<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عاشقانه هایم برای توعارفانه هایت برای من</title>
<link>http://faryaadesokoot.blogfa.com/</link>
<description>جاودانه خواهیم ماند؟</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 29 Dec 2009 08:00:49 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://faryaadesokoot.blogfa.com/post-1161.aspx</link>
<description>همه سکوت کرده اند! تا حرف می زنم چپ چپ نگاهم می کنند و می گویند: نچ نچ!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویند : حرف بزنی که چه بشود؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویم: که حقم را بگیرم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویند: نمی فهمد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویم: آنوقت راضی هستم که تلاشم را کرده ام! شاید او نفهمد اما دیگران می فهمند ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویند: یه وقت کسی دلخور یا عصبانی می شود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویم: خوب اینگونه که پیش می روید هر روز میدان را برای تازاندن اسب مرادش بازتر می کنید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویند: چه کنیم؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویم... هیچ نمی گویم! فکر می کنم دوباره دیالوگ تکرار خواهد شد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;****&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهار ۸۶ است ... دو سه سالی است همکلاسیهایمان برای اینکه زیر آب چند نفر را بزنند و تمام کسانی که از اخلاق و موها و تیپ و نمره دادنشان خوششان نمی آید و بدون کوچکترین خلوص نیتی آنها را کنار بگذارند از هیچ گونه تلاشی دست بر نمی دارند ... از نامه نوشتن و دیدار با روسا گرفته تا خراب کردن افراد میان جمع دیگران ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به دوستانم می گویم: به جای تحمل این همه استرس ٬ باید ما هم تلاش کنیم ... حق آدم ها نا حق نشود ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شانه بالا می اندازند .. می گویند: باید سکوت کنیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویم: حرف من این نیست که یاغی شویم! فقط حرفمان را بزنیم ... این گونه که پیش می رود بد خواهد شد ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویند: هیس! حالا که یکی از استاد ها رفته و آن یکی هم می رود و ما هم درسمان تمام می شود و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز هم سکوت حق را از حق دار می گیرد و به دست کسانی می دهد که نتیجه اش سال بعد معلوم می شود!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در جامعه ی امروز ما نیز همین می گذرد ... سکوت مقابل حق را ناحق کردن چندین سال آدمها را عذاب داده ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر چند این روزها که سکوت را شکسته اند و حق شان را می خواهند در ظاهر فقط کشت و کشتار و زندان و ... را روبه روی خود دیده اند ... اما همین که دنیا صدای آدمها را می شنود ... برای من غرور آفرین است!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام حق های عالم وقتی گرفته شده اند که هیاهو بوده است ... و یا می توان گفت سکوتی نبوده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از جنبه ی دینی نگاه کن به مسیح که مصلوب شد و امام حسین که شهید شد ... از جنبه ی اجتماعی نگاه کن به انقلاب کبیر فرانسه و انقلاب گاندی ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر سکوت کنیم چه در خانواده ٬ چه در کلاس درس  و چه در جامعه وقتی که اعضای خانواده یا همکلاسی ها و یا روسای یک جامعه حق ما را نا حق می کنند ٬ انگار مهر تاییدی می زنیم بر اعمال و افکارشان ... انگار قرون وسطی دیگری را شکل می دهیم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من یکی از همین روزها حرفهایم را خواهم زد و حقم را خواهم گرفت و به جای آنکه مثل ۵-۶ روز و شب گذشته دنبال گوشه ی خلوتی بگردم برای گریه کردن٬ دنبال جایی خواهم گشت تا حرفهایم را بشنوند ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Dec 2009 08:00:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faryaadesokoot&amp;postid=1161</comments>
<dc:creator>faryaadesokoot</dc:creator>
<guid>http://faryaadesokoot.blogfa.com/post-1161.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://faryaadesokoot.blogfa.com/post-1160.aspx</link>
<description>هزاران بار یاد حرفهای استاد می افتم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین چند سال پیش ... سرکلاس ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گفت: آدمیزاد است! دلش از صندلی و میز و کتاب که نمی گیرد ... دلش از آدمها می گیرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گفت: وقتی کسی با حرفش شما را می آزارد مثل خاری است که در دست شما رفته است ... خار کوچکی که شاید دیده نشود و به سختی از پوست بیرون کشیده شود ... اما میسوزاند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گفت: همانطور که دست خود را تر می کنید تا بلکه خار کم کمک خود را نشان دهد و در آید و سوزش دستتان کمتر شود٬ وقتی حرف کسی دلتان را می سوزاند٬ اشک می ریزید و به آب چشم سوزش دل را کم و کمتر می کنید ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نشد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حاصل چند روز راه رفتن و فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما نشد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حاصل روزها و شب هایی که بی آنکه بخواهم اشکهایم می آمدند ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دردم کم نشد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب پس از چند روز وقتی این دردها بیشتر و بیشتر شد ٬ وقتی پس از ده ها روز آدمهایی پیدا شدند که زاویه ی دیدشان و نحوه ی قضاوتشان تغییر کرد و بی آنکه من بخواهم دریافتند که موضوع چیز دیگری است اما باز به سبک زمانه  و حال و روز همه ی دنیا سکوت اختیار کردند ... &quot;خار&quot;ی که موجب سوزش بود را نه در دستم که در قلبم حس کردم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا صبح بی آنکه بخوابم فکر کردم ... فکر کردم که اهل پاسخ گفتن به ناسزا و فحش نیستم ... از طرفی دیگر فکر کردم یک سال سکوت من که به تبع از مثل &quot;پاسخ ابلهان خاموشی است&quot; نه تنها آبی روی آتش نبوده که شعله ور تر هم گشته است ... باز فکر کردم من به عنوان آدمی که ادبیات خوانده است و هنوز در تمام لحظه های تنهایی اش کلیله و دمنه می خواند و مثنوی و حافظ ٬ نباید تاثیر ادبیات را نادیده بگیرم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه آنقدر فکر کردم تا نزدیک سحر یاد حرفهای همان استاد افتادم وقتی چند ماه پیش در آخرین شب و آخرین ساعات  همایشی با حضور ناطقین بزرگی مانند خودش برگزار شد ٬ حرفهایی زد که همان جا هم اشک مرا در آورده بود ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استادی که &quot;مثنوی&quot; را تدریس نکرد ... بلکه تعلیم داد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵ صبح است که مثنوی را بر می دارم و دنبال داستانی می گردم که آن شب استاد در مقابل حضار به نقل از مثنوی معنوی مولوی آورد ... تنها پاسخی که یافتم همین بود ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داستان &quot; گریختن عیسی (ع) &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خواستم داستان را بنویسم ... اما فکر کردم شعرش شیرین تر است ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;عیسی مریم به کوهی می گریخت / شیر گویی خون او می خواست ریخت &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;آن یکی در پی دوید و گفت خیر / در پی ات کس نیست٬ چه گریزی چو طیر&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;با شتاب او آنچنان می تاخت جفت / کز شتاب خود جواب او نگفت&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;یک دو میدان در پی عیسی براند / پس بجد ٬ جد عیسی را بخواند&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;کز پی مرضات حق یک لحظه بایست / که مرا اندر گریزت مشکلیست&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;ازکی این سو می گریزی ای کریم / نی پیت شیر و نه خصم و خوف و بیم&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;گفت از احمق گریزانم برو / می رهانم خویش را بندم مشو&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;گفت آخر آن مسیحا نی تویی / که شود کور و کر از تو مستوی؟&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;گفت آری گفت آن شه نیستی / که فسون غیب را ماویستی؟&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;چون بخوانی آن فسون بر مرده ای / بر جهد چون شیر صید آورده ای؟&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;گفت آری آن منم گفتا که تو / نی ز گل مرغان کنی از خوب رو؟&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;گفت آری گفت پس ای روح پاک / هر چه خواهی می کنی از چیست باک&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;با چنین برهان که باشد در حهان / که نباشد مر تورا از بندگان&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;گفت عیسی که بذات پاک حق / مبدع تن خالق جان در سبق&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;حرمت ذات و صفات پاک او / که بود گردون گریبان چاک او &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;کان فسون و اسم اعظم را که من / بر کر و کور خواندم شد حسن&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;بر کُه سنگین بخواندم شد شکاف / خرقه را بدرید بر خود تا به ناف&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;بر تن مرده بخواندم گشت حی / بر سر لاشیء بخواندم گشت شیء&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;خواندم آن را بر دل احمق بود / صد هزاران بار و درمانی نشد&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;سنگ خارا گشت وز آن خو بر نگشت / ریگ شد کز .ی نروید هیچ کشت&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;گفت حکمت چیست کآنجا اسم حق / سود کرد  اینجا نبود آن را سبق؟&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;آن همان رنجست و این رنجی چرا / او نشد این را و آن را شد دوا؟&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;گفت رنج احمقی ٬ قهر خداست / رنج و کوری نیست رنج ٬ آن ابتلاست&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;ابتلا رنجیست ٬ کآن رحم آورد / احمقی رنجیست کآن زخم آورد&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;آنچه داغ اوست مهر او کرده است / چاره ای بر وی نیارد برد دست&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت / صحبت احمق بسی خونها که ریخت&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;اندک اندک آب را دزدد هوا / دین چنین دزدد هم احمق از شما ...&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;آن گریز عیسی نی از بیم بود / ایمن است او آن پی تعلیم بود&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;زمهریر از پر کند آفاق را / چه غم آن خورشید با اشراق را  *&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس ا ز خواندن دوباره ی این شعر کمی آرام شدم ... گرچه زخم که می زنند تا مدتها هم اثرش می ماند و هم دردش ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خاطرم هست که استاد گفت : &quot; بدترین درد حماقت است .. بی علاج است ... کاش نه گرفتار این درد شویم و نه گرفتار دردمندان این درد &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرچه در روزگار ما حتی اگر همنشینی با احمق را هم کنار بگذاری و عطایش ! را به لقایش ببخشی ٬ باز هم - مثل این چند ماه اخیر من - گرفتار معضلاتش خواهی بود ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنقدر گرفتار که گریه امان تو را ببرد و درد قلب بیچاره ات کند .. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنقدر که قید رفت و آمد و همنشینی با عزیزان و مهمانی دوستانت را بزنی تا کسی از چهره ات نفهمد بر تو چه گذشته است ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من &quot;عیسی&quot; نیستم اما فرار را باید بر قرار ترجیح دهم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* دفتر سوم مثنوی ابیات ۲۵۶۹ - ۲۵۹۸&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Dec 2009 06:34:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faryaadesokoot&amp;postid=1160</comments>
<dc:creator>faryaadesokoot</dc:creator>
<guid>http://faryaadesokoot.blogfa.com/post-1160.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://faryaadesokoot.blogfa.com/post-1159.aspx</link>
<description>یکی از همین روزها می خواهم برایش ایمیل بزنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگمانم خیلی چیزها را باید بنویسم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید هم اول باید خیلی چیزها را بپرسم و بعد خیلی چیزها را بنویسم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگمانم خیلی چیزها را نباید بنویسم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید هم اگر همه چیز را بداند راحت تر بتواند فکر کند ... راحت که نه! یعنی بهتر بتواند فکر کند ... بهتر که نه! ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در هر صورت شاید در قضاوتش موثر باشد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستش دارم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون دوستم بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستم ندارد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون 4 سال است از من سراغي نگرفته است ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستش دارم ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون دلم برايش تنگ مي شود ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست ندارد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون مي ديد كه اذيت مي شوم اما سكوتش را به من مي بخشيد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فكر كنم بايد همين روزها ايميل بفرستم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگويم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين همه سال دوستي و خاله بازي و رفت و آمد و سفر و حذر و گردش و كار و همكار و همدلي و خنده و گريه كه با هم داشتيم را كجا بگذارم كه هر از چند گاهي اينقدر آزارم ندهد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگويم: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه ي سالها را بي خيال! دلتنگي ام را چه كنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگويم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلتنگي ام را بيخيال ... دلم مي خواهد درآغوشت بگيرم ... مثل همان موقع كه از سفر برگشته بودي ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بيخيال!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هيچ نگويم بهتر است ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفاقت با او به من آموخت : نرم نرم وارد زندگي آدمها شوم و كم كم از زندگي اشان بروم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بگذارم هر جور كه راحتند ... هر جور كه دوست دارند با من دوست باشند و دوست بمانند ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در مورد &quot;دوست &quot; بيش از اينها خواهم نوشت ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باشد براي بعد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پي نوشت: ژينوس مهربان من! نرگس هايي كه با اس ام اس برايم فرستاده بودي عطرش ماندگار تر از نرگس هايي است كه از سر چهار راه خريده بودم ....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 15:00:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faryaadesokoot&amp;postid=1159</comments>
<dc:creator>faryaadesokoot</dc:creator>
<guid>http://faryaadesokoot.blogfa.com/post-1159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://faryaadesokoot.blogfa.com/post-1158.aspx</link>
<description>گاهی فکر می کنم باید همه چیز تغییر کند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه چیز منظورم باورهای ذهنی و کلیشه ای است که در مورد مسائل مختلف داریم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خاطرم هست سالها پیش وقتی به یکی از بستگان گفتم: همیشه از کادوهای روز تولدم بدم می آید! .. خیلی بهش برخورد! - خوب آدمی بود که هر سال به من هدیه می داد - &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه از اینکه آدمها تنها بهانه ی شان به تو برای تبریک یا هدیه دادن روز تولد توست ٬ و باید سالی یکبار خود را موظف بدانند!! که تبریک بگوید و هدیه دهند بدم می آید ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممکن است یک نفر در ۲۰ سال زندگی یکبار به من هدیه دهد ... آن هم بی هیچ بهانه ای ... - نه تولد و نه عید و نه ...  اما من آن را دوست دارم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی دوست دارم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست دارم در مورد آدمهای دیگر هم اینگونه باشم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه تنها در داد و ستد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که در روابط ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که در حرف زدن ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که در ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در همه چیز!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه کسی گفته که همیشه باید آنها که همخون تو هستند را دوست تر بداری؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه کسی گفته که ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از کلیشه ها بگذریم ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که تنها سر تفاهم هایی ایجاد می کند و به سو تفاهم های ایجاد شده دامن می زند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کار سختی است همرنگ جماعت نشدن ... اما سخت تر برای من آن است که خودم را همرنگ جماعت نشان دهم  و کارهایی انجام دهم و حرفهایی بزنم که کاملا مغایر وجودم و افکارم و ... است!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 09:48:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faryaadesokoot&amp;postid=1158</comments>
<dc:creator>faryaadesokoot</dc:creator>
<guid>http://faryaadesokoot.blogfa.com/post-1158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://faryaadesokoot.blogfa.com/post-1157.aspx</link>
<description>آمده ام!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای نوشتن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای اینکه دلم برای نوشتن تنگ شده است ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انقدر که وقتی تایپ می کنم انگار خواهر کوچکم را ماه ها ندیده باشم گریه می کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرگرمم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی سرگرم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرگرم زندگی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از مطالعه و سینما و گردش های روزانه و شبانه بگیر تا پای درد دل دوستان نشستن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از خرید هویج و گل کلم و کرفس برای درست کردن ترشی بگیر تا دنبال &quot;تیغ اره&quot; رفتن برای عمل جراحی خواهرم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از گل خریدن و سر کوچه منتظر دوستی ایستادن بگیر تا ساعتها در صف مخابرات ایستادن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دنبال کار گشتن و هر روز زیر و رو کردن تجربیات و علایق و توانایی هایی که بتواند کمکت کند تا جایی استخدام شوی و کار کنی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا خیلی از لحظه هایت را یا موسیقی پر می کند و یا نجوای دوستی که دوست دارد با تو صحبت کند و تو برایش صحبت کنی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی محو زندگی شده ام!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;محو تمام لحظه هایش ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگر فقط به خوشی ها خوش نیستم و فقط به غمها غمگین!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگر آنقدر بی خواب نمی شوم که تمام شب در خانه راه بروم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا گاهی ساعت ۱۰ شب از فرط خستگی خوابم می برد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با تمام اینها ... با تمام اینها ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز چیزهای زیادی از فکرم می گذرند که باید گوشه ای باشد - مثل همینجا - تا بنویسمشان!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز هم با خواندن هر خطی ... با دیدن هر تصویری ... با یافتن هر حس تازه ای در خودم ... با فکر کردن به خیلی از روزهای گذشته ... با مرور تجربه هایم ... با خاطرات دوستانم ... هزاران کلمه در ذهنم جمع می شوند و بی تابی می کنند تا بیایند و اینجا بنشینند ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا خوانده شوند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که تنها با خوانده شدن حس &quot;بودن&quot; م و &quot;ماندن&quot; آن هم به شکلی دیگر در من ماندگار تر می شود ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس .. خواهم نوشت ... با نهایت دلتنگی برای &quot;حضور&quot; در اینجا!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 08:59:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faryaadesokoot&amp;postid=1157</comments>
<dc:creator>faryaadesokoot</dc:creator>
<guid>http://faryaadesokoot.blogfa.com/post-1157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://faryaadesokoot.blogfa.com/post-1156.aspx</link>
<description>فکر کن روزها آنقدر خوب می گذرند که توان نوشتن را می گیرند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی نمی دانی کدام خاطره را تعریف کنی که هیچ کدام از خاطرت نرود ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی نمی دانی خدا را رو به کدام زبان شکر کنی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی هر ثانیه دلت می خواهد زمان همان جا متوقف شود و تو لذت ببری از تمام صدم به صدم ثانیه هایش ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی وقتی &quot;دوست داشتن&quot; را تجربه می کنی و &quot;دوست داشته شدن&quot; را آنهم بار دیگر اما به شکل دیگر  زندگی برایت شیرین می شود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی فراموش می کنی که وبلاگی بوده است و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی هزار و یک پیغام برایت می گذارند که &quot;بی معرفتی ...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی هنوز همه اتان را دوست دارم اما حق بدهید که ...!!!!:)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 00:00:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faryaadesokoot&amp;postid=1156</comments>
<dc:creator>faryaadesokoot</dc:creator>
<guid>http://faryaadesokoot.blogfa.com/post-1156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وصف حالی است به زبان سیدعلی صالحی </title>
<link>http://faryaadesokoot.blogfa.com/post-1155.aspx</link>
<description>&quot;سلام
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حال همه ی ما خوب است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با این همه ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عمری اگر باقی بود٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طوری از کنار هم می گذریم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و نه این دل نا ماندگار بی درمان!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه ... ری را جان!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نامه ام باید کوتاه باشد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساده باشد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی حرفی از ابهام و آینه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از نو برایت می نویسم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حال همه ی ما خوب است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما تو باور مکن! &quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2009 14:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faryaadesokoot&amp;postid=1155</comments>
<dc:creator>faryaadesokoot</dc:creator>
<guid>http://faryaadesokoot.blogfa.com/post-1155.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://faryaadesokoot.blogfa.com/post-1154.aspx</link>
<description>دارم می رم! ۷-۸ روز از این خاک فاصله دارم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مواظب این خاک باشید ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و مواظب خودتون ....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 02 Jul 2009 11:20:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faryaadesokoot&amp;postid=1154</comments>
<dc:creator>faryaadesokoot</dc:creator>
<guid>http://faryaadesokoot.blogfa.com/post-1154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://faryaadesokoot.blogfa.com/post-1148.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&quot; مي گن وقتي قاصدك رو دوش گل سواره ... خوشبختي مي آره ... كاش بودي و مي ديدي ...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هايده است –هايده بود – ريتميك مي خواند ... مثل هميشه دلم مي خواهد شانه هايم را تكان دهم و كمي همان جا كه هستم – همين جا – جلوي مانيتور كامپيوتر ، نشسته برقصم... و مي رقصم ... چه رقصي؟ گريه مي كنم ... براي آنچه كه خودم مي خواهم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;..-خودم مي خواستم –&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تنهايي بد دردي است... گرفتارش نشوي ... وقتي هيچ كس نيست كه پنج جمله از حرفهايت را بفهمد ... وقتي ماندن آنقدر سخت شود كه به قول شادي : درد دوري به آن بيارزد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تنهايي درد بدي است ... مورد التفات و مهر هيچ كس نبودن ... كسي نمي داند تو كي مي خوابي و كي بلند مي شوي؟ كي سرفه مي كني؟ كي مي خندي؟ عدس پلويت را چه جوري درست مي كني؟ بين &quot;اكسپورت&quot; هاي فيلم كجا در مي روي؟ بي كسي درد بدي است ... به گمانم بد تر از دندان درد ! ... كسي نمي داند كدام كتاب ها را بالاي تختت گذاشتي كه هر شب چند خطش را بخواني ... هيچ كس ساده ترين چيزها را در زندگي ات نمي داند ....  چه برسد به اينكه ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد فكر كني كه بروي ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر چه دورتر بهتر... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حداقل تنهايي را بذاري بردوش سفرت و ناشناس بودنت ...اما  كجا؟ از تنهايي فرار كني و تنها تر شوي؟ ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ترانه ي ديگري مي خواند:  &quot;شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم ... بي تو بودن را براي با تو بودن دوست دارم ...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ريتمش كند است ... هي فكر مي كنم ... كدام شانه؟ ... ياد تو مي افتم كه وسط خيابان بغلم كردي .. سرت را روي شانه ي من گذاشتي و گريه گريه گريه .... انقدر كه تا چندين دقيقه نتواستم صورتت را ببينم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مقنعه ام خيس شده بود – درست مثل همان شبي – همان نيمه شبي – كه دوستم آمده بود و سرش را روي گردن من گذاشته بود ... و زار زار گريه كرده بود ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن شب ياد تو افتاده بودم ... او هم مثل تو براي از دست دادن عشقش گريه مي كرد ... او هم مثل تو تلاش كرده بود – خيلي – اما تو به جايي رسيدي – شايد هم نرسيدي – ولي او به جايي نرسيد – شايد هم رسيد! الله اعلم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد ها فكر كرده بودم چرا بغلت كرده بودم ... چرا بوسيده بودمت ... مهم نبود ... آخر اينكار برايم خيلي سخت است ...  معممولا از زير دست دادن با افراد هم در مي روم چه برسد به در آغوش گرفتنشان و بوسيدنشان ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بايد يك نفر را خيلي خيلي خيلي دوست داشته باشم كه دلم بخواهد در آغوش بكشمش و ببوسمش!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن وقت تو!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هنوز هم فكر آن روز اذيتم مي كند ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جلوي آن مرغ فروشي ... من محو خياباني كه نمي شناختم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگذريم ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كاش آن روز به اندازه ي امروز بزرگ شده بودم كه نيايم به ديدنت ... و نبينمت  ... و بدون اينكه فكر كنم حريف قدر زندگي هستي از چهره ات خوشم بيايد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كاش ديدنت فقط در همان لحظه – چه مي دانم همان ساعت – و همان روز تمام مي شد ... و رد پايت تا اين لحظه – اين ساعت و امروز روي زندگي ام نمي ماند ... كه امروز من بمانم و يك دنيا احساس عذاب وجدان ... كه چه ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه هيچي ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين روزها من بي خيال روزگار خودم به تو فكر مي كنم .. و از يك حس 50-50 مايه ي اميدواري مي سازم براي بودنت .... – و البته براي نبودنم –&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي داني كه مهم نيست ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي دانم كه مهم نيست ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من روزهاست فهميده ام  كه مهم تويي ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روزهاست ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و خيلي درد بزرگي است كه حتي به عنوان دوست در زندگي هيچ كس اهميت نداشته باشي ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اهميتت خلاصه شود در ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بيخيال ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حرف نمي زنم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من روي سخنم با توست اما ممكن است هر كسي بيايد و برداشت هايي كند كه درست نيست ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كاش تو لا اقل خوش باشي ... من كه نبودم ... كاش تو روزهايت را خوش باشي ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 09 May 2009 09:25:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faryaadesokoot&amp;postid=1148</comments>
<dc:creator>faryaadesokoot</dc:creator>
<guid>http://faryaadesokoot.blogfa.com/post-1148.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://faryaadesokoot.blogfa.com/post-1147.aspx</link>
<description>خیلی دوست دارم وقتی فردا صبح از خواب بلند می شم نگران خیلی چیزها نباشم ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگران کار کسی و خستگی کسی دیگر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگران نگاه تمام آدمهای آشنای دور وبرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگران سوالهایی که این روزها بعضی ها از یکی دو نفر نزدیک من می پرسند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگران لبخندهایی که گاهی از ته دل می زنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگران اشکهایی که گاهی نا خواسته می ریزند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگران اعتقادی که گهگداری گفته می شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش فردا صبح نان و پنیر را بیدغدغه بخورم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا پنیر هم نه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من به نان بی دغدغه راضی ام ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;..................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دانم تقصیر زمین و زمان نیست که من الان اینجا با این تفکر و به این شکل زندگی می کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما آیا همش تقصیر خودم است؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناراضی؟ ۱۰۰٪؟ نه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما راضی .... کمتر از ۳۰٪&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دنیا خسته کننده است وقتی بیشتر از ۱۰۰جمله در دلت بماند ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه جرات نوشتنش را داشته باشی ... نه گوشی برای بازگو کردنش ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دنیا ترسناک است وقتی ببینی اینقدر تنهایی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دنیا ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;متنفر شدن از چهاردیواری هایی که هر کدام به نوعی پناهت هستند ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیخیال!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز هم گذشت ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا هم می گذرد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش یکی از همین روزها را من بگذرانم! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 May 2009 17:36:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faryaadesokoot&amp;postid=1147</comments>
<dc:creator>faryaadesokoot</dc:creator>
<guid>http://faryaadesokoot.blogfa.com/post-1147.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
