نمی دانستم دقیقا انتظارت چیست؟! مشکل من همیشه همین بوده! بیش از آنکه به خواسته های خودم فکر کنم درگیر انتظار دیگران راه را گم کرده ام ... مثل روزها پیش
و درست همان لحظه که می خواهم خودم باشم برای دیگران یک عاصی می نمایم - مهم نیست-!
حالا می نویسم ..
بی من برو به تمام روزهایت ... "مهسان"ی نیست! مطمئنم!تنها حضور کسی است برای فرار از تنهایی هایت!! مگر نه؟!
من سخت نفس کشیدم ...
من مثل آینه شکسته بودم! یعنی بودم ... اما به هیچ دردی نمی خوردم!
زود فهمیدم .. اما فهماندنش به تو ... گویی کمی سخت بود.... و هنوز هم سخت است
...
ناگهان چقدر حرف دارم! ناگهان یادم آمد که چه محترمانه بی احترامی کرده ای ! ناگهان یادم آمد باید بروم! ....
خدانگهدار