دانید دندان "طمع"م کدام است؟! می شود آن را هم بکشد؟!!!
میان این برهوت چه باید کرد؟!
باید ماند یا باید رفت؟!
باید گذاشت و گذشت؟!
کسی مرا از این برزخ ذهن برهاند که باز دیوانه ام!
نشانت را نمی دانم یا نمی یابم؟!!
میان این هر دو مانده ام!
محتاج دستی تا مرا از این برهوت بیرون بکشد!
سخت است فهمیدن نافهمیدن دنیا!
کاش همان دخترک ۱۱-۱۲ سالهء عاشق پیشهء ساز بدست می ماندم!
کاش قلم اینگونه به دستم نمی رسید!
کاش تمام دنیا را میان همان چند خیابان اطراف خانه برای همیشه نگاه می داشتم!
کاش نمی دیدم بیش از آن و نمی شنیدم بیش از این ...
بهتر است بیش نگویم تا "ای کاشی" دیگر روانه این خطوط نکنم!
بگذار بروم .... روزهاست دلتنگم ....
های با توام! کسی اینجا نیست؟!!
معنای ایمان چیست؟! غیر از خدا (منظورم هر چیز مورد پرستش است!) چه کسی معنای ایمان من و تو را می فهمد؟!
دین؟! چیست؟! روش زندگی؟! روش "من" برای زندگی؟! یا روش " همه"؟!
اگر روش "من" است چه کار به کار دیگران دارم؟! چرا راه خویشتن را نمی روم؟!!
اگر روش "همه " است چرا همهء کافران یا همهء مسیحیان یا همهء مسلمانان و یا همهء بهاییان مثل هم زندگی نمی کنند؟!!
دنیا را به اسم "دین" و "دین" را به کام دنیا می فروشند! می خرند! دور می ریزند!!
.....
گاهی باید به قفس شیشه ای که نامش را ایمان گذاشته ایم و در آن نشسته ایم تلنگری بزنیم!
ایمان ریاضی نیست که "یک" روش داشته باشد
ایمان شیمی و فیزیک نیست که "آزمون و خطا" داشته باشد
ایمان املا نیست که "دیکته" شود
ایمان انشا نیست که صبح تا غروب "خوانده" شود
یا به قول استاد "دین و ایمان" شامپو نیست که تبلیغ شود
کنایه بسیار شنیده ام ....
اما ....
بهتر است نگویم چه ها دیده ام!
ایمانتان قوی ... فضای تفکرتان تا بی نهایت ... پر پروازتان باز ....
اجازهء پریدن به خویشتن بدهید!
نشان: بی نشان
جرم: روی زمین خدا بودن!
حکم: زندگی میان آدمهای دیگر
................................................................
خاطرات حبس- دیروز- :
به سلول تنهایی خویش عادت کرده بودم ... خو گرفته بودی ... انسی بی پایان ....
زندان بانانم دیگر زیر چشمی مرا نمی نگریستند
ملاقات کنندگانم اندک بودند اما مایهء دلخوشی
بر دیوار سلول نوشته ام: "دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد.."
............................................................
خاطرات حبس - امروز- :
به بند نیامده به تنگ آمده ام!
زندان بان دیگر نیم نگاهی هم نمی اندازد
ملاقات کنندگانم بسیار بیشترند
بر دیوار بند می نویسم:"دل خوش سیری چند؟!"
از ۴-۵ سالگی به این فکر کردم ...
از ۸-۹ سالگی در مورد آن اندیشیدم و انشاها نوشتم...
از ۱۷-۱۸ سالگی سعی کردم هر کدام را تجربه کنم ....
در تمام این سالها ... هیچ وقت ثروت را ترجیح ندادم!
روزهای سیاه یا دست کم خاکستری کم نبود ...
روزهای سفید و روشن نیز چنین!
روزهایی بود که باید برای "پول" کار می کردم
روزهایی بود که باید برای خود" علم" می آموختم
کار کردم ... کار کردم ... کار کردم ... هر چه خواستم خریدم ... اما همیشه تهی از وجودی که دنبالش بودم ...
درس خواندم ... آموختم ... نوشتم .... خود را میان تمام اینها یافتم ...
پس از سالها .... پس از فکر کردن و نوشتن و تجربه کردن حالا با نهایت اطمینان می گویم:
"علم بهتر است از ثروت"
چه که خوشبختی در گرو یافتن وجود خویش است و با ثروت می توان همه چیز داشت جز "خویش"!
بیا تا بی نهایت را بسازیم
به آسانی به دنیامان نبازیم
بیا برقی برآریم از نگاهی
بی تا که نماند هیچ آهی
بیا دنیا زغم هامان فسرده است
ولی امید فردامان نمرده است
بیا شوری برآریم از دل تنگ
دلی بگرفته از دنیا و نیرنگ
بیا سازی بزن دستی برافشان
بیا لبخند عشق بر لب بیفشان
.....
مثل روز اول نوروز ... یا مثل روز تولد شیرین!
مثل خاطرهء خوش می ماندم همیشه!
۱۲ اول مهر ... ۱۲ بهترین روز ....
باز اول مهر ..
بگذار بخندد زمانه به بخت من
که پیش از این بیش از این فکنده است رخت من
امروز فرصتم که حل شد طعمش را میان تمام لحظات زندگی ام مزه مزه می کنم!
امروز خوشبختم که .... آری خوشبختم!
از نهایت روزهای خستگی با تو حرف می زنم
روزت خوش! روزگارت خوش تر!
دنبال چه می دوی؟! برای چه می ایستی؟!
هنوز ثانیه ها را از دست می دهی؟!
کاش روزی باشد که ثانیه ها حسرت از دست دادن تو را داشته باشند!
کاش تاریکی های وجودت بماند برای خورشید! آخر نورانی تر است از نهایت تاریکی تو!
کاش دلگرفتگی هایت نصیب دریا شود! آخر زجری نمی ماندش چه که راهی اقیانوس ها ست!
کاش همیشه همنفس جنگل باشی وبید مجنون شوی.... لذتی دارد نفس آنها را نفس کشیدن!
راستی یادم رفت بگویم!
اینجا همهء تاریکی ها را به ماه داده اند شاید هم "ماه رو دادن به شبهای تار"!
دلگرفتگی ها را بخشیدند به برکه ... متعفن تر شد!
و شدیم همنفس گیاهان هرز و رفتیم تا بالای سرو همسایه بی آنکه بدانیم چرا!؟
دیگر عرضی نیست جز اینکه عاشق باش اما مهر نورز
لبخند بزن اما به آینه
مزر بی نهایت ها را که یافتی پاسخی برایم بفرست ... سخت دلتنگم و مضطرب!
خداوند یار تمام ثانیه هایت باشد
جبران خلیل پیامبری است که مرا دیوانه می کند ....
گوشه های وجودی انسان را آنگونه که باید "پیامبرانه!" می نمایاند ....
دوست ... فرزند ... پدر و مادر ... دعا .... هر کدام را به گونه ای دیگر ... به گونه ای که بارها حس کرده ای اما کلماتی برای گفتنش نیافتی ....
پ . ن : اگر نخوانده ای بخوان! اگر خوانده ای دوباره بخوان .... ارزش دارد!
کاش به بسیاری از چیزها نمی توانستیم فکر کنیم
کاش بسیاری از چیزها را نمی توانستیم ببینیم
کاش بسیاری از چیزها را نمی توانستیم بشنویم
افسوس... درد ما فقط با نگفتن " آنچه نمی توان گفت" درمان نمی شود!