تبليغاتX
عاشقانه هایم برای توعارفانه هایت برای من
کمی دلگیر و دل تنگم

به جز دوری

ملالی نیست

...

نگاهی گر کنم

حرفی زنم

بگذر

خیالی نیست

...

برای زندگی

قلبم

مرا یاری نخواهد کرد

تو می دانی

برای عشق ورزیدن

مجالی نیست

...

مرا بگذار و بگذر زود

پی فردای دیگر رو

من از امروز می بینم

که امید وصالی نیست

...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/02ساعت توسط مهسان |

چشم های خیسم غافلگیر نگاه ناغافل دوستی می شود! اتفاق را بها نه می کنم! می گویم : اتفاقها نمی افتند! اتفاقها بلند می شوند! ... وقتی خستگی و تنهایی و بی حوصلگی و روزمرگی از لحظه هایت بچکد جمع می شود و اتفاقی بر می خیزد! اینها را می گویم و او می رود!

اما تنها خودم می داند و خدا که در آخرین روز دیدارت چقدر شعله کشیدم وقتی دیدم با آنکه هزاران هزار کتاب را خوانده ای اما ندانستی "تمسخر" زیر سایهء "حقارت" پا می گیرد! و هر چه این "تمسخر" بزرگتر باشد ُ "حقارت"ی بزرگتر در درون شخص را می نمایاند!

و من متاسفم! متاسف!

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/01ساعت توسط مهسان |

فکر می کنم همین روزها باید آش پشت پای دوستان را بپزم!

دوستانی که از روزگار من محو خواهند شد و من نیز از روزگار آنها!

چاشنی آن شاید هزار شرمندگی باشد ...

اما بالاخره باید این کار را می کردم ...

قلب و فکرم از دستم رفته بود - رفته است! -

باید کمی با رعایت اعتدال به خویشتن خویش بپردازم!

خدانگهدار! خدا نگهدار

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/20ساعت توسط مهسان |

راستی ... ثانیه ها می گذرند از عمر من و تو کم می شود یا به عمر ما اضافه؟!!!!
+ نوشته شده در شنبه 1386/10/08ساعت توسط مهسان |

    سوالي در پس اين روزهايم مانده است:
   
           "چرا اين شب ها ماه بيش تر از هميشه پشت ابر مي ماند؟!"
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27ساعت توسط مهسان |

این روزها صدایت مهربان نیست ....

خنده هایت ....

   حرفهایت ......

         می بینی؟! .................

              همیشه نباید در چشم کسی خیره شوی تا حالش را بفهمی ...

                                                                  ته دلت از همینجا هم دیدنی است...

                           

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/19ساعت توسط مهسان |

"پندار نیک

           گفتار نیک

                        کردار نیک"   

               فکر کن انسانها همین دستور الهی را عمل می کردند

                               دنیا چگونه بود؟!

                                          خیانت می کنیم به روح انسانی خویش

                                                      جهان را به کدامین سو می کشانیم؟!

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/13ساعت توسط مهسان |

دنیای خوبی نیست ....

آدمها نگاهشان را می فروشند تا بازار حرفهای عاشقانه بیش از این کساد نشود!

کسی حرف می زند ... کسی نگاهش می کند .... و .... و .. ومن تنها از کنارشان می گذرم!

نه حرف ها عطری دارند و نه نگاه ها تلالویی

دنیای خوبی نیست ....

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/09ساعت توسط مهسان |

گاهی در نهایت معنای کلمه آنقدر خسته ام که حتی دنبال آرزوهای خوش قبل از خواب هم نمی دوم.. همان آرزوهایی که همیشه قبل هاز خواب - دقیقا همان چند ثانیه ای که گونه ام به خنکی بالش خو می گیرد- مرور می شوند ....

این آرزوها همیشه در مرورند ...همیشه!

و این یعنی هنوز خسته ام و دلشکسته .......................و البته به امید و آرزوهایم دل بسته!

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/06ساعت توسط مهسان |

"امان از آنهایی که نمی خواهند بفهمند دیگران چه بخواهند چه نخواهند می فهمند!"

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/03ساعت توسط مهسان |

کوچهء علی چپ پر شده است از نگاه های سرگردان من ....

افسوس!

مرا از وجود خویش می کنی مایوس ...

وقتی که به آسانی دروغ می گویی و حقیر می شوی مقابل چشمانم!

و من هزار باره می خندم از آن خنده هایی که آنقدر آرام است تا بغضم بیدار نشود!

که اگر بیدار شود - مثل آن شب! - تو انکار می کنی و .... و .... من هزار باره می شکنم!

و باز خاطرهء هزار شکستن بر خاطرم می نشیند!

افسوس ...

می خواستم از مهرت اسطوره بسازم .. حیف که چشمهایت نگذاشتند!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/02ساعت توسط مهسان |

باید دندانهایم را به دست پزشک بسپارم تا چند دانه اشان را از ریشه بیرون آورد!

دکتر اصلی گفته بود که به دکتر فرعی! بگو: دندانهای ۵ چپ و راست و بالا و پایین را بکشد!

گفتم چشم!

اما خیلی دلم می خواست بپرسم: ببخشید! شما می دانید دندان "طمع"م کدام است؟! می شود آن را هم بکشد؟!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/07/30ساعت توسط مهسان |

گاهی نه چنان که مرا شناخته ای منم! و نه چنان که تو را دریافته ام تویی ..

میان این برهوت چه باید کرد؟!

باید ماند یا باید رفت؟!

باید گذاشت و گذشت؟!

کسی مرا از این برزخ ذهن برهاند که باز دیوانه ام!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/26ساعت توسط مهسان |

و تو روزهاست که ایستاده به میان حرفهای من می دوی و ساکت حرف می زنی ...

نشانت را نمی دانم یا نمی یابم؟!!

میان این هر دو مانده ام!

محتاج دستی تا مرا از این برهوت بیرون بکشد!

سخت است فهمیدن نافهمیدن دنیا!

کاش همان دخترک ۱۱-۱۲ سالهء عاشق پیشهء ساز بدست می ماندم!

کاش قلم اینگونه به دستم نمی رسید!

کاش تمام دنیا را میان همان چند خیابان اطراف خانه برای همیشه نگاه می داشتم!

کاش نمی دیدم بیش از آن و نمی شنیدم بیش از این ...

بهتر است بیش نگویم تا "ای کاشی" دیگر روانه این خطوط نکنم!

بگذار بروم .... روزهاست دلتنگم ....

های با توام! کسی اینجا نیست؟!!

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/07/24ساعت توسط مهسان |

"ایمان" .. " دینداری" و ....

معنای ایمان چیست؟! غیر از خدا (منظورم هر چیز مورد پرستش است!) چه کسی معنای ایمان من و تو را می فهمد؟!

دین؟! چیست؟! روش زندگی؟! روش "من" برای زندگی؟! یا روش " همه"؟!

اگر روش "من" است چه کار به کار دیگران دارم؟! چرا راه خویشتن را نمی روم؟!!

اگر روش "همه " است چرا همهء کافران یا همهء مسیحیان یا همهء مسلمانان و یا همهء بهاییان مثل هم زندگی نمی کنند؟!!

دنیا را به اسم "دین" و "دین" را به کام دنیا می فروشند! می خرند! دور می ریزند!!

.....

گاهی باید به قفس شیشه ای که نامش را ایمان گذاشته ایم و در آن نشسته ایم تلنگری بزنیم!

ایمان ریاضی نیست که "یک" روش داشته باشد

ایمان شیمی و فیزیک نیست که "آزمون و خطا" داشته باشد

ایمان املا نیست که "دیکته" شود

ایمان انشا نیست که صبح تا غروب "خوانده" شود

یا به قول استاد "دین و ایمان" شامپو نیست که تبلیغ شود

 

کنایه بسیار شنیده ام ....

اما ....

بهتر است نگویم چه ها دیده ام!

 

ایمانتان قوی ... فضای تفکرتان تا بی نهایت ... پر پروازتان باز ....

اجازهء پریدن به خویشتن بدهید!

+ نوشته شده در جمعه 1386/07/20ساعت توسط مهسان |

نام: آدم

نشان: بی نشان

جرم: روی زمین خدا بودن!

حکم: زندگی میان آدمهای دیگر

................................................................

خاطرات حبس- دیروز- :

به سلول تنهایی خویش عادت کرده بودم ... خو گرفته بودی ... انسی بی پایان ....

زندان بانانم دیگر زیر چشمی مرا نمی نگریستند

ملاقات کنندگانم اندک بودند اما مایهء دلخوشی

بر دیوار سلول نوشته ام: "دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد.."

............................................................

خاطرات حبس - امروز- :

به بند نیامده به تنگ آمده ام!

زندان بان دیگر نیم نگاهی هم نمی اندازد

ملاقات کنندگانم بسیار بیشترند

بر دیوار بند می نویسم:"دل خوش سیری چند؟!"

+ نوشته شده در شنبه 1386/07/14ساعت توسط مهسان |

علم بهتر است یا ثروت؟!

از ۴-۵ سالگی به این فکر کردم ...

از ۸-۹ سالگی در مورد آن اندیشیدم و انشاها نوشتم...

از ۱۷-۱۸ سالگی سعی کردم هر کدام را تجربه کنم ....

در تمام این سالها ... هیچ وقت ثروت را ترجیح ندادم!

روزهای سیاه یا دست کم خاکستری کم نبود ...

روزهای سفید و روشن نیز چنین!

روزهایی بود که باید برای "پول" کار می کردم

روزهایی بود که باید برای خود" علم" می آموختم

کار کردم ... کار کردم ... کار کردم ... هر چه خواستم خریدم ... اما همیشه تهی از وجودی که دنبالش بودم ...

درس خواندم ... آموختم ... نوشتم .... خود را میان تمام اینها یافتم ...

پس از سالها .... پس از فکر کردن و نوشتن و تجربه کردن حالا با نهایت اطمینان می گویم:

"علم بهتر است از ثروت"

چه که خوشبختی در گرو یافتن وجود خویش است و با ثروت می توان همه چیز داشت جز "خویش"!

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/08ساعت توسط مهسان |

بیا تا بی نهایت را بسازیم

به آسانی به دنیامان نبازیم

بیا برقی برآریم از نگاهی

بی تا که نماند هیچ آهی

بیا دنیا زغم هامان فسرده است

ولی امید فردامان نمرده است

بیا شوری برآریم از دل تنگ

دلی بگرفته از دنیا و نیرنگ

بیا سازی بزن دستی برافشان

بیا لبخند عشق بر لب بیفشان

.....

+ نوشته شده در جمعه 1386/07/06ساعت توسط مهسان |

باز اول مهر ..

مثل روز اول نوروز ... یا مثل روز تولد شیرین!

مثل خاطرهء خوش می ماندم همیشه!

۱۲ اول مهر ... ۱۲ بهترین روز ....

باز اول مهر ..

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/01ساعت توسط مهسان |

بگذار بخندد زمانه به بخت من

که پیش از این بیش از این فکنده است رخت من

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/28ساعت توسط مهسان |

یک قاشق فرصت داشتم .. در لیوان زمانم حل شد! میان تمام ذرات زندگیم نشست!

امروز فرصتم که حل شد طعمش را میان تمام لحظات زندگی ام مزه مزه می کنم!

امروز خوشبختم که .... آری خوشبختم!

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/06/13ساعت توسط مهسان |

درود!

از نهایت روزهای خستگی با تو حرف می زنم

روزت خوش! روزگارت خوش تر!

دنبال چه می دوی؟! برای چه می ایستی؟!

هنوز ثانیه ها را از دست می دهی؟!

کاش روزی باشد که ثانیه ها حسرت از دست دادن تو را داشته باشند!

کاش تاریکی های وجودت بماند برای خورشید! آخر نورانی تر است از نهایت تاریکی تو!

کاش دلگرفتگی هایت نصیب دریا شود! آخر زجری نمی ماندش چه که راهی اقیانوس ها ست!

کاش همیشه همنفس جنگل باشی  وبید مجنون شوی.... لذتی دارد نفس آنها را نفس کشیدن!

راستی یادم رفت بگویم!

اینجا همهء تاریکی ها را به ماه داده اند شاید هم "ماه رو دادن به شبهای تار"!

دلگرفتگی ها را بخشیدند به برکه ... متعفن تر شد!

و شدیم همنفس گیاهان هرز و رفتیم تا بالای سرو همسایه بی آنکه بدانیم چرا!؟

دیگر عرضی نیست جز اینکه عاشق باش اما مهر نورز

لبخند بزن اما به آینه

مزر بی نهایت ها را که یافتی پاسخی برایم بفرست ... سخت دلتنگم و مضطرب!

خداوند یار تمام ثانیه هایت باشد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/07ساعت توسط مهسان |

برای بار صدم کتاب " پیامبر و دیوانه " را می خوانم ....

جبران خلیل پیامبری است که مرا دیوانه می کند ....

گوشه های وجودی انسان را آنگونه که باید "پیامبرانه!" می نمایاند ....

دوست ... فرزند ... پدر و مادر ... دعا .... هر کدام را به گونه ای دیگر ... به گونه ای که بارها حس کرده ای اما کلماتی برای گفتنش نیافتی ....

پ . ن : اگر نخوانده ای  بخوان! اگر خوانده ای دوباره بخوان .... ارزش دارد!

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/06/05ساعت توسط مهسان |

حق با تو بود.... بسیاری از حرفها را نمی توان گفت ...

کاش به بسیاری از چیزها نمی توانستیم فکر کنیم

کاش بسیاری از چیزها را نمی توانستیم ببینیم

کاش بسیاری از چیزها را نمی توانستیم بشنویم

افسوس... درد ما فقط با نگفتن " آنچه نمی توان گفت" درمان نمی شود!

+ نوشته شده در جمعه 1386/05/26ساعت توسط مهسان |